عبارات مورد جستجو در ۲۹۴ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۴۷ - الا ای برآورده چرخ بلند
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داریی به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان در برم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی
همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه
به کردار مادر بدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو
مرا کاچ هرگز نپروردییی
چو پرورده بودی نیازردییی
هرانگه که زین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان به سربر پراگنده خاک
چنین داد پاسخ سپهر بلند
که ای مرد گویندهٔ بی‌گزند
چرا بینی از من همی نیک و بد
چنین ناله از دانشی کی سزد
تو از من به هر باره‌ای برتری
روان را به دانش همی پروری
بدین هرچ گفتی مرا راه نیست
خور و ماه زین دانش آگاه نیست
خور و خواب و رای و نشست ترا
به نیک و به بد راه و دست ترا
ازان خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
یکی آنک هستیش را راز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست
چو گوید بباش آنچ خواهد به دست
کسی کو جزین داند آن بیهده‌ست
من از داد چون تو یکی بنده‌ام
پرستندهٔ آفریننده‌ام
نگردم همی جز به فرمان اوی
نیارم گذشتن ز پیمان اوی
به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
جز او را مخوان گردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
بیارانش بر هر یکی برفزود
حافظ : غزلیات
غزل ۱۵ - ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشّاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
دور است سر آب از این بادیه، هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت
ای قصرِ دل‌افروز که منزلگهِ انسی
یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
حافظ : غزلیات
غزل ۳۲۱ - هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاه راه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست
بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۶ - این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۹ - زنهار مرا مگو که پیرم
زِنْهار مرا مگو که پیرم
پیریّ و فَنا کجا پَذیرم؟
من ماهیِ چَشمه حَیاتَم
من غَرقه بَحرِ شَهْد و شیرم
جُز از لبِ لَعْلِ جان نَنوشَم
غیرِ سَرِ زُلفِ او نگیرم
گَر کَژْ نَهَدَم کَمانِ ابرو
در حُکْمِ کَمانِ او چو تیرم
انداخته‌یی چو تیر دورَم
بَرگیر که از تو ناگُزیرم
پَرَّم تو دَهی چرا نَپَرَّم؟
میرم چو تویی چرا بِمیرم؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را
گفت پیری مَر طبیبی را که من
در زَحیرَم از دِماغِ خویشتن
گفت از پیری‌ست آن ضَعْفِ دِماغ
گفت بر چَشمَم زِ ظُلْمَت هست داغ
گفت از پیری‌ست ای شیخِ قَدیم
گفت پُشتَم دَرد می‌آید عَظیم
گفت از پیری‌ست ای شیخِ نِزار
گفت هر چه می‌خورَم نَبْوَد گُوار
گفت ضَعْفِ مَعْده هم از پیری است
گفت وَقتِ دَمْ مرا دَمْ‌گیری است
گفت آری، اِنْقِطاعِ دَم بُوَد
چون رَسَد پیری دو صد عِلَّت شود
گفت ای اَحْمَق بَرین بَردوختی
از طَبیبی تو همین آموختی؟
ای مُدَمَّغ عَقْلَت این دانش نَداد
که خدا هر رَنْج را دَرمانْ نَهاد؟
تو خَرِ اَحْمَق زِ اندک‌مایگی
بر زمین مانْدی زِ کوتَه‌پایگی
پس طَبیبَش گفت ای عُمرِ تو شَصت
این غَضَب، وین خَشم هم از پیری است
چون همه اوصاف و اَجْزا شُد نَحیف
خویشتن‌داریّ و صَبرَت شُد ضَعیف
بَر نَتابَد دو سُخَن زو هی کُند
تابِ یک جُرعه ندارد، قَی کُند
جُز مگر پیری که از حَقّ است مَست
در درونِ او حَیاتِ طَیِّبه‌ست
از بُرون پیر است و در باطِنْ صَبی
خود چه چیز است آن وَلیّ و آن نَبی؟
گَر نه پیدایَند پیشِ نیک و بَد
چیست با ایشانْ خَسان را این حَسَد؟
وَرْ نمی‌دانَنْدَشان عِلْمُ الْیَقین
چیست این بُغْض و حِیَل‌سازیّ و کین؟
وَرْ بِدانَنْدی جَزایِ رَستْخیز
