تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۳ - برجه ز خواب و بنگر، صبحی دگر دمیده
بَرجِه زِ خواب و بِنْگَر، صُبحی دِگَر دَمیده
جویان و پایْ کوبانْ از آسْمان رَسیده
ای جان چرا نِشَستی؟ وَقتِ میْ است و مَستی
آخِر دَرین کَشاکَش کَس نیست پاکَشیده
بَهرِ رضایِ مَستی، بَرجِه، بِکوب دستی
دَستی، قَدَح پَرَستی، پُرراوَقِ گُزیده
ما را مَبین چو مَستان، هر چه خورَم میْ است آن
اَفْیون شود مرا نان، مَخْموریِ دو دیده
نگُذاشت آن قیامَت تا من کُنم ریاضَت
آن دیده‌اَش ندیده، گوشیش ناشنیده
او آبِ زندگانی می‌داد رایگانی
از قطره قطرهٔ او فردوسْ بَردَمیده
از دوست هر چه گفتم، بیرونِ پوست گفتم
زان سَر چه دارد آن جان؟ گفتارِ دُم بُریده
با این همه، دَهانَمْ گَر رَشکِ او نَبَستی
صد جایْ آسْمان را تو دیدیی‌یی دَریده
یَخْدان چه داند ای جان خورشید و تابشَش را؟
کِی داند آفرین را این جانِ آفریده؟
با این که میْ نداند، چون جُرعه‌یی سِتانَد
مَستی خراب گردد، از خویشْ وارَهیده
تبریز تو چه دانی اسرارِ شَمسِ دین را؟
بیرون نَجَسته‌یی تو زین چَرخهٔ خَمیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۴ - از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
از بَس که مِطربِ دلْ از عشق کرد ناله
آن دِلْبَرم دَرآمَد در کَف یکی پیاله
اَفکَند در سَرِ من، آنچ از سَرَم بَرآرَد
نو کرد عشقِ ما را باده‌یْ هزارساله
میْ گشت دین و کیشَم، منْ مَستِ وَقتِ خویشَم
نی نَسیه را شِناسَم، نی بر کَسَم حَواله
منْ باغِ جان بِدادم، چَرخُشْت را خَریدم
بر جامِ میْ نِبِشتم این بَیْع را قَباله
ای سُخرهٔ زمانه بَرهَم بِزَن تو خانه
کین کاله بیش اَرْزَد، وان گَهْ چگونه کاله
بَربَند این دَهان را، بُگْشا دَهان جان را
بینی که هر دو عالَم گردد یکی نَواله
نَپْذیرد آن نَواله جانَت چو مَست باشد
سَرمَستِ خَدّ و خالش کِی بِنْگَرد به خاله
جان‌هایِ آسْمانی، سَرمَستِ شَمسِ تبریز
بُگْشایْ چَشم و بِنْگَر، پَرّان شُده چو ژاله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۵ - دیدم نگار خود را، می‌گشت گرد خانه
دیدم نِگارِ خود را، می‌گشت گِردِ خانه
بَرداشته رَبابی، می‌زَد یکی تَرانه
با زَخْمهٔ چو آتش، می‌زَد ترانه‌یی خَوش
مَست و خَراب و دِلْکَش از بادهٔ مَغانه
در پَردهٔ عِراقی می‌زَد به نامِ ساقی
مَقصودْ باده بودَش، ساقی بُدَش بَهانه
ساقیِّ ماه رویی، در دستِ او سَبویی
از گوشه‌یی دَرآمَد، بِنْهاد در میانه
پُر کرد جامِ اوَّل، زان بادهٔ مُشَعَّل
در آبْ هیچ دیدی کآتش زَنَد زَبانه؟
بر کَفْ نهاده آن را، از بَهرِ دِلْسِتان را
آن گَهْ بِکَرد سَجده، بوسید آستانه
بِسْتَد نِگار از وِیْ، اَنْدَرکَشید آن میْ
شُد شُعله‌ها ازان میْ بر رویِ او دَوانه
