عبارات مورد جستجو در ۶۹۲ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۶ - این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
خیام : رباعیات
رباعی ۹۲ - هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
حافظ : رباعیات
رباعی ۲۶ - ماهی که نظیر خود ندارد به جمال
حافظ : رباعیات
رباعی ۲۷ - در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل
حافظ : غزلیات
غزل ۵۵ - خم زلف تو دام کفر و دین است
خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
ز کارستانِ او یک شمه این است
جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن
حدیثِ غمزهات سحرِ مبین است
ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است
عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق
که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بندِ دین است
ز کارستانِ او یک شمه این است
جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن
حدیثِ غمزهات سحرِ مبین است
ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق کُشی سِحرآفرین است
عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق
که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بندِ دین است
حافظ : غزلیات
غزل ۶۴ - اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیست
اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیست
زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
در این چمن گلِ بی خار کس نچید، آری
چراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سِفلهپرور شد
که کامبخشی او را بهانه بیسببیست
به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رِباط
مرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست
جمالِ دختر رَز، نورِ چشمِ ماست مگر
که در نقابِ زُجاجی و پردهٔ عِنَبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مستِ خرابم، صلاح بیادبیست
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریهٔ سحری و نیازِ نیمشبیست
زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
در این چمن گلِ بی خار کس نچید، آری
چراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سِفلهپرور شد
که کامبخشی او را بهانه بیسببیست
به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رِباط
مرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست
جمالِ دختر رَز، نورِ چشمِ ماست مگر
که در نقابِ زُجاجی و پردهٔ عِنَبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مستِ خرابم، صلاح بیادبیست
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریهٔ سحری و نیازِ نیمشبیست
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۰ - بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۷ - روشنی طلعت تو ماه ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۶ - دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۶۰ - خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۰ - اگر به باده ی مشکین دلم کشد شاید
اگر به باده ی مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ی ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداداده هست و حجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطهات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون به جز دل خوش هیچ در نمی آید
جمیلهایست عروس جهان ولی هشدار
که این مخدره در عقد کس نمیآید
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو دل خستهای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ی ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداداده هست و حجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطهات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون به جز دل خوش هیچ در نمی آید
