داستان درباره خسرو و بزورجمهر است که در بستانی کنار حوضی مینشینند و به تماشای حرکات پرندگان آبزی میپردازند. خسرو گوهری گرانبها دارد که توسط یک مرغابی بلعیده میشود. بزورجمهر با زیرکی و در زمان مناسب، محل گوهر را آشکار میکند و خسرو آن را بازمییابد. سپس داستان به گفتوگوی خرس و دادمه میپردازد که درباره عفو و بخشش پادشاه و رفتار با گناهکاران بحث میکنند. در نهایت، خرگوشی به نام فرّخزاد به خرس توصیه میکند که از دشمنی پرهیز کند و به دوستی و عقلانیت پایبند باشد.
متن از نظر زبانی پیچیده و دارای اصطلاحات ادبی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار است. همچنین، مفاهیم اخلاقی و فلسفی مطرحشده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
داستانِ بزورجمهر با خسرو
زهر در کامِ او شکر گشتی
سنگ در دستِ او گهر گشتی
پس بخدمتِ خسرو شتافت و گفت : پیوسته گوهرِ شمشیرِ ملک شب افروزِ حوادثِ ایّام باد ، امروز بپرتو فرِّ پادشاهی در آیینهٔ فراستِ خویش چنان بینم که آن گوهر در بطن یکی ازین بطانست که همه چون غوّاصانِ گوهر طلب گردِ پایهٔ حوض میگشتند. اگر شهریار بفرماید تا بطی چند را خون بریزند ، آن گوهر بخون بهایِ ایشان از روزگار بازتوان ستد. بحکمِ فرمان اوّلین بط را که سر بریدند و بسرِ کارد مهر از درجِ حوصلهٔ او برداشتند ، پس از قطرهٔ چند لعلِ سیّال و یاقوتِ مذاب آن گوهر چون یکقطره آب از میان بیرون افتاد . خسرو در آن شگفتی از بزورجمهر پرسید که چرا زودتر نگفتی ؟ گفت : سعادتِ طالع را بر سبیلِ مساعدت نمیدیدم ؛ اندیشه کردم که اگر بگویم ، مشعبذِ این هفت حقّهٔ پیروزه این گوهر را با یشمِ روز و شبهٔ شب چنان برآمیزد و از دیدهایِ اوهام پنهان کند و بدستانی که زیردستِ تصرّف بیرون دهد که هرگز عقلِ چابکاندیش تیزبین آنرا با دست نتواند آورد. امروز که دولتِ شاه را معاون یافتم و ایّام را موافق، بگفتم و همچنان آمد ع ، وَ قَد یُوَافِقُ بَعضُ المُنیَهِ القَدَرَا . این فسانه از بهر آن گفتم تا بیهوده دربارهٔ من سعی ننمائی که هر سخن در خدمتِ ملوک بوقتی خاصّ توان تقریر کردن . داستان گفت : تأثیرِ سخن در نفوسِ انسانی بحسبِ اعتقاد بود . اگر دردلِ شهریار نگرم و بینم که قصدِ او با عنایتِ من برابری میکند ، تَعَارَضَا فَتَسَاقَطَا از میزان تجربت کفّهٔ مقصودِ من نه راجح بود نه مرجوح ع ، وَ کَانَ کَفَافاً لَا عَلَیَّ وَلَالِیَا ، و اگر هنوز بر صلابتِ حالِ اوّلست ، بسخنهایِ ملیّن و گفتارهایِ چربِ مبیّن اگر نرم نشود ، باری در درشتی نیفزاید . روزِ دیگر که این یوسف چهرهٔ علوی نژاد که هر شب قمر را با دیگر کواکب از بهر اقتباسِ نورِ خویش در سجدهٔ تقرّب بیند ، گاه بهایِ جمالش با نخفاض در میزان شود ، گاه درجهٔ کمالش بارتفاع در دلو پدید آید، سر از چاهِ زندان خانهٔ ظلمت برآورد. داستان از درِ زندان باستخلاصِ دادمه بخدمتِ درگاهِ شهریار رفت و زمینِ خدمت بوسه داد و دستِ دعا بر آسمان داشت و گفت : اَلصَّادِقُ یُرَامُ اِذَا وَعَدَ وَ البَارِقُ یُشَامُ اِذَا رَعَدَ . دیروز که من بنده حدیثِ آن بندهٔ قدیم در خدمت تازه کردم، تازهروئی ملک بر عفوِ او دلیلِ واضح یافتم. اگر امروز آن اومید بوفا رساند و حقِّ بندگی او از ذمّت کرمِ خویش موفّی گرداند ، سنّت کرامِ اسلاف را احیا فرموده باشد وصیّتِ کرمِ اعراق و لطفِ اخلاق باطراف و آفاق رسانیده و مسامع و مجامع را بنشرِ محامدِ اوصاف مطیّب گردانیده و اگر واسطه نه گناهِ مجرمان باشد ، فضیلتِ عفو کجا پدید آید ؟
لَولَا اشتِعَالُ النَّارِ فِیمَا جَاوَرَت
مَا کَانَ یُعرَفُ طِیبُ عَرفِ العُودِ
و شاد باد روانِ آنکس که گفت :
روغنِ مصریّ و مشکِ تبّتی را در دو وقت
هم مزکّی سیر باشد هم معرّف گندنا
خرس چون این بشنید، نایرهٔ بغض از درونِ او شعله برآورد و قارورهٔ قدح در گفتارِ داستان انداختن گرفت و گفت : هرک گناهِ رعیّت را خرد داند ، عفوِ پادشاه را بزرگ نداند و هرک گناهکار را بریء السّاحه شمرد ، حقِّ تجاوز پادشاه نشناسد. ملک را این وقاحت ازو سخت منکر آمد و گفت : لَیسَ بِأَوَّلِ قَارُورَهٍ کُسِرت، تقصیر و غرامت و گناه و ندامت همه در راهِ فرودستان آمدست و قبول و اجابت همیشه از بزرگان مستقبلِ آن شده . اصرار شرط نیست، حدیثِ شما در نزاع و دفاع بتطویل انجامید و مجالِ تطوّل تنگ گردانید و مادام که سخن نه در پردهٔ شرم و آزرم رود ، رویِ حقیقت کارها بغرض پوشیده ماند و آتشِ حسد از بواطنِ شما بخرمنِ ملک و دولت سرایت کند و از تعادی و تناصیِ شما بغرضِ خاصّ زود باشد که فتنهٔ عامّ بادانی و اقاصیِ ولایت رسد. داستان اگرچ در این فصول حفظِ جانبِ دوستان میکند و آن پسندیدهترینِ خصال و شریفترینِ خلال مردمست ، لیکن ازین معانی اقتناءِ ذخایرِ نیکونامی و اجتناءِ ثمراتِ حسنِ حفاظِ ما میجوید، چه اگر بهر خطیئتی که در راهِ خدمتگاران آید ، مطالب و معاقب شوند، رسمِ خادم مخدومی از جهان برخیزد.
فَلَو اَخَذَاللهُ العِبَادَ بِذَنبِهِم
اَعَدَّ لَهُم فِی کُلِّ یَومٍ جَهَنَّمَا
وشبهت نیست که ترا از موحشاتِ این کلمات در بابِ دادمه غرض آنست تا دیگر طوایفِ خدم در راهِ گستاخی جز بحسنِ ادب قدم ننهند و بر ارتکابِ جرایم جرأت ننمایند و از جستنِ معایب که نفسِ آدمی منبع و منشأ آنست ، زبان کشیده دارند. اکنون شما را از مشاحنت و مداهنت دور میباید شدن و تبصبص و چاپلوسی و مراوغت و عیبجوئی نیز بگذاشتن و حقیقت دانستن که اگر دورِ افلاک و سیرِ انجم را باختلافِ رجوع و استقامت که دارند ، اتّفاقی دیگر نبودی و طبایعِ ارکان با همه مضادّت نه بسازگاریِ ترکیب و تداخلِ اجزا بامیان آمدندی ، قلمِ مشتری و عطارد یک زبان نبودی و تیغِ خرشید و بهرام در یک غلاف نگنجیدی و آب با خاک دست در گردنِ موافقت نیاوردی و هوا فتراکِ مجاورتِ آتش نگرفتی ، صنعتِ آفرینش بتمامی نرسیدی و سلکِ این نظام درهم نیفتادی، صحنِ این رباطِ سفلی و سقفِ این ساباطِ علوی عمارت نپذیرفتی، چنانک در نفیِ شرک و اثباتِ و