تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - ز بعد وقت نومیدی امیدیست
زِ بَعدِ وَقتِ نومیدیْ امیدیست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدیست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدیست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدیست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنیست
چو بادی رَقصهایِ شاخِ بیدیست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدیست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدیست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدیست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدیست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدیست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدیست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنیست
چو بادی رَقصهایِ شاخِ بیدیست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدیست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدیست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - طبیب درد بیدرمان کدام است؟
طَبیبِ دَردِ بیدرمان کدام است؟
رَفیقِ راهِ بیپایان کدام است؟
اگر عقل است پس دیوانگی چیست؟
وَگَر جان است، پس جانان کدام است؟
چراغِ عالَم اَفْروزِ مُخَلّد
که نی کُفر است و نی ایمان کُدام است؟
پُر از دُرّ است بَحرِ لایَزالی
دَرونش گوهرِ انسان کدام است؟
غلامانهست اشیاء را قَباها
میانِ بندگانْ سُلطان کدام است؟
یکی جُزوِ جهان خود بیمَرَض نیست
طَبیبِ عشق را دُکّان کدام است؟
خِرَد عاجز شُد اَنْدَر فکرِ عاجز
که سَرکَش کیست و سَرگَردان کدام است؟
بُتِ موزونْ به بُتخانه بَسی جُست
که موزونات را میزان کدام است؟
چه قبله کردهیی این گفت و گو را؟
طَلَب کُن، درسِ خاموشان کدام است؟
رَفیقِ راهِ بیپایان کدام است؟
اگر عقل است پس دیوانگی چیست؟
وَگَر جان است، پس جانان کدام است؟
چراغِ عالَم اَفْروزِ مُخَلّد
که نی کُفر است و نی ایمان کُدام است؟
پُر از دُرّ است بَحرِ لایَزالی
دَرونش گوهرِ انسان کدام است؟
غلامانهست اشیاء را قَباها
میانِ بندگانْ سُلطان کدام است؟
یکی جُزوِ جهان خود بیمَرَض نیست
طَبیبِ عشق را دُکّان کدام است؟
خِرَد عاجز شُد اَنْدَر فکرِ عاجز
که سَرکَش کیست و سَرگَردان کدام است؟
بُتِ موزونْ به بُتخانه بَسی جُست
که موزونات را میزان کدام است؟
چه قبله کردهیی این گفت و گو را؟
طَلَب کُن، درسِ خاموشان کدام است؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۲ - چو با ما یار ما امروز جفت است
چو با ما یارِ ما امروز جُفت است
بگویم آنچه هرگز کَس نگفتهست
همه مَستَنْد این جا مَحْرَمانَند
مَیَندیش از کسی، غَمّاز خفتهست
خَزان خُفت و بَهاران گَشت بیدار
نمیبینی درخت و گُل شِکُفتهست
اگر یک روز باقی باشد از دِیْ
زمین لببَسته است و گُل نَهُفتهست
هَلا در خواب کُن اوباشِ تَن را
که گوهرهایِ جانیْ جُمله سُفتهست
خَمُش کُن، زَر دَهی، زان دُر نیابی
وَگَر مَحْرَم شوی، بِسْتان که مُفت است
بگویم آنچه هرگز کَس نگفتهست
همه مَستَنْد این جا مَحْرَمانَند
مَیَندیش از کسی، غَمّاز خفتهست
خَزان خُفت و بَهاران گَشت بیدار
نمیبینی درخت و گُل شِکُفتهست
اگر یک روز باقی باشد از دِیْ
زمین لببَسته است و گُل نَهُفتهست
هَلا در خواب کُن اوباشِ تَن را
که گوهرهایِ جانیْ جُمله سُفتهست
خَمُش کُن، زَر دَهی، زان دُر نیابی
وَگَر مَحْرَم شوی، بِسْتان که مُفت است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۳ - زهی می کندران دست است، هیهات
زِهی میْ کَنْدَران دست است، هَیهات
که عقلِ کُل بِدو مَست است، هَیهات
بَر آن بالا بَرَد دل را که آنجا
سَرِ نیزهیْ زُحَل پَست است، هَیهات
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست، هَیهات
چو عَنْقا بَرپَرَد بر ذُرْوه قاف
که پیشَش کُهْ کَمَربَستهست، هَیهات
عَجایب بین که شیشهیْ ناشِکَسته
هزاران دست و پا خَستهست، هَیهات
مرا گویی که صَبرْ آهستهتر ران
چه جایِ صَبر و آهستهست، هَیهات
بِدِه آن پیر را جامی و بِنْشان
که اینجا پیر بایَستهست، هَیهات
خُصوصا جانِ پیریها که عقل است
که خوشمَغز است و شایستهست، هَیهات
از آن باغ و ریاضِ بینِهایَت
همه عالَم چو گُلْدستهست، هَیهات
چو گُل دَستهست پوسیده شود زود
به دشتی رو کَزوْ رُستهست، هَیهات
مَیی دَرکَش به نامِ دلْرُبایی
که بَس زیبا و بَرجستهست، هَیهات
زِ بس خونها که او دارد به گَردن
خِرَد را طوقْ بُسْکُستهست، هَیهات
شِکَنهایی که دارد طُرِّه او
بَهایِ مُشکْ بِشْکَستهست، هَیهات
خَمُش کردم، خَموشانه به من دِهْ
که دل را گفتِ پیوستهست، هَیهات
که عقلِ کُل بِدو مَست است، هَیهات
بَر آن بالا بَرَد دل را که آنجا
سَرِ نیزهیْ زُحَل پَست است، هَیهات
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست، هَیهات
چو عَنْقا بَرپَرَد بر ذُرْوه قاف
که پیشَش کُهْ کَمَربَستهست، هَیهات
عَجایب بین که شیشهیْ ناشِکَسته
هزاران دست و پا خَستهست، هَیهات
مرا گویی که صَبرْ آهستهتر ران
چه جایِ صَبر و آهستهست، هَیهات
بِدِه آن پیر را جامی و بِنْشان
که اینجا پیر بایَستهست، هَیهات
خُصوصا جانِ پیریها که عقل است
که خوشمَغز است و شایستهست، هَیهات
از آن باغ و ریاضِ بینِهایَت
همه عالَم چو گُلْدستهست، هَیهات
چو گُل دَستهست پوسیده شود زود
به دشتی رو کَزوْ رُستهست، هَیهات
مَیی دَرکَش به نامِ دلْرُبایی
که بَس زیبا و بَرجستهست، هَیهات
زِ بس خونها که او دارد به گَردن
خِرَد را طوقْ بُسْکُستهست، هَیهات
شِکَنهایی که دارد طُرِّه او
بَهایِ مُشکْ بِشْکَستهست، هَیهات
خَمُش کردم، خَموشانه به من دِهْ
که دل را گفتِ پیوستهست، هَیهات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - ز میخانه دگربار این چه بوی است؟
زِ میخانه دِگَربار این چه بوی است؟
دِگَربار این چه شور و گفت و گوی است؟
جهان بِگْرفت اَرْواحِ مُجَرَّد
زمین و آسْمانْ پُر های و هوی است
بیا ای عشقْ این میْ از چه خُمّ است؟
اشارت کُن خَرابات از چه سوی است؟
چه میگویم؟ اشارت چیست؟ کینجا
نَگُنجَد فِکْرَتی کان هَمچو موی است
نیاید در نَظَر آن سِرِّ یکتو
که در فِکْر آنچه آید چارتوی است
چو زَانْدیشه به گفت آید، چه گویم؟
که خانه کَنده و رُسوایِ کوی است
زِ رُسوایی به بَحرِ دل رَوَد باز
که دلْ بَحر است و گفتنها چو جوی است
خَزینهدارِ گوهرْ بَحرِ بَدخوست
که آبِ جو و چَه، تَنْ جامهشوی است
دِگَربار این چه شور و گفت و گوی است؟
جهان بِگْرفت اَرْواحِ مُجَرَّد
زمین و آسْمانْ پُر های و هوی است
بیا ای عشقْ این میْ از چه خُمّ است؟
اشارت کُن خَرابات از چه سوی است؟
چه میگویم؟ اشارت چیست؟ کینجا
نَگُنجَد فِکْرَتی کان هَمچو موی است
نیاید در نَظَر آن سِرِّ یکتو
که در فِکْر آنچه آید چارتوی است
چو زَانْدیشه به گفت آید، چه گویم؟
که خانه کَنده و رُسوایِ کوی است
زِ رُسوایی به بَحرِ دل رَوَد باز
که دلْ بَحر است و گفتنها چو جوی است
خَزینهدارِ گوهرْ بَحرِ بَدخوست
که آبِ جو و چَه، تَنْ جامهشوی است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۵ - درین خانه کژی ای دل، گهی راست
دَرین خانه کَژی ای دلْ، گَهی راست
بُرون رو هِیْ که خانه خانۀ ماست
چو بادیْ تو، گَهی گَرم و گَهی سرد
رو آنجا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مَسْتور داری
مَنَم روز و همیشه روزْ رُسواست
تو میرابی که بر جو حُکْم داری
به جو اَنْدَر نگُنجَد جانْ که دریاست
تو پَرّ و بال داری، مُرغواری
به پَرّ و بالْ مَردان را چه پَرواست؟
نَجِس در جوی ما، آبِ زُلال است
مگس بر دوغِ ما، باز است و عَنْقاست
صَلا ای آفتابِ لامکانی
که ذَرّه ذَرّه از تابِش ثُریّاست
بِحَمْدِاللّهْ به عشقِ او بِجَستیم
ازین تَنگی که مِحْراب و چَلیپاست
دُهُل بَرگیر و در بازار میرو
نِدا میکُن که یوسُفْ خوبسیماست
دَریدم پَردۀ ناموس و سالوس
که جانِ منْ زِ جانِ خویش بَرخاست
بُرون رو هِیْ که خانه خانۀ ماست
چو بادیْ تو، گَهی گَرم و گَهی سرد
رو آنجا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مَسْتور داری
مَنَم روز و همیشه روزْ رُسواست
تو میرابی که بر جو حُکْم داری
به جو اَنْدَر نگُنجَد جانْ که دریاست
تو پَرّ و بال داری، مُرغواری
به پَرّ و بالْ مَردان را چه پَرواست؟
نَجِس در جوی ما، آبِ زُلال است
مگس بر دوغِ ما، باز است و عَنْقاست
صَلا ای آفتابِ لامکانی
که ذَرّه ذَرّه از تابِش ثُریّاست
بِحَمْدِاللّهْ به عشقِ او بِجَستیم
ازین تَنگی که مِحْراب و چَلیپاست
دُهُل بَرگیر و در بازار میرو
نِدا میکُن که یوسُفْ خوبسیماست
دَریدم پَردۀ ناموس و سالوس
که جانِ منْ زِ جانِ خویش بَرخاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۶ - تو را در دلبری دستی تمام است
تو را در دِلْبَریْ دستی تمام است
مرا در بیدلی درد و سقام است
به جُز با رویِ خوبَت عشقبازی
