نظامی گنجوی : شرف نامه
بخش ۶۳ - در ستایش اتابک نصرةالدین
بیا ساقی آن جام روشن چو ماه
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۷ - هرجا تپش شمع درین خانه نهفتند
هرجا تپش شمع درین خانه نهفتند
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۷ - دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۱۸ - آتشی کز غم هجران تو بر جان منست
آتشی کز غم هجران تو بر جان منست
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۳ - و برای او همچنین
درد او حسرتا که به غفلت جهان گذشت
خاقانی : قطعات
شماره ۱۷۰ - بر اهل کرم لرز خاقانیا
بر اهل کرم لرز خاقانیا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۷۷ - حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
همام تبریزی : رباعیات
شماره ۸۴ - ای طبع تو را جان لطیفان بنده
ای طبع تو را جان لطیفان بنده
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - درد او هرچند بسیار است در جان باش گو
درد او هرچند بسیار است در جان باش گو
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۱۱ - شکایت
فریاد مرا زین فلک آئینه کردار
حافظ : غزلیات
غزل ۲۱۱ - دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۷۸ - ای ز روی تو گرفته چهره خوبی جمال
ای ز روی تو گرفته چهره خوبی جمال
رهی معیری : غزلها - جلد سوم
بوسه نسیم
همراه خود نسیم صبا می برد مرا
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۵۱ - وا جوانی
بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰ - جهانی منم بی نصیب از جهان
جهانی منم بی نصیب از جهان
حسین قوامی (فاخته) : حسین قوامی (فاخته)
سرگشته (تو ای پری کجایی)
شبی که آواز نی تو شنیدم
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۷ - ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دست
ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دست
سعدی : غزلیات
غزل ۵۰۹ - من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
مولوی : فیه ما فیه
فصل بیست و نهم - سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست
سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست که بکلاه زرّین و تاج مرصّع جمال جعداو پوشیده شود زیرا که جعد خوبان جذاّب عشق است او تختگاه دلهاست تاج زرّین جمادست پوشندهٔ آن معشوق فؤادست انگشتری سلیمان (علیه السلّام) در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم باین شاهد هم سکنها کردیم بهیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی بارمام ازخرد کی کار من این بوده است بدانم مانعها را این برگيرد پردها را این بسوزد اصل همهٔ طاعتها اینست باقی فروعست چنانک حلق گوسفند نبرّی دریاچهٔ اودردمی چه منفعت کند صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشیها آنجاست وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِیْنَ هرچ در بازار دکانیست یا مشروبی و متاعی یا پیشهٔ سررشتهٔ هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشتهٔ پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هرملتّی و هر دینی و هر کرامتی و معجزهٔ و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ایست در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کُلُّ شَیْیءٍ اَحْصَیْناهُ فِي اِمَامٍ مُبِیْنٍ.گفت فاعل نیکی وبدی یک چیزست یا دو چیز جواب ازین رو که وقت تردد در مناظرهاند قطعاً دوباشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی ازنیکی زیرا که نیکی ترک بدیست و ترک بدی بی بدی محالست بیان آنک نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس چیز نبود چنانک مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویهاست و اهرمن خالق بدیهاست و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدانیست زیرا محبوب بیمکروه محالست زیراکه محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محالست شادی زوال غمست و زوال غم بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزیّ. گفتم تا چیزی فانی نشود فایدهٔ او ظاهر نشود چنانک سخن تا حروف اوفانی نشود در نطق فایدهٔ آن بمستمع نرسد، هرک عارف را بدگوید آن نیک گفتن عارفست در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزانست که نکوهش بر وی نشیند عارف عدوّ آن صفت است پس بدگویندهٔ آن صفت بدگویندهٔ عدوّ عارف باشد و ستاینده عارف بود از آنک عارف از چنين مذمومی میگریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد وَ بِضِّدِهَا تَتَبَیَّنُ الاَشْیَاء پس بحقیقت عارف میداند که او عدّو من نیست و نکوهندهٔ من نیست که من مثل باغ خرممّ و گرد من دیوارست و بر آن دیوار حدثهاست و خارهاست هرک میگذر باغ را نمیبیند آن دیوار و آلایش را میبیند وبد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گيرد الا این بدگفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار میباید ساختن تا بباغ رسیدن پس بنکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات اللّه علیه گفت اَنَّا الضَّحُوْکُ الْقَتُوْل یعنی مرا عدوّی نیست تادر قهر او خشمگين باشد او جهت آن میکشد کافر را بیک نوع تا آن کافر خود را نکشد بصد لون لاجرم ضحوک باشد درین کشتن.
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۹۴۷ - لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل
لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل