صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۶ - فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان
فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان احمد شاملو : ابراهیم در آتش
شبانه
مرا محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - درهم است آن بت طناز نمیدانم چیست
درهم است آن بت طناز نمیدانم چیست اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۹ - پرکاویدم دل خودم را
پرکاویدم دل خودم را سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۱۱ - درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را. امیر پازواری : چهاربیتیها
شماره ۲۰۹ - کردْ خیمه بَزو، اُویِ چشْ مه حبابی
کردْ خیمه بَزو، اُویِ چشْ مه حبابی عطار نیشابوری : بخش هشتم
(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام
حکیم ترمذی کرد این حکایت سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - همی یادم آید ز عهد صغر
همی یادم آید ز عهد صغر امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۷ - شکستی طره، تا در سر چه داری؟
شکستی طره، تا در سر چه داری؟ فریدون مشیری : آواز آن پرنده غمگین
رخش سپید خورشید
ناگاه، شیههای سرخ سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۰۵ - ما و دل دیگر به کوی تندخوی تازه ای
ما و دل دیگر به کوی تندخوی تازه ای ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶١٢ - شنیدم از سر منبر مذکری میگفت
شنیدم از سر منبر مذکری میگفت سنایی غزنوی : الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان
حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه
روزی از روزها به وقت بهار آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم
اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۲۷ - آوردهاند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود، آنجا امامی بود از اصحاب بوعبداللّه کرام، او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما ر
آوردهاند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود، آنجا امامی بود از اصحاب بوعبداللّه کرام، او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما را منکر بودی و انکار وی بدرجۀ بود که هروقت پیش او سخن شیخ گفتندی او لعنت کردی و تا شیخ در نشابور بود او بکوی عدنی کویان که خانقاه شیخ در آنجا بود نگذشته بود. روزی شیخ گفت اسب زین کنید تا به زیارت بوالحسین تونی شویم، جمعی صوفیان و مریدان بدل بر شیخ اعتراض کردند که بزیارت کسی میرود که سخن وی پیش او نمیتوان گفت و اگر نام او شنود لعن میکند. شیخ برنشست بامریدان، در راه رافضتی از خانه بیرون آمد، شیخ را دید با جمع، لعنت آغاز کرد، جماعت قصد زخم او کردند، شیخ گفت آرام گیرید، باشد که بدان لعنت بروی رحمت کنند، جمع گفتند چگونه رحمت کنند بر کسی کی بر چون تویی لعنت کند؟ شیخ گفت معاذاللّه او لعنت بر ما نمیکند او پندارد کی ما بر باطلیم و او برحقّ، او لعنت برآن باطل میکند برای خدایرا، و آن مرد ایستاده بود و آن سخن کی شیخ میگفت میشنود، حالی در پای اسب شیخ افتاد و گفت ای شیخ توبه کردم، بر حقّ تویی و بر باطل من، اسلام عرضه کن تا بنو مسلمان شوم! شیخ مریدان را گفت: دیدی که لعنتی که برای خدای کنی چه اثر دارد! چون فراتر شدند حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا امام بوالحسین را خبر کند که شیخ به سلام تومیآید، آن درویش ابوالسحین را خبر کرد، او شیخ را نفرین کرد و گفت او به نزدیک ما چه کار دارد اورا به کلیسای ترسایان باید شد. چون درویش بشنید نزدیک حسن آمد وآنچ بود بگفت. اتفاق را روز یکشنبه بود، شیخ را خود آگاهی بود از آنچ رفت، گفت یا حسن چه میرود؟ حسن آنچ شنید بازنمود، شیخ گفت اکنون پیر آنچ فرموده است بجای آریم، روی به کلیسا نهاد و گفت بسم اللّه الرحمن الرحیم چنان باید کرد کی پیر میفرماید. چون به کلیسا رسید ترسایان جمع بودندو به کار خود مشغول، چون شیخ را بدیدند همه گرد وی درآمدند و در وی نظاره میکردند تا بچه کار آمده است و ایشان در پیش کلیسا صفۀ کرده بودند و صورت عیسی و مریم در دیوار صفه کرده و روی بدان آورده و آنرا سجده میکردند. شیخ بدنبالۀ چشم بدان صورتها باز نگریست و گفت ءَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتْخِذُونی واُمّیَ اِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّه تویی که میگویی مرا و مادر مرا بخدایی گیرید؟ اگر محمد و دین محمد حقّ است درین لحظه حقّ را سبحانه و تعالی سجود کنید. چون شیخ این سخن بگفت آن هر دو صورت درحال بزمین افتادند چنانک رویهاشان از سوی کعبه بود. چون ترسایان آن بدیدند فریاد برآوردند و چهل تن ازیشان زنار ببریدند و مسلمان شدند و مرقعها درپوشیدند و غسل آوردند. شیخ روی بجمع متصوفه آورد و گفت هرک بر اشارت پیران رود چنین بود، و این همه از برکة اشارت آن پیر بود و این خبر پیش ابوالحسین تونی بردند که شیخ را چه رفت و او چه گفت، امام بوالحسین را حالتی پدید آمد و گفت آن چوب پاره بیارید یعنی محفه و. او رادر محفه نشاندند چون به خانقاه شیخ رسید گفت مرا از محفه بیرون آرید، او را بیرون آوردند و از در خانقاه شیخ به پهلو میگشت ونعره میزد تا پیش تخت شیخ، و در دست و پای شیخ افتاد و جمع را حالتها پدید آمد و او جامه خرقه کرد و شیخ و جمع موافقت نمودند و او از کرده استغفار کرد و از مریدان شیخ گشت. صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۹ - در مدح ولی ذوالمنن حضرت حجهابنالحسن عجلاله تعالی فرجه
هر آنچه میزنم از دفتر وجود ورق سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶۶ - ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده
ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۵ - سردار اگر چند به شمشیر ادب
سردار اگر چند به شمشیر ادب امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲۴ - دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دل ز تن بردی و در جانی هنوز ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۴۲ - فرو گرفتن سالاران
و روز سهشنبه هفدهم ذی القعده امیر بر قلعت رفت، و کوتوال میزبان بود، سخت نیکوکاری ساخته بودند. و همه قوم را بخوان فرود آوردند، و شراب خوردند.
تکبیت ۲۶ - فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان
فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان احمد شاملو : ابراهیم در آتش
شبانه
مرا محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - درهم است آن بت طناز نمیدانم چیست
درهم است آن بت طناز نمیدانم چیست اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۹ - پرکاویدم دل خودم را
پرکاویدم دل خودم را سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۱۱ - درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را. امیر پازواری : چهاربیتیها
شماره ۲۰۹ - کردْ خیمه بَزو، اُویِ چشْ مه حبابی
کردْ خیمه بَزو، اُویِ چشْ مه حبابی عطار نیشابوری : بخش هشتم
(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام
حکیم ترمذی کرد این حکایت سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - همی یادم آید ز عهد صغر
همی یادم آید ز عهد صغر امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۷ - شکستی طره، تا در سر چه داری؟
شکستی طره، تا در سر چه داری؟ فریدون مشیری : آواز آن پرنده غمگین
رخش سپید خورشید
ناگاه، شیههای سرخ سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۰۵ - ما و دل دیگر به کوی تندخوی تازه ای
ما و دل دیگر به کوی تندخوی تازه ای ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶١٢ - شنیدم از سر منبر مذکری میگفت
شنیدم از سر منبر مذکری میگفت سنایی غزنوی : الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان
حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه
روزی از روزها به وقت بهار آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم
اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۲۷ - آوردهاند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود، آنجا امامی بود از اصحاب بوعبداللّه کرام، او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما ر
آوردهاند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود، آنجا امامی بود از اصحاب بوعبداللّه کرام، او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما را منکر بودی و انکار وی بدرجۀ بود که هروقت پیش او سخن شیخ گفتندی او لعنت کردی و تا شیخ در نشابور بود او بکوی عدنی کویان که خانقاه شیخ در آنجا بود نگذشته بود. روزی شیخ گفت اسب زین کنید تا به زیارت بوالحسین تونی شویم، جمعی صوفیان و مریدان بدل بر شیخ اعتراض کردند که بزیارت کسی میرود که سخن وی پیش او نمیتوان گفت و اگر نام او شنود لعن میکند. شیخ برنشست بامریدان، در راه رافضتی از خانه بیرون آمد، شیخ را دید با جمع، لعنت آغاز کرد، جماعت قصد زخم او کردند، شیخ گفت آرام گیرید، باشد که بدان لعنت بروی رحمت کنند، جمع گفتند چگونه رحمت کنند بر کسی کی بر چون تویی لعنت کند؟ شیخ گفت معاذاللّه او لعنت بر ما نمیکند او پندارد کی ما بر باطلیم و او برحقّ، او لعنت برآن باطل میکند برای خدایرا، و آن مرد ایستاده بود و آن سخن کی شیخ میگفت میشنود، حالی در پای اسب شیخ افتاد و گفت ای شیخ توبه کردم، بر حقّ تویی و بر باطل من، اسلام عرضه کن تا بنو مسلمان شوم! شیخ مریدان را گفت: دیدی که لعنتی که برای خدای کنی چه اثر دارد! چون فراتر شدند حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا امام بوالحسین را خبر کند که شیخ به سلام تومیآید، آن درویش ابوالسحین را خبر کرد، او شیخ را نفرین کرد و گفت او به نزدیک ما چه کار دارد اورا به کلیسای ترسایان باید شد. چون درویش بشنید نزدیک حسن آمد وآنچ بود بگفت. اتفاق را روز یکشنبه بود، شیخ را خود آگاهی بود از آنچ رفت، گفت یا حسن چه میرود؟ حسن آنچ شنید بازنمود، شیخ گفت اکنون پیر آنچ فرموده است بجای آریم، روی به کلیسا نهاد و گفت بسم اللّه الرحمن الرحیم چنان باید کرد کی پیر میفرماید. چون به کلیسا رسید ترسایان جمع بودندو به کار خود مشغول، چون شیخ را بدیدند همه گرد وی درآمدند و در وی نظاره میکردند تا بچه کار آمده است و ایشان در پیش کلیسا صفۀ کرده بودند و صورت عیسی و مریم در دیوار صفه کرده و روی بدان آورده و آنرا سجده میکردند. شیخ بدنبالۀ چشم بدان صورتها باز نگریست و گفت ءَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتْخِذُونی واُمّیَ اِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّه تویی که میگویی مرا و مادر مرا بخدایی گیرید؟ اگر محمد و دین محمد حقّ است درین لحظه حقّ را سبحانه و تعالی سجود کنید. چون شیخ این سخن بگفت آن هر دو صورت درحال بزمین افتادند چنانک رویهاشان از سوی کعبه بود. چون ترسایان آن بدیدند فریاد برآوردند و چهل تن ازیشان زنار ببریدند و مسلمان شدند و مرقعها درپوشیدند و غسل آوردند. شیخ روی بجمع متصوفه آورد و گفت هرک بر اشارت پیران رود چنین بود، و این همه از برکة اشارت آن پیر بود و این خبر پیش ابوالحسین تونی بردند که شیخ را چه رفت و او چه گفت، امام بوالحسین را حالتی پدید آمد و گفت آن چوب پاره بیارید یعنی محفه و. او رادر محفه نشاندند چون به خانقاه شیخ رسید گفت مرا از محفه بیرون آرید، او را بیرون آوردند و از در خانقاه شیخ به پهلو میگشت ونعره میزد تا پیش تخت شیخ، و در دست و پای شیخ افتاد و جمع را حالتها پدید آمد و او جامه خرقه کرد و شیخ و جمع موافقت نمودند و او از کرده استغفار کرد و از مریدان شیخ گشت. صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۹ - در مدح ولی ذوالمنن حضرت حجهابنالحسن عجلاله تعالی فرجه
هر آنچه میزنم از دفتر وجود ورق سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶۶ - ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده
ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۵ - سردار اگر چند به شمشیر ادب
سردار اگر چند به شمشیر ادب امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲۴ - دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دل ز تن بردی و در جانی هنوز ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۴۲ - فرو گرفتن سالاران
و روز سهشنبه هفدهم ذی القعده امیر بر قلعت رفت، و کوتوال میزبان بود، سخت نیکوکاری ساخته بودند. و همه قوم را بخوان فرود آوردند، و شراب خوردند.