تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۹ - چو دید آن طرهٔ کافر، مسلمان شد مسلمانی
چو دید آن طُرّهٔ کافِر، مُسلمان شُد مسلمانی
صَلا ای کُهْنه اسلامان، به مهمانی، به مهمانی
دلِ ایمان زِتو شادان، زِهی اُستادِ اُستادان
تو خود اسلامِ اسلامی، تو خود ایمانِ ایمانی
بَصیرت را بَصیرتْ تو، حَقیقت را حقیقتْ تو
تو نورِ نورِ اسراری، تو روحِ روح را جانی
اگر اِمْدادِ لُطفِ تو نباشد در جهانْ تابان
دَراُفْتَد سَقْفِ این گَردون، بیارَد رو به ویرانی
چو بَردابَردِ جاهِ تو وَرایِ هر دو کَوْن آمد
زِهی سَرگشتگی جان‌ها، زِهی تَشکیک و حیرانی
هَمی جویَم به دو عالَم مِثالی، تا تو را گویم
نمی یابَم خداوندا نمی‌گویی کِه را مانی؟
زِدَرمان‌ها بَری گشتم، نخواهم دَرد را دَرمان
بِمیرم در وَفایِ تو، که تو دَرمانِ درمانی
اَلا ای جانِ خون ریزم، هَمی‌پَر سویِ تبریزم
هَمی گو نامِ شَمسُ الدّین، اگر جایی تو دَرمانی
صِفاتَت ای مَهِ روشن، عَجایِبْ خاصیت دارد
که او مَر ابرِ گِریان را دَراندازَد به خندانی
اَیا دولت چو بُگْریزی، وَزْین‌‌ بی‌دلْ بِپَرهیزی
زِلُطفِ شاهِ پابَرجا، به دست آیی به آسانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۰ - یکی دودی پدید آمد، سحرگاهی به هامونی
یکی دودی پدید آمد، سَحَرگاهی به هامونی
دلِ عُشّاقْ چون آتش، تَنِ عُشّاقْ کانونی
بیا بُخْرام و دامَن کَش، دَران دود و دَران آتش
که می‌سوزد در آن جا خَوش، به هر اَطْرافْ ذَاالنّونی
چو شمعی بَرفُروزی تو، اَیا اِقْبال و روزی تو
چو چونی را بِسوزی تو، دَرآیَد جانِ‌‌ بی‌چونی
نیاید جُز زِمَهْ رویی، طَوافِ بُرج‌ها کردن
که مادون را رَها کردن، نباشد کارِ هر دونی
بُرو تو دست اَندازان، به سویِ شاهْ چون بازان
بِبینی بَحْر را تازان، دَران بَحْرِ پُر از خونی
چه لاله‌‌ست و گُل و ریحان، ازان خونْ رُسته در بُستان
بِبینیّ و بِشویَد جانْ دو دستِ خود به صابونی
چو دَررَفتی دَران مَخزَن، مُنَزَّه از دَر و روزَن
چو عیسی سوزَنَت گردد حُجُب، چون گنجِ قارونی
بِبینی شَأْنِ قُدّوسی، بیابی‌‌ بی‌دَهَن بوسی
زِسِرِّ خِضْر چون موسی، شوی در فقرْ هارونی
چو آبی ساکِن و خُفته، وَچون موجی بَرآشفته
به بَحْرِ کم زَنان رفته، شُده اَنْدَر کم، اَفْزونی
چو اَنْدَر شَهْ نَظَر کردی، زِمَستی آنچُنان گَردی
که گویی تو مَگَر خوردی هزاران رَطْلِ اَفْیونی
چو دیدی شَمسِ تبریزی، زِجان کردی شِکَرریزی
دَران دَم هر دو جا باشی، دَرونِ مصر و بیرونی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۱ - دلی یا دیدهٔ عقلی تو، یا نور خدابینی؟
دلی یا دیدهٔ عقلی تو، یا نورِ خدابینی؟
چراغ اَفْروزِ عُشّاقی تو، یا خورشیدآیینی؟
چو نامَت بِشْنَود دل‌ها، نگُنجَد در مَنازل‌ها
شود حَلْ جُمله مُشکل‌ها، به نورِ لَمْ یَزَل بینی
بِگُفتم آفتابا، تو مرا همراه کُن با تو
که جُمله دَردها را تو شِفا گشتیّ و تسکینی
بِگُفتا جان رُبایَم من، قَدَم بر عَرشْ سایَم من
به آب و گِل کم آیم من، مگر در وَقت و هر حینی
چو تو از خویشْ آگاهی، ندانی کرد هَمراهی
که آن مِعْراجِ اَللّهی نیابَد جُز که مِسکینی
