صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - ای کحل چشم اهل نظر خاک پای تو
ای کحل چشم اهل نظر خاک پای تو
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - بتی کز صحبتم گیرد ملالش
بتی کز صحبتم گیرد ملالش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۱ - آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منست
آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۵ - ایضا له
خواجۀ خواجگان خطیر الرّین
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۸ - سحرگه چون برانگیزد ز خواب آهنگ میدانت
سحرگه چون برانگیزد ز خواب آهنگ میدانت
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - عاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من
عاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون روی
کره ای را که کسی نرم نکردست متاز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۷۱ - منم که نقش توأم هرگز از خیال نرفت
منم که نقش توأم هرگز از خیال نرفت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - به مردن کی جدا عاشق از آن بی باک می گردد
به مردن کی جدا عاشق از آن بی باک می گردد
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۲۶ - تشریف فرمایی امام به خیمه ی فرزند
بیامد به بالین او کرد جای
هاتف اصفهانی : غزلیات
غزل ۷۹ - چو نی نالدم استخوان از جدایی
چو نی نالدم استخوان از جدایی
جامی : سلامان و ابسال
بخش ۶۱ - حکایت مکافات یافتن پرویز آنچه با فرهاد کرد از شیرویه
کوهکن کانبازی پرویز کرد
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۵۲ - کز کربلا به دیده ی خونبار می رویم
کز کربلا به دیده ی خونبار می رویم
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۷۹ - کمال اشعار اقرانت ز اعجاز
کمال اشعار اقرانت ز اعجاز
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۲۳ - طریق دلبری تو مگر پری داند
طریق دلبری تو مگر پری داند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - با لب خشک آنکه در عشق تو دامن تر کند
با لب خشک آنکه در عشق تو دامن تر کند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵ - در محبت سست بنیادیم چون قصر حباب
در محبت سست بنیادیم چون قصر حباب
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۷۱ - بیا، که عمر من خاکسار می‌گذرد
بیا، که عمر من خاکسار می‌گذرد
ابوالفضل بیهقی : باقیماندهٔ مجلد پنجم
بخش ۳۱ - نامهٔ امیر به آلتونتاش
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‌. بعد الصّدر و الدّعاء، ما با دل خویش حاجب فاضل، عمّ، خوارزمشاه‌ آلتونتاش را بدان جایگاه یابیم که پدر ما، امیر ماضی بود که از روزگار کودکی تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانی بوده است که پدران را باشد بر فرزندان؛ اگر بدان وقت بود که پدر ما خواست که وی را ولیعهدی باشد و اندران رأی خواست از وی و دیگر اعیان، از بهر ما را جان بر میان بست‌ تا آن کار بزرگ با نام ما راست شد، و اگر پس از آن چون حاسدان و دشمنان دل او را بر ما تباه کردند و درشت‌ تا ما را بمولتان‌ فرستاد و خواست که آن رأی نیکو را که در باب ما دیده بود، بگرداند و خلعت ولایت عهد را بدیگر کس ارزانی دارد، چنان رفق‌ نمود و لطایف حیل‌ بکار آورد تا کار ما از قاعده بنگشت و فرصت نگاه میداشت و حیلت میساخت و یاران گرفت تا رضای آن خداوند را بباب ما دریافت و بجای باز آورد، و ما را از مولتان بازخواند و بهراة باز فرستاد. و چون قصد ری کرد و ما با وی‌ بودیم و حاجب‌ از گرگانج‌ بگرگان آمد و در باب ما برادران بقسمت ولایت سخن رفت، چندان نیابت داشت‌ و در نهان سوی ما پیغام فرستاد که «امروز البتّه روی گفتار نیست، انقیاد باید نمود بهر چه خداوند بیند و فرماید» و ما آن نصیحت پدرانه قبول کردیم، و خاتمت آن برین جمله بود که امروز ظاهر است؛ و چون پدر ما فرمان یافت‌ و برادر ما را بغزنین آوردند، نامه‌یی که نبشت و نصیحتی که کرد و خویشتن را که پیش ما داشت و از ایشان بازکشید بر آن جمله بود که مشفقان و بخردان و دوستان بحقیقت‌ گویند و نویسند، حال آن جمله با ما بگفتند و حقیقت روشن گشته است. و کسی که حال وی برین جمله باشد، توان دانست که اعتقاد وی در دوستی و طاعت داری تا کدام جایگاه باشد، و ما که از وی بهمه روزگارها این یکدلی و راستی دیده‌ایم، توان دانست که اعتقاد ما به نیکو داشت‌ و سپردن ولایت و افزون کردن محلّ و منزلت و برکشیدن فرزندانش را و نام نهادن‌ مرایشان را تا کدام جایگاه باشد. و درین روزگار که بهرات آمدیم، وی را بخواندیم تا ما را ببیند و ثمرت کردارهای خوب خویش بیابد. پیش از آنکه نامه بدو رسد، حرکت کرده بود و روی بخدمت‌ نهاده. و میخواستیم که او را با خویشتن ببلخ بریم یکی آنکه در مهمّات ملک که پیش داریم، با رأی روشن او رجوع کنیم که معطّل‌ مانده است چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان و عهد بستن و عقد نهادن‌، و علی تگین‌ را که همسایه است و درین فترات‌ که افتاد، بادی در سر کرده است، بدان حدّ و اندازه که بود بازآوردن و اولیا و حشم را بنواختن و هر یکی را از ایشان بر مقدار و محلّ و مرتبت بداشتن‌ و بامیدی که داشته‌اند رسانیدن؛ مراد میبود که این همه بمشاهدات و استصواب‌ وی باشد، و دیگر اختیار آن بود تا وی را بسزاتر باز- گردانیده شود. اما چون اندیشیدیم که خوارزم ثغری بزرگ است و وی از آنجای رفته است و ما هنوز بغزنین نرسیده‌، و باشد که دشمنان تأویلی‌ دیگر گونه کنند و نباید که در غیبت او آنجا خللی افتد، دستوری دادیم تا برود. و وی را، چنانکه عبدوس گفت، نامه‌ها رسیده بود که فرصت جویان می‌بجنبند، و دستوری بازگشتن افتاده‌ بود، در وقت بتعجیل‌تر برفت و عبدوس بفرمان ما بر اثر وی بیامد و او را بدید و زیادت اکرام ما بوی رسانید و بازنمود که چند مهمّ دیگرست بازگفتنی با وی، و جواب یافت که «چون برفت، مگر زشت باشد بازگشتن، و شغلی و فرمانی که هست و باشد بنامه راست باید کرد »، و چون عبدوس بدرگاه آمد و این بگفت، ما رأی حاجب را درین باب جزیل‌ یافتیم، و از شفقت و مناصحت وی که دارد بر ما و بر دولت هم این واجب کرد، که چون دانست که در آن ثغر خللی خواهد افتاد، چنانکه معتمدان وی نبشته بودند، بشتافت تا بزودی بر سر کار رسد که این مهمّات که میبایست که با وی بمشافهه‌ اندر آن رأی زده آید، بنامه راست شود.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۵۱ - صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس