سلطان باهو : غزلیات
غزل ۳ - ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم
ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - ای رایت جمال تو نقش نگین دل
ای رایت جمال تو نقش نگین دل سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۹ - ای که ز من میکنی سؤال حقیقت
ای که ز من میکنی سؤال حقیقت فصیحی هروی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - مدح حسنخان شاملو
سبحان الله چه بارگاه است کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۴ - وله ایضاً
فصل دیماه بخوارزم اندر سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد
در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد همام تبریزی : رباعیات
شماره ۷۰ - منگر تو بدان که ما به تن مختصریم
منگر تو بدان که ما به تن مختصریم ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۹۸ - دور از رخ دلگشایت ای مایه ناز
دور از رخ دلگشایت ای مایه ناز شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۹۴۵ - دلخوشم از عشق جان افزای خویش
دلخوشم از عشق جان افزای خویش فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۴ - خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنند
خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنند ابوعلی عثمانی : باب سوم
بخش ۱۹ - قُرْب و بعد
و از آن جمله قُرْب و بعد است قرب نزدیکی بود بطاعت و متّصف شدن اندر دوام اوقات بعبادت وی. نسیمی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوش
باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوش حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴ - تاریخ وفات میر محمد
این گنج نهان که ذات عالی نسب است هجویری : باب الرّقص
النّظرُ فی الاحداث
در جمله نظاره کردن اندر احداث و صحبت با ایشان محظور است و مجوز آن کافر و هر اثر که اندر این آرند بطالت و جهالت بود. و من دیدم از جهال گروهی به تهمت آن با اهل این طریقت منکر شدند و من دیدم که از آن مذهبی ساختند و مشایخ بجمله مر این را آفت دانستهاند و این اثر از حلولیان مانده است لعنهم اللّه اندر میان اولیای خدای و متصوّفه. ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۸۳ - مردم سفله به سان گرسنه گربه
مردم سفله به سان گرسنه گربه ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۹ - شکار شیر
«و هم بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن را ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و کشتی گرفتن و آنچه بدین ماند. و او فرموده بود تا آوارها ساخته بودند از بهر حواصل گرفتن و دیگر مرغان را. و چند بار دیدم که برنشست روزهای سخت صعب سرد، و برف نیک قوی، و آنجا رفت و شکار کرد و پیاده شد، چنانکه تا میان دو نماز چندان رنج دید که جز سنگ خاره بمثل آن طاقت ندارد. و پای در موزه کردی برهنه در چنان سرما و شدّت و گفتی «بر چنین چیزها خوی باید کرد تا اگر وقتی شدتی و کاری سخت پیدا آید، مردم عاجز نماند.» و همچنین بشکار شیر رفتی تاختن اسفزار و ادرسکن و ازان بیشهها به فراه وزیرکان و شیر نر، چون بر آنجا بگذشتی به بست و بغزنین آمدی. و پیش شیر تنها رفتی و نگذاشتی که کسی از غلامان و حاشیه او را یاری دادندی. و او از آن چنین کردی که چندان زور و قوّة دل داشت که اگر سلاح بر شیر زدی و کارگر نیامدی، بمردی و مکابره شیر را بگرفتی و پس بزودی بکشتی. ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۰ - گماشتن خواجه احمد دبیران را
دیگر روز بدرگاه آمد و با خلعت نبود که بر عادت روزگار گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نیشابوری یا قاینی، که این مهتر را، رضی اللّه عنه، با این جامهها دیدندی بروزگار. و از ثقات او شنیدم چون بو ابراهیم قاینی کدخدایش و دیگران، که بیست و سی قبا بود او را یک رنگ که یک سال میپوشیدی و مردمان چنان دانستندی که یک قباست و گفتندی: سبحان اللّه! این قبا از حال بنگردد؟ اینت منکر و بجد مردی!- و مردیها و جدهای او را اندازه نبود، و بیارم پس از این بجای خویش- و چون سال سپری شدی، بیست و سی قبای دیگر راست کرده، بجامه خانه دادندی. کمالالدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۶۸ - وله ایضاً فیه
سرورا همّت تو برتر از آنست که عقل غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۸ - رموز عشق را جز عاشق صادق نمی داند
رموز عشق را جز عاشق صادق نمی داند
غزل ۳ - ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم
ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - ای رایت جمال تو نقش نگین دل
ای رایت جمال تو نقش نگین دل سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۹ - ای که ز من میکنی سؤال حقیقت
ای که ز من میکنی سؤال حقیقت فصیحی هروی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - مدح حسنخان شاملو
سبحان الله چه بارگاه است کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۴ - وله ایضاً
فصل دیماه بخوارزم اندر سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد
در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد همام تبریزی : رباعیات
شماره ۷۰ - منگر تو بدان که ما به تن مختصریم
منگر تو بدان که ما به تن مختصریم ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۹۸ - دور از رخ دلگشایت ای مایه ناز
دور از رخ دلگشایت ای مایه ناز شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۹۴۵ - دلخوشم از عشق جان افزای خویش
دلخوشم از عشق جان افزای خویش فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۴ - خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنند
خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنند ابوعلی عثمانی : باب سوم
بخش ۱۹ - قُرْب و بعد
و از آن جمله قُرْب و بعد است قرب نزدیکی بود بطاعت و متّصف شدن اندر دوام اوقات بعبادت وی. نسیمی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوش
باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوش حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴ - تاریخ وفات میر محمد
این گنج نهان که ذات عالی نسب است هجویری : باب الرّقص
النّظرُ فی الاحداث
در جمله نظاره کردن اندر احداث و صحبت با ایشان محظور است و مجوز آن کافر و هر اثر که اندر این آرند بطالت و جهالت بود. و من دیدم از جهال گروهی به تهمت آن با اهل این طریقت منکر شدند و من دیدم که از آن مذهبی ساختند و مشایخ بجمله مر این را آفت دانستهاند و این اثر از حلولیان مانده است لعنهم اللّه اندر میان اولیای خدای و متصوّفه. ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۸۳ - مردم سفله به سان گرسنه گربه
مردم سفله به سان گرسنه گربه ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۹ - شکار شیر
«و هم بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن را ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و کشتی گرفتن و آنچه بدین ماند. و او فرموده بود تا آوارها ساخته بودند از بهر حواصل گرفتن و دیگر مرغان را. و چند بار دیدم که برنشست روزهای سخت صعب سرد، و برف نیک قوی، و آنجا رفت و شکار کرد و پیاده شد، چنانکه تا میان دو نماز چندان رنج دید که جز سنگ خاره بمثل آن طاقت ندارد. و پای در موزه کردی برهنه در چنان سرما و شدّت و گفتی «بر چنین چیزها خوی باید کرد تا اگر وقتی شدتی و کاری سخت پیدا آید، مردم عاجز نماند.» و همچنین بشکار شیر رفتی تاختن اسفزار و ادرسکن و ازان بیشهها به فراه وزیرکان و شیر نر، چون بر آنجا بگذشتی به بست و بغزنین آمدی. و پیش شیر تنها رفتی و نگذاشتی که کسی از غلامان و حاشیه او را یاری دادندی. و او از آن چنین کردی که چندان زور و قوّة دل داشت که اگر سلاح بر شیر زدی و کارگر نیامدی، بمردی و مکابره شیر را بگرفتی و پس بزودی بکشتی. ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۰ - گماشتن خواجه احمد دبیران را
دیگر روز بدرگاه آمد و با خلعت نبود که بر عادت روزگار گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نیشابوری یا قاینی، که این مهتر را، رضی اللّه عنه، با این جامهها دیدندی بروزگار. و از ثقات او شنیدم چون بو ابراهیم قاینی کدخدایش و دیگران، که بیست و سی قبا بود او را یک رنگ که یک سال میپوشیدی و مردمان چنان دانستندی که یک قباست و گفتندی: سبحان اللّه! این قبا از حال بنگردد؟ اینت منکر و بجد مردی!- و مردیها و جدهای او را اندازه نبود، و بیارم پس از این بجای خویش- و چون سال سپری شدی، بیست و سی قبای دیگر راست کرده، بجامه خانه دادندی. کمالالدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۶۸ - وله ایضاً فیه
سرورا همّت تو برتر از آنست که عقل غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۸ - رموز عشق را جز عاشق صادق نمی داند
رموز عشق را جز عاشق صادق نمی داند