عبارات مورد جستجو در ۴۴۶ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۹۴ - هم دانه ی امید به خرمن ماند
هم دانه ی امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
خیام : رباعیات
رباعی ۹۵ - یاران موافق همه از دست شدند
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
فردوسی : پادشاهی لهراسپ
بخش ۸ - چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
جهان‌آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت با دختر سرفراز
که ای پروریده بنام و بناز
ز چندین سر و افسر نامدار
چرا کرد رایت مرا خواستار
غریبی همی برگزینی که گنج
نیابی و با او بمانی به رنج
ازین سرفرازان همالی بجوی
که باشد به نزد پدرت آبروی
کتایون بدو گفت کای بدگمان
مشو تیز با گردش آسمان
چو من با تو خرسند باشم به بخت
تو افسر چرا جویی و تاج و تخت
برفتند ز ایوان قیصر به درد
کتایون و گشتاسپ با باد سرد
چنین گفت با شوی و زن کدخدای
که خرسند باشید و فرخنده‌رای
سرایی به پردخت مهتر بده
خورشها و گستردنی هرچ به
چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین
بران نامور مهتر پاک‌دین
کتایون بی‌اندازه پیرایه داشت
ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت
یکی گوهری از میان برگزید
که چشم خردمند زان سان ندید
ببردند نزدیک گوهرشناس
پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس
بها داد یاقوت را شش‌هزار
ز دینار و گنج از در شهریار
خریدند چیزی که بایسته بود
بدان روز بد نیز شایسته بود
ازان سان که آمد همی زیستند
گهی شادمان گاه بگریستند
همه کار گشتاسپ نخچیر بود
همه ساله با ترکش و تیر بود
چنان بد که روزی ز نخچیرگاه
مر او را به هیشوی بر بود راه
ز هرگونه‌ای چند نخچیر داشت
همی رفت و ترکش پر از تیر داشت
همه هرچ بود از بزرگان و خرد
هم از راه نزدیک هیشوی برد
چو هیشو بدیدش بیامد دوان
پذیره شدش شاد و روشن‌روان
به زیرش بگسترد گستردنی
بیاورد چیزی که بد خوردنی
برآسود گشتاسپ و چیزی بخورد
بیامد به نزد کتایون چو گرد
چو گشتاسپ هیشوی را دوست کرد
به دانش ورا چون تن و پوست کرد
چو رفتی به نخچیر آهو ز شهر
به ره بر به هیشوی دادی دو بهر
دگر بهرهٔ مهتر ده بدی
هرانکس کزان روستا مه بدی
چنان شد که گشتاسپ با کدخدای
یکی شد به خورد و به آرام و رای
حافظ : رباعیات
رباعی ۳۰ - عمری ز پی مراد ضایع دارم
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم
حافظ : غزلیات
غزل ۱۸ - ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت
وان مَواعید که کردی مَرَوَد از یادت
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فِراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت
چشمِ بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳ - صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
صَحنِ بُستان ذوق‌بخش و صحبتِ یاران خوش است
وقتِ گل خوش باد کز وی وقتِ می‌خواران خوش است
از صبا هر دم مشامِ جانِ ما خوش می‌شود
آری آری طیبِ اَنفاسِ هواداران خوش است
ناگشوده گُل نِقاب، آهنگِ رحلت ساز کرد
ناله‌ کن بلبل که گلبانگِ دل‌اَفکاران خوش است
مرغِ خوشخوان را بشارت باد کاندر راهِ عشق
دوست را با نالهٔ شب‌های بیداران خوش است
نیست در بازارِ عالَم خوشدلی ور زان که هست
شیوهٔ رندی و خوش‌باشیِ عیاران خوش است
از زبانِ سوسنِ آزاده‌ام آمد به گوش
کاندر این دِیرِ کهن، کارِ سبکباران خوش است
حافظا! تَرکِ جهان گفتن طریقِ خوشدلیست
تا نپنداری که احوالِ جهان‌داران خوش است
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۳ - روز وصل دوستداران یاد باد
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۴۴ - معاشران گره از زلف یار باز کنید
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۳ - اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر هم نشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
وز آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست
به شیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۸ - مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمین گه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۹ - عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحب‌اسرار و حریفان دوست کام
باده ی گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش‌آموزی جهان‌افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۹ - ما ز یاران چشم یاری داشتیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۷ - ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۳ - شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند
دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند
نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و هم نشینان بین
اسیر عشق شدن چاره ی خلاص من است
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفای همت پاکان و پاک دینان بین
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۶ - گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما
کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار
آن گه عیان شود که بود موسم درو
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت
از سر اختران کهن سیر و ماه نو
شکل هلال هر سر مه می‌دهد نشان
از افسر سیامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۹ - وصال او ز عمر جاودان به
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران
که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست
ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
ولیکن گفته حافظ از آن به
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۱ - خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاه راه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - گستاخ مکن تو ناکسان را
گُستاخ مَکُن تو ناکَسان را
در چَشمْ مَیار این خَسان را
دَرزی دُزدی چو یافت فُرصت
کَم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حَلْقه بر دَر
هم نیز نِیَند لایقِ آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند
از طَمْع، مَپوش این عِیان را
ایشان چو زِ خویش پُرغَمانَنْد
چون دور کنند زِ تو غَمان را؟
جُز خَلْوَتِ عشق نیست دَرمان
رنجِ باریک اَنْدُهان را
یا دیدنِ دوست، یا هَوایش
دیگر چه کُند کسی جهان را
تا دیدنِ دوست، در خیالَش
می‌دار تو در سُجود جان را
پیشَش چو چراغپایه می‌ایست
چون فُرصت‌هاست مَر مِهان را
وامانده از این زَمانه باشی
کِی بینی اصلِ این زمان را؟
چون گشت گُذاره از مَکان چَشم
زو بیند جانِ آن مکان را
جان خوردی، تَن چو قازْغانی
بر آتش نِهْ تو قازْغان را
تا جوش بِبینی زَ اَنْدَرونَت
زان پَس نَخَری تو داستان را
نَظّارهٔ نَقدِ حالِ خویشی
نَظّاره درونْست راستان را
این حالْ بِدایَتِ طَریق است
با گُم شدگان دَهَم نشان را
چون صد مَنْزِل از این گذشتند
این چون گویم مَران کَسان را؟
مَقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسْمان را
مَخْدومَم شَمسِ حَقّ و دین را
کوهست پناهْ اِنْس و جان را
تبریز از او چو آسْمان شُد
دل گُم مَکُناد نَردبان را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
تَعالَوْا بِنا نَصْفُوا نُخَلّی التَّدْلُلا
وَ مِنْ لَحْظِکُمْ نُجْلِی الْفُوادَ مِنَ الْجِلا
نَعُودُ اِلی صَفْوِ الرَّحیقِ بِمَجْلِسٍ
تُدارُو بِنَا الکاساتُ تَتْلُو عَلَی الْوِلا
رَحِیقاَ رَقیقاً صافِیاً مُتَلالا
فَنَخْلوا بِها یَوْماً وَ یَوْماً عَلَی الْمَلا
شَراباً اِذا ما یَنْشُرُ الرِّیحُ طیْبَها
تَحِنُّ اِلَیْهَا الْوَحْشُ مِنْ جانِبِ الْفَلا
خَوابِی الْحُمَیْرا اِفْتَحُوها لِعِشْرَةٍ
بِمِفْتاحِ لُقْیاکُمْ لِیَرْخُصَ ما غَلا
یُتابِعُ سُکْرُ الرّاحِ سُکْرَ لِقائِکُمْ
فَیَسْکَرَ مَنْ یَهْوی وَ یَفْنیَ مَنْ قَلا
اُنا شِدُکُمْ بِاللّهِ تَعْفُوْنِ اِنَّنی
لَقَدْ ذُبْتُ بِالْاَشْواقِ وَ الْحُبِّ وَ الْوَلا
لِمَولی تَری فی حُسْنِهِ وَ جَمالِهِ
اَماناً مِنَ الافاتِ وَالمَوْتِ وَالبَلا
سَقَی اللّهُ اَرْضاً شَمْسُ دِینٍ یَدُوسُها
کَلَا اللّهُ تَبْریزاً بِاَحْسَنِ ما کَلا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲ - به جان تو که مرو از میان کار، مخسب
به جانِ تو که مَرو از میانِ کار، مَخُسب
زِ عُمر یک شب کَم گیر و زنده دار، مَخُسب
هزار شبْ تو برایِ هوایِ خود خُفتی
یکی شبی چه شود از برایِ یار، مَخُسب
برایِ یارِ لَطیفی که شب نمی‌خُسبَد
موافِقَت کُن و دل را بِدو سِپار، مَخُسب
بِتَرس ازان شبِ رَنجوریی که تو تا روز
فَغان و یارَب و یارَب کُنی، بِزار، مَخُسب
شبی که مرگ بیاید قُنُق گَرَک گوید
به حَقِّ تَلْخیِ آن شب که رَه سِپار، مَخُسب
ازان زَلازِل هیبَت که سنگْ آب شود
اگر تو سنگ نه‌یی، آن به یاد آر، مَخُسب
اگرچه زَنگیِ شبْ سَخت ساقی‌یی چُست است
مَگیر جامِ وِیْ و ترس ازان خُمار، مَخُسب
خدایْ گفت که شبْ دوستان نمی‌خُسبَند
اگر خَجِل شده‌یی زین و شَرمسار، مَخُسب
بِتَرس از آن شبِ سختِ عَظیمِ بی‌زِنهار
ذخیره ساز شبی را و زینهار، مَخُسب
شَنیده‌یی که مِهان کام‌ها به شب یابَند
برایِ عشقِ شَهَنشاهِ کامیار، مَخُسب
چو مَغزْ خُشک شود، تازه‌مَغزی‌ات بَخشَد
که جُمله مَغز شوی ای امیدوار، مَخُسب
هزار بارت گفتم خَموش و سودت نیست
یکی بیار و عِوَض گیر صد هزار، مَخُسب