تو مِسکینی دَرین ظاهر، دَرونَت نَفْسِ بَس قاهِر
یکی سالوسَکِ کافِر، که رَه زَن گشت و رَه شینی
مَکُن پوشیده از پیری، چُنین مو در چُنین شیری
یکی پیری که عِلْمِ غَیب زیرِ اوست بالینی
طَبیب عاشقان است او، جهان را هَمچو جان است او
گُدازِ آهَنان است او، به آهن داده تَلیینی
کُند در حالْ گِل را زَر، دَهَد در حالْ تَن را سَر
ازو اَنْوارِ دین یابَد رَوان و جانِ‌‌ بی‌دینی
دران دِهْلیز و ایوانَش، بیا بِنْگَر تو بُرهانَش
شُده هر مُرده از جانَش، یکی ویسیّ و رامینی
زِشَمسُ الدّینِ تبریزی، دلا این حَرف می‌بیزی
به امّیدی که باز آید، از آن خوش شاهْ شاهینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۲ - کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی؟
کجا باشد دورویان را میانِ عاشقانْ جایی؟
که با صد رو طَمَع دارد زِروزِ عشقْ فردایی
طَمَع دارند و نَبْوَدشان، که شاهِ جان کُند رَدْشان
زِآهن سازد او سَدْشان، چو ذوالْقَرنین آسایی
دورویی با چُنان رویی، پَلیدی در چُنان جویی
چه گُنجَد پیشِ صِدّیقانْ نِفاقی کارفرمایی
که بیخِ بیشهٔ جان را، همه رَگ‌هایِ شیران را
بِدانَد یک به یک آن را، به دیده‌یْ نوراَفْزایی
بِدانَد عاقِبَت‌ها را، فِرستَد راتِبَت‌ها را
بِبَخشد عافیت‌ها را، به هر صدّیق و یکتایی
بَراَندازد نِقابی را، نِمایَد آفتابی را
دَهَد نوری خَرابی را، کُند او تازه اِنْشایی
اگر این شَهْ دورو باشد، نه آنش خُلْق و خو باشد
برایِ جست و جو باشد زِ فِکرِ نَفْسِ کَژْپایی
دوروییْ اوست‌‌ بی‌کینه، اَزیرا اوست آیینه
زِعکسِ تو در آن سینه نِمایَد کین و بَدْرایی
مَزَن پَهْلو به آن نوری که مانی تا اَبَد کوری
تو با شیران مَکُن زوری، که روباهی به سودایی
که با شیرانْ مِری کردن، سگان را بِشْکَند گَردن
نه مَکْری مانَد و نی فَن، نه دورویی نه صدتایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۳ - کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی، نمی‌گویی؟
کجا شُد عَهد و پیمانی که می‌کردی، نمی‌گویی؟
کسی را کو به جان و دل تو را جوید، نمی‌جویی؟
دلْ اَفْگاری که رویِ خود به خونِ دیده می‌شوید
چرا از وِیْ نمی‌داری، دو دستِ خود نمی‌شویی؟
مِثالِ تیرِ مُژگانَت شُدم من راستْ یکسانَت
چرا ای چَشمِ بَختِ من، تو با من کَژْچو ابرویی؟
چه با لَذَّت جَفاکاری، که می‌بُکْشی بدین زاری؟
پس آن گَهْ عاشقِ کُشته، تو را گوید چو خوش خویی
زِشیرانْ جُمله آهویان، گُریزان دیدم و پویان
دِلا جویایِ آن شیری، خدا داند چه آهویی
دلا گرچه نِزاری تو، مُقیمِ کویِ یاری تو
مرا بَس شُد زِ جان و تَن، تو را مُژده کَزان کویی
به پیشِ شاهْ خوش می‌دو، گَهی بالا و گَهْ در گَوْ
ازو ضَربَت زِتو خِدمَت، که او چوگان و تو گویی
دلا جُستیم سَرتاسَر، ندیدم در تو جُز دِلْبَر
مَخوان ای دلْ مرا کافَر، اگر گویم که تو اویی
غُلامِ‌‌ بی‌خودی زانَم که اَنْدَر‌‌ بی‌خودی آنَم
چو بازآیم به سویِ خود، من این سویَم تو آن سویی
خَمُش کُن، کَزْ مَلامَتْ او بِدان مانَد که می‌گوید
