عبارات مورد جستجو در ۵۱ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۵ - حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به می خانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همیبینی و کمتر زینم
بنده ی آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهرآیینم
که کشم رخت به می خانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همیبینی و کمتر زینم
بنده ی آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهرآیینم
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۵ - اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
اگر صد هَمچو من گردد هَلاک او را چه غم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلْخسته کم دارد
مرا گوید چرا چَشْمَت رَقیبِ رویِ من باشد؟
بدان در پیشِ خورشیدش هَمیدارم که نَم دارد
چو اسماعیلْ پیشِ او بِنوشَم زَخمِ نیشِ او
خَلیلَم را خریدارم چه گَر قَصدِ سِتَم دارد
اگر مَشهور شُد شورَم خدا دانَد که مَعْذورَم
کَاسیرِ حُکمِ آن عشقَم که صد طَبْل و عَلَم دارد
مرا یارِ شِکَرناکَم اگر بِنْشانْد بر خاکم
چرا غَم دارد آن مُفْلِس که یارِ مُحْتَشَم دارد؟
غَمَش در دلْ چو گَنْجوری دِلَم نُورٌعَلیٰ نُوری
مِثالِ مَریَمِ زیبا که عیسیٰ در شِکَم دارد
چو خورشید است یارِ من نمیگردد به جُز تنها
سِپَهسالارْ مَهْ باشد کَزْ اِسْتاره حَشَم دارد
مُسلمان نیستم گَبْرَم اگر ماندهست یک صَبَرم
چه دانی تو که دَردِ او چه دَستان و قَدَم دارد
زِ دَردِ او دَهانْ تَلخ است هر دریا که میبینی
زِ داغِ او نِکو بِنْگَر که رویِ مَهْ رَقَم دارد
به دورانها چو من عاشقْ نَرُست از مغرب و مشرق
بِپُرس از پیرِ گَردونی که چون من پُشتْ خَم دارد
خُنُک جانی که از خوابش به مالِشها بَراَنْگیزَد
بدان مالِش بُوَد شادان و آن را مُغْتَنَم دارد
طَبیبی چون دَهَد تَلْخَش بِنوشَد تَلْخِ او را خوش
طَبیبان را نمیشایَد که عاقلْ مُتَّهَم دارد
اَگَرْشان مُتَّهَم داری بِمانی بَندِ بیماری
کسی بَرخورْد از اُستا که او را مُحْتَرم دارد
خَمُش کُن کَنْدَرین دریا نَشایَد نَعْره و غوغا
که غَوّاصْ آن کسی باشد که او اِمْساکِ دَم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلْخسته کم دارد
مرا گوید چرا چَشْمَت رَقیبِ رویِ من باشد؟
بدان در پیشِ خورشیدش هَمیدارم که نَم دارد
چو اسماعیلْ پیشِ او بِنوشَم زَخمِ نیشِ او
خَلیلَم را خریدارم چه گَر قَصدِ سِتَم دارد
اگر مَشهور شُد شورَم خدا دانَد که مَعْذورَم
کَاسیرِ حُکمِ آن عشقَم که صد طَبْل و عَلَم دارد
مرا یارِ شِکَرناکَم اگر بِنْشانْد بر خاکم
چرا غَم دارد آن مُفْلِس که یارِ مُحْتَشَم دارد؟
غَمَش در دلْ چو گَنْجوری دِلَم نُورٌعَلیٰ نُوری
مِثالِ مَریَمِ زیبا که عیسیٰ در شِکَم دارد
چو خورشید است یارِ من نمیگردد به جُز تنها
سِپَهسالارْ مَهْ باشد کَزْ اِسْتاره حَشَم دارد
مُسلمان نیستم گَبْرَم اگر ماندهست یک صَبَرم
چه دانی تو که دَردِ او چه دَستان و قَدَم دارد
زِ دَردِ او دَهانْ تَلخ است هر دریا که میبینی
زِ داغِ او نِکو بِنْگَر که رویِ مَهْ رَقَم دارد
به دورانها چو من عاشقْ نَرُست از مغرب و مشرق
بِپُرس از پیرِ گَردونی که چون من پُشتْ خَم دارد
خُنُک جانی که از خوابش به مالِشها بَراَنْگیزَد
بدان مالِش بُوَد شادان و آن را مُغْتَنَم دارد
طَبیبی چون دَهَد تَلْخَش بِنوشَد تَلْخِ او را خوش
طَبیبان را نمیشایَد که عاقلْ مُتَّهَم دارد
اَگَرْشان مُتَّهَم داری بِمانی بَندِ بیماری
کسی بَرخورْد از اُستا که او را مُحْتَرم دارد
خَمُش کُن کَنْدَرین دریا نَشایَد نَعْره و غوغا
که غَوّاصْ آن کسی باشد که او اِمْساکِ دَم دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۷ - درین دم همدمی آمد خمش کن
دَرین دَم هَمدَمی آمد خَمُش کُن
که او ناگفته میداند خَمُش کُن
زِ جامِ باده خاموشِ گویا
تو را بیخویشْ بِنْشانَد خَمُش کُن
مَزَن تَشْنیع بر سُلطانِ عشقش
که او کَس را نَرَنْجانَد خَمُش کُن
