ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۱۸ - تا رست بگرد شکرت شاخ نبات
تا رست بگرد شکرت شاخ نبات نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۹۷ - دامی ز نماز گرد خود بافته ام
دامی ز نماز گرد خود بافته ام اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۹ - دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک
دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک فروغ فرخزاد : تولدی دیگر
وهم ِ سبز
تمام روز در آیینه گریه می کردم قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۱ - دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا را
دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا را جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور
ای علم علم برافراخته ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣ - خرد چون کند دوستی با کسی
خرد چون کند دوستی با کسی غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۲۶ - پیدا کردن سبب تقصیر خلق در شکر
بدان که تقصیر خلق در شکر از دو سبب است: یکی جهل است به بسیاری نعمت که نعمتهای خدای تعالی را کس حد و اندازه و شمار نداند، چنان که گفت، «و ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها» و ما در کتاب احیا بعضی از آن نعمتها که حق تعالی راست بگفته ایم تا به قیاس آن بدانند که ممکن نیست که همه نعمتها تواند شناختن و این کتاب آن احتمال نکند. عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۸۲
پادشاهی عاشقی را گفت خواهی که من باشی گفت خواهم که من نباشم یعنی چون مرا از حریت من دل گرفته است بدان عوائق که تو بدان گرفتاری کی بنده شوم ای برادر عاشق باید که آزاد بود و بغم شاد بود آرزومند و دربند بود لعمری چون آرزومند او بود: مسعود سعد سلمان : رباعیات
شماره ۲۷۴ - تا روز همه شب از هوس بیدارم
تا روز همه شب از هوس بیدارم آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۸ - تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری جامی : سبحةالابرار
بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد
بود مردانه زنی در موصل غزالی : رکن سوم - رکن مهلکات
بخش ۵۳ - فایده های مال
اما فایده های مال دو قسم است: یکی دنیاوی و این را به شرح حاجت نبود که همه کس شناسد و دیگر دینی است و آن سه نوع است: صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۴ - منم که معنی بیگانه آشنای من است
منم که معنی بیگانه آشنای من است کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۱ - زیک قطره سرشکم تن زجا شد
زیک قطره سرشکم تن زجا شد نظام قاری : فردیات
شماره ۱۱ - سلق پر ز و سیم باشد نکوست
سلق پر ز و سیم باشد نکوست اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگه دارد برهمن کار خود را
نگه دارد برهمن کار خود را طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱ - دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست
دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - از بس که هوای دهن تنگ تو دارد
از بس که هوای دهن تنگ تو دارد محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۷۴ - آوردهاند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند. چون وقت نماز درآمد درویشان به ن
آوردهاند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند. چون وقت نماز درآمد درویشان به نماز ایستادند وصف برکشیدند، درویشی مگر در خواب مانده بود از ماندگی راه، چون بیدار شد جمع در فریضه شروع کرده بودند، حیا مانع شد کی برخیزد همچنان خفته میبود از خجالت. پس دزدی آمده بود تا رختی بردارد و در میان رخت آمد و آن درویش بیدار بود تکیه کرده، سنگی برداشت و بران دزد انداخت. دزد دانست که کسی مینگرد، بگریخت و هیچ نتوانست بردن و جمع را ازین حال هیچ خبر نه. چون سلام بازدادند و درویش را خفته دیدند بروی انکار کردند کی این بینماز نگرید! شیخ گفت بینمازی باید تا جامۀ شما را گوش میدارد تا نمازی ماند، و درنیافتند که شیخ چه میگوید، چون پیش رخت آمدند و از آن حال خبردار شدند از آن انکار توبه کردند.
شماره ۱۱۸ - تا رست بگرد شکرت شاخ نبات
تا رست بگرد شکرت شاخ نبات نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۹۷ - دامی ز نماز گرد خود بافته ام
دامی ز نماز گرد خود بافته ام اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۹ - دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک
دارم دلی به سینه چو کژدم به زیر خاک فروغ فرخزاد : تولدی دیگر
وهم ِ سبز
تمام روز در آیینه گریه می کردم قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۱ - دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا را
دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا را جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور
ای علم علم برافراخته ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣ - خرد چون کند دوستی با کسی
خرد چون کند دوستی با کسی غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۲۶ - پیدا کردن سبب تقصیر خلق در شکر
بدان که تقصیر خلق در شکر از دو سبب است: یکی جهل است به بسیاری نعمت که نعمتهای خدای تعالی را کس حد و اندازه و شمار نداند، چنان که گفت، «و ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها» و ما در کتاب احیا بعضی از آن نعمتها که حق تعالی راست بگفته ایم تا به قیاس آن بدانند که ممکن نیست که همه نعمتها تواند شناختن و این کتاب آن احتمال نکند. عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۸۲
پادشاهی عاشقی را گفت خواهی که من باشی گفت خواهم که من نباشم یعنی چون مرا از حریت من دل گرفته است بدان عوائق که تو بدان گرفتاری کی بنده شوم ای برادر عاشق باید که آزاد بود و بغم شاد بود آرزومند و دربند بود لعمری چون آرزومند او بود: مسعود سعد سلمان : رباعیات
شماره ۲۷۴ - تا روز همه شب از هوس بیدارم
تا روز همه شب از هوس بیدارم آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۸ - تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری جامی : سبحةالابرار
بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد
بود مردانه زنی در موصل غزالی : رکن سوم - رکن مهلکات
بخش ۵۳ - فایده های مال
اما فایده های مال دو قسم است: یکی دنیاوی و این را به شرح حاجت نبود که همه کس شناسد و دیگر دینی است و آن سه نوع است: صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۴ - منم که معنی بیگانه آشنای من است
منم که معنی بیگانه آشنای من است کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۱ - زیک قطره سرشکم تن زجا شد
زیک قطره سرشکم تن زجا شد نظام قاری : فردیات
شماره ۱۱ - سلق پر ز و سیم باشد نکوست
سلق پر ز و سیم باشد نکوست اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگه دارد برهمن کار خود را
نگه دارد برهمن کار خود را طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱ - دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست
دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - از بس که هوای دهن تنگ تو دارد
از بس که هوای دهن تنگ تو دارد محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۷۴ - آوردهاند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند. چون وقت نماز درآمد درویشان به ن
آوردهاند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند. چون وقت نماز درآمد درویشان به نماز ایستادند وصف برکشیدند، درویشی مگر در خواب مانده بود از ماندگی راه، چون بیدار شد جمع در فریضه شروع کرده بودند، حیا مانع شد کی برخیزد همچنان خفته میبود از خجالت. پس دزدی آمده بود تا رختی بردارد و در میان رخت آمد و آن درویش بیدار بود تکیه کرده، سنگی برداشت و بران دزد انداخت. دزد دانست که کسی مینگرد، بگریخت و هیچ نتوانست بردن و جمع را ازین حال هیچ خبر نه. چون سلام بازدادند و درویش را خفته دیدند بروی انکار کردند کی این بینماز نگرید! شیخ گفت بینمازی باید تا جامۀ شما را گوش میدارد تا نمازی ماند، و درنیافتند که شیخ چه میگوید، چون پیش رخت آمدند و از آن حال خبردار شدند از آن انکار توبه کردند.