چون زَنَندی خویش بر شمشیرِ تیز؟
بر تو می‌خَندَد مَبین او را چُنان
صد قیامَت در دَرونَسْتَش نَهان
دوزخ و جَنَّت همه اَجْزایِ اوست
هرچه اَنْدیشی تو، او بالایِ اوست
هرچه اَنْدیشی، پَذیرایِ فَناست
آن کِه در اَنْدیشه نایَد، آن خداست
بر دَرِ این خانه گُستاخی زِ چیست؟
گَر هَمی دانَند کَنْدَر خانه کیست؟
اَبْلَهان تَعْظیمِ مَسجد می‌کُنند
در جَفایِ اَهْلِ دلْ جِدْ می‌کُنند
آن مَجاز است، این حَقیقت ای خَران
نیست مَسجد جُز دَرونِ سَروَران
مَسجدی کان اَنْدَرونِ اَوْلیاست
سَجْده‌گاهِ جُمله است، آن‌جا خداست
تا دلِ اَهْلِ دلی نامَد به دَرد
هیچ قَرنی را خدا رُسوا نکرد
قَصْدِ جنگِ اَنْبیا می‌داشتند
جسم دیدند، آدمی پِنْداشتند
در تو هست اخلاقِ آن پیشینیان
چون نمی‌تَرسی که تو باشی همان؟
آن نِشانی‌ها همه چون در تو هست
چون تو زیشانی، کجا خواهی بِرَست؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره
اَنْدَر آخِر حَمْزه چون در صَف شُدی
بی‌زِرِه سَرمَست در غَزْو آمدی
سینه باز و تَنْ برهنه پیشْ پیش
دَر فَکَندی در صَفِ شمشیرْ خویش
خَلْق پُرسیدند کِی عَمِّ رَسول
ای هِزَبرِ صَفْ‌شِکَن شاهِ فُحول
نه تو لا تُلْقوا بِاَیْدیکُمْ اِلیٰ
تَهْلُکَه خواندی زِ پیغامِ خدا؟
پس چرا تو خویش را در تَهْلُکَه
می دَر اَنْدازی چُنین در مَعْرکَه؟
چون جوان بودیّ و زَفْت و سخت‌زِهْ
تو نمی‌رفتی سویِ صَفْ بی‌زِرِه
چون شُدی پیر و ضعیف و مُنْحَنی
پَرده‌هایِ لا اُبالی می‌زَنی؟
لا اُبالی‌وار با تیغ و سِنان
می‌نِمایی دار و گیر و اِمْتِحان؟
تیغْ حُرمَت می‌نَدارد پیر را
کِی بُوَد تمییزْ تیغ و تیر را؟
زین نَسَق غم خوارگانِ بی‌خَبَر
پَند می‌دادند او را از غِیَر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۴۴ - تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق
آدمِ حُسن و مَلَک ساجِد شُده
هَمْچو آدم بازْ مَعْزول آمده
گفت آوَه بَعدِ هستیْ نیستی؟
گفت جُرمَت این که اَفْزون زیستی
جِبْرَئیلَش می‌کَشاند مو کَشان
که بُرو زین خُلْد و از جَوْقِ خوشان
گفت بَعد از عِزّْ این اِذْلال چیست؟
گفت آن داد است و اینَت داوَری‌ست
جِبَرَئیلا سَجده می‌کردی به جان
چون کُنون می‌رانی‌اَم تو از جِنان؟
حُلّه می‌پَرَّد زِ من در اِمْتِحان
هَمْچو بَرگ از نَخْلْ دَر فَصلِ خزان
آن رُخی که تابِ او بُد ماه‌وار
شُد به پیری هَمْچو پُشتِ سوسْمار
وان سَر و فَرقِ گَشِ شَعْشَع شُده
وَقتِ پیری ناخوش و اَصْلَع شُده
وان قَدِ صَفدَرّ نازان چون سِنان
گشته در پیری دو تا هَمچون کَمان
رَنگِ لاله گشته رَنگِ زَعْفَران
زورِ شیرش گشته چون زَهْره‌یْ زنان
آن که مَردی در بَغَل کردی به فَن
می‌بِگیرَنْدَش بَغْلْ وَقتِ شُدن
این خود آثارِ غَم و پَژمُردگی‌ست
هر یکی زین‌ها رَسولِ مُردگی‌ست
مولوی : دفتر ششم
بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد
بود کَمْپیری نَوَدساله کَلان
پُر تَشنُّج روی و رَنگَش زَعْفَران
چون سَرِ سُفره رَخِ او تویْ توی
لیکْ در وِیْ بود مانده عشقِ شوی
ریخت دَندان‌هاش و مو چون شیر شُد
قَدْ کَمان و هر حِسَش تَغْییر شُد
عشقِ شوی و شَهْوت و حِرصَش تمام
عشقِ صَیْد و پاره‌پاره گشته دام
مُرغِ بی‌هنگام و راهِ بی‌رَهی
آتشی پُر در بُنِ دیگِ تَهی
عاشقِ میدان و اسپ و پایْ نی
عاشقِ زَمْر و لب و سُرنایْ نی
حِرص در پیریْ جُهودان را مَباد
ای شَقی‌یی که خداش این حِرْص داد
ریخت دَندان‌های سگْ چون پیر شُد
تَرکِ مَردم کرد و سَرگینْ‌گیر شُد
این سگانِ شصت ساله را نِگر
هر دَمی دَندانِ سگْشان تیزتَر
پیرْ سگ را ریخت پَشم از پوستین
این سگانِ پیرِ اَطْلَس‌پوش بین
عشقشان و حِرصَشان در فَرْج و زَر
دَمْ به دَم چون نَسْلِ سگ بین بیش تَر
این چُنین عُمری که مایه‌یْ دوزخ است
مَر قَصابانِ غَضَب را مَسلَخ است
چون بِگویَندَش که عُمرِ تو دراز
می‌شود دِلْخوشْ دَهانْش از خنده باز
این چُنین نِفْرین دُعا پِنْدارد او
چَشمْ نَگْشایَد سَری بَرنارَد او