زبانِ تو نمی‌دانم، که من تُرکمْ تو هِنْدویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۴ - اگر‌‌ بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی؟
اگر‌‌ بی‌من خوشی یارا به صد دامَم چه می‌بَندی؟
وَگَر ما را هَمی‌خواهی، چرا تُندی، نمی‌خندی؟
کسی کو در شِکَرخانه، شِکَر نوشَد به پیمانه
بدین سِرکایِ نُه ساله نداند کرد خُرسندی
بِخَند ای دوستْ چون گُلْشَن، مَبادا خاطِرِ دُشمن
کُند شادیّ و پِنْدارد که دلْ زین بَنده بَرکَندی
چو رَشکِ ماه و گُل گشتی، چو در دل‌ها طَمَع کِشتی
نباشد لایِق از حُسنَت که بَرگردی زِپیوندی
خوشا آن حالَتِ مَستی که با ما عَهد می‌بَستی
مرا مَستانه می‌گفتی که ما را خویش و فرزندی
پَیاپِی باده می‌دادی، به صد لُطف و به صد شادی
که گیر این جامِ‌‌ بی‌خویشی، که باخویشیّ و هُشمَندی
سَلامُ عَلَیکَ ای خواجه، بَهانه چیست این ساعت؟
نه دریاییّ و دریادل، نه ساقیّ و خداوندی
نه یاقوتیّ و مَرجانی، نه آرامِ دل و جانی
نه بُستان و گُلِستانی، نه کانِ شِکَّر و قَندی
خَمُش باشم بدان شَرطی، که بِدْهی میْ خَموشانه
من از گولی دَهَم پَندَت، نه زان کِه قابِلِ پَندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۵ - چرا، چون ای حیات جان درین عالم وطن داری
چرا، چون ای حَیاتِ جانْ دَرین عالَم وَطَن داری
نباشد خاکِ رَه ناطِق، ندارد سنگْ هُشیاری؟
چرا زَهری دَهَد تَلْخی؟ چرا خاری کُند تیزی؟
چرا خَشمی کُند تُندی؟ چرا باشد شبی تاری؟
در آن گُلْزارِ رویِ او، عَجَب می‌مانَدم روزی
که خاری اَنْدَرین عالَم، کُند در عَهدِ او خاری
مَگَر حَضرت نِقابی بَست از غَیرت بَران چهره
که تا غیری نبیند آن، بُرون نایَد زِاَغْیاری
مَگَر خود دیدهٔ عالَم، غَلیظ و دُرد و قَلْب آمد
نمی تانَد که دَریابَد زِلُطفْ آن چهرهٔ ناری
دو چَشمِ زشت رویان را، لباسِ زشت می‌باید
وَ کِی شاید که دَرپوشَد لباسِ زشتْ آن عاری؟
که از عُریانیِ لُطفَش، لباسِ لُطفْ شَرمَنده
که از شَرمِ صَفایِ او، عَرَق‌ها می‌شود جاری
وَ او با این همه، جسمی فرو بُرّید و دَرپوشید
بُرون زد لُطف از چَشمَش، زِهر سو شُد پَدیداری
فروپوشید لُطفِ او، نَهانی کرده چَشمَش را
که تا شُد دیده‌ها مَحْروم و کُنْد از سَیر و سَیّاری
وَلیک آن نورِ ناپیدا، هَمی‌فَرمایَدَت هر دَم
شرابِ میْ، که بِفْزایَد زِبی هوشیْت هُشیاری
که خوبانِ به غایت را، فَراغَت باشد از شیوه
وَلیکِن عشقشان دارد هزاران مَکْر و عَیّاری
چُنانْک از شهوتی تو خوشْ به جسم و جانِ شَهوانی
نباشی زان طَرَب غافِل، اگر تو جانِ جانْ داری
دَرونِ خود طَلَب آن را، نه پیش و پس، نه بر گَردون
نمی بینی که اَنْدَر خوابْ تو در باغ و گُلْزاری؟
کدامین سوی می‌دانی؟ کدامین سوی می‌بینی؟
تو آن باغی که می‌بینی به خواب اَنْدَر، به بیداری
چو دیده‌یْ جان گُشادی تو، بِدیدی مُلْکِ روحانی
از آن جا طِفْلِ رَه باشی، چو رو زین سو به شَهْ آری
کدامین شَهْ؟ نَیارَم گفت رَمزی از صِفاتِ او
وَلیکِن از مِثالی تو بِدانی گَر خِرَد داری
خِرَدهایی نمی‌خواهم که از دونیّ و طَمّاعی
سَر و سَروَر نمی‌جویَد، هَمی‌جویَد کُلَه داری
کُلَه بُگْذار و سَر می‌جو، کَزان سَر، سَر به دست آید
