این متن شعری است که از خواننده میخواهد به جای عاقل و هشیار بودن، همانند مجنون و دیوانه باقی بماند و به دنبال عشق و مستی معنوی برود. شاعر توصیه میکند که از دنیای مادی و عقلانی فاصله بگیرد و به دنبال معنا و حقیقت درونی باشد. او از خواننده میخواهد که مانند سیمرغ به کوه قاف برود و در بیشههای معنوی مانند شیران زندگی کند، نه اینکه مانند یعقوب در ماتم و اندوه بماند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۶۴۷ - دلا چون واقف اسرار گشتی
زِ جُمله کارَها، بیکار گشتی ۱
همان سودایی و دیوانه میباش
چرا عاقل شُدی، هُشیار گشتی؟ ۲
تَفکُّر از برایِ بُرد باشد
تو سَرتاسَر همه ایثار گشتی ۳
همان ترتیبِ مَجنون را نِگَه دار
که از ترتیبها بیزار گشتی ۴
چو تو مَستور و عاقل خواستی شُد
چرا سَرمَست در بازار گشتی؟ ۵
نِشَستن گوشهیی، سودت ندارد
چو با رِنْدانِ این رَهْ یار گشتی ۶
به صَحرا رو، بِدان صَحرا که بودی
دَرین ویرانهها بسیار گشتی ۷
خَراباتیست در همسایهٔ تو
که از بوهایِ میْ خَمّار گشتی ۸
بگیر این بو و میرو تا خَرابات
که هَمچون بو، سَبُک رَفتار گشتی ۹
به کوهِ قاف رو مانندِ سیمُرغ
چه یارِ جُغد و بوتیمار گشتی؟ ۱۰
بُرو در بیشهٔ مَعنی چو شیران
چه یارِ روبَه و کَفتار گشتی؟ ۱۱
مَرو بر بویِ پیراهانِ یوسُف
که چون یَعقوب، ماتَم دار گشتی ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.