سعدی : غزلیات
غزل ۱۹۵ - از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده
چندْ چند آخِر دروغ و مَکْرِ تو؟
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱۳ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید
زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۹۳ - همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو
همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرس
دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرس
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۷۴۲ - مرا باغ و بهاری از می گلفام بایستی
مرا باغ و بهاری از می گلفام بایستی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۷۴۷ - نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری
نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۶ - در موعظه به نایب السلطنه و نا به سامانی اوضاع آذربایجان
جانا نفسی آخر فارغ ز دو عالم باش
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۹۱ - اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
اگر دَمی بِگُذاری هوا و نااَهْلی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۸ - زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاری
زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاری
صامت بروجردی : کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۱۳ - و برای او همچنین
چون دید زینب شمر را به میدان
انوری : غزلیات
غزل ۲۱۱ - کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۵ - آینه‌ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟
آیِنِه‌ی چینی تو را با زَنگیِ اَعْشیٰ چه کار؟
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۰۰ - تا گشت بتا رخت نهان از دیده
تا گشت بتا رخت نهان از دیده
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۱ - آورده‌اند کی در ماورالنهر جماعتی پیران بزرگ بودند و ایشان را پیوسته نشستها بوده است و در طریقت کلماتی نیکو، و ایشان را مقدمی بوده است مردی بزرگ و مرید
آورده‌اند کی در ماورالنهر جماعتی پیران بزرگ بودند و ایشان را پیوسته نشستها بوده است و در طریقت کلماتی نیکو، و ایشان را مقدمی بوده است مردی بزرگ و مریدان داشته، و به عدد هر مریدی محبی از اهل دنیا، تا ایشان را در سرای خویش جایها ساخته بودند و عادت ایشان چنان بودی کی هر شب چون نماز خفتن بگزاردندی در تفکر آن شب به روز آوردندی، بامداد چون نماز سلام باز دادندی پیر در سخن آمدی و هر کرا اشکالی بودی جواب دادی. و خادم این جمع عمران نام مردی بوده است، مردی گرم رو بود. شبی عمران را در خاطر آمد که عجب کاریست اگر او را طلب می‌کنم گوید ای ناکس کجا می‌شتابی؟ می‌پنداری که در من رسی؟ و اگر او را طلب نکنم می‌گوید وَسارِعُوا و اگر غیر او را طلب بکنم می‌گوید مشرکی و اگر بر گردم می‌گوید مرتدی. درین اندیشه آن شب بروز آورد. بامداد پیر در سخن آمد و جواب اشکال مریدان گفت عمران بر پای خاست، گفت یکی را طلبی پدید آمد و عمری درآن طلب می‌کرد و گاه در طاعت و گاه در مجاهدت و گاه در خدمت زیادت عمری سپری می‌کرد و از آن طلب کی پدید آمده است هیچ جایی هیچ معنیش روی ننماید، سبب چیست؟ پیر سرفرو افگند و آن اشکال را هیچ جواب نداشت گفت یا عمران توقف کن تا روز آدینه که مشایخ جمله حاضر شوند و هر کسی نفسی زنند، باشد کی جواب روشن گردد. روز آدینه پیران ولایت جمع شدند و عمران آن اشکال در میان نهاد، هر کسی در اشکال سخنی گفتند و هیچ جواب روشن نگشت سایل بخروشید کی عمری در هوس بسر آوردم، امروز پهلوانان راه شما رادیدم ما را بدین درد بگذاشتید و آن شب را همه بران اندیشه بنشستند و هیچ روی ننمود. مقدم ایشان گفت این درد را دارونزدیک ما نیست، نزدیک مردیست در خراسان، که او را شیخ بوسعید بوالخیر می‌گویند. آنجا باید شد و شفای درد طلب کردن و ما متفرق نشویم تا جواب مسئله بما رسد. عمران برخاست و روی در راه نهاد. چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ مجلس می‌گفت چون عمران نزدیک آمد و چشم شیخ بر وی افتاد ازمیان از میان دل و جان گفت: مرحبا یا عمران اندر آی کی ما امروز ترا نشسته‌ایم. عمران خدمتی کرد و از دور بیستاد. شیخ گفت اندر آی ای عمران کی از راه دور آمدۀ. پس شیخ گفت ای درویش احوالها یک صفت نیست او را می‌طلبی یا از و می‌طلبی، صد وبیست و اند هزار پیغامبر ازو طلب کردند، تا محمد به دنیا نیامد کس او را طلب نکرد، اول طالب او محمد بود و خدای تعالی در آن ازو شکر نمود که ما زاغَ الْبَصرُوماطَغی. اگر او را می‌طلبی الطلب رد و السبیل سد و المطلوب بلاحد و اگر از او می‌طلبی تمامت نیست کی بگذاشته است کی تا سخن او گویی و با کسان او نشینی. دیگران را در خواب کرده است و ترا بر درگاه خود گذاشته و دیگران بطلب غیر مشغول و ترا بخود و دوستان مشغول کرده است. عمران گفت یا شیخ نه او کریم است؟ گفت اَلْکَرِیمُ الَّذی یُعْطی قَبْلَ السُّوال وَ یَعْفوقَبْلَ الْأِعتِذار. یا عمران باز گرد که جماعت در انتظار است. عمران خدمتی کرد و بازگشت. یکی سؤال کرد کی ما گناه کاران را حال چیست؟ شیخ گفت یا جوامرد رسول می‌گوید صلی اللّه علیه و سلم اِنَّ اللّه وَ مَلائکَتَهُ یَتَرّحمونَ علی المُقّرِینَ علی اَنْفُسِهِمْ بالذُّنوبِ. عمران می‌آمد تا به نزدیک پیران ایشان همچنان منتظر نشسته، عمران احوال بگفت، بشنیدند و برخاستند و روی سوی میهنه سر بر زمین نهادند تعظیم شیخ را.
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - در مدح ابوالمظفر فضلون
ابر آزاری بلؤلؤ باغرا قارون کند
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۲ - بند شلوار نشاید که ببندند چنان
بند شلوار نشاید که ببندند چنان
فخرالدین عراقی : ترجیعات
شمارهٔ ۴ (در میکده می‌کشم سبویی - باشد که بیابم از تو بویی)
در میکده با حریف قلاش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۵ - بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد
بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷۸ - خوش در آن بحر بیکران بنشین
خوش در آن بحر بیکران بنشین