کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۹ - تاریخ فوت آصف خان
خوش آن روشندل صاحب بصیرت مولوی : غزلیات
غزل ۹۴ - زهی عشق، زهی عشق، که ما راست خدایا
زِهی عشق، زِهی عشق، که ما راست خدایا حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۱۱ - صفت نامه
بفرمود دانای روشن ضمیر احمد شاملو : هوای تازه
شعرِِ ناتمام
خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهادهام فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۶ - جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست
جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۶ - نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی
نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی هجویری : باب الفقر
- و مشایخ این طریقت را، اندر این معنی، هر یکی را رمزی است و من به مقدار امکان اقاو
و مشایخ این طریقت را، اندر این معنی، هر یکی را رمزی است و من به مقدار امکان اقاویل ایشان بیارم اندر این کتاب، ان شاء اللّه، عزّ و جلّ. حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۲ - ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۳ - حکایت
خانهیی نو ساخت روزی نو مُرید قائم مقام فراهانی : اشعار عربی
ارجوزه در خواهش کردن ولی عهد کشف رمز فاضل خان گروسی مسمی به بجخ حدر را از قائم مقام
الحمدلله الهلی الاجلل هجویری : باب الفقر
- و خلاف کردهاند مشایخ این قصه رحمهم اللّه اندر فقر و غنا تا کدام فاضلترند اندر
و خلاف کردهاند مشایخ این قصه رحمهم اللّه اندر فقر و غنا تا کدام فاضلترند اندر صفات خلق؛ از آنچه خداوند تعالی غنی بر حقیقت است و کمال اندر جملهٔ اوصاف وی است، جل جلاله. یحیی بن معاذ الرازی و احمد ابن ابی الحواری و حارث المحاسبی و ابوالعباس عطا و رویم و ابوالحسن بن سمعون، و از متأخران شیخ المشایخ ابوسعید فضل اللّه بن محمد المیهنی رحمة اللّه علیهم اجمعین بر آناند که: «غنا فاضلتر که فقرو» و دلیل آرند که: «غنا صفت حق تعالی است و فقر بر وی روا نیست. پس اندر دوستی، صفتی که مشترک باشد میان بنده و خداوند تعالی تمام تر بود از آن صفت که بر وی تعالی و تقدس روا نباشد.» هجویری : بابُ اثباتِ العلم
- بدان که گروهیاند از ملاحده لعنهم اللّه که مر ایشان را سوفسطائیان خوانند و مذهب
بدان که گروهیاند از ملاحده لعنهم اللّه که مر ایشان را سوفسطائیان خوانند و مذهب ایشان آن است که: «به هیچ چیز علم درست ناید و علم خود نیست.» با ایشان گوییم که: «این دانش که میدانید که به هیچ چیز علم درست نیاید، درست هست یا نی؟» اگر گویند: «هست»، علم اثبات کردند و اگر گویند: «نیست»، پس چیزی که درست نیاید، آن را معارضه کردن محال باشد و با آن کس سخن گفتن از خرد نبود. فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۶۵ - هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند اسدی توسی : گرشاسپنامه
زادن سام نریمان
پسر زاد ماهی که از چرخ مهر حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۵ - ای خطِّ لب یار، نمایان شده باشی
ای خطِّ لب یار، نمایان شده باشی سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
حکایت - یکی را عسس دست بر بسته بود
یکی را عسس دست بر بسته بود اسدی توسی : گرشاسپنامه
پاسخ نامه گرشاسب از فریدون
نبشت آن گهی پاسخش باز و گفت مولوی : فیه ما فیه
فصل شصت و پنجم - سراج الدیّن گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود
سراج الدیّن گفت که مسئلهٔ گفتم اندرون من درد کرد فرمود آن موکلّیست که نمیگذارد که آن را بگویی اگرچه آن موکّل را محسوس نمیبینی ولیکن چون شوق و راندن و الم میبینی دانی که موکّلی هست مثلاً در آبی میروی نرمی گلها و ریحانها بتو میرسد و چون طرف دیگر میروی خارها در تو میخلد، معلوم شد که آن طرف خارستانست وناخوشی و رنجست و آن طرف گلستان و راحت است، اگرچه هر دو را نمیبینی این را وجدانی گویند از محسوس ظاهر ترست مثلاً گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند اماّ از محسوس ظاهرتر شد، زیرا اگرچشم را فراز کنی محسوس را نبینی امّا دفع گرسنگی از خود بهیچ حیله نتوانی کردن و همچنين گرمی در غذاهای گرم و سردی و شيرینی و تلخی در طعامها نامحسوساند و لیکن از محسوس ظاهرترست، آخر تو باین تن چه نظر میکنی ترا باین تن چه تعلقّ است تو قایمی بی این، وهماره بیاینی اگر شبست پروای تن نداری و اگر روزست مشغولی بکارها هرگز باتن نیستی، اکنون چه میلرزی برین تن چون یک ساعت با وی نیستی جایهای دیگری تو کجا و تن کجا اَنْتَ فِي وَادٍ وَانَا فِيْ وَادٍ این تن مغلطهٔ عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد، هی تو چه تعلقّ داری بتن این چشم بندی عظیم است، ساحران فرعون چون ذرهّٔ واقف شدند تن را فدا کردند خود را دیدند که قایماند بی این تن و تن بایشان هیچ تعلقّ ندارد و همچنين ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند. حجاّج بنگ خورده و سَر بر در نهاده بانگ میزد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد پنداشته بود که سرش از تنش جداست و بواسطهٔ در قایمست، احوال ما و خلق همچنين است پندارند که ببدن تعلقّ دارند یا قایم ببدناند. حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۱ - تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده
تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده اسدی توسی : گرشاسپنامه
شگفتی جزیرۀ رونده
کُـــهـــی بــُد هــمــان جــا بــه دریــا کــنــار
شمارهٔ ۴۹ - تاریخ فوت آصف خان
خوش آن روشندل صاحب بصیرت مولوی : غزلیات
غزل ۹۴ - زهی عشق، زهی عشق، که ما راست خدایا
زِهی عشق، زِهی عشق، که ما راست خدایا حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۱۱ - صفت نامه
بفرمود دانای روشن ضمیر احمد شاملو : هوای تازه
شعرِِ ناتمام
خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهادهام فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۶ - جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست
جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۶ - نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی
نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی هجویری : باب الفقر
- و مشایخ این طریقت را، اندر این معنی، هر یکی را رمزی است و من به مقدار امکان اقاو
و مشایخ این طریقت را، اندر این معنی، هر یکی را رمزی است و من به مقدار امکان اقاویل ایشان بیارم اندر این کتاب، ان شاء اللّه، عزّ و جلّ. حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۲ - ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۳ - حکایت
خانهیی نو ساخت روزی نو مُرید قائم مقام فراهانی : اشعار عربی
ارجوزه در خواهش کردن ولی عهد کشف رمز فاضل خان گروسی مسمی به بجخ حدر را از قائم مقام
الحمدلله الهلی الاجلل هجویری : باب الفقر
- و خلاف کردهاند مشایخ این قصه رحمهم اللّه اندر فقر و غنا تا کدام فاضلترند اندر