گَر بِدیدی یک سَرِ موی از مَعاد
اوش گفتی این چُنین عُمرِ تو باد
سعدی : غزلیات
غزل ۱۰ - با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب
با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن
آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را
می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن
گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن
شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
سعدی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - هر که بی او زندگانی می‌کند
هر که بی او زندگانی می‌کند
گر نمی‌میرد گرانی می‌کند
من بر آن بودم که ندهم دل به عشق
سروبالا دلستانی می‌کند
مهربانی می‌نمایم بر قدش
سنگدل نامهربانی می‌کند
برف پیری می‌نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی می‌کند
ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی می‌کند
آهن افسرده می‌کوبد که جهد
با قضای آسمانی می‌کند
عقل را با عشق زور پنجه نیست
احتمال از ناتوانی می‌کند
چشم سعدی در امید روی یار
چون دهانش درفشانی می‌کند
هم بود شوری در این سر بی خلاف
کاین همه شیرین زبانی می‌کند
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۶ - هر سروقدی که بگذرد در نظرم
هر سروقدی که بگذرد در نظرم
در هیأت او خیره بماند بصرم
چون چشم ندارم که جوان گردم باز
آخر کم از آنکه در جوانان نگرم
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی
شبی در جوانی و طیب نعم
جوانان نشستیم چندی بهم
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی
ز شوخی در افگنده غلغل به کوی
جهاندیده پیری ز ما بر کنار
ز دور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانی فرا رفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
یکی سر برآر از گریبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد
چمیدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خوید
شکسته شود چون به زردی رسید
بهاران که بید آرود بید مشک
بریزد درخت گشن برگ خشک
نزیبد مرا با جوانان چمید
که بر عارضم صبح پیری دمید
به قید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر این خوان نشست
که ما از تنعم بشستیم دست
چو بر سر نشست از بزرگی غبار
دگر چشم عیش جوانی مدار
مرا برف باریده بر پر زاغ
نشاید چو بلبل تماشای باغ
کند جلوه طاووس صاحب جمال
چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو
شما را کنون می‌دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت
که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تکیه جان پدر بر عصاست
دگر تکیه بر زندگانی خطاست
مسلم جوان راست بر پای جست
که پیران برند استعانت به دست
گل سرخ رویم نگر زر ناب
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نبود که از پیر خام
مرا می‌بباید چو طفلان گریست
ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
نکو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها بر خطا زیستن
هم از بامدادان در کلبه بست
به از سود و سرمایه دادن ز دست
جوان تا رساند سیاهی به نور
برد پیر مسکین سپیدی به گور
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - کهن سالی آمد به نزد طبیب
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفته‌ام
که گویی به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزی کجا تازه گردد دلم
که سبزی بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که کاری نکریدم و شد روزگار
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
فراغ دلت هست و نیروی تن
چو میدان فراخ است گویی بزن
من این روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که در باختم
قضا روزگاری ز من در ربود
که هر روزی از وی شبی قدر بود
چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟
تو می‌رو که بر باد پایی سوار
شکسته قدح ور ببندند چست
نیاورد خواهد بهای درست
کنون کاوفتادت به غفلت ز دست
طریقی ندارد مگر باز بست
که گفتت به جیحون درانداز تن؟
چو افتاد، هم دست و پایی بزن
به غفلت بدادی ز دست آب پاک
چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟
چو از چاپکان در دویدن گرو
نبردی، هم افتان و خیزان برو
گر آن باد پایان برفتند تیز
تو بی دست و پای از نشستن بخیز
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - تنبیه و موعظت
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
ستیز دور فلک ساعد توانایی
زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن
چه دوستیست که با دوستان نمی‌پایی
که اعتماد کند بر مواهب نعمت
که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
به‌زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی
تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرایی
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت
که در شکنجهٔ بی‌کامیش نفرسایی
اگر زیادت قدرست در تغیر نفس
نخواستم که به قدر من اندر افزایی
مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی
تو را سلامت پیری و پای برجایی
شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب
کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی
چو با قضای اجل بر نمی‌توان آمد
تفاوتی نکند گربزی و دانایی
نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست
که بعد ازو متصور شود شکیبایی
دریغ خلعت دیبای احسن‌التقویم
بر آستین تنعم، طراز زیبایی
غبار خط معنبر نشسته بر گل روی
چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی
اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی
چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی
زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد
نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی
همیشه باز نباشد در دو لختی چشم
ضرورتست که روزی به گل براندایی
ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون
که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه
زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
چو تخم خرما فردات پایمال کنند
وگر به سروری امروز نخل خرمایی
برادران تو بیچاره در ثری رفتند
تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده
به پنج روز که در عشرت تمنایی
دماغ پخته که من شیرمرد برناام
برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی
اگر بود دلمؤمنچو موم، نرم نهاد
تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید
درست شد به حقیقت که مردم‌آسایی
وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی
که چاره نیست برون از شکسته پیرایی
سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن
چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی
وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست
به دست سعی تو بادست تا نپیمایی
ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش
که دردمند نوازی و جرم بخشایی
بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم
مگر به عین عنایت قبول فرمایی
ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست
کجا رود مگس از کارگاه حلوایی
سعدی : قصاید و قطعات عربی
فی‌الموعظة
عیب علی و عدوان علی‌الناس
اذا وعظت و قلبی جلمد قاس
رب اعف عنی وهب لی مابکیت اسی
انی علی فرط ایام مضت اس
مرالصبا عبثا و ابیض ناصیتی
شیبا، فحتی متی یسود کراسی
یا لهف عصر شباب مر لاهیة
لا لهو بعد اشتعال الشیب فی راسی
یا خجلتا من وجوه الفائزین اذا
تباشرت، و بوجهی صفرة الیاس
سرائری یا جمیل الستر قد قبحت
عندی وان حسنت فی اعین الناس
یا حسرتی عند جمع الصالحین غدا
ان کنت حامل اوزاری و ادناسی
و هل یقر علی حر الحمیم فتی