می‌دید حُسنِ خود را، می‌گفت چَشمِ بَد را
نی بود و نی بیاید چون من دَرین زمانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۶ - ای پاک از آب و از گل، پایی درین گلم نه
ای پاک از آب و از گِل، پایی دَرین گِلَم نِهْ
بی‌دست و دل شُدَسْتَم، دستی بَرین دِلَم نِهْ
من آبِ تیره گشته، درراهْ خیره گشته
از رَه مرا بُرون بَر، در صَدْرِ مَنْزِلَم نِهْ
کارم زِ پیچِ زُلفَت شوریده گشت و مُشکل
شوریده زُلفِ خود را بر کارِ مُشکِلَم نِهْ
هر حاصلی که دارم، بی‌حاصلی است بی‌تو
سَیلابِ عشقِ خود را بر کار و حاصِلَم نِهْ
خواهی که گِردِ شَمعَم پروانهْ روح باشد؟
زان آتشی که داری، بر شمعِ قابِلَم نِهْ
چون رشتهٔ تَبَم من، با صد گِرِه زِ زُلفَت
همچون گِرِه زمانی بر زُلفِ سِلْسِلَمْ نِهْ
از چَشمِ توست جانا پُرسِحْر چاهِ بابِل
سِحْری بِکُن حَلالی، در چاهِ بابِلَم نِهْ
گفتی اَلَست، زان دَم حامِل شُده‌ست جانَم
تَعویذ کُن بلی را، بر جانِ حامِلَم نِهْ
کِی باشد آن زمانی، کان ابر را بِرانی
گویی بیا و رُخ را بر ماهِ کامِلَم نِهْ
ای شَمسِ حَقِّ تبریز، اَرْ مُقْبِل است جانم
اِقْبالِ وَصلِ خود را بر جانِ مُقْبِلَم نِهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۷ - ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
ای گِردِ عاشقانَت از رَشکْ تَخته بَسته
وِیْ جُمله عاشقانَت از تَخت و تَخته رَسته
صد مُطْرِقه کَشیده در یک قَدَحْ بِکَرده
صد زین قَدَح کَشیده، چون عاقلانْ نِشَسته
یک ریسْمان فَکَندی، بُردیم بر بلندی
من در هوا مُعَلَّق، وان ریسَمانْ گُسَسته
از آهوانِ چَشمَت ای بَس که شیرِ عشقت
هم پوست بَردَریده، هم استخوانْ شِکَسته
دیدن به خواب در شب ماهِ تو را مُبارک
وَزْ بامْدادْ رویَت دیدن زِهی خُجَسته
ای بَندهٔ کَمینَت، گشته چو آبْگینه
بِشْکَسته آبگینه، صد دست و پا بِخَسته
در حُسنِ شَمسِ تبریز، دُزدیده بِنْگَریدَم
زِه گفتم و زِ غَیرت تیر از کَمان بِجَسته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۸ - آن دم که دررباید، باد از رخ تو پرده
آن دَم که دَررُبایَد، باد از رُخِ تو پَرده
زنده شود، بِجُنبَد، هر جا که هست مُرده
از جنگْ سویِ ساز آ، وَزْ ناز و خشمْ بازآ
ای رَخْت‌هایِ خود را از رَختِ ما نَوَرده
ای بَخت و بامُرادی، کَنْدَر صَبوحِ شادی
آن جامِ کیْقُبادی، تو داده، ما بِخورده
اندیشه کرد سَیرانْ در هَجْر و گشت سَکْران
صافَت چگونه باشد، چون جانْ فَزاست دُردِه
تو آفتابِ مایی، از کوه اگر بَرآیی
چه جوش‌ها بَرآرَد، این عالَمِ فَسُرده
ای دوشْ لب گُشاده، دادِ نَبات داده
خوش وَعده‌یی نَهاده، ما روزها شِمُرده
بر باده و بر اَفْیون، عشقِ تو بَرفُزوده
وَزْ آفتاب و از مَهْ، رویَت گِرو بِبُرده
