این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و مستی معنوی سخن میگوید. او از دلبری یاد میکند که با آمدنش در کف پیاله، عشق هزارساله را در او زنده کرده است. شاعر از مستی و بیخویشی خود میگوید و اینکه دین و کیشش در این حالت تغییر کرده است. او از بادهی عشق و مستی معنوی سخن میگوید و از خواننده میخواهد تا چشم باز کند و به زیباییهای آسمانی بنگرد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتوان آنها را به درستی درک کرد.
غزل ۲۳۹۴ - از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
آن دِلْبَرم دَرآمَد در کَف یکی پیاله ۱
اَفکَند در سَرِ من، آنچ از سَرَم بَرآرَد
نو کرد عشقِ ما را بادهیْ هزارساله ۲
میْ گشت دین و کیشَم، منْ مَستِ وَقتِ خویشَم
نی نَسیه را شِناسَم، نی بر کَسَم حَواله ۳
منْ باغِ جان بِدادم، چَرخُشْت را خَریدم
بر جامِ میْ نِبِشتم این بَیْع را قَباله ۴
ای سُخرهٔ زمانه بَرهَم بِزَن تو خانه
کین کاله بیش اَرْزَد، وان گَهْ چگونه کاله ۵
بَربَند این دَهان را، بُگْشا دَهان جان را
بینی که هر دو عالَم گردد یکی نَواله ۶
نَپْذیرد آن نَواله جانَت چو مَست باشد
سَرمَستِ خَدّ و خالش کِی بِنْگَرد به خاله ۷
جانهایِ آسْمانی، سَرمَستِ شَمسِ تبریز
بُگْشایْ چَشم و بِنْگَر، پَرّان شُده چو ژاله ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.