حَرام است و حَرام است و حَرام است
همه فانیّ و خوانِ وَحدتِ تو
مُدام است و مُدام است و مُدام است
چو چَشمِ خود بِمالَم، خود جُزِ تو
کدام است و کدام است و کدام است
جهان بر رویِ تو از بَهرِ روپوش
لِثام است و لِثام است و لِثام است
به هر دَم از زبان عشق بر ما
سَلام است و سلام است و سلام است
زِ هَر ذَرّه به گفتِ بیزبانی
پیام است و پیام است و پیام است
غَم و شادیِّ ما در پیشِ تَختَت
غُلام است و غُلام است و غُلام است
اگرچه اُشْترِ غَم هَست گُرگین
اَمام است و اَمام است و اَمام است
پَسِ آن، اُشتُرِ شادیِّ پُرشیر
خِتام است و خِتام است و خِتام است
تو را در بینیِ این هر دو اُشْتُر
زِمام است و زِمام است و زِمام است
نه آن شیری که آخِر طِفْلِ جان را
فِطام است و فِطام است و فِطام است
از آن شیری که جویِ خُلْد از وِیْ
نِظام است و نِظام است و نِظام است
خَمُش کردم که غیرت بر دَهانَم
لِگام است و لِگام است و لِگام است
مرا در بیدلی درد و سقام است
به جُز با رویِ خوبَت عشقبازی
حَرام است و حَرام است و حَرام است
همه فانیّ و خوانِ وَحدتِ تو
مُدام است و مُدام است و مُدام است
چو چَشمِ خود بِمالَم، خود جُزِ تو
کدام است و کدام است و کدام است
جهان بر رویِ تو از بَهرِ روپوش
لِثام است و لِثام است و لِثام است
به هر دَم از زبان عشق بر ما
سَلام است و سلام است و سلام است
زِ هَر ذَرّه به گفتِ بیزبانی
پیام است و پیام است و پیام است
غَم و شادیِّ ما در پیشِ تَختَت
غُلام است و غُلام است و غُلام است
اگرچه اُشْترِ غَم هَست گُرگین
اَمام است و اَمام است و اَمام است
پَسِ آن، اُشتُرِ شادیِّ پُرشیر
خِتام است و خِتام است و خِتام است
تو را در بینیِ این هر دو اُشْتُر
زِمام است و زِمام است و زِمام است
نه آن شیری که آخِر طِفْلِ جان را
فِطام است و فِطام است و فِطام است
از آن شیری که جویِ خُلْد از وِیْ
نِظام است و نِظام است و نِظام است
خَمُش کردم که غیرت بر دَهانَم
لِگام است و لِگام است و لِگام است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۷ - چو آن کان کرم ما را شکار است
چو آن کانِ کَرَم ما را شکار است
به هَر دَم هدیه ما را دَه هزار است
که ما را نَردبانْ زَرّین و سیمین
نَهَد چون قَصدِ ما بر بامِ یار است
بَلا دُرّیست در عالَمْ نَهانی
که بر ما گنج و بر بیگانهْ مار است
به پیشِ ما خَزینهیْ سیم مَشْمُر
که ما را زَرّ و سیمِ بیشمار است
زِ پروانه اگر این اِفْتِرا بود
دوصد چندین زِ دَستِ شهریار است
به هَر دَم هدیه ما را دَه هزار است
که ما را نَردبانْ زَرّین و سیمین
نَهَد چون قَصدِ ما بر بامِ یار است
بَلا دُرّیست در عالَمْ نَهانی
که بر ما گنج و بر بیگانهْ مار است
به پیشِ ما خَزینهیْ سیم مَشْمُر
که ما را زَرّ و سیمِ بیشمار است
زِ پروانه اگر این اِفْتِرا بود
دوصد چندین زِ دَستِ شهریار است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۸ - نگار خوب شکربار چون است؟
نِگارِ خوبِ شِکَّربار چون است؟
چراغِ دیده و دیدار چون است؟
عَجَب آن غَمزِۀ غَمّاز چون است؟
عَجَب آن طُرِّۀ طَرّار چون است؟
عَجَب آن شُهرۀ بازارِ خوبی
عَجَب آن رونَقِ گُلْزار چون است؟
دِلَم از مِهْر در ماتَم نِشستهست
عَجَب در مِهرِ دلْ دِلدارْ چون است
زِ لُطفِ خویش یارَم خوانْد آن یار
عَجَب آن یار، بی این یار چون است
به ظاهر بَندگان را مینَوازد
عَجَبْ با بَنده در اسرار چون است؟
چو اوّل دیدَمَش جانیم بَخشید
بِدانِستَم که در ایثار چون است
اگر دوباره کردی آن کَرَم را
یَقین گشتی که در تکرار چون است
عَجَب آن شَعرِ اَطْلَسپوش جَعْدَش
به گِردِ اَطْلَسِ رُخسار چون است
طَبیبِ عاشقان را باز پُرسید
که تا آن نرگسِ بیمار چون است؟
عَجَب آن نافۀ تاتار چون است؟
عَجَب آن طُرّه بُلغار چون است؟
عَجَب بر دایرهیْ خَطِّ مُحَقَّق
که بِشْکَستهست صد پَرگار چون است؟
منِ زارَم اسیرِ ناله زیر
نَپُرسد روزکی کان زار چون است؟
دِلَم دُزدِ نَظَر او دزدِ این دُزد
عَجَب آن دُزدِ دُزداَفْشار چون است؟
تو را ای دوستْ چون من یارِ غارَم
سَری در غار کن کاین غار چون است؟
که تا بینم تو را جانْ بَرفَشانم
نِمایَم خَلْق را نَظّار چون است
نِهایَت نیست گفتم را وَلیکِن
نِمودم شکلِ آن گُفتار چون است
چراغِ دیده و دیدار چون است؟
عَجَب آن غَمزِۀ غَمّاز چون است؟
عَجَب آن طُرِّۀ طَرّار چون است؟
عَجَب آن شُهرۀ بازارِ خوبی
عَجَب آن رونَقِ گُلْزار چون است؟
دِلَم از مِهْر در ماتَم نِشستهست