به سَر بِنْشین به بَزمِ سَر، بِبین زان سَر تو خَمّاری
زِجامی کَزْ صَفایِ آن نِمایَد غَیب‌ها یک یک
چه مَهْ رویان نِمایَد غَیب اَنْدَر حُجْب و عَمّاری
به رویِ هر مَهی بینی تو داغی بَس ظَریف و کَش
نشانِ بندگیِّ شَهْ، که فَرد است او به دِلْداری
به نَزدِ حُسنِ اِنْس و جِنِّ، مَخْدومی شَمسُ الدّین
زِهی تبریزِ دریاوَش، که بر هر ابرْ دُر باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۶ - زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
زِهی چَشمِ مرا حاصِل شُده آیینِ خون ریزی
زِهِجْرانِ خداوندیِّ شَمسُ الدّینِ تبریزی
ایا خورشیدِ رَخشنده مَتاب از امرِ او سَر را
که تاریکِ اَبَد گَردی اگر با او تو بِسْتیزی
ایا ای ابر گَر تو یک نَظَر از نَرگسَش یابی
به جایِ آب، آبِ زندگانیّ و گُهَر بیزی
اگر آتش شبی در خوابْ لُطف و حِلْمِ او دیدی
گُلِسْتان‌ها شُدی آتش، نکردی ذَرّه‌یی تیزی
به هنگامی که هر جانی، به جانی جُفت می‌گردند
بِفَرمودند گَر جانی، به جانِ او نیامیزی
که جانِ او چُنان صاف و لَطیف آمد که جان‌ها را
زِرویِ شَرم و لُطفِ او، فَریضه گشت پَرهیزی
هر آنچ از روحِ او آید، به وَهْمِ روح‌ها نایَد
که خِشْتَک کِی تواند کرد اَنْدَر جامه تیریزی
کسی کَنْدَر جهان از بَوْش، اَنا لا غَیْر می‌گفته ست
گَر از جاهَش بِبُردی بو، زِحسرت کرده خون ریزی
بیا ای عقلِ کُل با من، که بَردابَردِ او بینی
وَرایِ بَحْرِ روحانی، بِدان شَرطی که نَگْریزی
ازان بَحْری گذشته‌‌ست او که دل‌ها دلْ ازو یابَند
وَجان‌ها جان ازو گیرند و هر چیزی ازو چیزی
اگر اِنْکار خواهی کرد، از عَجزی‌‌ست اَنْدَر تو
چه داند قوَّتِ حِیدَر مِزاجِ حیزْ از حیزی
عَلَی اللَّهْ خانهٔ کعبه، وَفِی اللَّهْ بیتِ مَعْمورًا
گَهی که بِشْنوی تبریز، از تَعظیمْ بَرخیزی
اَیا ای عقل و تمییزی که لافِ دیدنش داری
وَآن گَهْ باخودی، بِاللَّهْ که‌‌ بی‌الهام و تَمییزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۷ - هر آن چشمی که گریان‌‌ست در عشق دلارامی
هر آن چَشمی که گِریان‌‌ست در عشقِ دِلارامی
بِشارت آیَدَش روزی زِ وَصلِ او به پیغامی
هر آن چَشمِ سپیدی کو سِیَه کرده‌‌ست تَنْ جامه
سیاهَش شُد سپید آخِر، سپیدش شُد سِیَه فامی
چو گِریان بُوَد آن یعقوبِ کَنْعان از پِیِ یوسُف
بِشارت آمَدَش ناگَه، ازان خوش رویِ خوش نامی
مِثالِ نردبان باشد بنالیدن به عشق اَنْدَر
چو او بر نردبان کوشد، رَسَد ناگاه بر بامی
حَریفِ عشقْ پیش آید، چو بیند مَر تو را‌‌ بی‌خود
کَبابی از جِگَر در کَف، زِخونِ دلْ یکی جامی
که آبِ لُطفِ آن دِلْبَر، گرفته قاف تا قاف است
ازان است آتشِ هِجْران که تا پُخته شود خامی
برایِ اِمْتِحانِ مُرغِ جانِ عاشقِ وحشی
بَلا چون ضَربَتِ دامیّ و زُلفِ یارْ چون دامی
که تا زین دام و زین ضَربَت، کَشاکَش یابد این وحشی
نَمانَد ناز و تُندیْ او، شود هَمراز و هم رامی
چُنان چون میوه‌هایِ خام، ازان پُخته شود شیرین
که گاهَش تابِ خورشید است و گاهَش طُرّهٔ شامی
زِرنجِ عام و لُطفِ خاص، حِکْمَت‌ها شود پیدا
که تا صافی شود دُردی، که تا خاصه شود عامی
گَهی از خوفِ مَحْرومیّ و هِجْرانِ اَبَد سوزی