جمیلهایست عروس جهان ولی هشدار
که این مخدره در عقد کس نمیآید
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو دل خستهای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۳ - اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر هم نشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
وز آن که با دل ما کردهای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست
به شیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر هم نشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
وز آن که با دل ما کردهای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست
به شیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳۸ - من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیدهام
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه ی حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم از آن آه میکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیدهام
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه ی حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم از آن آه میکشم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۹ - چو گل هر دم به بویت جامه در تن
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینهام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینهام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۲ - مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶ - ای گشته ز تو خندان، بستان و گل رعنا
ای گشته زِ تو خَندان، بُستان و گُلِ رَعنا
پیوسته چُنین بادا، چون شیر و شِکَر با ما
ای چَرخْ تو را بَنده، وِیْ خَلقْ زِ تو زنده
اَحْسَنْت زِهی خوابی، شاباشْ زِهی زیبا
دریایِ جَمالِ تو، چون موج زَنَد ناگَهْ
پُرگنج شود پَستی، فردوس شود بالا
هر سویْ که روی آری، در پیشِ تو گُل رویَد
هر جا که رَویْ آیی، فَرشَت همه زَر بادا
وانْ دم که زِ بَدخویی، دُشنام و جَفا گویی
میگو که جَفایِ تو، حَلْواست همه حَلْوا
گر چه دِل سَنگَسْتَش، بِنْگَر که چه رَنگسْتَش
کَزْ مَشعَله نَنگَسْتَش، وَزْ رَنگِ گُلِ حَمْرا
یا رَب دلِ بازش دِهْ، صد عُمرِ درازش دِهْ
فَخْرَش دِهْ و نازش دِهْ، تا فَخْر بُوَد ما را
پیوسته چُنین بادا، چون شیر و شِکَر با ما
ای چَرخْ تو را بَنده، وِیْ خَلقْ زِ تو زنده
اَحْسَنْت زِهی خوابی، شاباشْ زِهی زیبا
دریایِ جَمالِ تو، چون موج زَنَد ناگَهْ
پُرگنج شود پَستی، فردوس شود بالا
هر سویْ که روی آری، در پیشِ تو گُل رویَد
هر جا که رَویْ آیی، فَرشَت همه زَر بادا
وانْ دم که زِ بَدخویی، دُشنام و جَفا گویی
میگو که جَفایِ تو، حَلْواست همه حَلْوا
گر چه دِل سَنگَسْتَش، بِنْگَر که چه رَنگسْتَش
کَزْ مَشعَله نَنگَسْتَش، وَزْ رَنگِ گُلِ حَمْرا
یا رَب دلِ بازش دِهْ، صد عُمرِ درازش دِهْ
فَخْرَش دِهْ و نازش دِهْ، تا فَخْر بُوَد ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹ - دلارام نهان گشته ز غوغا
دلارامِ نَهان گشته زِ غوغا
همه رفتند و خَلْوَت شُد، بُرون آ
بَرآوَر بَنده را از غَرقهی خون
فَرَح دِهْ رویِ زَردم را زِ صَفرا
کِنارِ خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سویِ دریا؟
چو تو در آیِنِه دیدی رُخِ خود
از آن خوشتَر کجا باشد تماشا؟
غَلَط کردم در آیینه نَگُنجی
زِ نورَت میشود لا کُلِ اَشْیا
رَهید آن آیِنِه از رَنجِ صَیقل
زِ رویَت میشود پاک و مُصَفّا
تو پنهانی چو عقل و جُمله از توست
خَرابیها، عِمارَتها، به هر جا
هر آن کِه پَهلویِ تو خانه گیرد
به پیشَش پَست شُد بامِ ثُریّا
چه باشد حال تَن کَزْ جان جُدا شد؟
چه عُذر آرَد کسی کَزْ توست عَذرا؟
چه یاری یابد از یارانِ همدل
کسی کَزْ جانِ شیرین گشت تنها
بِهْ از صُبحی تو، خَلْقان را به هر روز
بِهْ از خوابی، ضَعیفان را به شبها
تو را در جان بِدیدم بازرَسْتَم
