تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۵ - هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجایی
هم پَهْلوی خُم سَر نِهْ، ای خواجهٔ هَرجایی
پَرهیز زِ هُشیاران، وَزْ مَردمِ غوغایی
هُشیار به سگ مانَد، جُز جنگْ نمی‌داند
تو جِنْسِ سگِ کَهْفی، از جنگْ مُبَرّایی
سَر بر دَرِ خُمخانه زد آن سگِ فَرزانه
چون دید دَران دَرگَهْ شُکر و شِکَراَفْزایی
بیرون مَرو ای خواجه زین صورتِ دیباچه
این جاست تماشاها، تو مَردِ تماشایی
بس مَستِ طَرَب، خورده آهنگِ بُرون کرده
در سِرکه دَراُفتاده، آن خوش لَبِ حَلْوایی
سَر پَهْلویِ آن خُم نِهْ، کوزه به بَرِ خُم بِهْ
بِجْهی، به سویِ او جِهْ، ای مَستِ عَلالایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۶ - من نیت آن کردم تا باشم سودایی
من نیَّتِ آن کردم تا باشم سودایی
نیَّت زِ کجا گُنجَد اَنْدَر دلِ شَیدایی؟
مَجنونیِ من گشته، سَرمایهٔ صد عاقل
وین تَلْخیِ من گشته، دریایِ شِکَرخایی
زیرِ شَجَرِ طوبی، دیدم صَنَمی، خوبی
بَسْ فِتْنه و آشوبی، اَفکَنده زِ زیبایی
از من دو جهانْ شَیدا، وَزْ من همه سِر پیدا
فارغ زِ شب و فردا، چون باشم فَردایی؟
می‌گفت کِه رایم من؟ وقتی که بَرآیَم من
جانِ کِه فَزایَم من؟ گفتم دِلَم اَفْزایی
دریایِ مَعانی بین، بی‌قیمت و بی‌کابین
تبریز زِ شَمسُ الدّین، بی‌صورتِ دریایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۷ - عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
عیسی چو تویی جانا ای دولت تَرسایی
لاهوتِ اَزَل را از ناسوتْ تو بِنْمایی
ایمان زِ سَرِ زُلفَت، زُنّارِ عَجَب بَندَد
کَزْ کافرِ زُلْفِ خود،یک پیچ تو بُگْشایی
ای از پَسِ صد پَرده، دَرتافته رُخسارَت
تا عالَمِ خاکی را از عشقْ بَرآرایی
جانْ دوش زِ سَرمَستی، با عشقِ تو عَهدی کرد
جان بود دَران بیعَت، با عشقْ به تنهایی
سَر عشق به گوشش بُرد، سِر گفت به گوشِ جان
کَس عَهد کُند با خود؟ نی تو هَمِگی مایی؟
چندانکه تو می‌کوشی، جُز چَشم نمی‌پوشی
تا چند گُریزی تو از خویش و نیاسایی؟
جان گفت که ای فَردم، سوگند بدین دَردَم
سوگند بِدان زُلفی، عاشق کُشِ سودایی
کان عَهد که من کردم، بی‌جان و بَدَن کردم
نی ما و نه من کردم، ای مُفرَدِیکتایی
مَست آنچ کُند در میْ، از میْ بُوَد آن بروِیْ
در آب نِمایَد او، لیک او است زِ بالایی
تبریز زِ شَمسُ الدّین، آخِر قَدَحی زو، هین
آن ساقیِ تَرسا را یک نُکته نَفَرمایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۸ - جانا نظری فرما، چون جان نظرهایی
جانا نَظَری فَرما، چون جانِ نَظَرهایی
چون گویم دل بُردی، چون عینِ دلِ مایی؟
جان‌ها همه پا کوبَد، آن لحظه که دلْکوبی
دل نیز شِکَر خایَد، آن دَم که جِگَر خایی
تَنْ روحْ بَراَفشانَد، چون دست بَراَفْشانی
مُرده زِ تو حال آرَد، چون شَعْبده بِنْمایی
گَر جور و جَفا این است، پس گشت وَفا کاسِد
ای دل به جَفایِ او جانْ باز، چه می‌پایی؟
امروز چُنان مَستَم، کَزْ خویش بُرون جَستَم
اییارْ بِکَش دستم آن جا که تو آن جایی
چیزی که تو را باید، اَفْلاک همان زایَد
گوهر چه کَمَت آید؟ چون در تَکِ دریایی؟
مَردم زِ تو شُد ای جان هر مَردُمکِ دیده
بی‌تو چه بُوَد دیده، ای گوهرِ بینایی؟
ای روحْ بِزَن دستی، در دولتِ سَرمَستی
هستیّ و چه خوش هستی، در وَحدتِیکتایی
ای روحْ چه می‌تَرسی، روحی، نه تَن و نَفْسی؟
تَنْ مَعدنِ تَرس آمد، تو عیش و تماشایی
ای روز چه خوشْ روزی، شمعِ طَرَب اَفْروزی
او را بِرَسان روزی، جان را و پذیرایی
صُبحا نَفَسی داری سَرمایهٔ بیداری
بر خُفته دِلان بَردَم اَنْفاسِ مَسیحایی
شَمسُ الْحَقِ تبریزی خورشید چو اِسْتاره
در نورِ تو گُم گَردد، چون شرق بَرآرایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۹ - گل گفت مرا نرمی از خار چه می‌جویی؟
گُل گفت مرا نَرمی از خارْ چه می‌جویی؟
گفتم که دَرین سودا، هُشیارْ چه می‌جویی؟
گفتا که دَرین سودا، دِلْدارِ تو کو؟ بِنْما
گفتم نَشُدی بی‌دل، دِلْدارْ چه می‌جویی؟
گفتا هَله مَستانه، بِنْما رَهِ خُمخانه
گفتم که بُرو، طِفْلی، خَمّارْ چه می‌جویی؟
گفتا زِ چه بیهوشی؟ بِنْمای چه می‌نوشی؟
گفتم بُرو ای مِسکین هُشدارْ چه می‌جویی؟
گفتا که چه گُلْزار است، کَزْ وِیْ نَرَسَد بویی؟