ای شیرِ هر شکاری، آخِر رَوا نداری
دلْ را به خُرده گیری، سوزیش هَمچو خُرده
گر چه دَرین جهانَم، فتوی نداد جانم
گِرد و دراز گشتنْ بر طَمْعِ نیم گِرده
ای دوست چند گویی، که از چه زَردْرویی
صَفرایی اَم، بَرآرَم در شورِ خویش زَرده
کِی رَغْمِ چَشمِ بَد را، آری تو جَعْدِ خود را
کین را به تو سِپُردم، ای دلْ به ما سِپُرده
نی با تو اِتّفاقَم، نی صبر در فِراقَم
ز آسیبِ این دو حالَت، جان می‌شود فَشُرده
هم تو بگو که گفتَت، کَالنَّقْشِ فِی الْحَجَر شُد
گفتارِ ما زِ دل‌ها، زو می‌شود سِتُرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۹ - ای از تو من برسته، ای هم توام بخورده
ای از تو من بِرُسته، ای هم تواَم بِخورده
هم در تو می‌گُدازم، چون از تواَم فَسُرده
گَهْ در کَفَم فَشاری، گَهْ زیرِ پا به هر غَم
زیرا که میْ نَگَردد انگورِ نافَشُرده
چون نورِ آفتابی بر خاکِ ما فَکَندی
وان گاه اندک اندک، باز آن طَرَف بِبُرده
از روزَنِ تَنِ خود، چون نورْ بازگَردیم
در قُرصِ آفتابی، پاک از گناه و خُرده
آن کَس که قُرص بینَد، گوید که گشت زنده
وان کو به روزَن آید، گوید فُلان بِمُرده
در جامِ رنج و شادی، پوشیده اصلِ ما را
در مَغزِ اصلْ صافیم، باقی بِمانْده دُردِه
ای اصلِ اصلِ دل‌ها ای شَمسِ حَقِّ تبریز
ای صد جِگَر کَبابَت، تا چیست قَدْرِ گُرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۱ - از دلبر نهانی، گر بوی جان بیابی
از دِلْبَرِ نَهانی، گَر بویِ جان بیابی
در صد جهان نگُنجی، گَر یک نشان بیابی
چون مُهرِ جان پَذیری، بی‌لشکری امیری
هم مُلْکِ غَیب گیری، هم غَیب دان بیابی
گَنجی که تو شنیدی، سودایِ آن گُزیدی
گَر در زمین ندیدی، در آسْمان بیابی
در عشق اگر اَمینی، ای بَسْ بُتانِ چینی
هم رایگان بِبینی، هم رایگان بیابی
در آیِنِه‌‌‌یْ مُبارک آن صافِ صافِ بی‌شک
نَقْشِ بهشت یکْ یک، هم در جهان بیابی
چون تیرِ عشقْ خَستَت، معشوق کرد مَستَت
گَر جان بِشُد زِ دَستَت، صد هم چُنان بیابی
قُفلِ طِلِسمِ مُشکل، سَهْلَت شود به حاصِل
گَر از وَساوِسِ دل، یک دَم اَمان بیابی
دَرهَم شِکَن بُتان را، از بَهرِ شاهِ جان را
تا نَقْش بَندِ آن را، اَنْدَر عِیان بیابی
تبریز در مُحَقَّق، از شَمسِ مِلَّت و حَق
در رَمزهایِ مُطْلَق، صد تَرجُمان بیابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۲ - چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی؟
چه باشد ای برادر یک شب اگر نَخُسپی؟
چون شمعِ زنده باشی، هَمچون شَرَر نَخُسپی
دَرهایِ آسْمان را، شب سَخت می‌گُشایَد
نیک اَخْتَریت باشد، گَر چون قَمَر نَخُسپی
گَر مَردِ آسْمانی، مُشتاقِ آن جهانی
زیرِ فَلَک نَمانی، جُز بر زَبَر نَخُسپی
چون لشکرِ حَبَشْ شب، بر روم حَمله آرَد