چو گُمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالَم زدی تو آتشِ عشق
جهان گشتست همچون دیگِ حَلوا
همه حُسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جَدْی و جوزا
بِدان شُد شب شِفا و راحتِ خَلْق
که سودایِ تواَش بَخشید سودا
چو پروانهست خَلْق و روزْ چون شمع
که از زیبِ خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمعِ تو را دید
شبَش خوش تَر زِ روز آمد به سیما
هَمیپَرَّد به گِردِ شمعِ حُسنَت
به روز و شب، ندارد هیچ پَروا
نمییارَم بیان کردن از این بیش
بِگُفتم این قَدَر، باقی تو فَرما
بگو باقی تو شَمسُ الدّینِ تبریز
که بِهْ گوید حَدیثِ قاف، عَنْقا
همه رفتند و خَلْوَت شُد، بُرون آ
بَرآوَر بَنده را از غَرقهی خون
فَرَح دِهْ رویِ زَردم را زِ صَفرا
کِنارِ خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سویِ دریا؟
چو تو در آیِنِه دیدی رُخِ خود
از آن خوشتَر کجا باشد تماشا؟
غَلَط کردم در آیینه نَگُنجی
زِ نورَت میشود لا کُلِ اَشْیا
رَهید آن آیِنِه از رَنجِ صَیقل
زِ رویَت میشود پاک و مُصَفّا
تو پنهانی چو عقل و جُمله از توست
خَرابیها، عِمارَتها، به هر جا
هر آن کِه پَهلویِ تو خانه گیرد
به پیشَش پَست شُد بامِ ثُریّا
چه باشد حال تَن کَزْ جان جُدا شد؟
چه عُذر آرَد کسی کَزْ توست عَذرا؟
چه یاری یابد از یارانِ همدل
کسی کَزْ جانِ شیرین گشت تنها
بِهْ از صُبحی تو، خَلْقان را به هر روز
بِهْ از خوابی، ضَعیفان را به شبها
تو را در جان بِدیدم بازرَسْتَم
چو گُمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالَم زدی تو آتشِ عشق
جهان گشتست همچون دیگِ حَلوا
همه حُسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جَدْی و جوزا
بِدان شُد شب شِفا و راحتِ خَلْق
که سودایِ تواَش بَخشید سودا
چو پروانهست خَلْق و روزْ چون شمع
که از زیبِ خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمعِ تو را دید
شبَش خوش تَر زِ روز آمد به سیما
هَمیپَرَّد به گِردِ شمعِ حُسنَت
به روز و شب، ندارد هیچ پَروا
نمییارَم بیان کردن از این بیش
بِگُفتم این قَدَر، باقی تو فَرما
بگو باقی تو شَمسُ الدّینِ تبریز
که بِهْ گوید حَدیثِ قاف، عَنْقا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳ - بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بِرَوید ای حَریفان بِکَشید یار ما را
به من آوَرید آخِر صَنَمِ گُریزپا را
به تَرانههایِ شیرین به بَهانههایِ زَرّین
بِکَشید سویِ خانه مَهِ خوبِ خوشْ لِقا را
وَگَر او به وَعده گوید که دَمی دِگَر بیایم
همه وَعده مَکْر باشد بِفَریبَد او شما را
دَمِ سَختْ گرم دارد که به جادُویّ و اَفْسون
بِزَند گِرِه بر آب او و بِبَندَد او هوا را
به مُبارکیّ و شادی چو نِگارِ من دَرآیَد
بِنَشین نِظاره میکُن تو عَجایبِ خدا را
چو جَمالِ او بِتابَد چه بُوَد جَمالِ خوبان؟
که رُخِ چو آفتابَش بِکُشد چراغها را
بُرو ای دلِ سَبُک رو به یَمَن به دِلْبَرِ من
بِرَسان سَلام و خِدمَت تو عَقیقِ بیبَها را
به من آوَرید آخِر صَنَمِ گُریزپا را
به تَرانههایِ شیرین به بَهانههایِ زَرّین
بِکَشید سویِ خانه مَهِ خوبِ خوشْ لِقا را
وَگَر او به وَعده گوید که دَمی دِگَر بیایم
همه وَعده مَکْر باشد بِفَریبَد او شما را
دَمِ سَختْ گرم دارد که به جادُویّ و اَفْسون
بِزَند گِرِه بر آب او و بِبَندَد او هوا را
به مُبارکیّ و شادی چو نِگارِ من دَرآیَد
بِنَشین نِظاره میکُن تو عَجایبِ خدا را
چو جَمالِ او بِتابَد چه بُوَد جَمالِ خوبان؟
که رُخِ چو آفتابَش بِکُشد چراغها را
بُرو ای دلِ سَبُک رو به یَمَن به دِلْبَرِ من
بِرَسان سَلام و خِدمَت تو عَقیقِ بیبَها را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶ - چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
چَمَنی که تا قیامَت گُلِ او به بار بادا
صَنَمی که بر جَمَالَش دو جهانْ نِثار بادا
زِ پگاهْ میرِ خوبان به شکار میخُرامَد
