تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۸ - صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
صَلا رِنْدان دِگَرباره که آن شاهِ قِمار آمد
اگر تَلْبیسِ نو دارد همان است او که پار آمد
زِ رِنْدان کیست این کاره که پیشِ شاهِ خونْ خواره
میان بَندد دِگَرباره که اینک وَقتِ کار آمد؟
بیا ساقی سَبُک دَستم که من باری میان بَستم
به جانِ تو که تا هستم مرا عشقْ اختیار آمد
چو گُلْزارِ تو را دیدم چو خار و گُل بِروییدم
چو خارَم سوخت در عشقت گُلَم بر تو نِثار آمد
پَیاپِی فِتْنه اَنْگیزی زِ فِتْنه بازنَگْریزی
وَلیک این بار دانستم که یارِ من عَیار آمد
اگر بر رو زَنَد یارم رُخی دیگر به پیش آرَم
اَزیرا رَنگِ رُخسارم زِ دستش آبْدار آمد
تویی شاها و دیرینه مَقامِ توست این سینه
نمی‌گویی کجا بودی که جانْ بی‌تو نِزار آمد؟
شَهَم گوید در این دَشتم تو پِنْداری که گُم گشتم
نمی‌دانی که صبرِ من غَلافِ ذوالْفَقار آمد
مرا بُرّید و خون آمد غزل پُرخون بُرون آمد
بُرید از من صَلاحُ الدّین به سویِ آن دیار آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۹ - شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
شِکایَت‌ها هَمی‌کردی که بهمن بَرگ ریز آمد
کُنون بَرخیز و گُلْشَن بین که بهمن بر گُریز آمد
زِ رَعدِ آسْمان بِشْنو تو آوازِ دُهُل یعنی
عروسی دارد این عالَم که بُستان پُرجَهیز آمد
بیا و بَزْمِ سُلطان بین زِ جُرعه خاکْ خندانْ بین
که یاغی رفت و از نُصرتْ نَسیمِ مُشکْ بیز آمد
بیا ای پاکْ مَغزِ من بِبو گُلْزارِ نَغْزِ من
به رَغمِ هر خَری کاهِل که مُشکِ او کُمیز آمد
زمین بِشْکافت و بیرون شُد از آن رو خَنْجَرش خواندم
به یک دَم از عَدَم لشکرْ به اِقْلیمِ حَجیز آمد
سپاهِ گُلْشَن و ریحان بِحَمْدِاللّهْ مُظَفَّر شُد
که تیغ و خَنْجَرِ سوسن دَرین پیکارْ تیز آمد
چو حَلْواهایِ بی‌آتش رَسید از دیگِ چوبین خوش
سَرِ هر شاخْ پُرحَلْوا بِسانِ کَفْچَلیز آمد
به گوشِ غُنچه نیلوفر هَمی‌گوید که یا عَبْهَر
به اِسْتیزِ عَدو میْ خور که هنگامِ ستیز آمد
مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن
مَکُن با او تو همراهی که او بَسْ سُست و حیز آمد
خَمُش باش و بِجو عِصْمَت سَفَر کُن جانبِ حَضرت
که نَبْوَد خواب را لَذَّت چو بانگِ خیز خیز آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۰ - سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چبود؟
سَر از بَهرِ هَوَس باید چو خالی گشت سَر چِبْوَد؟
چو جانْ بَهرِ نَظَر باشد رَوانِ بی‌نَظَر چِبْوَد؟
نَظَر در رویِ شَهْ باید چو آن نَبْوَد چه را شاید؟
سَفَر از خویشتن باید چو با خویشی سَفَر چِبْوَد؟
مرا پُرسید صَفرایی که گَر مَردِ شِکَرخایی