عَجَب در مِهرِ دلْ دِلدارْ چون است
زِ لُطفِ خویش یارَم خوانْد آن یار
عَجَب آن یار، بی این یار چون است
به ظاهر بَندگان را مینَوازد
عَجَبْ با بَنده در اسرار چون است؟
چو اوّل دیدَمَش جانیم بَخشید
بِدانِستَم که در ایثار چون است
اگر دوباره کردی آن کَرَم را
یَقین گشتی که در تکرار چون است
عَجَب آن شَعرِ اَطْلَسپوش جَعْدَش
به گِردِ اَطْلَسِ رُخسار چون است
طَبیبِ عاشقان را باز پُرسید
که تا آن نرگسِ بیمار چون است؟
عَجَب آن نافۀ تاتار چون است؟
عَجَب آن طُرّه بُلغار چون است؟
عَجَب بر دایرهیْ خَطِّ مُحَقَّق
که بِشْکَستهست صد پَرگار چون است؟
منِ زارَم اسیرِ ناله زیر
نَپُرسد روزکی کان زار چون است؟
دِلَم دُزدِ نَظَر او دزدِ این دُزد
عَجَب آن دُزدِ دُزداَفْشار چون است؟
تو را ای دوستْ چون من یارِ غارَم
سَری در غار کن کاین غار چون است؟
که تا بینم تو را جانْ بَرفَشانم
نِمایَم خَلْق را نَظّار چون است
نِهایَت نیست گفتم را وَلیکِن
نِمودم شکلِ آن گُفتار چون است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - درین جو دل چو دولاب خراب است
دَرین جو دلْ چو دولابِ خراب است
که هر سویی که گردد پیشش آب است
وَگَر تو پُشتْ سویِ آب داری
به پیشِ روتْ آب اَنْدَر شِتاب است
چگونه جان بَرَد سایه زِ خورشید؟
که جانِ او به دستِ آفتاب است
اگر سایه کُند گَردندرازی
رُخِ خورشیدْ آن دَم در نِقاب است
زِهی خورشید کاین خورشید پیشَش
چو سیماب از خَطَر در اِضْطِراب است
چو سیماب است مَهْ بر کَفِّ مَفْلوج
به جُز یک شب، دِگَر در اِنْسِکاب است
به هر سی شب، دو شب جمع است و لاغَر
دِگَر فُرقَت کَشَد، فُرقَت عذاب است
اگرچه زار گردد، تازهروی است
ضَحوکی عاشقان را خوی و داب است
زِیَد خندان، بِمیرَد نیز خندان
که سویِ بَختِ خندانَشْ اِیاب است
خَمُش کُن زانک آفاتِ بصیرت
همیشه از سوال است و جواب است
که هر سویی که گردد پیشش آب است
وَگَر تو پُشتْ سویِ آب داری
به پیشِ روتْ آب اَنْدَر شِتاب است
چگونه جان بَرَد سایه زِ خورشید؟
که جانِ او به دستِ آفتاب است
اگر سایه کُند گَردندرازی
رُخِ خورشیدْ آن دَم در نِقاب است
زِهی خورشید کاین خورشید پیشَش
چو سیماب از خَطَر در اِضْطِراب است
چو سیماب است مَهْ بر کَفِّ مَفْلوج
به جُز یک شب، دِگَر در اِنْسِکاب است
به هر سی شب، دو شب جمع است و لاغَر
دِگَر فُرقَت کَشَد، فُرقَت عذاب است
اگرچه زار گردد، تازهروی است
ضَحوکی عاشقان را خوی و داب است
زِیَد خندان، بِمیرَد نیز خندان
که سویِ بَختِ خندانَشْ اِیاب است
خَمُش کُن زانک آفاتِ بصیرت
همیشه از سوال است و جواب است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۰ - ایا ساقی توی قاضی حاجات
اَیا ساقی توی قاضیِّ حاجات
شرابی دِهْ که آرَد در مُراعات
چُنان گشتم زِ مَستیّ و خَرابی
که نَشْناسَم اشارات از عِبارات
پدر بر خُمِّ خَمْرَم وَقْف کردهست
سَبیلم کرد مادر بر خَرابات
دو گوشم بَست یزدان تا رَهیدَم
زِ حالِ دیّ و فردا و خُرافات
دگرگون است کویِ اَهْلِ تَمْییز
که آن جا رَسْم، طاعات است و زَلّات
دَرین کو کَدخُدا شاهیست باقی
فرو روبیده این کو را زِ آفات
شرابی دِهْ که آرَد در مُراعات
چُنان گشتم زِ مَستیّ و خَرابی
که نَشْناسَم اشارات از عِبارات
پدر بر خُمِّ خَمْرَم وَقْف کردهست
سَبیلم کرد مادر بر خَرابات
دو گوشم بَست یزدان تا رَهیدَم
زِ حالِ دیّ و فردا و خُرافات
دگرگون است کویِ اَهْلِ تَمْییز
که آن جا رَسْم، طاعات است و زَلّات
دَرین کو کَدخُدا شاهیست باقی
فرو روبیده این کو را زِ آفات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۱ - اگر حوا بدانستی ز رنگت
اگر حَوّا بِدانستی زِ رَنگَت
سِتَروَن ساختی خود را زِ نَنگَت
سیاهی جانْت اَرْ مَحسوس گشتی
همه عالَم شُدی زَنگی زِ زَنگَت
تو آن ماری که سنگ از تو دَریغ است
سَرَت را کَس نکوبَد جُز به سَنگَت
اگر دریا دَراُفتی ای مُنافق
زِ زشتی کِی خورَد مار و نَهنگَت؟
مرا گویی که از مَعنی نَظَر کُن
رَها کُن صورتِ نَقْش و پَلَنگَت
چه گویم با تو ای نَقْشِ مُزوَّر
چه معنی گُنجَد اَنْدَر جانِ تَنگَت؟
هوایِ شَمسِ تبریزی چو قُدس است
تو آن خوکی که نَپْذیرد فَرنگَت
سِتَروَن ساختی خود را زِ نَنگَت
سیاهی جانْت اَرْ مَحسوس گشتی
همه عالَم شُدی زَنگی زِ زَنگَت
تو آن ماری که سنگ از تو دَریغ است
سَرَت را کَس نکوبَد جُز به سَنگَت
اگر دریا دَراُفتی ای مُنافق
زِ زشتی کِی خورَد مار و نَهنگَت؟
مرا گویی که از مَعنی نَظَر کُن
