مولوی : ترجیعات
چهل و سوم
زین دودناک خانه گشادند روزنی فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۴ - هر گاه که آن زهره جبین میرقصد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد رشیدالدین میبدی : ۱۱۲- سورة الاخلاص- مکیة
النوبة الاولى
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان. نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۲۵ - بنوازیدم به زخمه طاعت اینست
بنوازیدم به زخمه طاعت اینست ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣٠ - ترجمه
هر ناصحی که بود ز من خواست توبه ئی محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۸ - شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند، شیخ اجابت کرد، بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم میآمدند و مینشست. چون شیخ ب
شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند، شیخ اجابت کرد، بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم میآمدند و مینشست. چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم میآمد چندانک کسی را جای نماند، معرف برخاست و گفت خدایش بیامرزاد کی هر کسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید. شیخ گفت و صلی اللّه علی محمد و آله اجمعین و دست بروی فرود آورد و گفت هرچ ما خواستیم گفت و جملۀ پیغامبران بگفتهاند او بگفت خدایش بیامرزاد که هرکسی از آنجا کسی هست یک گام فراتر آید. چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آنروز بیش ازین نگفت. شیخ بهایی : غزلیات
غزل ۲۴ - مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی
مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۲۰۸ - مستی زمی عشق و نه مستی زمی است
مستی زمی عشق و نه مستی زمی است قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
ایضاً فیالتوکّل
ربع مسکون چو از طریق شمار محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۸ - شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را ب
شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را بخواجه اسمعیلک دقاق نظری بودو این اسمعیلک از نزدیکان استاد امام بود، مگر آن درویش از محبی درخواست کرده بود که امشب میباید کی دعوتی سازی و قوّالان را بخوانی و اسمعیلک را حاضر گردانی کی در کار او سوختهایم. آن محب آرزوی درویش بجای آورد،، دیگر روز خبر باستاد امام رسید، آن درویش را خرقه برکشید و مهجو کرد و از شهر بیرون کرد. چون خبر بخانقاه شیخ آوردند درویشان رنجور شدند، پس شیخ حسن مؤدب را گفت امشب میباید کی دعوتی نیکو بسازی با همه تکلفی و جملۀ جمع شهر را طلب داری و استاد امام را بخوانی و شمعهای بسیار فراگیری. حسن گفت برفتم و آنچ شیخ فرموده بود راست کردم و استاد امام را خبر کردم و اهل شهر را حاضر کردم، استاد امام بیامد و شیخ او را شبانگاه بر تخت نشاند با خویشتن بهم، و صوفیان در پیش تخت شیخ سه صف بنشستند، در هر صفی صد مرد، و ما سفره بنهادیم، و صاحب سفره خواجه بوطاهر بود، و هنوز امرد بود و سخت با جمال، نیم جبۀ پوشیده، بر سر سفره میگشت، چون شمعی روشن. چون وقت شیرینی رسید جامی لوزینه پیش شیخ و استاد امام نهادم، چون ایشان پاسی چند بکار بردند و دست باز کشیدند، شیخ گفت یا باطاهر بیا و این جام بردار و پیش آن درویش شو، بوعلی ترشیزی، و یک نیمه میخور و یک نیمه در دهان آن درویش مینه. خواجه بوطاهر آن جام لوزینه برداشت و پیش درویش شد و بحرمت بدو زانو بنشست و یک نیمۀ لوزینه خود بخورد و یک نیمه در دهان درویش نهاد و دیگری همچنین کرد. آن درویش فریاد برداشت و جامه خرقه کرد و لبیک زنان از خانقاه بیرون رفت و میدوید و نعره میزد. شیخ خواجه بوطاهر را گفت یا باطاهر ترا بخدمت آن درویش وقف کردیم. برو، عصا و ابریق او بردار و از پس او میشو، و خدمت او بجای میآور و هر کجا کی او فرود آید مغمزیش میکن تا به کعبه. خواجه بوطاهر عصا و ابریق آن درویش برداشت و از پس او برفت، بوعلی بازپس نگریست خواجه بوطاهر را دید کی از پس وی میدوید، چون بوی رسید گفت کجا میآیی؟ گفت پدرم مرا بخدمت تو فرستادست و احوال بگفت. بوعلی بازگشت و پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ از برای خدای بوطاهر را از من بازگردان. شیخ بوطاهر را بازخواند. آن درویش خدمت کرد و برفت. چون بوعلی بشد شیخ روی سوی استاد امام کرد و گفت ای استاد، درویشی را کی بنیم لقمۀ لوزینه از شهر برون توان کرد و به حجاز افگند، چندین رنجانیدن و خرقه بر کشیدن و رسوا کردن چرا؟ و این ما را از برای تو پیش آمد والا چهار سال بود کی آن درویش در کار بوطاهر ما بود و ما آشکارا نمیکردیم، وگرنه به سبب تو بودی هم بکسی بازنگفتمی. استادبرخاست و استغفار کرد و وقت خوش گشت و صوفیان را حالتها ظاهر شد. ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٧۵ - هفتاد سالگی که دو چندانت عمر باد
هفتاد سالگی که دو چندانت عمر باد نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۰۰ - نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان
نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۰۶ - در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟
در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟ عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
(۷) موعظه
چنین گفتست آن دانندهٔ پاک قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۳۸ - بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشود
بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشود مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۷۸ - وصف پائیز و مدح سیف الدوله محمود
باد خزان روی به بستان نهاد حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - کوته نظران زلف سیه کار ندانند
کوته نظران زلف سیه کار ندانند صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۰۴۳ - علاج کودک بدخو ز دایه میآید
علاج کودک بدخو ز دایه میآید