گَهی اَنْدَر امیدِ وصلِ یکتا زَفتْ اِنْعامی
خصوصاً دَردِ این مِسکین، که عالَم سوزْ طوفان است
زِهی تَلْخیّ و ناکامی، که شیرین است ازو کامی
به هر گامی اگر صد تیر آید از هَوایِ او
نگردم از هوایِ او، نگردانم یکی گامی
مَنَم در وامِ عشقِ شاه تا گَردن، بِحَمْدِاللّهْ
مُبارک صاحِبِ وامی، مُبارک گَردنِ وامی
زِهی دریایِ لُطفِ حَق، زِهی خورشیدِ رَبّانی
به هر صد قرن نَبْوَد این، چه جایِ سال و اَیّامی؟
زِمَخْدومی شَمسُ الدّینِ تبریزی بیابد جان
خلاصه‌یْ نورِ ایمانی، صَفایِ جانِ اسلامی
چه جایِ نورِ اسلام است؟ که نورانیّ و روحانی
شود والِهْ اگر پیدا شود از دفترشْ لامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۸ - الا ای نقش روحانی، چرا از ما گریزانی؟
اَلا ای نَقْشِ روحانی، چرا از ما گُریزانی؟
تو خود از خانه‌یی آخِر، زِحالِ بَنده می‌دانی
به حَقِّ اشکِ گَرمِ من، به حَقِّ رویِ زَردِ من
به پیوندی که با تُسْتَم، وَرایِ طورِ انسانی
اگر عالَم بُوَد خندان، مرا‌‌ بی‌تو بُوَد زندان
بَس است آخِر، بِکُن رَحمی بَرین مَحْرومِ زندانی
اگر با جُمله خویشانم، چو تو دوری، پَریشانم
مَبادا ای خدا کَس را بدین غایَت پَریشانی
بَران پایِ گُریزانَت، چه بَربَندم که نَگْریزی؟
به جانِ‌‌ بی‌وَفا مانی، چو یارِ ما گُریزانی
وَرْ از نُه چَرخ بَرتازی، بِسوزی هفت دریا را
بِدَرَّم چَرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
وَگَر چون آفتابی هم، رَوی بر طارَمِ چارُم
چو سایه در رِکابِ تو هَمی‌آیم به پنهانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۹ - الا ای یوسف مصری ازین دریای ظلمانی
اَلا ای یوسُفِ مصری ازین دریایِ ظُلْمانی
رَوان کُن کَشتیِ وَصلَت، برایِ پیرِ کَنْعانی
یکی کَشتی که این دریا زِنورِ او بگیرد چَشم
که از شَعْشاعِ آن کَشتی، بِگَردد بَحرْ نورانی
نه زان نوری که آن باشد به جانِ چاکرانْ لایِق
ازان نوری که آن باشد جَمال و فَرِّ سُلطانی
در آن بَحْرِ جَلالَت‌ها که آن کَشتی هَمی‌گردد
چو باشد عاشقِ او حَق، که باشد روحِ روحانی؟
چو آن کَشتی نِمایَد رُخ، بَرآیَد گِردِ آن دریا
نَمانَد صَعبی‌یی دیگر، بِگَردد جُمله آسانی
چه آسانی که از شادی، زِعاشقْ هر سَرِ مویی
دَران دریا به رَقص اَنْدَر شُده غَلْطان و خندانی
نبیند خندهٔ جان را مَگَر که دیدهٔ جان‌ها
نِمایَد خدها در جسمْ آب و خاک اَرْکانی
زِعُریانی نشانی‌هاست بر دَرزِ لباسِ او
زِچَشم و گوش و فَهْم و وَهْم، اگر خواهی تو بُرهانی
تو بُرهان را چه خواهی کرد که غَرقِ عالَمِ حسّی؟
بُرو می‌چَر چو اُسْتوران دَرین مَرعایِ شهوانی
مَگَر اَلْطافِ مَخْدومی خداوندیِّ شَمسُ الدّین
رُبایَد مَر تو را چون باد، از وَسواسِ شیطانی
کَزین جُمله اشارت‌ها، هم از کَشتی، هم از دریا
مَکُن فَهمی مَگَر در حَقِّ آن دریایِ رَبّانی
چو این را فَهْم کردی تو، سُجودی بَر سویِ تبریز
که تا او را بیابد جان زِ رَحمَت‌هایِ یزدانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۰ - الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی‌آیی؟