رَها کُن صورتِ نَقْش و پَلَنگَت
چه گویم با تو ای نَقْشِ مُزوَّر
چه معنی گُنجَد اَنْدَر جانِ تَنگَت؟
هوایِ شَمسِ تبریزی چو قُدس است
تو آن خوکی که نَپْذیرد فَرنگَت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۲ - دو چشم آهوانهش شیرگیر است
دو چَشمِ آهُوانَهشْ شیرگیر است
کَزو بر من رَوانْ بارانِ تیر است
کَمانِ ابروان و تیرِ مُژگان
گُواهانَند کو بر جانْ امیر است
چو زُلفِ دَرهَمَش دَرهَم از آنَم
که بویِ او بِهْ از مُشک و عَبیر است
در آن زُلْفین از آن میپیچَد این جان
که دلْ زَنجیرِ زُلْفَش را اسیر است
مگو آن سَروِ ما را تو نَظیری
که ماهِ ما به خوبیْ بینَظیر است
بِیَندازم من این سَر را به پیشش
اگر چه سَر به پیشِ او حَقیر است
خیالِ رویِ شَهْ را سَجده میکُن
خیالِ شَهْ حقیقت را وَزیر است
کَزو بر من رَوانْ بارانِ تیر است
کَمانِ ابروان و تیرِ مُژگان
گُواهانَند کو بر جانْ امیر است
چو زُلفِ دَرهَمَش دَرهَم از آنَم
که بویِ او بِهْ از مُشک و عَبیر است
در آن زُلْفین از آن میپیچَد این جان
که دلْ زَنجیرِ زُلْفَش را اسیر است
مگو آن سَروِ ما را تو نَظیری
که ماهِ ما به خوبیْ بینَظیر است
بِیَندازم من این سَر را به پیشش
اگر چه سَر به پیشِ او حَقیر است
خیالِ رویِ شَهْ را سَجده میکُن
خیالِ شَهْ حقیقت را وَزیر است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۳ - چنان کاین دل از آن دلدار مستست
چُنان کاین دل از آن دِلْدار مَستست
زِ خونِ صافِ ما آن یار مَستست
خُمارَش نَشْکَنم اِلّا به خونَم
از این شادیْ دلِ غَمْخوار مَستست
شَفَق وارَم به هر صُبحی به خون در
که در هر صُبح آن خونْ خوار مَستست
مَدِه پَند و مَبَر خونم به گَردن
که چَشمِ دِلْبَرِ کین دار مَستست
چرا این خاک هَمچون طَشْتِ خون ست
که چَشمِ ساقیِ اسرار مَستست
زِ خونِ صافِ ما آن یار مَستست
خُمارَش نَشْکَنم اِلّا به خونَم
از این شادیْ دلِ غَمْخوار مَستست
شَفَق وارَم به هر صُبحی به خون در
که در هر صُبح آن خونْ خوار مَستست
مَدِه پَند و مَبَر خونم به گَردن
که چَشمِ دِلْبَرِ کین دار مَستست
چرا این خاک هَمچون طَشْتِ خون ست
که چَشمِ ساقیِ اسرار مَستست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۲ - خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
خیالِ تُرکِ من هر شب صِفاتِ ذاتِ من گردد
که نَفیِ ذاتِ من در وِیْ همی اِثْباتِ من گردد
زِ حَرفِ عینِ چَشمِ او زِ ظَرفِ جیمِ گوشِ او
شَهِ شطرنجِ هفت اَخْتَر به حرفیْ ماتِ من گردد
اگر زان سیب بُنْ سیبی شِکافَم حورییی زایَد
که عالَم را فروگیرد رَز و جَنّاتِ من گردد
وَگَر مُصْحَف به کَف گیرم زِ حیرت اُفْتَد از دستم
رُخَش سَرعُشرِ من خوانَد لَبَش آیاتِ من گردد
جهانْ طوراست و من موسی که من بیهوش و او رَقْصان
وَلیکِن این کسی داند که بر میقاتِ من گردد
بَرآمَد آفتابِ جانْ که خیزید ای گِرانْ جانان
که گَر بر کوه بَرتابَم کَمین ذَرّاتِ من گردد
خَمُش چَندان بِنالیدم که تا صد قرنْ این عالَم
دَرین هَیهایِ من پیچد بَرین هَیهاتِ من گردد
که نَفیِ ذاتِ من در وِیْ همی اِثْباتِ من گردد
زِ حَرفِ عینِ چَشمِ او زِ ظَرفِ جیمِ گوشِ او
شَهِ شطرنجِ هفت اَخْتَر به حرفیْ ماتِ من گردد
اگر زان سیب بُنْ سیبی شِکافَم حورییی زایَد
که عالَم را فروگیرد رَز و جَنّاتِ من گردد
وَگَر مُصْحَف به کَف گیرم زِ حیرت اُفْتَد از دستم
رُخَش سَرعُشرِ من خوانَد لَبَش آیاتِ من گردد
جهانْ طوراست و من موسی که من بیهوش و او رَقْصان
وَلیکِن این کسی داند که بر میقاتِ من گردد
بَرآمَد آفتابِ جانْ که خیزید ای گِرانْ جانان
که گَر بر کوه بَرتابَم کَمین ذَرّاتِ من گردد
خَمُش چَندان بِنالیدم که تا صد قرنْ این عالَم
دَرین هَیهایِ من پیچد بَرین هَیهاتِ من گردد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۳ - دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
دِلا نَزدِ کسی بِنْشین که او از دل خَبَر دارد
به زیر آن درختی رو که او گُلهایِ تَر دارد
دَرین بازارِ عَطّاران مَرو هر سو چو بیکاران
به دُکّانِ کسی بِنْشین که در دُکّانْ شِکَر دارد
تَرازو گَر نداری پس تو را زو رَهْ زَنَد هرکَس
یکی قَلْبی بیارایَد تو پِنْداری که زَر دارد
تو را بر دَر نِشانَد او به طَرّاری که میآیم
تو مَنْشین مُنْتَظِر بر دَر که آن خانه دو دَر دارد
به هر دیگی که میجوشَد مَیاوَر کاسه و مَنْشین
که هر دیگی که میجوشَد درونْ چیزی دِگَر دارد