اگر در آیِنه دَم را بگیری
تو را از گُفت بِرْهانَد خَمُش کُن
زِ گَردشهای تو میدانَد آن کَس
که گَردون را بِگَرداند خَمُش کُن
هر اندیشه که در دل دَفْن کردی
یکایک بر تو بَرخوانَد خَمُش کُن
زِ هر اندیشه مُرغی آفریند
دَران عالَم بِپَرّا نَد خَمُش کُن
یکی جُغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمیمانَد خَمُش کُن
گر آن مَهْ را نمیبینی بِبینی
چو چَشمَت را بِپیچانَد خَمُش کُن
ازین عالَمْ وَ زان عالَم مَگو زانْک
به یک رَنگیت میرانَد خَمُش کُن
که او ناگفته میداند خَمُش کُن
زِ جامِ باده خاموشِ گویا
تو را بیخویشْ بِنْشانَد خَمُش کُن
مَزَن تَشْنیع بر سُلطانِ عشقش
که او کَس را نَرَنْجانَد خَمُش کُن
اگر در آیِنه دَم را بگیری
تو را از گُفت بِرْهانَد خَمُش کُن
زِ گَردشهای تو میدانَد آن کَس
که گَردون را بِگَرداند خَمُش کُن
هر اندیشه که در دل دَفْن کردی
یکایک بر تو بَرخوانَد خَمُش کُن
زِ هر اندیشه مُرغی آفریند
دَران عالَم بِپَرّا نَد خَمُش کُن
یکی جُغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمیمانَد خَمُش کُن
گر آن مَهْ را نمیبینی بِبینی
چو چَشمَت را بِپیچانَد خَمُش کُن
ازین عالَمْ وَ زان عالَم مَگو زانْک
به یک رَنگیت میرانَد خَمُش کُن
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمیشکنم
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۶۷ - گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۱۱۳ - بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم
بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم
زان روز که گردیدهام از خانه بدوشان
هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم
بیداغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس
از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم
یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم
صائب شدهام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم
زان روز که گردیدهام از خانه بدوشان
هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم
بیداغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس
از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم
یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم
صائب شدهام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۱۱۵ - به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریدهام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر میتوان جستن
مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریدهام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر میتوان جستن
مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۲۹ - من کیستم از خویش به تنگ آمدهای
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۸۶ - مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۸۷ - چرا آزرده حالی ای دل ای دل
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۰۱ - نصیب کس مبو درد دل مو
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۷۵ - مرا دل ده که من سنگی ندارم
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۳ - سرو بودیم چندگاه بلند
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۱۴ - بس که دارم انفعال از بیوجودیهای خویش
عطار نیشابوری : باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شماره ۷۶ - آن راز که پیوسته از آن میپرسم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۱ - نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۷ - از هم نفسانم اثری نیست امروز
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۵۹ - جان میسوزد هر نفسم تا کی ازین
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۶ - دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
میان آب و گل خلوت گزیدم