حدانیّت آمدست ، لَو کَانَ فِیهمَا آلِهَهٌ اِلَّا اللهُ لَفَسَدَتَا و خرس چون عنایتِ ملک را با دادمه برین عیار دید ، از هرچ گفته بود ، پشیمان شد. گوشِ غرامتِ طبع مالیدن و انگشتِ ندامت عقل خائیدن گرفت، گفتارِ شهریار را تسلیم گونهٔ بکرد و از خود استسلامی بنمود و بتصویب و تذنیبِ سخن مشغول گشت و در پردهٔ لَعبُ الخَجِل از پیش شهریار برخاست و بخانه رفت ، متفکّر و غمناک بنشست، هم از خلاصِ دادمه و هم از تجاسری که در قصدِ او پیوسته بود و دشمنانگی اظهار کرده ؛ دانست که سرِّ ضمیر خویش از پردهٔ کتمان بیرون افکندن بدان وجه زخمهٔ ناساز بود و آن تیر از قبضهٔ کفایت خطا رفت؛ با خود گفت: اگر از پسِ این مکاشحت درِ مصالحت زنم، اضطراری باشد در لباسِ اختیار پوشیده و تمحّلی در طبع بتکلّف آورده و تکحّلی از عین الرّضا نموده ، تدارکِ این واقعه بچه طریق توان کرد؟ در مضطربِ این حال خرگوشی، فرّخزاد نام ، دوست و برادر خوانده داشت بفطانتِ ذهن ورزانتِ رای مشهور و بکاردانی و پیش اندیشی دستور و پیشوایِ دوستان و یارانِ کار افتاده ، از ابناءِ جنسِ خویش این بجدهٔ رشد و کیاست نهادی ، همه حدس و فراست ناگاه از درِ او باز آمد ، او را بدان صفت مضطرب و در آتشِ اندوه ملتهب یافت ؛ پرسید که این توحّش و پریشانی و گرهِ تعبّس بر پیشانی چیست ؟ خرس کیفیّتِ حال در میان نهاد و نفثهُ المصدُوری که از ودایعِ صدورِ احرار باشد، از دل بیرون داد و از هرچ رفته بود ، حکایت باز راند. فرّخزاد گفت : هرک در جامِ گیتی نمای خرد فرجام کارها ننگرد و در مطلعِ اندیشه از مخلص یاد نکند ، همیشه پراکنده دل و آسیمهسر و بیسامان کار باشد . نیک نیفتاد ، تو پنداشتی که رأیِ ملک با دادمه چنان تغیّر پذیرفت که وقیعتِ تو در موقعِ قبول نشیند و او چنان افتاد که هرگز برنخیزد ، هَیهات، اِستَسمَنتَ الوَرَمَ وَ نَفَختَ فِی غِیرِ ضَرَمٍ ، و هیچ حسرت ورایِ آن نیست که از کردهٔ خود بمردم رسد ، مردِ نیکو رایِ پاکیزه فکرتِ زیرکِ دلِ سلیم فطرت تا اشتمالِ سخن بر منفعتی محض نبیند ، از گفتن مجتنب باشد و اگر در سخن مضرتی ممکن الوقوع داند، از آن ممتنع شدن واجب شناسد و تا ضرورتی حامل نباشد ، خود را در تحمّلِ اعباءِ آن سخن نیفکند ، مِن حُسنِ اِسلَامِ المَرءِ تَرکُهُ مَا لَاَیعِنیهِ ، و عاقل تا تواند، دشمنی بر دوستی نگزیند و بیگانگی بر آشنائی ترجیح ننهد و گفتهاند : دشمن را چنان باید داشت که آن گویِ بلورین که در حقّه نهند و هر وقت بیرون گیرند و پاک بشویند و هرچ در احتیاط و عزیزداشتِ آن گنجد ، بجای آرند تا روزی که جائی سنگ خارهٔ سخت بینند ، بر آن سنگ زنند و خرد بشکنند ، چنانک ترکیب و تألیفِ اجزاءِ آن بیش در امکان نیاید و هرک عنانِ مرکوبِ هوی کشیده دارد و پای در رکابِ صبر استوار کند، عاقبت خرّمی و نشاط همعنانِ او آید ، چنانک آن مردِ بازرگان را افتاد با زنِ خویش. خرس گفت : چون بود آن داستان؟
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.