باید که هَمچو قیصر، در کَرّ و فَر نَخُسپی
عیسیِّ روزگاری، سَیّاح باش در شب
در آب و در گِل ای جان تا هَمچو خَر نَخُسپی
شب رو، که راه‌ها را در شب توان بُریدن
گَر شهر یار خواهی، اَنْدَر سَفَر نَخُسپی
در سایهٔ خدایی، خُسپَند نیک بَختان
زِنهار ای برادر جایِ دِگَر نَخُسپی
چون از پدر جُدا شُد یوسُف، نه مُبْتَلا شُد؟
تو یوسُفی، هَلا تا جُز با پدر نَخُسپی
زیرا برادرانَت دارند قَصدِ جانَت
هان تا میانِ ایشان، جُز با حَذَر نَخُسپی
تبریزِ شَمسِ دین را جُز رَه رُوی نیابد
گَر تو زِ رَه رُوانی، بر رَهْ گُذَر نَخُسپی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۳ - ای آنک امام عشقی، تکبیر کن که مستی
ای آنْک امامِ عشقی، تکبیر کُن که مَستی
دو دست را بَراَفْشان، بیزار شو زِ هستی
موقوفِ وَقت بودی، تَعْجیل می‌نِمودی
وَقتِ نماز آمد، بَرجِه چرا نِشَستی؟
بر بویِ قبلهٔ حَق، صد قبله می‌تَراشی
بر بویِ عشقِ آن بُت، صد بُت هَمی‌پَرَستی
بالاتَرَک پَر ای جان ای جانِ بنده فَرمان
که مَهْ بُوَد به بالا، سایه بُوَد به پَستی
هَمچونْ گدایِ هر دَر، بر هر دَری مَزَن سَر
حَلْقه‌‌‌یْ دَرِ فَلَک زَن، زیرا درازدستی
سَغْراقِ آسْمانَت، چون کرد آنچُنانَت
بیگانه شو زِ عالَم، کَزْ خویش هم بِرَستی
می گویَمَت که چونی؟ هرگز کسی بگوید
با جانِ بی‌چگونه چونی؟ چگونه اَسْتی؟
امشب خَراب و مَستی، فردا شود بِبینی
چه خیک‌ها دَریدی، چه شیشه‌ها شِکَستی
هر شیشه که شِکَستم، بر تو تَوَکُّلَسْتم
که صد هزار گونه، اِشْکَسته را تو بَستی
ای نَقْش بَندِ پنهان کَنْدَر دَرونهٔ جان
داری هزار صورت، جُز ماه و جُز مَهَسْتی
صد حَلْق را گُشودی، گَر حَلقه‌‌یی رُبودی
صد جان و دل بِدادی، گَر سینه‌‌یی بِخَستی
دیوانه گشته‌‌‌اَم من، هَر چِ از جُنون بگویم
زودتَر بلی بلی گو، گَر مَحْرَمِ اَلَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۴ - گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قَرار یابم، خودْ بی‌قَرار گشتی
خِضْرت چرا نخوانم؟ کابِ حَیات خوردی
پیشَت چرا نَمیرم؟ چون یارِ یار گشتی
گِردَت چرا نَگَردم؟ چون خانهٔ خدایی
پایَت چرا نَبوسَم؟ چون پایدار گشتی
جامَت چرا نَنوشَم؟ چون ساقیِ وجودی
نُقلَت چرا نَچینیم؟ چون قَندبار گشتی
فاروقْ چون نباشی؟ چون از فِراق رَستی
صِدّیق چون نباشی؟ چون یارِ غار گشتی
اکنون تو شهریاری، کو را غُلام گشتی
اکنون شِگَرف و زَفتی، کَزْ غَمْ نِزار گشتی
هم گُلْشَنَش بِدیدی، صد گونه گُل بِچیدی
هم سُنبُلَش بِسودی، هم لاله زار گشتی
ای چَشمَش، اَللَّهْ اللَّهْ خود خُفته می‌زدی رَهْ
اکنون نَعوذُبِاللَّهْ، چون پُرخُمار گشتی
آن گَه فقیر بودی، بسْ خِرقه‌ها رُبودی
پس وای بر فقیران، چون ذوالْفَقار گشتی
