سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - دهد مرغ دلم را عزم پرواز
دهد مرغ دلم را عزم پرواز
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۹ - دلم را، کرده یک پیمانه خون، لعل می آلودی
دلم را، کرده یک پیمانه خون، لعل می آلودی
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۵۷۶ - دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود
دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۰ - هجرت چو به دست غصه بگذاشت مرا
هجرت چو به دست غصه بگذاشت مرا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۰۸ - راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن
راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۲ - هرچیز که آن برای ما خواهد بود
هرچیز که آن برای ما خواهد بود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۹۹ - گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند شاهِ عشقْ ندارد وَفا دروغ
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۰۲ - گفتم که بر حریف غمگین منشین
گفتم که بر حریف غمگین منشین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - در دهر حرامی زده شد سحر حلالم
در دهر حرامی زده شد سحر حلالم
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۵۹۲ - طبرستان را شگفت جایی دیدم
طبرستان را شگفت جایی دیدم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۸۶۰ - مآل تیغ زبان نیست غیر سربازی
مآل تیغ زبان نیست غیر سربازی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶ - خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا
خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۰۰ - چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
الحكایة و التمثیل
خسروی روزی غلامی میخرید
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۲۰ - گفتار ارسطو
ارسطوی روشندل هوشمند
سیف فرغانی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۱۵ - دل در غم چون تو بی‌وفایی
دل در غم چون تو بی‌وفایی
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۸۴ - در ساغر دل خون ز شراب اولی‌تر
در ساغر دل خون ز شراب اولی‌تر
سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستان زغنِ ماهی‌خوار با ماهی
زیرک گفت : آورده‌اند که زغنی بود، چند روز بگذشت تا از مور و ملخ و هوامّ و حشرات که طعمهٔ او بود، هیچ نیافت که بدان سدِّ جوعی کردی و لوعتِ نایرهٔ گرسنگی را تسکینی دادی. یک روز بطلبِ روزی برخاست و بکنارِ جویباری چون متصیّدی مترصّد بنشست تا از شبکهٔ ارزاق شکاری درافکند ناگاه ماهئی در پیش او بگذشت، زغن بجست و او را بگرفت، خواست که فرو برد. ماهی گفت : مَا العُصفُورُ وَ دَسَمُهُ وَ البُرغُوثُ وَ دَمُهُ ؟ ترا از خوردنِ من چه سیری بود ؟ لیکن اگر مرا بجان امان دهی هر روزه ده‌ماهی شیم از سیمِ ده دهی و برفِ دی مهی سپیدتر و پاکیزه‌تر بر همین جایگاه و همین ممرّ بگذرانم تا یکایک می‌گیری و بمرادِ دل بکار می‌بری و اگر واثق نمی‌شوی و بقولِ مجرّد مرا مصدّق نمیداری، مرا سوگندی مغلّظ ده که آنچ گفتم ، در عمل آرم. زغن گفت : بگو خدا. منقار از هم باز رفتن و ماهی چون لقمهٔ تنگ روزیان در آب افتادن یکی بود.
بابافغانی : غزلیات
شماره ۵ - تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را
تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را
فریدون مشیری : ابر و کوچه
سینه گرداب
همرنگ گونه‌ های تو مهتابم آرزوست