کَمَر بَنْدم چو نِی پیشَت اگر گویی شِکَر چِبْوَد؟
بِگُفتم بهترین چیزی وَلیکِن پیشِ غیرِ تو
که تو اَبْلَه شِکَر بینیّ و گویی زین بَتَر چِبْوَد؟
اَزیرا اصلِ جسم تو زِ زَهرِ قاتل افتاده‌ست
سَقَر بوده‌ست اصلِ تو نَدانَد جُز سَقَر چِبْوَد؟
جهان و عقلِ کُلّی را زِ عقلِ جُزو چون بینی؟
در آن دریایِ خونْ آشام عقلِ مُخْتَصَر چِبْوَد؟
دو سه سَطْرست که می‌خوانی زِ سَر تا پا و پا تا سَر
دِگَر کاری نداری تو وَگَرنه پا و سَر چِبْوَد؟
چو کور افتاد چَشمِ دل چو گوش از ثِقْل شُد پُرگِل
به غیرِ خانهٔ وَسواس جایِ کور و کَر چِبْوَد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۱ - چه بوی است این چه بوی است این مگر آن یار می‌آید؟
چه بوی است این چه بوی است این مَگَر آن یار می‌آید؟
مَگَر آن یارِ گُل رُخسار از آن گُلْزار می‌آید؟
شبی یا پَردهٔ عودی وَ یا مُشْکِ عَبِرسودی
و یا یوسُف بدین زودی از آن بازار می‌آید؟
چه نور است این چه تاب است این چه ماه و آفتاب است این؟
مَگَر آن یارِ خَلْوَت جو زِ کوه و غار می‌آید؟
سَبویِ میْ چه می‌جویی دَهانَش را چه می‌بویی؟
تو پِنْداری که او چون تو ازین خَمّار می‌آید؟
چه نُقصانْ آفتابی را اگر تنها رَوَد در رَهْ؟
چه نُقْصانْ حِشْمَتِ مَهْ را که بی‌دَستار می‌آید؟
چه خورْد این دلْ در آن مَحْفِل که همچون مَستْ اَنْدَر گِل
ازان میخانه چون مَستانْ چه ناهَموار می‌آید؟
مَخُسب امشب مَخُسب امشب قَوامش گیر و دَریابَش
که او در حَلقهٔ مَستان چُنین بسیار می‌آید
گُلِستان می‌شود عالَم چو سَروَش می‌کُند سَیران
قیامَت می‌شود ظاهر چو در اِظْهار می‌آید
همه چون نَقْشِ دیواریم و جُنْبان می‌شویم آن دَم
که نورِ نَقْشْ بندِ ما بَرین دیوار می‌آید
گَهی در کویِ بیماران چو جالینوس می‌گردد
گَهی بر شکلِ بیماران به حیلَت زار می‌آید
خَمُش کردم خَمُش کردم که این دیوانِ شعرِ من
زِ شَرمِ آن پَری چهره به اِسْتِغْفار می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۲ - اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
اگر چَرخِ وجودِ من ازین گَردش فرو مانَد
بِگَردانَد مرا آن کَسْ که گَردون را بِگَردانَد
اگر این لشکرِ ما را زِ چَشمِ بَد شِکَسْت اُفْتَد
به اَمرِ شاه لشکرها از آن بالا فرو آید
اگر بادِ زمستانی کُند باغِ مرا ویران
بهارِ شهریارِ من زِ دِیْ اِنْصاف بِسْتانَد
شُمارِ بَرگ اگر باشد یکی فرعونِ جَبّاری
کَفِ موسی یکایک را به جایِ خویش بِنْشاند
مَتَرسان دل مَتَرسان دل زِ سختی‌هایِ این مَنْزِل
که آبِ چَشمهٔ حیوان بُتا هرگز نَمیرانَد
رَأَیْناکُمْ رَأَیْناکُمْ وَاَخْرَجْنا خَفایاکُمْ
فَإِنْ لَمْ تَنْتَهُوا عَنْها فَإِیّانا وَإِیّاکُمْ
وَاِنْ طُفْتُمْ حَوالَیْنا وَاَنْتُمْ نُورُ عَیْنانا
فَلا تَسْتَیْسُوا مِنّا فَاِنَّ الْعَیْشَ اَحْیاکُمْ
شِکَسْته بِسته تازی‌ها برایِ عشق بازی‌ها
بگویم هرچه من گویم شَهی دارم که بِسْتاند
چو من خود را نمی‌یابَم سُخَن را از کجا یابم
همان شمعی که داد این را هَمو شَمعَم بِگیرانَد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۳ - برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
بُرون شو ای غَم از سینه که لُطفِ یار می‌آید
تو هم ای دلْ زِ من گُم شو که آن دِلْدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گُذشته‌ست او
مرا از فَرطِ عشقِ او زِ شادیْ عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی زِ سَر گیرید
که کُفر از شَرمِ یارِ من مُسلمان‌وار می‌آید
بُرو ای شُکر کین نِعْمَتْ زِ حَدِّ شُکر بیرون شُد
نخواهم صَبر گَر چه او گَهی هم کار می‌آید
رَوید ای جُمله صورت‌ها که صورت‌هایِ نو آمد
عَلَم‌هاتان نِگون گردد که آن بسیار می‌آید
دَر و دیوارِ این سینه هَمی‌دَرَّد زِ انبوهی
که اَنْدَر دَر نمی‌گُنجد پَس از دیوار می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۸ - بگو دل را که گرد غم نگردد
بگو دل را که گِردِ غَم نگردد
اَزیرا غَم به خوردن کَم نگردد
نَباتِ آب و گِلْ جُمله غَم آمد
که سورِ او به جُز ماتَم نگردد
مَگَرد ای مُرغِ دلْ پیرامُنِ غَم
که در غَمْ پَرّ و پا مُحْکَم نگردد
دلْ اَنْدَر بی‌غمی پَرّی بِیابَد
که دیگر گِردِ این عالَم نگردد
دلا این تَنْ عَدوِّ کُهنهٔ توست
عَدوِّ کُهنه خال و عَم نگردد
دلا سَر سَخت کُن کم کُن مَلولی
مَلولْ اَسْرار را مَحْرَم نگردد
چو ماهی باش در دریایِ مَعنی
که جُز با آبِ خوشْ هَمدَم نگردد
مَلالی نیست ماهی را زِ دریا
که بی‌دریا خود او خُرَّم نگردد
یکی دریاست در عالَمْ نَهانی
که در وِیْ جُز بَنی آدم نگردد
زِ حیوان تا که مَردم وانَبُرَّد
دَرونِ آبِ حیوان هم نگردد
خَموش از حرف زیرا مَردِ مَعنی
به گِردِ حرفِ لا و لَم نگردد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۹ - دلم امروز خوی یار دارد
دِلَم امروزْ خویِ یار دارد
هَوایِ رویِ چون گُلْنار دارد
که طاووس آن طَرَف پَر می‌فَشانَد
که بُلبُل آن طَرَف تَکرار دارد
صدایِ نایْ آن جا نُکته گوید
نَوایِ چَنگْ بس اَسْرار دارد
بِگَهْ بَرخیز فردا سویِ او رو
که او عاشقْ چو من بسیار دارد
چو بُگْشایَد رُخان تو دلْ نِگَه دار
که بَس آتش در آن رُخسار دارد
وَلیکِن عقلْ کو آن لحظه دل را؟
که دل‌ها را لَبَش خَمّار دارد
زِ ما کاری مَجو چون داده‌یی میْ
که میْ مَر مَرد را بی‌کار دارد
دِلَم اُفتان و خیزانْ دوش آمد
که میْ مَستیِّ او اِظْهار دارد
دویدم پیش و گفتم باده خوردی؟
نمی تَرسی که عقلْ اِنْکار دارد؟
چو بو کردم دَهانَش را بِدیدَم
که بویِ آن پَری دیدار دارد