هین بیخِ مرگ بَرکَن، زیرا که نَفْخِ صوری
گَردن بِزَن خَزان را، چون نوبهار گشتی
از رَسْتخیز ایمِن، چون رَستْخیزِ نَقْدی
هم از حسابْ رَستی، چون بی‌شُمار گشتی
از نان شُدی تو فارغ، چون ماهیانِ دریا
وَزْ آبْ فارغی هم، چون سوسمار گشتی
ای جانِ چون فرشته، از نورِ حَق سِرِشته
هم زِ اخْتیار رَسته نَکْ اختیار گشتی
از کامِ نَفْسِ حسّی روزی دو سه بُریدی
هم دوست کامی اکنون، هم کامیار گشتی
غَم را شکار بودی، بی‌کِردگار بودی
چون گِردِ کار گشتی، باکِردگار گشتی
گَر خونِ خَلْق ریزی، وَرْ با فَلَک سِتیزی
عُذرت عِذار خواهد، چون گُلْ عِذار گشتی
نازت رَسَد، ازیرا زیبا و نازنینی
کِبْرَت رَسَد،هَمی زان چون از کِبار گشتی
باش از دُرِ مَعانی، در حَلقهٔ خَموشان
در گوش‌ها اگر چه چون گوشوار گشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۵ - گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
گر چه به زیرِ دَلْقی شاهیّ و کیْقُبادی
وَرْ چه زِ چَشمْ دوری، در جان و سینه یادی
گر چه به نَقْشْ پَستی، بر آسْمان شُدَسْتی
قِندیلِ آسْمانی، نُه چَرخ را عِمادی
بستی تو هستِ ما را بر نیستیِّ مُطْلَق
بَستی مُرادِ ما را، بر شَرطِ بی‌مُرادی
تا هیچ سُست پایی، در کویِ تو نیاید
پیشِ تو شیر آید، شیریّ و شیرزادی
سَر را نَهَد به بیرون، بی‌سَر بَرِ تو آید
تا بِشْنَود زِ گَردون، بی‌گوش یا عِبادی
یک ماهه راه را تو، بُگْذَر، بُرو به روزی
زیرا که چون سُلَیمان، بر بارگیرِ بادی
دینار و زَر چه باشد؟ اَنْبارِ جان بیاور
جان دِهْ دِرَم رها کُن، گَر عاشقِ جَوادی
حاجَت نیاید ای جان در راهِ تو قَلاوُز
چون نور و ماهتاب است، این مُهْتَدیّ و هادی
مَهْ نور و تابِ خود را از جا به جا کَشانَد
چون اُشتُرِ عَرَب را از جا به جایْ حادی
از صد هزار تُربه، بِشْناخت جانِ مَجنون
چون بویِ گورِ لیلی، برداشت در مُنادی
چون مَهْ پِیِ فَزایِش، غمگین مَشو زِ کاهِش
زیرا زِ بعدِ کاهِش، چون مَهْ در اِزْدیادی
هر لحظه دسته دسته، ریحان به پیشَت آید
رُسته زِ دستْ رَنجَت، وَزْ خوب اعتقادی
تَشْنیع بر سُلَیمان آری که گُم شدم من
گُم شو چو هُدهُد، اَرْ تو دربَندِ اِفْتِقادی
یا صاحِبَیَّ هذا دیباجَةُ الرَّشادِ
اَلصُّبْحُ قَدْ تَجَلّی حُولُوا عَنِ الرُّقادِ
اَلشَّمْسُ قَدْ تَلالا مِنْ غَیْرِ اِحْتِجابٍ
وَ النَّصْرُ قَدْ تَوالی مِنْ غَیْرِ اِجْتِهادِ
اَلرُّوحُ فِی الْمَطارِ وَ الْکَأْسُ فِی الدَّوارِ
وَ الْهَمُّ فِی الْفِرارِ وَ السُّکْرُ فِی امْتِدادِ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۶ - ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
ای نوبهارِ خندان از لامَکان رَسیدی
چیزی بیار مانی، از یارِ ما چه دیدی؟
خندان و تازه رویی، سَرسَبز و مُشک بویی
