بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۹ - شرار کاغذ فرصت کمینم
شرار کاغذ فرصت کمینم
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۹۵ - مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی
مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۹۳۸ - سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند
سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند
سلمان ساوجی : فراق نامه
بخش ۵ - آغاز داستان
شنیدم که شاهی به ایران زمین
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - این باد ز طرف چمن کیست که داند
این باد ز طرف چمن کیست که داند
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۶ - جامی است جهان به دست یک ساقی نیست
جامی است جهان به دست یک ساقی نیست
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۸ - زیر بار عشق تو قدم دو تا خواهد شدن
زیر بار عشق تو قدم دو تا خواهد شدن
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کرد
وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کرد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۱۶ - ای برون از سرای کون و مکان
ای برون از سرای کون و مکان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۳۱ - ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوست
ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوست
نصرالله منشی : باب برزویه الطبیب
بخش ۱۳ - حکایت مرد غافل
چون فکرت من بر این جمله بکارهای دنیا محیط گشت و بشناختم که آدمی شریف تر خلایق و عزیزتر موجودات است، و قدر ایام *عمر خویش نمی داند و در نجات نفس نمی کوشد، از مشاهدت این حال در شگفت عظیم افتادم و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند، و آن لذات حواس است، خوردن و بوییدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود این معانی برقضیت حاجت و اندازه امنیت هرگز تیسیر نپذیرد، و نیز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر میسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد، و هرکه همت دران بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو آن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت وبضرورت خویشتن در چاهی آویخت و دست در دو شاخ زد که بربالای آن روییده بود و پایهاش بر جایی قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هردو پای بر سر چهار مار بود که که از سر سوراخ بیرون گذاشته بودند. نظر بقعر چاه افکند اژدهایی سهمناک دید دهان گشاه و افتادن او را انتظار می‌کرد. بسر چاه التفات نمود موشان سیاه و سفید بیخ آن شاخها دایم بی فتور می‌بریدند. و او در اثنای این محنت تدبیری می‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبور خانه ای و قدری شهد یافت، چیزی ازان بلب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخها جد بلیغ می‌نمایند و البته فتوری بدان راه نمی یفات، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد. و آن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تارطک برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بریدن شاخها بپرداختند و بیچاره حرطص در دهان اژدها افتاد.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۲۰ - طراوتی که ز رخسار یار می بارد
طراوتی که ز رخسار یار می بارد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۴۵ - عارت آمد که دمی قصهٔ ما گوش کنی؟
عارت آمد که دمی قصهٔ ما گوش کنی؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۶۳ - عیدیست مبارک که کس آن عید ندیدست
عیدیست مبارک که کس آن عید ندیدست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴ - که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بسوزد مومن از سوز و جودش
بسوزد مومن از سوز و جودش
سعدی : مثنویات
شماره ۲۵ - هر که بی‌مشورت کند تدبیر
هر که بی‌مشورت کند تدبیر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۵ - بس دولت فیروزست در پای تو سربازی
بس دولت فیروزست در پای تو سربازی
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۷ - کی باشد کاین قفص چمن گردد؟
کِی باشد کاین قَفَص چَمَن گردد؟