سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
درین سخن صفت حسن یار چون گنجد رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۳ - چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من
چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۳ - غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما را
غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما را سعدی : غزلیات
غزل ۵۳۶ - مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۷ - مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
مباد با کَسِ دیگر ثَنا و دُشنامَش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۴۹ - دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست
دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۸۲ - امشب برو ای خواب اگر بنشینی
امشب برو ای خواب اگر بنشینی نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۶۰ - انجام کتاب
صبحک الله صباح ای دبیر فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۹ - عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل نهج البلاغه : حکمت ها
راه آسايش
وَ قَالَ عليهالسلام قِلَّةُ اَلْعِيَالِ أَحَدُ اَلْيَسَارَيْنِ انوری : رباعیات
رباعی ۳۳۴ - سبحانالله غمی به پایان نبریم
سبحانالله غمی به پایان نبریم رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۰ - بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش
بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۴ - به نوبهاران بستای ابر گریان را
به نوبهاران بستای ابر گریان را انوری : غزلیات
غزل ۲۷۰ - همچون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۹ - هنوز با منی و از نهیب رفتن تو
هنوز با منی و از نهیب رفتن تو بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۰ - بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش
بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲ - هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست
هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست ملکالشعرای بهار : تصنیفها
بیات اصفهان
این تصنیف را بهار در منفای خود در سال ۱۳۱۲ ساخته و به به اهالی اصفهان اهدا کرده است. امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۱۶ - ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ بزورجمهر با خسرو
دادمه گفت : شنیدم که روزی خسرو با بزورجمهر در بستان سرائی خرامید ، بر کنارِ حوضی بتماشایِ بطان بنشستند که هر یک برسان زورقِ سیمین بر رویِ دریای سیماب گذر میکردند یکی ملّاحوار بمجدفهُ پنجهٔ پای کشتیِ قالب را بکنار افکندی، یکی چون بازی گران که گاهِ تعلیم از نردبانِ هوا بر سطحِ دجله معلّق زنند سرنگون بآب فرو شدی، یکی غسلِ جنابتِ سفاد را از اخامصِ قدم تا اعالیِ ساق میشستی ، یکی مضمضه و استنشاق از رفعِ حدثِ ملامست برآوردی. گاه چون زاهدان که سجاده بر آب افکنند پیش خسرو نماز بردندی . گاه چون قصّاران لباسِ آب بافتِ جناحین بقرصهٔ صابونِ حباب میزدند، گاه چون زرّادان درعِ غدیر را بر شکلِ غدایرِ معنبر و مسلسلِ نیکوان حلقه در حلقه و گره در گره میانداختند. ساعتی بر طرفِ آن حوض نظّارهٔ کارگاهِ قدر میکردند تا خود آن مرغانِ بحرکت را از جامهٔ تموّج آب که بشعرِ آسمانگون ماندی، نقشبندِ کُن فَیَکُون چگونه پدید آورد. خسرو گوهری گرانمایه در دست داشت که هر وقت بدان بازی کردی ، مرجانی که آفرینش در حقّهٔ دهانِ هیچ معشوق مثل آن ننهاد ، مرواریدی که روزگار بنوکِ مژگان هیچ عاشق مانند آن نسفت ، چشم هیچ نرگس چنان ژاله ندیده بود و رحمِ هیچ صدفی چنان سلاله نپروریده در استغراقِ آن حالت ار دستش درافتاد ، بطی بمنقار در گرفت و فرو خورد . بورجمهر مشاهدت میکرد و پوشیده میداشت تا آنزمان که خسرو از آنجا با خلوتخانهٔ خویش رفت و بزورجمهر با وثاق آمد. خسرو از آن گوهر یاد آورد. معتمدی فرستاد تا بجدِّ بلیغ در آن موضع طلب کنند. بسیار طلب کرد و نیافت. خسرو در تغابنِ تضییع آن بیم بود که رشتهٔ پر گوهر از سرشگِ دیده بگشاید. بزورجمهر را حاضر کرد و گفت : اگرچ آن درِّ یتیم با دست آید و چنان یتیمی را خدا ضایع نگذارد ، امّا حالی راه من بر فواتِ آن رنج دل میبینم ؛ چارهٔ این کار چیست ؟ بزورجمهر بحکمِ آنک خداوندِ طالع خود را در آن وقت موبّل و نحوسِ کواکب را بنظرِ عداوت ناظر، با خود اندیشه کرد که چون آن بط در میان دو هزار بط مشتبهست، اشارت بیکی نتوان کرد و اگر مجملاً بگویم که در شکمِ بطانست، میترسم که تأثیرِ طالع نامساعد اصابتِ حکم را در تآخیر دارد تا بطانِ بسیار کشته شوند و چون گوهر نیابند ، خسرو خشم گیرد و مرا بجهل منسوب کند یا بخیانت ؛ آن روز در اندیشه بسر برد و هیچ نگفت. چندانک اخترِ اقبال از وبال بیرون آمد و روزگار با او چنان شد که اگر خواستی ،