هم رَنگِ یارِ مایی؟ یا رنگْ ازو خَریدی؟
ای فَصْلِ خوش چو جانی، وَزْ دیده‌ها نَهانی
اَنْدَر اثر پَدیدی، در ذاتْ ناپَدیدی
ای گُل چرا نَخَندی، کَزْ هَجْرْ بازرَستی
ای ابر چون نَگِریی، کَزْ یارِ خود بُریدی
ای گُل چَمَن بیارا، می‌خَنْد آشکارا
زیرا سه ماهْ پنهان، در خارْ می‌دَویدی
ای باغ خوش بِپَرور، این نورَسیدگان را
کَاحْوالِ آمدَنْشان، از رَعد می‌شنیدی
ای باد شاخه‌ها را، در رَقص اَنْدَرآور
بر یادِ آن کِه روزی، بر وَصلْ می‌وَزیدی
بِنْگَر بدین درختان، چون جمعِ نیک بَختان
شادند، ای بنفشه از غَم چرا خَمیدی؟
سوسن به غُنچه گوید هر چند بَسته چَشمی
چَشمَت گُشاده گَردد، کَزْ بَخت در مَزیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۷ - از بهر مرغ خانه، چون خانه‌‌یی بسازی
از بَهرِ مُرغ خانه، چون خانه‌‌یی بسازی
اُشتُر دَرو نگُنجَد، با آن همه درازی
آن مُرغِ خانه عقل است، وان خانه این تَنِ تو
اُشتُر جَمالِ عشق است، با قَدّ و سَرفَرازی
رَطْلِ گِرانِ شَهْ را، این مُرغْ بَرنَتابَد
بویی کَزو بیابی، صد مَغز را بِبازی
از ما مَجویْ جانا اسرارِ این حقیقت
زیرا که غَرقِ غَرقَم، از نُکتهٔ مَجازی
من هَیکلی بِدیدم، اسرارِ عشق در وِیْ
کردم حَمایِل آن را از رویِ لاغ و بازی
تا شُد گِران تَرَک شُد آن هَیکلِ خدایی
تا بَرنتابَد آن را پُشتِ هزار تازی
شُد پَرده‌‌‌اَم دَریده، تا پَرده‌ها بِسوزم
از آتشی که خیزد در پَردهٔ حِجازی
چون عشقِ او بِغُرَّد، وین پَرده‌ها بِدَرَّد
با شَمسِ حَقِّ تبریز، در وَقتِ عشق بازی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۸ - آن مه چو در دل آید، او را عجب شناسی؟
آن مَهْ چو در دل آید، او را عَجَب شِناسی؟
در دل چگونه آید؟ از راهِ بی‌قیاسی
گَر گویی می‌شِناسَم، لافِ بزرگ و دَعوی
وَرْ گویی من چه دانم؟ کُفر است و ناسِپاسی
بردانم و ندانم، گَردان شُده‌‌‌ست خَلْقی
گَردان و چَشمْ بَسته، چون اَسْتَرِ خَراسی
می گَرد چون خَراسی، خواهیّ و گَر نخواهی
گَردن مَپیچ، زیرا دربَندِ اِحْتِباسی
یوسُف خرید کوری، با هیجده قَلْب، آری
از کوریِ خَرَنده، وَزْ حاسِدی نَخاسی
تو هم زِ یوسُفانی، در چاهِ تَن فُتاده
اینک رَسَن، بُرون آ، تا در زمین نَتاسی
ای نَفْسِ مُطْمَئِنّه، اَنْدَر صِفاتِ حَقْ رو
اینک قَبایِ اَطْلَس، تا کِی دَرین پَلاسی؟
گَر من غَزَل نخوانم، بِشْکافَد او دَهانَم
گوید طَرَب بِیَفزا، آخِر حَریفِ کاسی
از بانگِ طاسْ ماهِ بِگْرفته می‌گُشایَد
ماهَت مَنَم گرفته، بانگی زن اَرْ تو طاسی
آدم زِ سُنبلی خورْد، کان عاقِبَت بِریزَد
تو سُنبلِ وِصالی، ایمِن زِ زَخْمِ داسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۹ - ما را مسلم آمد، هم عیش و هم عروسی
ما را مَسَلَّم آمد، هم عیش و هم عروسی