لم یستطع جلدا فی حر دیماس
یا واعدالعفو عما اخطأوا و نسوا
سألتک العفو، انی مخطیء ناس
اذا رحمت عبیدا احسنوا عملا
فی‌الحشر یارب فارحمنی لافلاسی
واصفح بجودک یا مولای عن زللی
رغما لابلیس، لایشمت بابلاسی
واحشرن اعمی ان استو جبت لائمة
لا أفتضح بین جیرانی و جلاسی
ان یغفر الله لی من جرأة سلفت
فما علی‌الخلق یا بشرای من بأس
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
پیک پیری
ز سری، موی سپیدی روئید
خنده‌ها کرد بر او موی سیاه
که چرا در صف ما بنشستی
تو ز یک راهی و ما از یک راه
گفت من با تو عبث ننشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه
گه روئیدن من بود امروز
گل تقدیر نروید بیگاه
رهرو راه قضا و قدرم
راهم این بود، نبودم گمراه
قاصد پیریم، از دیدن من
این یکی گفت دریغ، آن یک آه
خرمن هستی خود کرد درو
هر که بر خوشهٔ من کرد نگاه
سپهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه
رست چون موی سیه، موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه
رنگ بالای سیه بسیار است
نیستی از خم تقدیر آگاه
گه سیه رنگ کند، گاه سفید
رنگرز اوست، مرا چیست گناه
چو تو، یکروز سیه بودم وخوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه
تو هم ایدوست چو من خواهی شد
باش یکروز بر این قصه گواه
هر چه دانی، بمن امروز بخند
تا که چون من کندت هفته و ماه
از سپید و سیه و زشت و نکو
هر چه هستیم، تباهیم تباه
قصه خویش دراز از چه کنیم
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
شباویز
چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شباویز، نالیدن آغاز کرد
بساط سپیدی، تباهی گرفت
ز مه تا بماهی، سیاهی گرفت
ره فتنهٔ دزد عیار باز
عسس خسته از گشتن و شب دراز
نخفته، نه مست و نه هوشیار ماند
نیاسوده گر ماند، بیمار ماند
پرستار را ناگهان خواب برد
هماندم که او خفت، رنجور مرد
جهان چون دل بت پرستان، سیاه
مه از دیده پنهان و در راه، چاه
بخفتند مرغان باغ و قفس
شباویز افسانه میگفت و بس
نمیکرد دیوانه دیگر خروش
نمی‌آید آواز دیگر به گوش
بجز ریزش سیل از کوهسار
بجز گریهٔ کودک شیرخوار
برون آمد از کنج مطبخ، عجوز
ز پیری بزحمت، ز سرما بسوز
شکایت کنان، گه ز سر، گه ز پشت
چراغی که در دست خود داشت کشت
بگسترد چون جامه از بهر خواب
سبوئی شکست و فرو ریخت آب
شنیدم که کوته زمانی نخفت
شکسته گرفت و پراکنده رفت
بنالید از نالهٔ مرغ شب
که شب نیز فارغ نه‌ایم، ای عجب
ندیدیم آسایش از روزگار
گهی بانگ مرغست و گه رنج کار
بنرمی چنین داد مرغش جواب
که ای سالیان خفته، یکشب مخواب
به سر منزلی کاینقدر خون کنند
در آن، خواب آزادگان چون کنند
من از چرخ پیرم چنین تنگدل
که از ضعف پیران نگردد خجل
بهر دست فرسوده، کاری دهد
بهر پشت کاهیده، باری نهد
بسی رفته، گم گشت ازین راه راست
بسی خفته، چون روز شد، برنخاست
عسس کی شود، دزد تیره‌روان
تو خود باش این گنج را پاسبان
بهرجا برافکنده‌اند این کمند
چه دیوار کوته، چه بام بلند
درین دخمه، هر شب گرفتارهاست
ره و رسمها، رمزها، کارهاست
شب، از باغ گم شد گل و خار ماند
خنک، باغبانی که بیدار ماند
بخفتن، چرا پیر گردد جوان
برهزن، چرا بگرود کاروان
فلک، در نورد و تو در خوابگاه
تو مدهوش و در شبروی مهر و ماه
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
ناتوان
جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگانی
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی
تو، به کز توانایی خویش گویی
چه می‌پرسی از دوره‌ی ناتوانی
جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا
نماند در این خانه‌ی استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر می‌توانی، مده رایگانی
هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی
چو سرمایه‌ام سوخت، از کار ماندم
که بازی است، بی‌مایه بازارگانی
از آن برد گنج مرا، دزد گیتی
که در خواب بودم گه پاسبانی