اَلا ای جانِ قُدس آخِر به سویِ من نمی‌آیی؟
هَماره جان به تَن آید، تو سویِ تَنْ نمی‌آیی؟
بُدَم دامَن کَشان، تا تو زِ من دامَن کَشیدَسْتی
زِاشکِ خون هَمی‌ریزم دَرین دامَن، نمی‌آیی؟
زِهی‌‌ بی‌آبیِ جانم، چو نَیسانَت نمی‌بارَد
زِهی خَرمَن که سویِ این سِیَه خَرمَنْ نمی‌آیی
چو دورَم زان نَظَر کردن، نِظاره‌یْ عالَمی گشتم
نِظاره‌یْ من بیا گَر تو نَظَر کردن نمی‌آیی
اَلا ای دل پَری خوانی، نگویی آن پَری را تو
چرا خوابَم بِبُردی، گَر به سِحْر و فَنْ نمی‌آیی
اَلا ای طوقِ وصلِ او، که در گَردن هَمی‌زیبی
چو قُمری ناله می‌دارم که در گَردنْ نمی‌آیی
دلِ تو هَمچو سنگ و من چو آهن ثابِت اَنْدَر عشق
اَیا آهن رُبا آخِر سویِ آهن نمی‌آیی؟
زِما و من بِرَست آن کَس که تو رویی بِدو آری
چرا تو سویِ این هِجْرانِ صد چون من نمی‌آیی؟
فَزایش از کجا باشد بهارا چون نمی‌باری؟
سُکونَت از کجا آخِر، سویِ مَسکَنْ نمی‌آیی
اَلا ای نورِ غایب بین، دَرین دیده نمی‌تابی؟
اَلا ای ناطقه‌یْ کُلّی، بدین اَلْکَن نمی‌آیی؟
چو اَرْزَنْ خُرد گشته سْتَم، زِبَهرِ مُرغِ مُژده آور
اَلا ای مُرغِ مُژده آور، بدین اَرْزَن نمی‌آیی؟
همه جان‌ها شُده لَرزان، دَرین مَکْمَن گَهِ هِجْران
برایِ اَمنِ این جان‌ها، دَرین مَکْمَن نمی‌آیی؟
زبانْ چون سوسنِ تازه به مَدحَت، ای خوش آوازه
اَلا گُلْزارِ رَبّانی، بدین سوسن نمی‌آیی؟
اَلا ای بادهٔ شادان، به عشقْ اَنْدَر چو اُستادان
دَرونَت خُنْبِ سَرمَستی، چرا از دَن نمی‌آیی؟
مَعاشِ خانهٔ جانم، اگر نَزْ قُرصِ خورشید است
چرا ای خانه‌‌ بی‌خورشیدْ تو روشن نمی‌آیی؟
اگر نه طالبِ اویی به خانه خانه، خورشیدا
چرا چون شکلِ شب دُزدان به هر روزَن نمی‌آیی؟
چو صَحرایِ جَمالِ او، برایِ جانِ بُوَد مَأمن
چرا در خوفْ می‌باشی؟ چرا مَأمن نمی‌آیی؟
تو بِشْکَن جوزِ این تَن را، بِکوب این مَغز را دَرهَم
چرا اَنْدَر چراغِ عشقْ چون روغَن نمی‌آیی؟
تو آب و روغنی کردی، به نورت رَه کجا باشد؟
مَبَر تو آبْ‌‌ بی‌روغن، که‌‌ بی‌دشمن نمی‌آیی
چه نَقْدِ پاک می‌دانی تو خود را؟ وین نمی‌بینی
که اَنْدَر دستِ خود ماندیّ و در مَخزَن نمی‌آیی؟
زِعشقِ شَمسِ تبریزی، چو موسی گفته‌ام اَرْنی
زِسویِ طورِ تبریزی چرا چون لَنْ نمی‌آیی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۱ - مسلمانان مسلمانان، مرا جانی‌‌ست سودایی
مُسلمانان مُسلمانان، مرا جانی‌‌ست سودایی
چو طوفان بر سَرَم بارَد ازین سودا زِبالایی
مُسلمانان مُسلمانان، به هر روزی یکی شوری
به کویِ لولیان اُفْتَد ازان لولیِّ سُرنایی
مُسلمانان مُسلمانان، زِجان پُرسید کِی سابِق
وَرایِ طورِ اندیشه، حَریفان را چه می‌پایی
مُسلمانان مُسلمانان، بِشویید از دلِ من دست
کَزین اندیشه دادم دلْ به دستِ موجِ دریایی
مُسلمانان مُسلمانان، خَبَر آن کارفرما را
که سَخت از کار رفتم من، مرا کاری بِفَرمایی
مُسلمانان مُسلمانان، اَمانَت دستِ من گیرید
که مَستَم رَه نمی‌دانم، بِدان معشوقِ زیبایی
مُسلمانان مُسلمانان، به کویِ او سِپاریدَم
بَران خاکَم بِخُسپانید، زان خاک است بینایی
مُسلمانان مُسلمانان، زبانِ پارسی گویم