و خلاف کردهاند مشایخ این قصه رحمهم اللّه اندر فقر و غنا تا کدام فاضلترند اندر صفات خلق؛ از آنچه خداوند تعالی غنی بر حقیقت است و کمال اندر جملهٔ اوصاف وی است، جل جلاله. یحیی بن معاذ الرازی و احمد ابن ابی الحواری و حارث المحاسبی و ابوالعباس عطا و رویم و ابوالحسن بن سمعون، و از متأخران شیخ المشایخ ابوسعید فضل اللّه بن محمد المیهنی رحمة اللّه علیهم اجمعین بر آناند که: «غنا فاضلتر که فقرو» و دلیل آرند که: «غنا صفت حق تعالی است و فقر بر وی روا نیست. پس اندر دوستی، صفتی که مشترک باشد میان بنده و خداوند تعالی تمام تر بود از آن صفت که بر وی تعالی و تقدس روا نباشد.» هجویری : بابُ اثباتِ العلم
- بدان که گروهیاند از ملاحده لعنهم اللّه که مر ایشان را سوفسطائیان خوانند و مذهب
بدان که گروهیاند از ملاحده لعنهم اللّه که مر ایشان را سوفسطائیان خوانند و مذهب ایشان آن است که: «به هیچ چیز علم درست ناید و علم خود نیست.» با ایشان گوییم که: «این دانش که میدانید که به هیچ چیز علم درست نیاید، درست هست یا نی؟» اگر گویند: «هست»، علم اثبات کردند و اگر گویند: «نیست»، پس چیزی که درست نیاید، آن را معارضه کردن محال باشد و با آن کس سخن گفتن از خرد نبود. فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۶۵ - هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند اسدی توسی : گرشاسپنامه
زادن سام نریمان
پسر زاد ماهی که از چرخ مهر حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۵ - ای خطِّ لب یار، نمایان شده باشی
ای خطِّ لب یار، نمایان شده باشی سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
حکایت - یکی را عسس دست بر بسته بود
یکی را عسس دست بر بسته بود اسدی توسی : گرشاسپنامه
پاسخ نامه گرشاسب از فریدون
نبشت آن گهی پاسخش باز و گفت مولوی : فیه ما فیه
فصل شصت و پنجم - سراج الدیّن گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود
سراج الدیّن گفت که مسئلهٔ گفتم اندرون من درد کرد فرمود آن موکلّیست که نمیگذارد که آن را بگویی اگرچه آن موکّل را محسوس نمیبینی ولیکن چون شوق و راندن و الم میبینی دانی که موکّلی هست مثلاً در آبی میروی نرمی گلها و ریحانها بتو میرسد و چون طرف دیگر میروی خارها در تو میخلد، معلوم شد که آن طرف خارستانست وناخوشی و رنجست و آن طرف گلستان و راحت است، اگرچه هر دو را نمیبینی این را وجدانی گویند از محسوس ظاهر ترست مثلاً گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند اماّ از محسوس ظاهرتر شد، زیرا اگرچشم را فراز کنی محسوس را نبینی امّا دفع گرسنگی از خود بهیچ حیله نتوانی کردن و همچنين گرمی در غذاهای گرم و سردی و شيرینی و تلخی در طعامها نامحسوساند و لیکن از محسوس ظاهرترست، آخر تو باین تن چه نظر میکنی ترا باین تن چه تعلقّ است تو قایمی بی این، وهماره بیاینی اگر شبست پروای تن نداری و اگر روزست مشغولی بکارها هرگز باتن نیستی، اکنون چه میلرزی برین تن چون یک ساعت با وی نیستی جایهای دیگری تو کجا و تن کجا اَنْتَ فِي وَادٍ وَانَا فِيْ وَادٍ این تن مغلطهٔ عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد، هی تو چه تعلقّ داری بتن این چشم بندی عظیم است، ساحران فرعون چون ذرهّٔ واقف شدند تن را فدا کردند خود را دیدند که قایماند بی این تن و تن بایشان هیچ تعلقّ ندارد و همچنين ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند. حجاّج بنگ خورده و سَر بر در نهاده بانگ میزد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد پنداشته بود که سرش از تنش جداست و بواسطهٔ در قایمست، احوال ما و خلق همچنين است پندارند که ببدن تعلقّ دارند یا قایم ببدناند. حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۱ - تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده
تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده اسدی توسی : گرشاسپنامه
شگفتی جزیرۀ رونده
کُـــهـــی بــُد هــمــان جــا بــه دریــا کــنــار