خداوندیِّ شَمسُ الدّینِ تبریز
که بویِ خالِقِ جَبّار دارد
زِ بو تا بویْ فرقی بَس عَظیم است
و او بی‌حَدّ و بی‌مِقْدار دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۰ - نشرنا فی ربیع الوصل بالورد
نَشَرْنا فی رَبیْعِ الْوَصْلِ بِالْوَرْد
جَنائِنَنا فَنِعْمَ الزَّوْجُ وَ الْفَرْد
زِ رویَتْ باغ و عَبْهَر می‌توان کرد
زِ زُلْفَت مُشک و عَنْبَر می‌توان کرد
زِ رویِ زردِ همچون زَعفَرانم
جهانی را مُزَعْفَر می‌توان کرد
به یک دانه زِ خَرمَنگاهِ ماهَت
فَلَک‌ها را مُسَخَّر می‌توان کرد
تو آن خِضْری که از آبِ حَیاتَت
گدایان را سِکَنْدر می‌توان کرد
در آن حالی که حالَم بازجویی
مُحالی را مُیَسَّر می‌توان کرد
نَخافُ الْعَیْنَ تَرْمینا بِسُوءٍ
فَیا داوُدُ قَدِّرْ حَلْقَةَ السَّرْد
به خود واگَرد ای دلْ زان که از دل
رَهِ پنهانْ به دِلْبَر می‌توان کرد
جهانِ شش جِهَت را گَر دَری نیست
چو در دل آمدی دَر می‌توان کرد
دَرآ در دل که مَنْظَرگاهِ حَق است
وَگَر هم نیست مَنْظَر می‌توان کرد
چو دُردی مانْد جانِ ما دَرین زیر
اگر زیر است از بَر می‌توان کرد
زِ گولی در جَوالِ نَفْس رفتی
وَگَر نی تَرکِ این خَر می‌توان کرد
اَلا یا ساقیًا هاتِ الْحُمَیّا
لِتَکْفینا عَناءَ الْحَرِّ وَ الْبَرْد
دلِ سنگینِ عشق اَرْ نَرم گردد
دل اَرْ سنگ است جوهر می‌توان کرد
بیار آن بادهٔ حَمْرا و دَردِهْ
کَزْ اَحْمَر عالَمْ اَخْضَر می‌توان کرد
از آن باده که پَرّ و بالِ عیش است
زِ هر جُزوَمْ کبوتر می‌توان کرد
از آن جُرعه که از دریایِ فَضْل است
بهشت و حور و کوثر می‌توان کرد
چو تیرانداز گردد باده در خُم
زِ تیرِ باده اِسْپَر می‌توان کرد
وَ اَسْکِرْنا بِکاساتٍ عِظامٍ
فَإِنَّ السُّکْرَ دَفْعُ الْهَمِّ وَ الْحَرْد
چو باده در من آتش زد بِدیدَم
که از هر آب آذر می‌توان کرد
بیا ای مادرِ عِشْرَتْ به خانه
که جان را فَرشِ مادر می‌توان کرد
وَگَر در راهِ تو نامَحْرَمانند
تو را از جامْ چادَر می‌توان کرد
چو گشتی شیرگیر و شیرآشام
سِزایِ شیرِ صَفْدَر می‌توان کرد
بِزَن گَردن اَمَل‌ها را به باده
کَزان هر قَطْره خَنْجَر می‌توان کرد
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ بَرخوان و می‌نوش
که هر دَم عیشِ دیگر می‌توان کرد
وَگَر ساغَر نداری میْ بیاور
دَهان را هَمچو ساغَر می‌توان کرد
وَ اَعْتِقْنا بِخَمْرٍ مِنْ هُموُمٍ
وَ جازِ هَمَّنا بِالدَّفْعِ وَ الطَّرْد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۱ - بیا ای زیرک و بر گول می‌خند
بیا ای زیرک و بر گول می‌خَنْد
بیا ای راه دانْ بر غول می‌خَنْد
چو در سُلطانِ بی‌عِلَّت رَسیدی
هَلا بر عِلَّت و مَعْلول می‌خَنْد
اگر بر نَفْسِ نَحْسی دیو شُد چیر
بُرو بر خاذِل و مَخْذول می‌خَنْد