شادیِّ هر مُسلمان، کوریِّ هر فُسوسی
هر روز خُطبهٔ نو، هر شامْ گِردکی نو
هر دَمْ نِثارِ گوهر، نی قَبْضهٔ فُلوسی
عشقی‌‌‌ست سَختْ زیبا، فقری‌‌‌ست پایْ بَرجا
بر آسْمانْ نَهی پا، گَر دستِ این دو بوسی
جانی‌‌‌ست چون چراغی، در زیرِ طَشْتِ قالَب
کآرَد به پیشِ نورش، خورشیدْ چاپلوسی
صد گونه رَخْت دارد، صد تَخت و بَخت دارد
تَختَش زِ رَفْعَت آمد، نی تَختِ آبْنوسی
رَختَش زِ نورِ مُطْلَق، در تخته جامهٔ حَق
نی بارگیرِ سیسی، نی جامه‌‌هایِ سوسی
از ذوقِ آتشِ دل، وَزْ سوزشِ خوشِ دل
آتش پَرَست گشتم، امّا نِیَم جوسی
روزی دو هَمرَه آمد جانِ غریب با تَن
چون مُرغُزیّ و رازی، چون مَغْربیّ و طوسی
پَرویزَن است عالَم، ما هَمچو آرْد در وِیْ
گَر بُگْذری تو صافی، وَرْ نَگْذری سَبوسی
هر روز بر دُکان‌ها، بازارِ این خَسان بین
ای خامْ پیشِ ما آ، کَتّانِ ماست روسی
بِشْکَن سَبویِ قالَب، ساغَر سِتان لَبالَب
تا چند کاسه لیسی؟ تا کِی زَبونِ لوسی؟
دستور می‌دهی تا گویم تمام این را
تا شرق و غرب گیرد، اِقْبالِ بی‌نُحوسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۰ - چون زخمهٔ رجا را بر تار می‌کشانی
چون زَخْمهٔ رَجا را بر تار می‌کَشانی
کاهِل رُوانِ رَهْ را در کار می‌کَشانی
ای عشق چون دَرآیی در لُطف و دِلْرُبایی
دامانِ جان بِگیری، تا یار می‌کَشانی
ایمِن کُنی تو جان را، کوریِّ رَه زَنان را
دُزدانِ نَقْدِ دل را بر دار می‌کَشانی
سوداییانِ جان را، از خود دَهی مُفَرِّح
صَفراییانِ زَر را بَس زار می‌کَشانی
مَهْجورِ خارکَش را گُلْزار می‌نِمایی
گُلْ رویِ خارخو را در خار می‌کَشانی
موسیِّ خاک رو را بر بَحْر می‌نِشانی
فرعونِ بَوْش جو را در عار می‌کَشانی
موسی عَصا بگیرد، تا یارِ خویش سازد
ماری کُنی عَصا را، چون مار می‌کَشانی
چون مار را بگیرد، یابد عَصایِ خود را
این نَعْلِ بازگونه، هَموار می‌کَشانی
آن کو در آتش اُفْتَد، راهش دَهی به آبی
وان کو در آب آید، در نار می‌کَشانی
ای دل چه خوش زِ پَرده، سَرمَست و باده خورده
سَر را برهنه کرده، دَستار می‌کَشانی
ما را مَدِه به غیری، تا سویِ خود کَشانَد
ما را تو کَش، اَزیرا شَهْوار می‌کَشانی
تا یارْ زنده باشَد، کوهی کُنی تو سَدَّش
چون در غَمَش بِکُشتی، در غار می‌کَشانی
خاموش و دَرکَش این سَر، خوش خامُشانه می‌خَور
زیرا که چون خَموشی اسرار می‌کَشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۱ - ای گوهر خدایی، آیینهٔ معانی
ای گوهرِ خدایی، آیینهٔ مَعانی
هر دَم زِ تاب رویَت، بر عَرشْ اَرمَغانی
عَرش از خدایْ پُرسَد کین تابِ کیست بر من؟
فَرمایَدَش زِ غَیرت کین تاب را ندانی
از غَیرتِ الهی، درعَرش حیرت اُفْتَد
زیرا زِ غَیرت آمد، پیغامِ لَنْ تَرانی
زان تاب اگر شُعاعی بر آسْمان رَسیدی