شماره ۱۴۶ - درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
درین سخن صفت حسن یار چون گنجد رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۳ - چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من
چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۳ - غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما را
غمش گرم تپش گه شعله آسا می کند ما را سعدی : غزلیات
غزل ۵۳۶ - مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۷ - مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
مباد با کَسِ دیگر ثَنا و دُشنامَش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۴۹ - دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست
دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۸۲ - امشب برو ای خواب اگر بنشینی
امشب برو ای خواب اگر بنشینی نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۶۰ - انجام کتاب
صبحک الله صباح ای دبیر فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۹ - عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل نهج البلاغه : حکمت ها
راه آسايش
وَ قَالَ عليهالسلام قِلَّةُ اَلْعِيَالِ أَحَدُ اَلْيَسَارَيْنِ انوری : رباعیات
رباعی ۳۳۴ - سبحانالله غمی به پایان نبریم
سبحانالله غمی به پایان نبریم رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۰ - بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش
بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۴ - به نوبهاران بستای ابر گریان را
به نوبهاران بستای ابر گریان را انوری : غزلیات
غزل ۲۷۰ - همچون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۹ - هنوز با منی و از نهیب رفتن تو
هنوز با منی و از نهیب رفتن تو بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۰ - بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش
بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲ - هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست
هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست ملکالشعرای بهار : تصنیفها
بیات اصفهان
این تصنیف را بهار در منفای خود در سال ۱۳۱۲ ساخته و به به اهالی اصفهان اهدا کرده است. امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۱۶ - ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ بزورجمهر با خسرو
دادمه گفت : شنیدم که روزی خسرو با بزورجمهر در بستان سرائی خرامید ، بر کنارِ حوضی بتماشایِ بطان بنشستند که هر یک برسان زورقِ سیمین بر رویِ دریای سیماب گذر میکردند یکی ملّاحوار بمجدفهُ پنجهٔ پای کشتیِ قالب را بکنار افکندی، یکی چون بازی گران که گاهِ تعلیم از نردبانِ هوا بر سطحِ دجله معلّق زنند سرنگون بآب فرو شدی، یکی غسلِ جنابتِ سفاد را از اخامصِ قدم تا اعالیِ ساق میشستی ، یکی مضمضه و استنشاق از رفعِ حدثِ ملامست برآوردی. گاه چون زاهدان که سجاده بر آب افکنند پیش خسرو نماز بردندی . گاه چون قصّاران لباسِ آب بافتِ جناحین بقرصهٔ صابونِ حباب میزدند، گاه چون زرّادان درعِ غدیر را بر شکلِ غدایرِ معنبر و مسلسلِ نیکوان حلقه در حلقه و گره در گره میانداختند. ساعتی بر طرفِ آن حوض نظّارهٔ کارگاهِ قدر میکردند تا خود آن مرغانِ بحرکت را از جامهٔ تموّج آب که بشعرِ آسمانگون ماندی، نقشبندِ کُن فَیَکُون چگونه پدید آورد. خسرو گوهری گرانمایه در دست داشت که هر وقت بدان بازی کردی ، مرجانی که آفرینش در حقّهٔ دهانِ هیچ معشوق مثل آن ننهاد ، مرواریدی که روزگار بنوکِ مژگان هیچ عاشق مانند آن نسفت ، چشم هیچ نرگس چنان ژاله ندیده بود و رحمِ هیچ صدفی چنان سلاله نپروریده در استغراقِ آن حالت ار دستش درافتاد ، بطی بمنقار در گرفت و فرو خورد . بورجمهر مشاهدت میکرد و پوشیده میداشت تا آنزمان که خسرو از آنجا با خلوتخانهٔ خویش رفت و بزورجمهر با وثاق آمد. خسرو از آن گوهر یاد آورد. معتمدی فرستاد تا بجدِّ بلیغ در آن موضع طلب کنند. بسیار طلب کرد و نیافت. خسرو در تغابنِ تضییع آن بیم بود که رشتهٔ پر گوهر از سرشگِ دیده بگشاید. بزورجمهر را حاضر کرد و گفت : اگرچ آن درِّ یتیم با دست آید و چنان یتیمی را خدا ضایع نگذارد ، امّا حالی راه من بر فواتِ آن رنج دل میبینم ؛ چارهٔ این کار چیست ؟ بزورجمهر بحکمِ آنک خداوندِ طالع خود را در آن وقت موبّل و نحوسِ کواکب را بنظرِ عداوت ناظر، با خود اندیشه کرد که چون آن بط در میان دو هزار بط مشتبهست، اشارت بیکی نتوان کرد و اگر مجملاً بگویم که در شکمِ بطانست، میترسم که تأثیرِ طالع نامساعد اصابتِ حکم را در تآخیر دارد تا بطانِ بسیار کشته شوند و چون گوهر نیابند ، خسرو خشم گیرد و مرا بجهل منسوب کند یا بخیانت ؛ آن روز در اندیشه بسر برد و هیچ نگفت. چندانک اخترِ اقبال از وبال بیرون آمد و روزگار با او چنان شد که اگر خواستی ،