نه هر کِلْکی شِکَر دارد نه هر زیریْ زَبَر دارد
نه هر چَشمیْ نَظَر دارد نه هر بَحریْ گُهَر دارد
بِنال ای بُلبُلِ دَسْتان اَزیرا نالهٔ مَستان
میانِ صَخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بِنِه سَر گَر نمیگُنجی که اَنْدَر چَشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگُنجَد از آن باشد که سَر دارد
چراغ است این دلِ بیدار به زیرِ دامَنَش میدار
ازین باد و هوا بُگْذر هوایَش شور و شَر دارد
چو تو از باد بُگْذشتی مُقیمِ چَشمهیی گشتی
حَریفِ هَمدَمی گشتی که آبی بر جِگَر دارد
چو آبَت بر جِگَر باشد درختِ سبز را مانی
که میوهیْ نو دَهَد دایم درونِ دلْ سَفَر دارد
به زیر آن درختی رو که او گُلهایِ تَر دارد
دَرین بازارِ عَطّاران مَرو هر سو چو بیکاران
به دُکّانِ کسی بِنْشین که در دُکّانْ شِکَر دارد
تَرازو گَر نداری پس تو را زو رَهْ زَنَد هرکَس
یکی قَلْبی بیارایَد تو پِنْداری که زَر دارد
تو را بر دَر نِشانَد او به طَرّاری که میآیم
تو مَنْشین مُنْتَظِر بر دَر که آن خانه دو دَر دارد
به هر دیگی که میجوشَد مَیاوَر کاسه و مَنْشین
که هر دیگی که میجوشَد درونْ چیزی دِگَر دارد
نه هر کِلْکی شِکَر دارد نه هر زیریْ زَبَر دارد
نه هر چَشمیْ نَظَر دارد نه هر بَحریْ گُهَر دارد
بِنال ای بُلبُلِ دَسْتان اَزیرا نالهٔ مَستان
میانِ صَخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بِنِه سَر گَر نمیگُنجی که اَنْدَر چَشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگُنجَد از آن باشد که سَر دارد
چراغ است این دلِ بیدار به زیرِ دامَنَش میدار
ازین باد و هوا بُگْذر هوایَش شور و شَر دارد
چو تو از باد بُگْذشتی مُقیمِ چَشمهیی گشتی
حَریفِ هَمدَمی گشتی که آبی بر جِگَر دارد
چو آبَت بر جِگَر باشد درختِ سبز را مانی
که میوهیْ نو دَهَد دایم درونِ دلْ سَفَر دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۴ - همیبینیم ساقی را که گرد جام میگردد
هَمیبینیم ساقی را که گِردِ جام میگردد
زِ زَرِّ پُخته بویی بَر که سیمْ اَنْدام میگردد
دِگَر دلْ دل نمیباشد دِگَر جانْ مینیارامَد
که آن ماهِ دل و جانها به گِردِ بام میگردد
چو خَرمَن کرد ماهِ ما بر آن شُد تا بِسوزانَد
چو پُخته کرد جانها را به گِردِ خام میگردد
دلِ بیچاره مَفْتون شُد خِرَد افتاد و مَجنون شُد
به دستِ اوست آن دانه چه گِردِ دام میگردد؟
زِ گَردشْ فارغ است آن مَهْ چه مَنْزِل پیشِ او چه رَهْ
برایِ حاجَتِ ما دان که چون ایّام میگردد
شَهی که کان و دریاها زَکات از وِیْ هَمیخواهند
به گِردِ کویِ هر مُفْلِس برایِ وام میگردد
ازین جُمله گُذر کردم بِدِه ساقی یکی جامی
ز اِنْعامَت که این عالَم بر آن اِنْعام میگردد
شبی گفتی به دِلْداری شَبَت را روز گَردانَم
چو سنگِ آسیا جانَم بر آن پیغام میگردد
به لُطفِ خویش مَستَش کُن خوشِ جامِ اَلَستَش کُن
خَراب و میْ پَرَستَش کُن که بیآرام میگردد
گُشا خُنْبِ حَقایق را بِدِه بیصَرفه عاشق را
میْ آشامَش کُن ایرا دلْ خیال آشام میگردد
بِدِه زان بادهٔ خوش بو مَپُرسَش مُسْتَحِقّی تو؟
اَزیرا آفتابی که همه بر عام میگردد
نَهان اَر رَهْزنی باشد نَهان بینا بِبُر حَلْقَش
چه نُقصانْ قهرمانَت را که چون صَمْصام میگردد؟
اگر گَبْرَم اگر شاکِر تویی اوَّل تویی آخر
چو تو پنهان شوی شادی غم و سَرسام میگردد
دِلَم پُرّ است و آن اولی که هم تو گویی ای مولیٰ
حَدیثِ خُفتهیی چِبْوَد که بر اَحْلام میگردد؟
زِ زَرِّ پُخته بویی بَر که سیمْ اَنْدام میگردد
دِگَر دلْ دل نمیباشد دِگَر جانْ مینیارامَد
که آن ماهِ دل و جانها به گِردِ بام میگردد
چو خَرمَن کرد ماهِ ما بر آن شُد تا بِسوزانَد
چو پُخته کرد جانها را به گِردِ خام میگردد
دلِ بیچاره مَفْتون شُد خِرَد افتاد و مَجنون شُد
به دستِ اوست آن دانه چه گِردِ دام میگردد؟
زِ گَردشْ فارغ است آن مَهْ چه مَنْزِل پیشِ او چه رَهْ
برایِ حاجَتِ ما دان که چون ایّام میگردد
شَهی که کان و دریاها زَکات از وِیْ هَمیخواهند
به گِردِ کویِ هر مُفْلِس برایِ وام میگردد
ازین جُمله گُذر کردم بِدِه ساقی یکی جامی
ز اِنْعامَت که این عالَم بر آن اِنْعام میگردد
شبی گفتی به دِلْداری شَبَت را روز گَردانَم
چو سنگِ آسیا جانَم بر آن پیغام میگردد
به لُطفِ خویش مَستَش کُن خوشِ جامِ اَلَستَش کُن
خَراب و میْ پَرَستَش کُن که بیآرام میگردد
گُشا خُنْبِ حَقایق را بِدِه بیصَرفه عاشق را
میْ آشامَش کُن ایرا دلْ خیال آشام میگردد
بِدِه زان بادهٔ خوش بو مَپُرسَش مُسْتَحِقّی تو؟
اَزیرا آفتابی که همه بر عام میگردد
نَهان اَر رَهْزنی باشد نَهان بینا بِبُر حَلْقَش
چه نُقصانْ قهرمانَت را که چون صَمْصام میگردد؟
اگر گَبْرَم اگر شاکِر تویی اوَّل تویی آخر
چو تو پنهان شوی شادی غم و سَرسام میگردد
دِلَم پُرّ است و آن اولی که هم تو گویی ای مولیٰ
حَدیثِ خُفتهیی چِبْوَد که بر اَحْلام میگردد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۵ - اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
اگر صد هَمچو من گردد هَلاک او را چه غم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلْخسته کم دارد
مرا گوید چرا چَشْمَت رَقیبِ رویِ من باشد؟
بدان در پیشِ خورشیدش هَمیدارم که نَم دارد
چو اسماعیلْ پیشِ او بِنوشَم زَخمِ نیشِ او
خَلیلَم را خریدارم چه گَر قَصدِ سِتَم دارد
اگر مَشهور شُد شورَم خدا دانَد که مَعْذورَم
کَاسیرِ حُکمِ آن عشقَم که صد طَبْل و عَلَم دارد
مرا یارِ شِکَرناکَم اگر بِنْشانْد بر خاکم
چرا غَم دارد آن مُفْلِس که یارِ مُحْتَشَم دارد؟
غَمَش در دلْ چو گَنْجوری دِلَم نُورٌعَلیٰ نُوری
مِثالِ مَریَمِ زیبا که عیسیٰ در شِکَم دارد
چو خورشید است یارِ من نمیگردد به جُز تنها
سِپَهسالارْ مَهْ باشد کَزْ اِسْتاره حَشَم دارد
مُسلمان نیستم گَبْرَم اگر ماندهست یک صَبَرم
چه دانی تو که دَردِ او چه دَستان و قَدَم دارد
زِ دَردِ او دَهانْ تَلخ است هر دریا که میبینی
زِ داغِ او نِکو بِنْگَر که رویِ مَهْ رَقَم دارد
به دورانها چو من عاشقْ نَرُست از مغرب و مشرق
بِپُرس از پیرِ گَردونی که چون من پُشتْ خَم دارد
خُنُک جانی که از خوابش به مالِشها بَراَنْگیزَد
بدان مالِش بُوَد شادان و آن را مُغْتَنَم دارد
طَبیبی چون دَهَد تَلْخَش بِنوشَد تَلْخِ او را خوش
طَبیبان را نمیشایَد که عاقلْ مُتَّهَم دارد
اَگَرْشان مُتَّهَم داری بِمانی بَندِ بیماری
کسی بَرخورْد از اُستا که او را مُحْتَرم دارد
خَمُش کُن کَنْدَرین دریا نَشایَد نَعْره و غوغا
که غَوّاصْ آن کسی باشد که او اِمْساکِ دَم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلْخسته کم دارد
مرا گوید چرا چَشْمَت رَقیبِ رویِ من باشد؟
بدان در پیشِ خورشیدش هَمیدارم که نَم دارد
چو اسماعیلْ پیشِ او بِنوشَم زَخمِ نیشِ او
خَلیلَم را خریدارم چه گَر قَصدِ سِتَم دارد
اگر مَشهور شُد شورَم خدا دانَد که مَعْذورَم
کَاسیرِ حُکمِ آن عشقَم که صد طَبْل و عَلَم دارد
مرا یارِ شِکَرناکَم اگر بِنْشانْد بر خاکم
چرا غَم دارد آن مُفْلِس که یارِ مُحْتَشَم دارد؟
غَمَش در دلْ چو گَنْجوری دِلَم نُورٌعَلیٰ نُوری
مِثالِ مَریَمِ زیبا که عیسیٰ در شِکَم دارد
چو خورشید است یارِ من نمیگردد به جُز تنها
سِپَهسالارْ مَهْ باشد کَزْ اِسْتاره حَشَم دارد
مُسلمان نیستم گَبْرَم اگر ماندهست یک صَبَرم
چه دانی تو که دَردِ او چه دَستان و قَدَم دارد
زِ دَردِ او دَهانْ تَلخ است هر دریا که میبینی
زِ داغِ او نِکو بِنْگَر که رویِ مَهْ رَقَم دارد
به دورانها چو من عاشقْ نَرُست از مغرب و مشرق
بِپُرس از پیرِ گَردونی که چون من پُشتْ خَم دارد
خُنُک جانی که از خوابش به مالِشها بَراَنْگیزَد
بدان مالِش بُوَد شادان و آن را مُغْتَنَم دارد
طَبیبی چون دَهَد تَلْخَش بِنوشَد تَلْخِ او را خوش
طَبیبان را نمیشایَد که عاقلْ مُتَّهَم دارد
اَگَرْشان مُتَّهَم داری بِمانی بَندِ بیماری
کسی بَرخورْد از اُستا که او را مُحْتَرم دارد
خَمُش کُن کَنْدَرین دریا نَشایَد نَعْره و غوغا
که غَوّاصْ آن کسی باشد که او اِمْساکِ دَم دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۶ - بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
بُتی کو زُهره و مَهْ را همه شب شیوه آموزَد
دو چَشمِ او به جادویی دو چَشمِ چَرخْ بَردوزَد
شما دلها نِگَه دارید مُسلمانان که من باری
چُنان آمیختم با او که دلْ با من نیامیزَد
نَخُست از عشقِ او زادَم به آخِر دلْ بِدو دادم
چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اَنْدَرآویزَد
زِ سایهیْ خود گُریزانَم که نور از سایه پنهان است
قَرارش از کجا باشد کسی کَزْ سایه بُگْریزد؟
سَرِ زُلْفَش هَمیگوید صَلا زوتَر رَسَن بازی
رُخ شَمعَش هَمیگوید کجا پَروانه تا سوزد؟
برایِ این رَسَن بازی دلاور باش و چَنْبَر شو
دَراَفکَن خویش در آتش چو شمعِ او بَراَفْروزد
چو ذوقِ سوختن دیدی دِگَر نَشْکیبی از آتش
اگر آبِ حَیات آید تو را زاتش نَیَنْگیزد
دو چَشمِ او به جادویی دو چَشمِ چَرخْ بَردوزَد
شما دلها نِگَه دارید مُسلمانان که من باری
چُنان آمیختم با او که دلْ با من نیامیزَد
نَخُست از عشقِ او زادَم به آخِر دلْ بِدو دادم
چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اَنْدَرآویزَد
زِ سایهیْ خود گُریزانَم که نور از سایه پنهان است
قَرارش از کجا باشد کسی کَزْ سایه بُگْریزد؟
سَرِ زُلْفَش هَمیگوید صَلا زوتَر رَسَن بازی
رُخ شَمعَش هَمیگوید کجا پَروانه تا سوزد؟
برایِ این رَسَن بازی دلاور باش و چَنْبَر شو
دَراَفکَن خویش در آتش چو شمعِ او بَراَفْروزد
چو ذوقِ سوختن دیدی دِگَر نَشْکیبی از آتش
اگر آبِ حَیات آید تو را زاتش نَیَنْگیزد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۷ - نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد؟
نباشد عیبْ پُرسیدن تو را خانه کجا باشد؟
نشانی دِهْ اگر یابیم و آن اِقْبالِ ما باشد
تو خورشیدِ جهان باشی زِ چَشمِ ما نَهان باشی؟
تو خود این را رَوا داریّ و آن گَهْ این رَوا باشد؟
نگفتی من وَفادارم وَفا را من خریدارم؟
بِبین در رَنگِ رُخْسارم بِیَندیش این وَفا باشد؟
بیا ای یارِ لَعْلین لَب دِلَم گُم گشت در قالَب
دِلَم داغِ شما دارد یَقینْ پیشِ شما باشد
دَرین آتشْ کَبابَم من خراب اَنْدَر خَرابَم من
چه باشد ای سَرِ خوبان تَنی کَزْ سَر جُدا باشد؟
دلِ من در فِراقِ جان چو ماری سَرزَده پیچان
به گِردِ نَقْشِ تو گَردانْ مِثالِ آسیا باشد
بِگُفتم ای دلِ مسکین بیا بر جایِ خود بِنْشین
حَذَر کُن زاتشِ پُرکین دلِ من گفت تا باشد
فرو بَستهست تَدبیرم بیا ای یارْ شَبگیرَم
بِپُرس از شاهِ کَشمیرَم کسی را کاشِنا باشد
خود او پیدا و پنهان است جهانْ نَقْش است و او جان است
بَیَندیش این چه سُلطان است مَگَر نورِ خدا باشد
خروش و جوشِ هر مَستی زِ جوشِ خُمِّ میْ باشد
سَبُکْساریِّ هر آهن زِ تو آهن رُبا باشد
خریدی خانهٔ دل را دلْ آنِ توست میدانی
هر آنچه هست در خانه از آنِ کَدْخدا باشد
قُماشی کانِ تو نَبْوَد بُرون انداز از خانه
درونِ مَسجدِ اَقْصیٰ سگِ مُرده چرا باشد؟
مُسَلَّم گشت دِلْداری تو را ای تو دِل عالَم
مُسَلَّم گشت جان بَخشی تو را وان دَمْ تو را باشد
که دریا را شِکافیدن بُوَد چالاکیِ موسیٰ
قَبایِ مَهْ شِکافیدن زِ نورِ مُصطفیٰ باشد
بَرآرَد عشق یک فِتنه که مَردم راهِ کُه گیرد
به شهر اَنْدَر کسی مانَد که جویایِ فَنا باشد
زَنَد آتش درین بیشه که بُگْریزند نَخْجیران
زِ آتش هر کِه نَگْریزد چو ابراهیمِ ما باشد
خَمُش کوته کُن ای خاطِر که عِلْمِ اوَّل و آخِر
بیان کرده بُوَد عاشق چو پیشِ شاهْ لا باشد
نشانی دِهْ اگر یابیم و آن اِقْبالِ ما باشد
تو خورشیدِ جهان باشی زِ چَشمِ ما نَهان باشی؟
تو خود این را رَوا داریّ و آن گَهْ این رَوا باشد؟
نگفتی من وَفادارم وَفا را من خریدارم؟
بِبین در رَنگِ رُخْسارم بِیَندیش این وَفا باشد؟
بیا ای یارِ لَعْلین لَب دِلَم گُم گشت در قالَب
دِلَم داغِ شما دارد یَقینْ پیشِ شما باشد
دَرین آتشْ کَبابَم من خراب اَنْدَر خَرابَم من
چه باشد ای سَرِ خوبان تَنی کَزْ سَر جُدا باشد؟
دلِ من در فِراقِ جان چو ماری سَرزَده پیچان
به گِردِ نَقْشِ تو گَردانْ مِثالِ آسیا باشد
بِگُفتم ای دلِ مسکین بیا بر جایِ خود بِنْشین
حَذَر کُن زاتشِ پُرکین دلِ من گفت تا باشد
فرو بَستهست تَدبیرم بیا ای یارْ شَبگیرَم
بِپُرس از شاهِ کَشمیرَم کسی را کاشِنا باشد
خود او پیدا و پنهان است جهانْ نَقْش است و او جان است
بَیَندیش این چه سُلطان است مَگَر نورِ خدا باشد
خروش و جوشِ هر مَستی زِ جوشِ خُمِّ میْ باشد
سَبُکْساریِّ هر آهن زِ تو آهن رُبا باشد
خریدی خانهٔ دل را دلْ آنِ توست میدانی
هر آنچه هست در خانه از آنِ کَدْخدا باشد
قُماشی کانِ تو نَبْوَد بُرون انداز از خانه
درونِ مَسجدِ اَقْصیٰ سگِ مُرده چرا باشد؟
مُسَلَّم گشت دِلْداری تو را ای تو دِل عالَم
مُسَلَّم گشت جان بَخشی تو را وان دَمْ تو را باشد
که دریا را شِکافیدن بُوَد چالاکیِ موسیٰ
قَبایِ مَهْ شِکافیدن زِ نورِ مُصطفیٰ باشد
بَرآرَد عشق یک فِتنه که مَردم راهِ کُه گیرد
به شهر اَنْدَر کسی مانَد که جویایِ فَنا باشد
زَنَد آتش درین بیشه که بُگْریزند نَخْجیران
زِ آتش هر کِه نَگْریزد چو ابراهیمِ ما باشد
خَمُش کوته کُن ای خاطِر که عِلْمِ اوَّل و آخِر
بیان کرده بُوَد عاشق چو پیشِ شاهْ لا باشد