از آسْمان نِمودی، صد ماهِ آسْمانی
اَنْدَر جَمالِ هر مَهْ، لُطفِ اَزَل نِمودی
هر عاشقی بِدیدی، مَقصودهایِ جانی
در راهْ رَهْ رُوان را، رنج و طَلَب نبودی
خوفِ فَنا نبودی، اَنْدَر جهانِ فانی
یک بار دَردَمیدی، تا جان گرفت قالَب
دَردَمْ تو بارِ دیگر، تا جان شود عِیانی
از یک شُعاعِ رویَت، چون لامَکانْ مکان شُد
هم بَرقِ تو رَساند او را به لامَکانی
انگشتریِّ لَعْلَت، بر نَقْد عَرضه فرما
تا نَعْره‌ها بَرآیَد از لَعْل‌‌هایِ کانی
یک جام مان بِدادی، تا رَخْت‌ها گِرو شُد
جامی دِگَر ازان میْ هم چاره کُن، تو دانی
جانی رَسید ما را از شَمسِ حَقِّ تبریز
کان جان هَمی‌نِمایَد، در غَیبْ دِلْسِتانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۲ - اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
اَنْدَر مَصافْ ما را در پیشِ رو سِپَر نی
وَنْدَر سَماعْ ما را از نای و دَفْ خَبَر نی
ما خود فَنایِ عشقَش، ما خاکِ پایِ عشقَش
عشقیم تویْ بَر تو، عشقیم کُل، دِگَر نی
خود را چو دَرنَوردیم، ما جُمله عشقْ گَردیم
سُرمه چو سوده گَردد، جُز مایهٔ نَظَر نی
هر جسمْ کو عَرَض شُد، جان و دلِ غَرَض شُد
بُگْداز، کَزْ مَرَض‌ها زَافْسُردگی بَتَر نی
از حِرصِ آن گُدازِش، وَزْ عشقِ آن نوازش
باری جِگَر دَرونَم خون شُد مرا جِگَر نی
صدپاره شُد دلِ من، وآواره شُد دلِ من
امروز اگر بِجویی، در من زِ دلْ اثر نی
در قُرصِ مَهْ نِگَه کُن، هر روز می‌گُدازد
تا در مُحاق گویی، کَنْدَر فَلَک قَمَر نی
لاغَرتَریِّ آن مَهْ، از قُربِ شَمس باشد
در بُعدْ زَفت باشد، لیکِش چُنان هُنر نی
شاها زِ بَهرِ جان‌ها، زُهره فرست مُطرب
کُفْوِ سَماعِ جان‌ها، این نای و دَفِّ تَر نی
نی نی که زُهره چِبْوَد؟ چون شَمسْ عاجز آمد
دَرخورْدِ این حَراره، در هیچ چَنگ و خَور نی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۳ - گرمی مجوی الا از سوزش درونی
گرمی مَجوی اِلّا از سوزشِ دَرونی
زیرا نگشت روشن، دلْ زِ آتشِ بُرونی
بیمارِ رنج باید، تا شاهِ غَیب آید
در سینه دَرگُشایَد، گوید زِ لُطف چونی؟
آن نافه‌‌هایِ آهو، وان زُلْفِ یارِ خوش خو
آن را تو در کَمی جو، کان نیست در فُزونی
تا آدمی نمیرد، جانِ مَلَک نگیرد
جُز کُشته کِی پَذیرد، عشقِ نگارِ خونی
عشقش بِگُفته با تو یا ما رَویم، یا تو
ساکن مَباش تا تو در جُنبش و سکونی
بر دل چو زَخْم رانَد، دلْ سِرِّ جان بِدانَد
آن گَهْ نه عیب مانَد در نَفْس و نی حَرونی
غَمْ چون تو را فَشارد، تا از خودت بَرآرَد
پس بر تو نور بارَد از چَرخِ آبْگونی
در عینِ دَرد بِنْشین، هر لحظه دوست می‌بین
آخِر چرا تو مِسکین اَنْدَر پِیِ فُسونی
تبریزْ جانْ فُزودی، چون شَمسِ حَق نِمودی
از وِیْ خُجَسته بودی پیوسته، نی کُنونی