چو مُردهْ مُرده‌یی را کرد مَعْزول
تو خوش بر عازِل و مَعْزول می‌خَنْد
مِثالِ مُحْتَلِم پِنْدار عَزلَش
تو هم بر فاعِل و مَفْعول می‌خَنْد
یکی در خوابْ حاصل کرد مُلْکی
بُرو بر حاصِل و مَحْصول می‌خَنْد
سوآلی گفت کوری پیشِ کَرّی
دِلا بر سایِل و مَسئول می‌خَنْد
وَگَر گوید فروشُستَم فُلان را
هَلا بر غاسِل و مَغْسول می‌خَنْد
چو نَقْدَت دست داد از نَقْل بس کُن
خَمُش بر ناقِل و مَنْقول می‌خَنْد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۲ - اگر عالم همه پرخار باشد
اگر عالَم همه پُرخار باشد
دلِ عاشقْ همه گُلْزار باشد
وَگَر بی‌کار گردد چَرخِ گَردون
جهانِ عاشقانْ بر کار باشد
همه غمگین شوند و جانِ عاشق
لَطیف و خُرَّم و عَیّار باشد
به عاشق دِهْ تو هر جا شمعِ مُرده‌ست
که او را صد هزار اَنْوار باشد
وَگَر تنهاست عاشق نیست تنها
که با مَعشوقِ پنهانْ یار باشد
شرابِ عاشقان از سینه جوشَد
حَریفِ عشقْ در اَسْرار باشد
به صد وَعْده نباشد عشقْ خُرسَند
که مَکْرِ دِلْبَرانْ بسیار باشد
وَگَر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهِد بر سَرِ بیمار باشد؟
سوارِ عشق شو وَزْ رَهْ مَیَندیش
که اسبِ عشقْ بَس رَهْوار باشد
به یک حَمله تو را مَنْزِل رَسانَد
اگرچه راهْ ناهَمْوار باشد
عَلَف خواری نَدانَد جانِ عاشق
که جانِ عاشقانْ خَمّار باشد
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی بیابی
دلی کو مَست و بَس هُشیار باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۳ - تویی نقشی که جان‌ها برنتابد
تویی نَقْشی که جان‌ها بَرنَتابَد
که قَندِ تو دَهان‌ها بَرنَتابَد
جهانْ گرچه که صد رو در تو دارد
جَمالَت را جهان‌ها بَرنَتابَد
رَوان گشتند جان‌ها سویِ عشقت
که با عشقَتْ رَوان‌ها بَرنَتابَد
درونِ دلْ نَهان نَقْشی‌ست از تو
که لُطْفَش را نَهان‌ها بَرنَتابَد
چو خَلْوَتگاهِ جانْ آیی خَمُش کُن
که آن خَلْوَت زبان‌ها بَرنَتابَد
بَد و نیک اَرْ بِبینی نیک نَبْوَد
از آن بُگْذَر کَزان‌ها بَرنَتابَد
بگو تو نامِ شَمسُ الدّینِ تبریز
که نامَش را نشان‌ها بَرنَتابَد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۴ - دلی دارم که گرد غم نگردد
دلی دارمْ که گِردِ غَم نگردد
مَیی دارمْ که هرگز کَم نگردد
دلی دارمْ که خویِ عشق دارد
که جُز با عاشقانْ هَمدَم نگردد
خَطی بِسْتانم از میرِ سَعادت
که دیگر غَم دَرین عالَم نگردد
چو خاص و عامْ آبِ خِضْر نوشَند
دِگَر کَس سُخرهٔ ماتَم نگردد
اگر فاسِق بُوَد زاهِد کُنَنْدَش
وَگَر زاهِد بُوَد بَلْعَم نگردد
چو یابد نَردبانْ بر چَرخْ شادی
زِ غَم چون چَرخْ پُشتَش خَم نگردد
چو خُرَّم شاهِ عشقْ از دل بُرون جَست
کِه باشد که خوش و خُرَّم نگردد؟
زِ سایه‌یْ طُرِّه‌هایِ دَرهَمِ او
زِ هر همسایه‌یی دَرهَم نگردد
بِکُن توبه زِ گفتار اَرْچه توبه
از آن توبه شِکَن مُحْکَم نگردد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۵ - خنک جانی که او یاری پسندد
خُنُک جانی که او یاری پَسَندد
کَزو دوریشْ خود صورت نَبَندد
تو باشی خنده و یارِ تو شادی
که بی‌شادیْ دَهانِ کَس نَخَندد
تو باشی سَجده و یارِ تو تَعْظیم
که بی‌تَعْظیم هرگز سَر نَخَنبد
تو باشی چون صدا و یارِ غارَت
چو آوازی به نَزدِ کوه و گُنبَد
تو آدینه بُوی او وَقتِ خُطْبه
نه زادینه جُدا چون روز شَنْبد
نِگَر آخِر دَمی در نَحْنُ اَقْرَب
نَظَر را تا نَجُنباند نَجُنبَد
خیالی خوش دَهَد دل زان بِنازَد
خیالی زشت آرَد دل بِتُندد
بَرِ او مَسْخره آمد دل و جان
گَهْ از صِلّه گَهْ از سیلیش رَنْدَد
مَزَن سیلی چُنان که گیج گردم
زِ گیجی دور اُفْتَم زَاصْل و مَسْند
خَمُش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشَش صد مُهَنَّد
اگر گویی تو نِی را هی خَمُش کُن
بگوید با لَبَش گو ای مُؤیَّد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۶ - چمن جز عشق تو کاری ندارد
چَمَن جُز عشقِ تو کاری ندارد
وَگَر دارد چو منْ باری ندارد
چه بی‌ذوق است آن کِش عشقْ نَبْوَد
چه مُرده‌ست آن کِه او یاری ندارد
به غیرِ قوتِ تَن قوتی نَنوشَد
به جُز دنیا سَمَن زاری ندارد
هر آن کِه تَرکِ خَر گوید زِ مَستی
غَمِ پالان و اَفْساری ندارد
زِ خَر رَست و رَوان شُد پا بِرِهنه
به گُلْزاری که آن خاری ندارد
چه غم دارد که خَر رفت و رَسَن بُرد؟
بَرِ او خَر چو مِقْداری ندارد
مَشو غِرّه به اَزْرَق پوشِ گَردون
که اَنْدَر زیرْ ایزاری ندارد
دَراَفکَن فِتْنهٔ دیگر دَرین شهر
که دورِ عشقْ هَنْجاری ندارد
بِدَرّان پَرده‌ها را زان که عاشق
زِ بی‌شَرمیْ غَم و عاری ندارد
بِزَن آتش دَرین گفت و در آن کَس
که در گفتِ تو اِقْراری ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۷ - سماع صوفیان می در نگیرد
سَماعِ صوفیانْ می دَر نگیرد
که آتشْ هیزُمی را تَر نگیرد
یَقین می‌دان که جسمانی‌ست آفَت
مَکوپ این دستْ تا پا بَرنگیرد
بیابَد خَلْوَتِ عِشْرَت مَسیحا
اگر مَجْلِس زِ گاو و خَر نگیرد
چرا در بَزمِ خَلْوَت بی‌گِرانان
دلِ ما عیش را از سَر نگیرد؟
نه اَصْلِ این بِنا باشد کُلوخی؟
کُلوخیْ لُطفِ آن دِلْبَر نگیرد
که چَشمِ حِقْدْ یوسُف را نداند
که بانگِ چَنگْ گوشِ کَر نگیرد
زِ هر آهو نه صَحرا مُشک یابَد
زِ هر گاوی جهانْ عَنْبَر نگیرد
زِ هر نِی نالهٔ مُشتاق نایَد
وَ هر مُرغی زِ نِی شِکَّر نگیرد
چه داند لُطفِ زُهره زَهره رَفته؟
که او را گوشهٔ چادر نگیرد
میِ جان را به جُز جانی نَنوشَد
که جِسمانی مَیِ اَنْوَر نگیرد
نه هر ابری حَریفِ ماه گردد
که اَخْتَر را به جُز اَخْتَر نگیرد
اگر دِلْدار گیرد در جهانْ کَس