چهل و سوم
زین دودناک خانه گشادند روزنی فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۴ - هر گاه که آن زهره جبین میرقصد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد رشیدالدین میبدی : ۱۱۲- سورة الاخلاص- مکیة
النوبة الاولى
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان. نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۲۵ - بنوازیدم به زخمه طاعت اینست
بنوازیدم به زخمه طاعت اینست ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣٠ - ترجمه
هر ناصحی که بود ز من خواست توبه ئی محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۸ - شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند، شیخ اجابت کرد، بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم میآمدند و مینشست. چون شیخ ب
شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند، شیخ اجابت کرد، بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم میآمدند و مینشست. چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم میآمد چندانک کسی را جای نماند، معرف برخاست و گفت خدایش بیامرزاد کی هر کسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید. شیخ گفت و صلی اللّه علی محمد و آله اجمعین و دست بروی فرود آورد و گفت هرچ ما خواستیم گفت و جملۀ پیغامبران بگفتهاند او بگفت خدایش بیامرزاد که هرکسی از آنجا کسی هست یک گام فراتر آید. چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آنروز بیش ازین نگفت. شیخ بهایی : غزلیات
غزل ۲۴ - مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی
مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۲۰۸ - مستی زمی عشق و نه مستی زمی است
مستی زمی عشق و نه مستی زمی است قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
ایضاً فیالتوکّل
ربع مسکون چو از طریق شمار محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۸ - شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را ب
شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را بخواجه اسمعیلک دقاق نظری بودو این اسمعیلک از نزدیکان استاد امام بود، مگر آن درویش از محبی درخواست کرده بود که امشب میباید کی دعوتی سازی و قوّالان را بخوانی و اسمعیلک را حاضر گردانی کی در کار او سوختهایم. آن محب آرزوی درویش بجای آورد،، دیگر روز خبر باستاد امام رسید، آن درویش را خرقه برکشید و مهجو کرد و از شهر بیرون کرد. چون خبر بخانقاه شیخ آوردند درویشان رنجور شدند، پس شیخ حسن مؤدب را گفت امشب میباید کی دعوتی نیکو بسازی با همه تکلفی و جملۀ جمع شهر را طلب داری و استاد امام را بخوانی و شمعهای بسیار فراگیری. حسن گفت برفتم و آنچ شیخ فرموده بود راست کردم و استاد امام را خبر کردم و اهل شهر را حاضر کردم، استاد امام بیامد و شیخ او را شبانگاه بر تخت نشاند با خویشتن بهم، و صوفیان در پیش تخت شیخ سه صف بنشستند، در هر صفی صد مرد، و ما سفره بنهادیم، و صاحب سفره خواجه بوطاهر بود، و هنوز امرد بود و سخت با جمال، نیم جبۀ پوشیده، بر سر سفره میگشت، چون شمعی روشن. چون وقت شیرینی رسید جامی لوزینه پیش شیخ و استاد امام نهادم، چون ایشان پاسی چند بکار بردند و دست باز کشیدند، شیخ گفت یا باطاهر بیا و این جام بردار و پیش آن درویش شو، بوعلی ترشیزی، و یک نیمه میخور و یک نیمه در دهان آن درویش مینه. خواجه بوطاهر آن جام لوزینه برداشت و پیش درویش شد و بحرمت بدو زانو بنشست و یک نیمۀ لوزینه خود بخورد و یک نیمه در دهان درویش نهاد و دیگری همچنین کرد. آن درویش فریاد برداشت و جامه خرقه کرد و لبیک زنان از خانقاه بیرون رفت و میدوید و نعره میزد. شیخ خواجه بوطاهر را گفت یا باطاهر ترا بخدمت آن درویش وقف کردیم. برو، عصا و ابریق او بردار و از پس او میشو، و خدمت او بجای میآور و هر کجا کی او فرود آید مغمزیش میکن تا به کعبه. خواجه بوطاهر عصا و ابریق آن درویش برداشت و از پس او برفت، بوعلی بازپس نگریست خواجه بوطاهر را دید کی از پس وی میدوید، چون بوی رسید گفت کجا میآیی؟ گفت پدرم مرا بخدمت تو فرستادست و احوال بگفت. بوعلی بازگشت و پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ از برای خدای بوطاهر را از من بازگردان. شیخ بوطاهر را بازخواند. آن درویش خدمت کرد و برفت. چون بوعلی بشد شیخ روی سوی استاد امام کرد و گفت ای استاد، درویشی را کی بنیم لقمۀ لوزینه از شهر برون توان کرد و به حجاز افگند، چندین رنجانیدن و خرقه بر کشیدن و رسوا کردن چرا؟ و این ما را از برای تو پیش آمد والا چهار سال بود کی آن درویش در کار بوطاهر ما بود و ما آشکارا نمیکردیم، وگرنه به سبب تو بودی هم بکسی بازنگفتمی. استادبرخاست و استغفار کرد و وقت خوش گشت و صوفیان را حالتها ظاهر شد. ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٧۵ - هفتاد سالگی که دو چندانت عمر باد
هفتاد سالگی که دو چندانت عمر باد نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۰۰ - نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان
نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۰۶ - در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟
در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟ عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
(۷) موعظه
چنین گفتست آن دانندهٔ پاک قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۳۸ - بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشود
بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشود مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۷۸ - وصف پائیز و مدح سیف الدوله محمود
باد خزان روی به بستان نهاد حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - کوته نظران زلف سیه کار ندانند
کوته نظران زلف سیه کار ندانند صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۰۴۳ - علاج کودک بدخو ز دایه میآید
علاج کودک بدخو ز دایه میآید