این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و رابطهاش با معشوق سخن میگوید. او از رفتارهای متناقض معشوق شکایت میکند و از او میخواهد که با خنده و شادی، دلش را شاد کند. شاعر همچنین به حالت مستی و عهد و پیمانهای گذشته اشاره میکند و از معشوق میخواهد که مانند گذشته با او رفتار کند. در پایان، شاعر از وضعیت فعلی معشوق انتقاد میکند و از او میخواهد که مانند گذشته با او مهربان باشد.
این متن شامل مفاهیم عاطفی و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم شعری کلاسیک ممکن است برای سنین پایینتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۵۴ - اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی؟
وَگَر ما را هَمیخواهی، چرا تُندی، نمیخندی؟ ۱
کسی کو در شِکَرخانه، شِکَر نوشَد به پیمانه
بدین سِرکایِ نُه ساله نداند کرد خُرسندی ۲
بِخَند ای دوستْ چون گُلْشَن، مَبادا خاطِرِ دُشمن
کُند شادیّ و پِنْدارد که دلْ زین بَنده بَرکَندی ۳
چو رَشکِ ماه و گُل گشتی، چو در دلها طَمَع کِشتی
نباشد لایِق از حُسنَت که بَرگردی زِپیوندی ۴
خوشا آن حالَتِ مَستی که با ما عَهد میبَستی
مرا مَستانه میگفتی که ما را خویش و فرزندی ۵
پَیاپِی باده میدادی، به صد لُطف و به صد شادی
که گیر این جامِ بیخویشی، که باخویشیّ و هُشمَندی ۶
سَلامُ عَلَیکَ ای خواجه، بَهانه چیست این ساعت؟
نه دریاییّ و دریادل، نه ساقیّ و خداوندی ۷
نه یاقوتیّ و مَرجانی، نه آرامِ دل و جانی
نه بُستان و گُلِستانی، نه کانِ شِکَّر و قَندی ۸
خَمُش باشم بدان شَرطی، که بِدْهی میْ خَموشانه
من از گولی دَهَم پَندَت، نه زان کِه قابِلِ پَندی ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.