که به تیرِ غَمزهٔ او دلِ ما شکار بادا
به دو چَشمِ من زِ چَشمَش چه پیامهاست هر دَم
که دو چَشمَم از پیامَش خوش و پُرخُمار بادا
دَرِ زاهِدی شِکَستم به دُعا نِمود نفرین
که بُرو که روزگارَتْ همه بیقَرار بادا
نه قَرار مانْد و نی دل به دُعایِ او زِ یاری
که به خونِ ماست تشنه که خداشْ یار بادا
تَنِ ما به ماه مانَد که زِ عشق میگُدازَد
دلِ ما چو چَنگِ زُهره که گُسَسته تار بادا
بگُدازِ ماه مَنْگَر به گُسَستگیِّ زُهره
تو حَلاوَتِ غَمَش بین که یکَش هزار بادا
چه عروسی است در جان که جهان زِ عکسِ رویَش
چو دو دستِ نوعروسان تَر و پُرنِگار بادا
به عِذارِ جسم مَنْگَر که بِپوسَد و بِریزَد
به عِذارِ جان نِگَر که خوش و خوش عِذار بادا
تَنِ تیره هَمچو زاغیّ و جهانِ تَنْ زمستان
که به رَغمِ این دو ناخوش اَبَدا بهار بادا
که قِوامِ این دو ناخوش به چهار عُنصر آمد
که قِوامِ بَندگانَت به جُز این چهار بادا
صَنَمی که بر جَمَالَش دو جهانْ نِثار بادا
زِ پگاهْ میرِ خوبان به شکار میخُرامَد
که به تیرِ غَمزهٔ او دلِ ما شکار بادا
به دو چَشمِ من زِ چَشمَش چه پیامهاست هر دَم
که دو چَشمَم از پیامَش خوش و پُرخُمار بادا
دَرِ زاهِدی شِکَستم به دُعا نِمود نفرین
که بُرو که روزگارَتْ همه بیقَرار بادا
نه قَرار مانْد و نی دل به دُعایِ او زِ یاری
که به خونِ ماست تشنه که خداشْ یار بادا
تَنِ ما به ماه مانَد که زِ عشق میگُدازَد
دلِ ما چو چَنگِ زُهره که گُسَسته تار بادا
بگُدازِ ماه مَنْگَر به گُسَستگیِّ زُهره
تو حَلاوَتِ غَمَش بین که یکَش هزار بادا
چه عروسی است در جان که جهان زِ عکسِ رویَش
چو دو دستِ نوعروسان تَر و پُرنِگار بادا
به عِذارِ جسم مَنْگَر که بِپوسَد و بِریزَد
به عِذارِ جان نِگَر که خوش و خوش عِذار بادا
تَنِ تیره هَمچو زاغیّ و جهانِ تَنْ زمستان
که به رَغمِ این دو ناخوش اَبَدا بهار بادا
که قِوامِ این دو ناخوش به چهار عُنصر آمد
که قِوامِ بَندگانَت به جُز این چهار بادا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۷۰ - بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
بهار آمد بهار آمد بهارِ خوشْ عِذار آمد
خوش و سَرسَبز شُد عالَم اَوانِ لاله زار آمد
زِ سوسن بِشْنو ای ریحان که سوسن صَد زبان دارد
به دشتِ آب و گِل بِنْگَر که پُرنَقْش و نِگار آمد
گُل از نسرین هَمیپُرسد که چون بودی دَرین غُربت؟
هَمیگوید خوشَم زیرا خوشیها زانْ دیار آمد
سَمَن با سَرو میگوید که مَستانه هَمیرَقصی
به گوشَش سَرو میگوید که یارِ بُردبار آمد
بنفشه پیشِ نیلوفر دَرآمَد که مُبارک باد
که زَردی رفت و خُشکی رفت و عُمرِ پایدار آمد
هَمیزد چَشْمَک آن نرگس به سویِ گُل که خندانی
بِدو گفتا که خندانَم که یارْ اَنْدَر کِنار آمد
صَنوبر گفت راهِ سخت آسان شُد به فَضْلِ حَق
که هر بَرگی به رَه بُرّی چو تیغِ آبْدار آمد
زِ تُرکستانِ آن دنیا بُنهیْ تُرکانِ زیبارو
به هِنْدُستانِ آب و گِل به امرِ شهریار آمد
بِبین کان لَکْلَکِ گویا بَرآمَد بر سَرِ مِنْبَر
که ای یارانِ آن کاره صَلا که وَقتِ کار آمد
خوش و سَرسَبز شُد عالَم اَوانِ لاله زار آمد
زِ سوسن بِشْنو ای ریحان که سوسن صَد زبان دارد
به دشتِ آب و گِل بِنْگَر که پُرنَقْش و نِگار آمد
گُل از نسرین هَمیپُرسد که چون بودی دَرین غُربت؟
هَمیگوید خوشَم زیرا خوشیها زانْ دیار آمد
سَمَن با سَرو میگوید که مَستانه هَمیرَقصی
به گوشَش سَرو میگوید که یارِ بُردبار آمد
بنفشه پیشِ نیلوفر دَرآمَد که مُبارک باد
که زَردی رفت و خُشکی رفت و عُمرِ پایدار آمد
هَمیزد چَشْمَک آن نرگس به سویِ گُل که خندانی
بِدو گفتا که خندانَم که یارْ اَنْدَر کِنار آمد
صَنوبر گفت راهِ سخت آسان شُد به فَضْلِ حَق
که هر بَرگی به رَه بُرّی چو تیغِ آبْدار آمد
زِ تُرکستانِ آن دنیا بُنهیْ تُرکانِ زیبارو
به هِنْدُستانِ آب و گِل به امرِ شهریار آمد
بِبین کان لَکْلَکِ گویا بَرآمَد بر سَرِ مِنْبَر
که ای یارانِ آن کاره صَلا که وَقتِ کار آمد