مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۹ - مهم را لطف در لطف است، از آنم بیقرار، ای دل
مَهَم را لُطف در لُطف است، از آنَم بیقَرار، ای دل هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۸ - نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست
نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱ - دلا دیدی که در درماندگی ها
دلا دیدی که در درماندگی ها اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست
ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۰ - در نکوهش شاعری که یک خان بختیاری را مدح گفته بود
ای ستاده به بزم تحقیقت عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۳۴ - گنجت باید به رنج خو باید کرد
گنجت باید به رنج خو باید کرد نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در نوروز فرسی گفته شده است
ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۷۹ - پیدایی او اگر چه باشد به کمال
پیدایی او اگر چه باشد به کمال هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۷ - به هر که قصه ی دل گفته ام دلش خونست
به هر که قصه ی دل گفته ام دلش خونست ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۰۰ - نسبنامهٔ بهار
قطعهای قلم پرتو بیضایی بود محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت ۷ - در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و به
در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و بهروقت کی شیخ غایب بودی او سخت مضطرب گشتی و همه روز شیخ را طلب کردی. وقتی شیخ چند روز بود کی غایب بود و با سرای نرسیده بود، بوطاهر اضطراب میکرد و تابستان گرم بود یک روز بامداد بگاه برخاست و گرد صحراهاء میهنه و عبادت جایهاء شیخ میگشت و هرجا کی رباطی و مسجدی و گورستانی بود کی میدانست کی آنجا خلوتی تواند بود همه بگشت و هیچ جای شیخ را باز نیافت، روز نیک گرم و او مانده شده، نماز پیشین بدر رباطی کهن آمد کی از عبادت جایهای شیخ بود در رباط بسته بود، در بزد اتفاق را شیخ در آنجا بود شیخ در بازگشاد، بوطاهر را دید بر آن حالت، گرما در وی اثر کرده و هزار قطره آب از روی وموی و اندام روان گشته،. چون شیخ را بدید بیفتاد، آب از چشم شیخ روان شد، گفت یا باطاهر چه بوده است و بچه کار آمدۀ؟ گفت ای شیخ مرا تو میبایستی شیخ گفت چون ترا ما را میباید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در بهشت باما باشی پس دست باز برد و بوطاهر را در کنار گرفت و در رباط برد و پیوسته با شیخ بودی تا وقت وفات شیخ و بعد از آن چون خواجه بوطاهر را وفات رسید، فرزندان شیخ ازین سخن غافل مانده بودند و فراموش کرده خواستند که اورا به گورستان دفن کنند حالی بارانی عظیم آغاز نهاد، ایشان توقف کردند و باران هم دم زیادت بود سه شبانهروز جنازه را در مشهد میداشتند یکی از خواص مریدان شیخ گفت نه شیخ فرموده است که تو در خاک با ما خواهی بود، او را در جوار تربت شیخ دفن باید کرد کی این باران الا گفت شیخ را نیامده است و کرامات وی، چون او این کلمه بگفت همگنان را سخن شیخ یاد آمد و او را تصدیق کردند و قتیبه نامی بود در کوی صوفیان در جوار مشهد شیخ کی کار گل کردی و شیخ را خاک او حفر کرده بود، اورا طلب کردند تا خاک برکند پارۀ از کلوخ بیرون افتاد و سوراخی بخاک شیخ درشد، قتیبه نعرۀ بزد و کلوخ را باز در آن سوراخ نهاد وبیهوش بیفتاد و مردمان به خاک نگاه کردند، او بیهوش بود، از خاک برکشیدند و بخانه بردند و بوطاهر را دفن کردند هنوز دست از خاک تمام نیفشانده بودند کی باران باز ایستادو آفتاب برآمد و آن کرامت شیخ بود وقتیبه همچنان بیهوش چهل روز بمانده بود و تحقّیق نشد که او چه دیده بود و بعد چهل روز برحمت خدای پیوست. کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۵ - وله ایضا
سرو را وعده های چنان باید فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۳۸ - ای دسته پابند هوی رحم کنید
ای دسته پابند هوی رحم کنید صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۴۱ - شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدن
شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدن قطران تبریزی : رباعیات
شماره ۲۵ - یک نیمه جهان سر او باغ شاه است
یک نیمه جهان سر او باغ شاه است هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۵ - این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست
این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۱۵ - ز میلاد چون باد لشکر براند
ز میلاد چون باد لشکر براند قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۲۳ - ای با خدای و با همه خلق خدای راست
ای با خدای و با همه خلق خدای راست صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۴۷۹ - من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم
من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۵ - آنها که به عشق گوی بردند همه
آنها که به عشق گوی بردند همه
غزل ۱۳۳۹ - مهم را لطف در لطف است، از آنم بیقرار، ای دل
مَهَم را لُطف در لُطف است، از آنَم بیقَرار، ای دل هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۸ - نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست
نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱ - دلا دیدی که در درماندگی ها
دلا دیدی که در درماندگی ها اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست
ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۰ - در نکوهش شاعری که یک خان بختیاری را مدح گفته بود
ای ستاده به بزم تحقیقت عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۳۴ - گنجت باید به رنج خو باید کرد
گنجت باید به رنج خو باید کرد نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در نوروز فرسی گفته شده است
ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۷۹ - پیدایی او اگر چه باشد به کمال
پیدایی او اگر چه باشد به کمال هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۷ - به هر که قصه ی دل گفته ام دلش خونست
به هر که قصه ی دل گفته ام دلش خونست ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۰۰ - نسبنامهٔ بهار
قطعهای قلم پرتو بیضایی بود محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت ۷ - در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و به
در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و بهروقت کی شیخ غایب بودی او سخت مضطرب گشتی و همه روز شیخ را طلب کردی. وقتی شیخ چند روز بود کی غایب بود و با سرای نرسیده بود، بوطاهر اضطراب میکرد و تابستان گرم بود یک روز بامداد بگاه برخاست و گرد صحراهاء میهنه و عبادت جایهاء شیخ میگشت و هرجا کی رباطی و مسجدی و گورستانی بود کی میدانست کی آنجا خلوتی تواند بود همه بگشت و هیچ جای شیخ را باز نیافت، روز نیک گرم و او مانده شده، نماز پیشین بدر رباطی کهن آمد کی از عبادت جایهای شیخ بود در رباط بسته بود، در بزد اتفاق را شیخ در آنجا بود شیخ در بازگشاد، بوطاهر را دید بر آن حالت، گرما در وی اثر کرده و هزار قطره آب از روی وموی و اندام روان گشته،. چون شیخ را بدید بیفتاد، آب از چشم شیخ روان شد، گفت یا باطاهر چه بوده است و بچه کار آمدۀ؟ گفت ای شیخ مرا تو میبایستی شیخ گفت چون ترا ما را میباید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در بهشت باما باشی پس دست باز برد و بوطاهر را در کنار گرفت و در رباط برد و پیوسته با شیخ بودی تا وقت وفات شیخ و بعد از آن چون خواجه بوطاهر را وفات رسید، فرزندان شیخ ازین سخن غافل مانده بودند و فراموش کرده خواستند که اورا به گورستان دفن کنند حالی بارانی عظیم آغاز نهاد، ایشان توقف کردند و باران هم دم زیادت بود سه شبانهروز جنازه را در مشهد میداشتند یکی از خواص مریدان شیخ گفت نه شیخ فرموده است که تو در خاک با ما خواهی بود، او را در جوار تربت شیخ دفن باید کرد کی این باران الا گفت شیخ را نیامده است و کرامات وی، چون او این کلمه بگفت همگنان را سخن شیخ یاد آمد و او را تصدیق کردند و قتیبه نامی بود در کوی صوفیان در جوار مشهد شیخ کی کار گل کردی و شیخ را خاک او حفر کرده بود، اورا طلب کردند تا خاک برکند پارۀ از کلوخ بیرون افتاد و سوراخی بخاک شیخ درشد، قتیبه نعرۀ بزد و کلوخ را باز در آن سوراخ نهاد وبیهوش بیفتاد و مردمان به خاک نگاه کردند، او بیهوش بود، از خاک برکشیدند و بخانه بردند و بوطاهر را دفن کردند هنوز دست از خاک تمام نیفشانده بودند کی باران باز ایستادو آفتاب برآمد و آن کرامت شیخ بود وقتیبه همچنان بیهوش چهل روز بمانده بود و تحقّیق نشد که او چه دیده بود و بعد چهل روز برحمت خدای پیوست. کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۵ - وله ایضا
سرو را وعده های چنان باید فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۳۸ - ای دسته پابند هوی رحم کنید
ای دسته پابند هوی رحم کنید صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۴۱ - شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدن
شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدن قطران تبریزی : رباعیات
شماره ۲۵ - یک نیمه جهان سر او باغ شاه است
یک نیمه جهان سر او باغ شاه است هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۵ - این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست
این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۱۵ - ز میلاد چون باد لشکر براند
ز میلاد چون باد لشکر براند قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۲۳ - ای با خدای و با همه خلق خدای راست
ای با خدای و با همه خلق خدای راست صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۴۷۹ - من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم
من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۵ - آنها که به عشق گوی بردند همه
آنها که به عشق گوی بردند همه