که نَبْوَد شَرط در جمعی، شِکَر خوردن به تنهایی
بیا ای شَمسِ تبریزی، که بَر دست این سُخَن بیزی
به غیرِ تو نمی‌باید، تویی آن کِه همی‌بایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۲ - یکی فرهنگ دیگر نو برآر، ای اصل دانایی
یکی فرهنگِ دیگر نو بَرآر، ای اصلِ دانایی
بِبین تو چاره‌یی از نو، که اَلْحَقْ سَخت بینایی
بَسی دل‌ها چو گوهرها، زِنورِ لَعْلِ تو تابان
بَسی طوطی که آموزند از قَندَت شِکَرخایی
زدی طَعْنه که دودِ تو ندارد آتشِ عاشق
گَر آتش نیستَش حَقّی وَگَر دارد، چه فرمایی؟
بُرو ای جانِ دولت جو، چه خواهم کرد دولت را؟
من و عشق و شبِ تیره، نِگار و باده پیمایی
بیا ای مونِسِ روزم، نگفتم دوش در گوشَت
که عِشرَت در کَمی خندد، تو کَم زن تا بِیَفزایی؟
دِلا آخِر نمی‌گویی کجا شُد مَکْر و دَستانَت؟
چو جام از دستِ جانْ نوشی، ازان‌‌ بی‌دست و‌‌ بی‌پایی
به هر شب شَمسِ تبریزی، چه گوهرها که می‌بیزی
چه سُلطانی چه جانْ بَخشی، چه خورشیدی، چه دریایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۵ - بخوردم از کف دلبر شرابی
بِخوردم از کَفِ دِلْبَر شرابی
شُدم مَعْمور و در صورت خَرابی
گُزیدم آتشِ پنهانِ پنهان
کَزو اَنْدَر رُخَم پیداست تابی
هزاران نُکته در عالَم بِگُفتم
زِعشق و هیچ نَشنیدم جوابی
گَهی سوزد دِلَم، گَهْ خام گَردد
به مانندِ دِلَم نَبْوَد کَبابی
مرا آن مَهْیکی شکلی نِموده‌ست
که سیصد مَهْ نَبینَد آن به خوابی
مَنَم غَرقه به بَحْرِ اَنْگَبینی
که زنبور از کَفَش یابَد لُعابی
بهشت اَنْدَر رَهَش کمتر حِجابی
خِرَد پیشِ مَهَش، کمتر سَحابی
جهان را جُمله آبِ صافْ می‌بین
که ماهی می‌دَرخشَد اَنْدَر آبی
اگر با شَمسِ تبریزی نِشینی
ازان مَهْ بر تو تابَد ماهتابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۶ - چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی؟
چه باشد گَر چو عقل و جانْ نَخُسبی؟
بَرآری کارِ مُحتاجانْ نَخُسبی؟
تو نورِ خاطِرِ این شب رُوانی
برایِ خاطِرِ ایشانْ نَخُسبی
شبی بر گِردِ مَحْبوسانِ گَردون
بِگَردی ای مَهِ تابانْ نَخُسبی
جهانْ کَشتیّ و تو نوحِ زمانی
نگاهش داری از طوفانْ نَخُسبی
شبِ قَدْری که دادی وَعده آن روز
دَراَنْدیشی ازان پیمانْ نَخُسبی
مَخُسب ای جان که خُفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آنْ نَخُسبی
تویی شَهْ پیل و پیش آهنگِ پیلان
چو کردی یادِ هِنْدُستانْ نَخُسبی
تو نَپْسَندی زِ داد و رَحْمَتِ خویش
که بُستان را کُنی زندانْ نَخُسبی
اگر خُسبی، نَخُسبد جُز که چَشمَت
تویی آن نورِ جاویدانْ نَخُسبی
خَمُش کردم، نگویم تا تو گویی
سُخَن گویان، سُخَن گویانْ نَخُسبی
چو رویِ شَمسِ تبریزی بِدیدی
سِزَد کَزْ عشقِ آن سُلطانْ نَخُسبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۷ - دلا چون واقف اسرار گشتی
دِلا چون واقِفِ اسرار گشتی
زِ جُمله کارَها، بی‌کار گشتی
همان سودایی و دیوانه می‌باش
چرا عاقل شُدی، هُشیار گشتی؟
تَفکُّر از برایِ بُرد باشد
تو سَرتاسَر همه ایثار گشتی
همان ترتیبِ مَجنون را نِگَه دار
که از ترتیب‌ها بیزار گشتی
چو تو مَستور و عاقل خواستی شُد
چرا سَرمَست در بازار گشتی؟
نِشَستن گوشه‌یی، سودت ندارد
چو با رِنْدانِ این رَهْ یار گشتی
به صَحرا رو، بِدان صَحرا که بودی
دَرین ویرانه‌ها بسیار گشتی
خَراباتی‌‌‌ست در همسایهٔ تو
که از بوهایِ میْ خَمّار گشتی
بگیر این بو و می‌رو تا خَرابات
که هَمچون بو، سَبُک رَفتار گشتی
به کوهِ قاف رو مانندِ سیمُرغ
چه یارِ جُغد و بوتیمار گشتی؟
بُرو در بیشهٔ مَعنی چو شیران
چه یارِ روبَه و کَفتار گشتی؟
مَرو بر بویِ پیراهانِ یوسُف
که چون یَعقوب، ماتَم دار گشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۸ - دریغا کز میان ای یار رفتی
دَریغا کَزْ میانْ ای یار رفتی
به دَرد و حَسرتِ بسیار رفتی
بَسی زِنهار گفتی، لابه کردی
چه سود، از حُکْمِ بی‌زِنهار رفتی
به هر سو چاره جُستی، حیله کردی
ندیده چاره و ناچار رفتی
کِنارِ پُرگُل و رویِ چو ماهَت
چه شُد؟ چون در زمینِ خوار رفتی؟
زِ حَلقه‌یْ دوستان و هم نِشینان
میانِ خاک و مور و مار رفتی
چه شُد آن نُکته‌ها و آن سُخَن‌ها؟
چه شُد عقلی که در اسرار رفتی؟
چه شُد دستی که دستِ ما گرفتی؟
چه شُد پایی که در گُلْزار رفتی؟
لَطیف و خوب و مَردم دار بودی
درونِ خاکِ مَردم خوار رفتی
چه اندیشه که می‌کردیّ و ناگاه
به راهِ دور و ناهموار رفتی
فَلَک بِگْریست و مَهْ را رو خَراشید
دران ساعت که زارِ زار رفتی
دِلَم خون شُد، چه پُرسَم، من چه دانم؟
بگو باری عَجَب بیدار رفتی
چو رفتی، صُحبَتِ پاکان گُزیدی
و یا مَحْروم و بااِنْکار رفتی؟
جوابَک‌‌هایِ شیرینَت کجا شُد؟
خَمُش کردیّ و از گُفتار رفتی
زِهی داغ و زِهی حَسرت که ناگَه
سَفَر کردی، مُسافروار رفتی
کجا رفتی که پیدا نیست گَردت؟
زِهی پُرخون رَهی، کین بار رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۹ - منم فانی و غرقه در ثبوتی
مَنَم فانیّ و غَرقه در ثُبوتی
به دریاهایِ حَیِّ لایَموتی
مَگَر من یوسُفَم، در قَعْرِ چاهی؟
مَگَر من یونُسَم، در بَطْنِ حوتی؟
وجودِ ظاهرم تا چند بینی
که اَطْلَس‌هاست، اَنْدَر بَرگِ توتی
فقیرم من، وَلیکِن نی فقیری
که گَردد دَر به دَر، در عشقِ لوتی
زِ بَهرِ قَهْرِ جانِ لوت خوارم
بِمالیده چو جَلّادانْ بُروتی
به غیرِ عشقِ شَمسُ الدّینِ تبریز
نَیَرزَد پیش بَنده تَرّه توتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۰ - تو آن ماهی که در گردون نگنجی
تو آن ماهی که در گَردون نگُنجی
تو آن آبی که در جَیحون نگُنجی
تو آن دُرّی که از دریا فُزونی
تو آن کوهی که در هامون نگُنجی
چه خوانم من فُسون، ای شاهِ پَریان؟
که تو در شیشه و اَفْسون نگُنجی
تو لیلی‌یی، وَلیک از رَشکِ مولی
به کُنجِ خاطِرِ مَجنون نگُنجی
تو خورشیدی، قَبایَت نورِ سینه‌ست
تو اَنْدَر اَطْلَس و اَکْسون نگُنجی
تویی شاگردِ جانْ اَفْزا طَبیبی
در اِسْتدلال افلاطون نگُنجی
تو مَعجونی که نَبْوَد در ذخیره
ذخیره چیست؟ در قانون نگُنجی
بگوید خَصْم تا خود چون بُوَد این؟
تو از بی‌چونی و در چون نگُنجی
چُنین بودی، در اِشْکَم گاهِ دنیا
بگُنجیدی، ولی اکنون نگُنجی
مَخوان در گوش‌ها این را، خَمُش کُن
تو اَنْدَر گوشِ هر مَفْتون نگُنجی