ازین دِلْدارِ ما خوش تَر نگیرد
خداوندْ شَمسِ دین آن نورِ تبریز
که هر کَس را چو من چاکَر نگیرد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۸ - رجب بیرون شد و شعبان درآمد
رَجَب بیرون شُد و شَعْبان دَرآمَد
بُرون شُد جانْ زِ تَن جانان دَرآمَد
دَمِ جَهْل و دَمِ غَفْلَت بُرون شُد
دَمِ عشق و دَمِ غُفْران دَرآمَد
بِرویَد دلْ گُل و نسرین و ریحان
چو از ابرِ کَرَمْ باران دَرآمَد
دَهانِ جُمله غمگینان بِخَندد
بدین قَندی که در دَندان دَرآمَد
چو خورشید آدمی زَرْبَفْت پوشَد
چو آن مَهْ رویِ زَرْاَفْشان دَرآمَد
بِزَن دست و بگو ای مُطربِ عشق
که آن سَرفِتْنه پاکوبان دَرآمَد
اگر دی رفت باقی بادْ امروز
وَگَر عُمَّر بِشُد عُثْمان دَرآمَد
همه عُمرِ گذشته باز آید
چو این اِقْبالِ جاویدان دَرآمَد
چو در کَشتیِّ نوحی مَستْ خُفته
چه غَم داری اگر طوفان دَرآمَد
مُنَوَّر شُد چو گَردون خاکِ تبریز
چو شَمسُ الدّین درآن میدان دَرآمَد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۹ - چو شب شد جملگان در خواب رفتند
چو شب شُد جُملِگان در خواب رفتند
همه چون ماهیانْ در آب رفتند
دو چَشمِ عاشقانْ بیدار تا روز
همه شب سویِ آن مِحْراب رفتند
چو ایشان را حَریف از اَنْدَرون است
چه غم دارند اگر اَصْحاب رفتند
همه در غُصّه و در تاب و عُشّاق
به سویِ طُرّهٔ پُرتاب رفتند
همه اَنْدَر غَمِ اَسْباب و ایشان
قَلَنْدروارْ بی‌اَسْباب رفتند
کِه یابد گَردِ ایشان را که ایشان
چو بَرق و بادْ سَخت اِشْتاب رفتند
تو چون دَلْوی بَرین دولاب می‌گَرد
که ایشان بَرتَر از دولاب رفتند
بِبین آن‌ها که بَنْدِ سیم بودند
درونِ خاکْ چون سیماب رفتند
بِبین آن‌ها که سیمین بَر گُزیدند
به رویِ سُرخِ چون عُنّاب رفتند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۰ - پریر آن چهرهٔ یارم چه خوش بود
پَریر آن چهرهٔ یارم چه خوش بود
عِتاب و نازِ دِلْدارم چه خوش بود
به یادم نیست هیچ آن ماجَراها
وَلیکِن زین خَبَر دارم چه خوش بود
در آن بَزم و در آن جمع و در آن عیش
میانِ باغ و گُلْزارم چه خوش بود
اگر چه مَستِ جامِ عشق بودم
رُخِ معشوقِ هُشیارم چه خوش بود
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۱ - دلم را نالهٔ سرنای باید
دِلَم را نالهٔ سُرنایْ باید
که از سُرنایْ بویِ یار آید
به جان خواهم نَوایِ عاشقانه
کَزان ناله جَمالِ جانْ نِماید
هَمی‌نالم که از غَم باردارم
عَجَب این جانِ نالانْ تا چه زاید
بگو ای نایْ حالِ عاشقان را
که آوازِ تو جانْ می‌آزماید
ببین ای جانِ من کَزْ بانگِ طاسی
مَهِ بِگْرفته چون وا می‌گُشاید
بِخوان بر سینهٔ دلْ این عَزیمَت
که تا فریاد از پَریان بَرآیَد
چو ناله مونسِ رَنْجور گردد
گَرَش گویی خَمُش کُن هم نَشایَد