گفتم اَگَرَت بو نیست، گُلْزارْ چه می‌جویی؟
گفتا که وَفاجویان، خوابیست که می‌بینند
گفتم که خیالِ خواب، بیدارْ چه می‌جویی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۰ - ای دل به ادب بنشین، برخیز ز بدخویی
ای دل به اَدَب بِنْشین، بَرخیز زِ بَدخویی
زیرا به اَدَب یابی آن چیز که می‌گویی
حاشا که چُنان سودا،یابَند بدین صَفرا
هَیهاتْ چُنان رویییابَند به بی‌رویی
در عینِ نَظَر بِنْشین، چون مَردُمک دیده
در خویش بِجو ای دل آن چیز که می‌جویی
بُگْریز زِ همسایه، گَر سایه نمی‌خواهی
در خود مَنِگَر، زیرا در دیدهٔ خود مویی
گَر غَرقهٔ دریایی، این خاک چه پیمایی؟
وَرْ بر لَبِ دریایی، چون رویْ نمی‌شویی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۱ - از هر چه ترنجیدی، با دل تو بگو حالی
از هر چه تُرُنجیدی، با دل تو بگو حالی
کِی دلْ تو نمی‌گفتی کَزْ خویش شُدم خالی؟
این رنج چو دَر وا شُد، دَعویِّ تو رسوا شُد
زشتیِّ تو پیدا شُد، بُگْذار تو نکّالی
در صورتِ رنجِ خود، نَظّاره بِکُن ای بَد
کِی باشد با این خود آن مَرتَبهٔ عالی؟
بِنْگَر که چه زشتی تو، بَسْ دیوسِرِشتی تو
این است که کِشتی تو، پس از کِه هَمی‌نالی؟
گَر رنج بِشُد مُشکل، نومید مَشو ای دل
کَزْ غَیب شود حاصل، اَنْدَر عِوَض اَبْدالی
از ذوقْ چو عوری تو، هر لحظه بِشوری تو
کِی کعبه چه دوری تو از حیزَک خَلْخالی
در بادیه مَردان را کاریست، نه سَردان را
کین بادیه فردان را بِزْدود زِ اَرْذالی
در خِدمَتِ مَخْدومی، شَمسُ الْحَقِ تبریزی
بِشْتاب که از فَضْلَش در مَنْزِلِ اِجْلالی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۲ - ای خواجه تو چه مرغی؟ نامت چه؟ چرا شایی؟
ای خواجه تو چه مُرغی؟ نامَت چه؟ چرا شایی؟
نی پَرّی و نی چَرّی، ای مُرغَکِ حَلْوایی
مانندِ شُترمُرغی، گویند بِپَر، گویی
من اُشتُرم و اُشتُر، کِی پَرَّد ای طایی؟
چون نوبَتِ بار آید، گویی که نه من مُرغَم؟
کِی بار کَشَد مُرغی، تَکْلیف چه فَرمایی؟
نی بُلبُلِ خوش لَحْنی، نی طوطیِ خوش رنگی
نی فاختهٔ طوقی، نی در چَمَنِ مایی
حَقّ است سُلَیمان را در گَردنِ هر مُرغی
مُرغان همه پَرّیدند آن جا، تو چه می‌پایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۱ - ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
ما اَنْصَفَ نَدْمانی، لَوْ اَنْکَرَ اِدْمانی
فَالْقَهْوَةُ مِنْ شَرْطی، لَاالتَّوْبَةُ مِنْ شانی
رَیحان به سُفال اَنْدَر بسیار بُوَد دانی
آن جامِ سُفالین کو؟ وان راوَقِ ریحانی؟
لَوْ تَمْزُجُها بِالدَّمْ، مِنْ اَدْمَعُ اَجْفانی
یَزْدادُ لَها صَبْعٌ فی اَحْمَرِ اَلْقانی
صَف‌‌‌های پَری رویان، در بَزمِ سُلَیمانی
با نَغْمهٔ داوودی، مُرغِ خوشِ اَلْحانی
یا یُوْسُفُ عَلِّلْنی، لَوْ لامَکَ اِخْوانی
کَمْ مِنْ عِلَلٍ یَشْفی، مِنْ عِلَّةِ اَحْزانی
شو گوشِ خِرَد بَرکَش، چون طِفْلِ دبستانی
تا پیرِ مُغان بینی در بُلبُله گَردانی
اَقْبَلْتَ عَلیٰ وَصْلی، راحَلْتَ لِهِجْرانی
اَیْنَ الْقَدَمُ الْاَوَّل؟ اَیْنَ النَّظُرُ الثّانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۷ - قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری
قَدْ اَسْکَرَنی رَبّی مِنْ قَهْوَةِ مِدْ راری
وَاسْتَغْرَقَنی السّاقی مِنْ نائِلِهِ الْجاری
یا قَهْوَةَ اِجْلالی، یا دافِعَ بَلْبالی
ما جِأْتَ هُنا اِلّا کَیْ تَکْشِفُ اَسْراری
قَدْ کَلَّفَنی عِشْقی، وَالصَّبْوَةُ لا تَشْفی
اَصْعَدْتُ بِهِ عُمْری، اَدْرَکْتُ بِهِ ثاری
سَقْیًا لَکَ یا ساقی، مِنْ نائِلِکَ الْباقی
لا تَسْرِ اِلیٰ صَدْری، اِنّی لَکَ یا ساری
فُزْنا بِمَطایاکُمْ جُدْنا بِعَطایاکُمْ
مَنْ اَسْعَدَ یَلْقاکُمْ لا یَلْدَغُهُ ضاری
ذَاالْحالُ حَوالَیْنا وَ انْشَقَّ بِهِ عَیْنا
لا زالَ لَنا زَیْنا مِنْ حُلَّةِ اَنْواری
یا سَمْعی وَ یا شَمْعی یا سُکْری و یا شُکْری
یا راحی وَ یا روحی مَنْ غَیْرُکَ اَغْیاری
مولوی : ترجیعات
دوم
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بربند سر سفره بگشای ره بالا
ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی
بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا
یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین
که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »
مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه
بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا
خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه
چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا
بادی که زند بر نی قندست درو مضمر
وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا
گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی
کو سفرهٔ نان‌افزا کو دلبر جان افزا
از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم
کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا
صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید
لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا
هر سال نه جوها را می پاک کند از گل
تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا
بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را
تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا
ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان
می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا
سرنامهٔ تو ماها هفتاد و دو دفتر شد
وان زهرهٔ حاسد را هفتاد و دو دف تر شد
بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن
بگشای در جنت یعنی که دل روشن
بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی
در خدمت عیسی هم باید مددی کردن
گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی
گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن
آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد
کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن
تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من
اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان
بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن
سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن
بی‌سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن
ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل
تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن
تا چند ازین کو کو چون فاختهٔ ره‌جو
می‌درد این عالم از شاهد سیمین تن
هر شاهد چون ماهی ره‌زن شده بر راهی
هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن
جان‌بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان
مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن
شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو
از شیر بگیر این خو مردی نهٔ آخر زن
پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه
شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن
ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو
تا روح روان گردد چون آب روان در جو
ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش
از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش
با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم
چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش
یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی
کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش
بی‌مستی آن ساغر مستست دل و لاغر
بی‌سرمهٔ آن قیصر هر چشم بود اعمش
در بیشهٔ شیران رو تا صید کنی آهو
در مجلس سلطان رو وز بادهٔ سلطان چش
هر سوی یکی ساقی با بادهٔ راواقی
هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه‌وش
از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی
یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش
در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد
آن پنجهٔ شیرانه بیرون بود از هر شش
خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی
از وش علیهم دان این شعشعه و این رش
نوری که ذوق او جان مست ابد ماند
اندر نرسد وا خورشید تو در گردش
چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون
تا بود سرم بیرون می‌گفت لبم خوش خوش
تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت
جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش
شرحی که بگفت این را آن خسرو بی‌همتا
چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش
آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون
هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون
مولوی : ترجیعات
نهم
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست
دیوانه کسی باشد، کو بی‌دل و پیوندست
سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود
عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست
در حلقهٔ آن سلطان، در حلقه نگینم من
ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست
نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبم
آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست
من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم
من موسی سرمستم،کالله درین ژنده‌ست
دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم
من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟
من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم
من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟
من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم
من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست
تن خفت درین گلخن جان رفت دران گلشن
من بودم و بی‌جایی، وین نای که نالندست
از خویش حذر کردم، وز دور قمر جستم
بر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم
بازآمدم از سلطان با طبل و علم، فرمان
سرمست و غزل‌گویان، اسرار ازل جویان
باز این دل دیوانه زنجیر همی برد
چون برق همی رخشد، مانند اسد غران
چون تیر همی برد از قوس تنم، جانم
چون ماه دلم تابان، از کنگرهٔ میزان
جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تن
دل بلبل بستانست، افتاده درین ویران
می‌افتم و می‌خیزم چون یاسمن از مستی
می‌غلطم در میدان چون گوی از آن چوگان
سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینم
من خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان
پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهم
جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!
تو حلق همی دری از خوردن خون خلق
ور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان
در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟!
مسکین شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان
احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنین سرمست
او دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست
امروز منم احمد، نی احمد پارینه
امروز منم سیمرغ، نی مرغک هرچینه
شاهی که همه شاهان، خربندهٔ آن شاهند
امروز من آن شاهم، نی شاه پریرینه
از شربت اللهی، وز شرب اناالحقی
هریک به قدح خوردند، من با خم و قنینه
من قبلهٔ جانهاام، من کعبهٔ دلهاام
من مسجد آن عرشم، نی مسجد آدینه
من آینهٔ صافم، نی آینهٔ تیره
من سینهٔ سیناام، نی سینهٔ پرکینه
من مست ابد باشم، نی مست ز باغ و رز
من لقمهٔ جان نوشم، نی لقمهٔ ترخینه
گر باز چنان اوجی، کو بال و پر شاهی؟!
ور خرس نهٔ ، چونی با صورت بوزینه؟!
ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیمین بر
زر عاشق رنگ من تو عاشق زرینه
در خانقه عالم، در مدرسهٔ دنیا
من صوفی دل صافم، نی صوفی پشمینه
خاموش شو و پس در، تو پردهٔ اسراری
زیرا که سزد ما را جباری و ستاری
مولوی : ترجیعات
بیست و چهارم
امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو
یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو
در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده
صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو
کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو
نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو
عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟!
هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو
بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت
بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو
برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم
لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!
بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید
چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو »
گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر
ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو
بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد
تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو
با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن
در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو
گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش
نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو
شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان
تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو
گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن
این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »
گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر
هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو
بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر
پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو
مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن
تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو
گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟
گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو
ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو
تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو
ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت
تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت
چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می‌باید
بر قند و شکر خندد آن لعل سخن‌دانت
هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد
جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت
ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان
بنگر به تهی‌دستان، هریک شده مهمانت
پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده
جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت
بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم
رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت
ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان
موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت
تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد
تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت
وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه
شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت
ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان
جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت
در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو
تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت
ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش
من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت
در باز شود والله، دربان بزند قهقه
بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت
خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن
هردم رطلی خنده می‌ریزد در جانت
ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر
کز فربهی گردن، بدرید گریبانت
با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس
تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت
زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن
مستی کن و باقی را درده به عزیزانت
چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها
با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا
امروز گرو بندم با آن بت شکرخا
من خوشتر می‌خندم، یا آن لب چون حلوا؟
من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟!
او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا
هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش
تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا
شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟
دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا
بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد
تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!
کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟!
کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!
با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان
تاریک بود انجم، بی‌مغز بود جوزا
چون نار نماید آن، خود نور بود آخر
سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا
مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان
کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا
زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده
ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا
ای ساقی روحانی، پیش‌آر می جانی
تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا
لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان
ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان‌افزا
آن بادهٔ جان‌افزا، از دل ببرد غم را
چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را
چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان
کز گفتن نام جان، دل می‌برود از جا
گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت »
گفتا که: « نمی‌آیم، کاین خار به از خرما »
ماهی که هم از اول با حر بیارامد
در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا
گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی
خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما
در محنت عشق او، درجست دوصد راحت
زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!
سعدی : غزلیات
غزل ۲۴ - وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها
هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها
هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها
سعدی : غزلیات
غزل ۱۴۲ - ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
زیبا نتواند دید الا نظر پاکت
گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم
باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت
وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت
بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند
گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت
ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت
جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
چندان که جفا خواهی می‌کن که نمی‌گردد
غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت
سعدی : غزلیات
غزل ۱۴۶ - ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
روز همه سر برکرد از کوه و شب ما را
سر برنکند خورشید الا ز گریبانت
جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید
چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت
دیوار سرایت را نقاش نمی‌باید
تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت
هر چند نمی‌سوزد بر من دل سنگینت
گویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت
جان باختن آسانست اندر نظرت لیکن
این لاشه نمی‌بینم شایسته قربانت
با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری
پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد
عشاق نیندیشد از خار مغیلانت
دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردن
زان گه که درافتادم با قامت فتانت
شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگز
سعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدست
این تشنه که می‌میرد بر چشمه حیوانت
سعدی : غزلیات
غزل ۱۸۷ - هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد
فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی در دامنت آویزد
سعدی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد
بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد
درویش که بازارش با محتشمی باشد
زین سان که وجود توست ای صورت روحانی
شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد
گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستی
شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد
با آن که اسیران را کشتی و خطا کردی
بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد
رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد
کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی
الا به کسی گویی کاو را المی باشد
سعدی : غزلیات
غزل ۲۷۸ - سروی چو تو می‌باید تا باغ بیاراید
سروی چو تو می‌باید تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان سروی نبود شاید
در عقل نمی‌گنجد در وهم نمی‌آید
کز تخم بنی آدم فرزند پری زاید
چندان دل مشتاقان بربود لب لعلت
کاندر همه شهر اکنون دل نیست که برباید
هر کس سر سودایی دارند و تمنایی
من بنده فرمانم تا دوست چه فرماید
گر سر برود قطعا در پای نگارینش
سهلست ولی ترسم کاو دست نیالاید
حقا که مرا دنیا بی دوست نمی‌باید
با تفرقه خاطر دنیا به چه کار آید
سرهاست در این سودا چون حلقه زنان بر در
تا بخت بلند این در بر روی که بگشاید
ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید
بر خسته نبخشاید آن سرکش سنگین دل
باشد که چو بازآید بر کشته ببخشاید
ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا
کاین عمر نمی‌ماند و این عهد نمی‌پاید
گویند چرا سعدی از عشق نپرهیزد
من مستم از این معنی هشیار سری باید
سعدی : غزلیات
غزل ۴۰۱ - یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم