تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب
یک کَنیزک یک خَری بر خود فَکَند
از وُفورِ شَهْوت و فَرطِ گَزَند
آن خَرِ نَر را به گانْ خو کرده بود
خَر جِماعِ آدمی پِی بُرده بود
یک کَدویی بود حیلتْ‌سازه را
در نَرَش کردی پِیِ اندازه را
در ذَکَر کردی کَدو را آن عَجوز
تا رَود نیمِ ذَکَر وَقتِ سُپوز
گَر همه کیرِ خَر اَنْدَر وِیْ رَوَد
آن رَحِمْ و آن روده‌ها ویران شود
خر هَمی‌شُد لاغَر و خاتونِ او
مانْد عاجِز کَزْ چه شُد این خَر چو مو
نَعلبَندان را نِمود آن خَر که چیست
عِلَّتِ او که نَتیجه‌ش لاغَری‌ست؟
هیچ عِلَّت اَنْدَرو ظاهِر نَشُد
هیچ کَس از سِرّ او مُخْبِر نَشُد
در تَفَحُّص اَنْدَر اُفتاد او به جِد
شُد تَفَحُّص را دَمادَم مُسْتَعِد
جِدّ را باید که جانْ بنده بُوَد
زان که جِدْ جوینده یابَنده بُوَد
چون تَفَحُّص کرد از حالِ اُشَک
دید خُفته زیرِ خَر آن نَرگِسَک
از شِکافِ دَر بِدید آن حال را
بَس عَجَب آمد از آن آن زال را
خَر هَمی‌گایَد کَنیزک را چُنان
که به عقل و رَسمْ مَردان با زنان
در حَسَد شُد گفت چون این مُمکِن است
پَس من اولی تَر که خَر مُلْکِ من است
خَر مُهَذَّب گشته و آموخته
خوان نَهاده‌ست و چراغ اَفْروخته
کرد نادیده وْ دَرِ خانه بِکوفت
کِی کَنیزک چند خواهی خانه روفْت؟
از پِیِ روپوش می‌گفت این سُخُن
کِی کَنیزک آمدم دَر باز کُن
کرد خاموش و کَنیزک را نگفت
راز را از بَهْرِ طَمْعِ خود نَهُفت
پَس کَنیزک جُمله آلاتِ فَساد
کرد پنهان پیش شُد دَر را گُشاد
رو تُرُش کرد و دو دیده پُر زِ نَم
لب فرو مالید یعنی صایِمَم
در کَفِ او نَرمه جاروبی که من
خانه را می‌روفْتم بَهْرِ عَطَن
چون که با جاروب دَر را وا گُشاد
گفت خاتون زیرِ لب کِی اوسْتاد
رو تُرُش کردیّ و جاروبی به کَف؟
چیست آن خَر بَرگُسَسته از عَلَف؟
نیمْ کاره وْ خشمگینْ جُنْبان ذَکَر
زِ انْتِظارِ تو دو چَشمَش سویِ دَر
زیرِ لب گفت این نَهان کرد از کَنیز
داشْتَش آن دُمْ چو بی‌جُرمانْ عَزیز
بَعد از آن گُفتَش که چادر نِهْ به سَر
رو فُلان خانه زِ من پیغام بَر
این چُنین گو وین چُنین کُن وآن چُنان
مُخْتَصَر کردم من افسانه یْ زنان
آنچه مَقْصود است مَغزِ آن بگیر
چون به راهَش کرد آن زالِ سَتیر
بود از مَستیّ شَهْوتْ شادمان
دَر فُرو بَست و هَمی‌گفت آن زمان
یافتم خَلْوَت زَنَم از شُکر بانگ
رَسته‌ام از چارْ دانگ و از دو دانگ
از طَرَب گشته بُزانِ زن هزار
در شَرارِ شَهوتِ خَر بی‌قَرار
چه بُزان؟ کان شَهوتْ او را بُز گرفت
بُز گرفتن گیج را نَبْوَد شِگِفت
مَیْلِ شَهوتْ کَر کُند دل را و کور
تا نِمایَد خَر چو یوسُفْ نارْ نور
ای بَسا سَرمَستِ نار و نارجو
خویشتن را نورِ مُطْلَق دانَد او
جُز مگر بَنده‌یْ خدا یا جَذْبِ حَق
با رَهَش آرَد بِگَردانَد وَرق
تا بِدانَد کان خیالِ ناریه
در طَریقت نیست اِلّا عاریه
زشت‌ها را خوبْ بِنْمایَد شَرَه
نیست چون شَهْوت بَتَر ز آفتابِ رَهْ
صد هزاران نامِ خوش را کرد نَنگ
صد هزاران زیرَکان را کرد دَنْگ
چون خَری را یوسُفِ مصری نِمود
یوسُفی را چون نِمایَد آن جُهود؟
بر تو سَرگین را فُسونَش شَهْد کرد
شَهْد را خود چون کُند وَقتِ نَبَرد؟
شهوت از خوردن بُوَد کمَ کُن زِ خَور
یا نِکاحی کُن گُریزان شو زِ شَر
چون بِخورْدی می‌کَشَد سویِ حَرَم
دَخْل را خَرجی بِباید لاجَرَم
پَس نِکاح آمد چو لاحَوْلَ وَ لا
تا که دیوَت نَفْکَند اَنْدَر بَلا
چون حَریصِ خوردنی زَن خواه زود
وَرْنه آمد گُربه و دُنْبه رُبود
بارِ سنگی بر خَری که می‌جَهَد
زود بَر نِه پیش از آن کو بَر نَهَد
فِعْلِ آتش را نمی‌دانی تو بَرد
گِردِ آتش با چُنین دانش مَگَرد
عِلْمِ دیگ و آتش اَرْ نَبْوَد تورا
از شَرَر نه دیگ مانَد نه اَبا
آبْ حاضِر باید و فرهنگ نیز
تا پَزَد آب دیگْ سالِمْ در اَزیز
چون نَدانی دانشِ آهنگری
ریش و مو سوزد چو آنجا بُگْذَری
دَر فُرو بَست آن زن و خَر را کَشید
شادمانه لاجَرَم کَیْفَر چَشید
در میانِ خانه آوَرْدَش کَشان
خُفْت اَنْدَر زیرِ آن نَر خَر سِتان
هم بر آن کُرسی که دید او از کَنیز
تا رَسَد در کامِ خود آن قَحْبه نیز
پا بَر آوَرْد و خَر اَنْدَر وِیْ سُپوخت
آتشی از کیرِ خَر در وِیْ فُروخت
خَر مُؤدَّب گشته در خاتون فَشُرد
تا به خایه در زمانْ خاتون بِمُرد
بَر دَرید از زَخْمِ کیرِ خَر جِگَر
روده‌ها بِسْکُسته شُد از همدِگَر
دَم نَزَد در حال آن زن جان بِداد
کُرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فُتاد
صَحْنِ خانه پُر زِ خون شُد زن نِگون
مُرد او و بُرد جانْ رَیْبُ اَلْمَنون
مرگِ بَد با صد فَضیحَت ای پدر
تو شهیدی دیده‌یی از کیرِ خَر؟
تو عَذابُ الْخِزْی بِشْنو از نُبی
در چُنین نَنْگی نَکُن جان را فِدی
دان که این نَفْسِ بَهیمی نَر خَراست
زیرِ او بودن از آن نَنْگین‌تَراست
در رَهِ نَفْس اَرْ بمیری در مَنی
تو حقیقت دان که مِثْلِ او زنی
نَفْسِ ما را صورتِ خَر بِدْهَد او
زانک صورت‌ها کُند بر وَفْقِ خو
این بُوَد اِظْهارِ سِر در رَسْتخیز
اللهْ الَلهْ از تَنِ چون خَر گُریز
کافِران را بیم کرد ایزد زِ نار
کافِران گفتند نارْ اولی ز ِعار
گفت نی آن نارْ اَصلِ عارهاست
هَمچو این ناری که این زن را بِکاست
لُقمه اندازه نَخورْد از حِرْصِ خَود
در گِلو بِگْرفت لُقمه یْ مرگِ بَد
لُقمه اندازه خور ای مَرد حَریص
گَرچه باشد لُقمه حَلْوا و خَبیص
حَق تَعالی داد میزان را زبان
هین زِ قرآن سورهٔ رَحْمان بِخوان
هین زِ حِرْصِ خویش میزان را مَهِل
آز و حِرصْ آمد تو را خَصْمِ مُضِل
حِرْص جویَد کُل بَر آیَد او زِ کُل
حِرْص مَپْرَست ای فُجُلّ ابْنِ الْفُجُل
آن کَنیزک می‌شُد و می‌گفت آه
کردی ای خاتونْ تو اُسْتا را به راه
کارْ بی‌اُستاد خواهی ساختن؟
جاهِلانه جان بِخواهی باختن
ای زِ من دُزدیده عِلْمی ناتمام
نَنْگَت آمد که بِپُرسی حالِ دام؟
هم بِچیدی دانه مُرغ از خَرمَنَش
هم نَیُفتادی رَسَن در گَردَنَش
دانه کمتر خور مَکُن چندین رَفو
چون کُلوا خوانْدی بِخوان لا تُسْرِفوا
تا خوری دانه نَیُفتی تو به دام
این کُند عِلْم و قَناعَت وَالسَلام
نِعْمَت از دنیا خورَد عاقلْ نه غَم
جاهِلان مَحْروم مانْده در نَدَم
چون در اُفْتَد در گِلوشان حَبْلِ دام
دانه خوردن گشت بر جُمله حَرام
مُرغ اَنْدَر دامْ دانه کِی خورَد؟
دانه چون زَهْراست در دام اَرْ چَرَد
مُرغِ غافِل می‌خورَد دانه زِ دام
هَمچو اَنْدَر دامِ دنیا این عوام
باز مُرغانِ خَبیرِ هوشْمَند
کرده‌اند از دانه خود را خُشک‌بَند
کَنْدَرونِ دام دانه زَهرْباست
کور آن مُرغی که در فَخْ دانه خواست
صاحِبِ دامْ اَبْلَهان را سَر بُرید
وان ظَریفان را به مَجْلِس‌ها کَشید
که از آن‌ها گوشت می‌آید به کار
وَزْ ظَریفانْ بانگ و ناله یْ زیر و زار
پَس کَنیزک آمد از اِشْکافِ دَر
دید خاتون را بِمُرده زیرِ خر
گفت ای خاتونِ اَحْمَق این چه بود
گَر تورا اُستادْ خود نَقْشی نِمود؟
ظاهِرَش دیدی سِرَش از تو نَهان
اوسْتا ناگشته بُگْشادی دُکان؟
کیرْ دیدی هَمچو شَهْد و چون خَبیص
آن کَدو را چون ندیدی ای حَریص؟
یا چو مُسْتَغْرِق شُدی در عشقِ خَر
آن کَدو پنهان بِمانْدَت از نَظَر؟
ظاهِرِ صَنْعَت بِدیدی زاوسْتاد
اوسْتادی بَرگرفتی شادْ شاد؟
ای بَسا زَرّاقِ گولِ بی‌وقوف
از رَه مَردان ندیده غیرِ صوف
ای بَسا شوخان زِ اَنْدَک اِحْتِراف
از شَهان ناموخته جُز گفت و لاف
هر یکی در کَفْ عصا که موسی‌اَم
می‌دَمَد بر اَبْلَهان که عیسی‌اَم
آه از آن روزی که صِدْقِ صادقان
باز خواهد از تو سَنگِ اِمْتِحان
آخِر از اُستادْ باقی را بِپُرس
یا حَریصان جُمله کورانَنْد و خُرْس؟
جُمله جُستی باز مانْدی از همه
صَیْدِ گُرگانَند این اَبْلَه رَمه
صورتی بِشْینده گشتی تَرجُمان
بی‌خَبَر از گفتِ خود چون طوطیان
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل
طوطی‌یی در آیِنه می‌بیند او
عکسِ خود را پیشِ او آوَرْده رو
در پَس آیینه آن اُستا نَهان
حَرف می‌گوید اَدیبِ خوشْ‌زبان
طوطیَک پِنْداشته کین گفتِ پَست
گفتنِ طوطی‌ست کَنْدَر آیِنه‌ است
پَس زِ جِنْسِ خویش آموز سُخَن
بی‌خَبَر از مَکْرِ آن گُرگِ کُهَن
از پَسِ آیینه می‌آموزَدَش
وَرْنه ناموزَد جُز از جِنْسِ خودَش
گفت را آموخت زان مَردِ هنر
لیکْ از مَعنیّ و سِرَّش بی‌خَبَر
از بَشَر بِگْرفت مَنْطِق یک به یک
از بَشَر جُز این چه داند طوطیَک؟
هم‌چُنان در آینه‌یْ جسم وَلی
خویش را بیند مُریدِ مُمْتَلی
از پَسِ آیینه عقلِ کُلّ را
کِی بِبیند وَقتِ گفت و ماجَرا؟
او گُمان دارد که می‌گوید بَشَر
وان دِگَر سِرّ است و او زان بی‌خَبَر
حَرف آموزَد ولی سِرّ قدیم
او نَدانَد طوطی است او نی نَدیم
هم صَفیرِ مُرغ آموزَند خَلْق
کین سُخَن کارِ دَهان اُفتاد و حَلْق
لیکْ از مَعنیّ مُرغان بی‌خَبَر
جُز سُلَیمانِ قِرانی خوشْ‌نَظَر
حَرفِ درویشان بَسی آموختند
مِنْبَر و مَحْفِل بدان اَفْروختند
یا به جُز آن حَرفَشان روزی نبود
یا در آخِر رَحمَت آمد رَهْ نِمود
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۱ - صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی
آن یکی می‌دید خواب اَنْدَر چِله
در رَهی ماده سگی بُد حامله
ناگهان آوازِ سگْ‌بَچْگان شَنید
سگ‌ْبَچه اَنْدَر شِکَم بُد ناپَدید
بَس عَجَب آمد وِرا آن بانگ‌ها
سگْ‌بَچه اَنْدَر شِکَم چون زد نِدا؟
سگْ‌بَچه اَنْدَر شِکَم ناله کُنان
هیچ‌کس دیده‌ست این اَنْدَر جهان؟
چون بِجَست از واقِعه آمد به خویش
حیرتِ او دَمْ به دَمْ می‌گشت بیش
در چِله کَس نی که گردد عُقْده حل
جُز که دَرگاهِ خدا عَزَّ و جَلّ
گفت یا رب زین شِکال و گفت و گو
در چِله وا مانده‌ام از ذِکْرِ تو
پَرّ من بُگْشای تا پَرّان شَوَم
در حَدیقه‌یْ ذِکْر و سیبِسْتان شَوَم
آمَدَش آوازِ هاتِف در زمان
کان مِثالی دان زِ لافِ جاهِلان
کَزْ حِجاب و پَرده بیرون نامَده
چَشمْ بَسته بیهُده گویان شُده
بانگِ سگ اَنْدَر شِکَم باشد زیان
نه شکارْاَنْگیز و نه شب پاسْبان
گُرگْ نادیده که مَنْعِ او بُوَد
دُزدْ نادیده که دَفْعِ او شود
از حَریصی وَزْ هوای سَروَری
در نَظَر کُنْد و به لافیدن جَری
از هَوایِ مُشتریّ و گرم‌دار
بی‌بَصیرت پا نَهاده در فُشار
ماهْ نادیده نِشان‌ها می‌دَهَد
روستایی را بِدان کَژْ می‌نَهَد
از برایِ مُشتری در وَصْفِ ماه
صد نِشان نادیده گوید بَهْرِ جاه
مُشتری کو سود دارد خود یکی‌ست
لیکْ ایشان را دَرو رَیْب و شَکی‌ست
از هوایِ مُشتریّ بی‌شُکوه
مُشتری را باد دادَند این گُروه
مُشتریّ ماست اللهُ اشْتَری
از غَمِ هر مُشتری هین بَرتَر آ
مُشتری‌یی جو که جویانِ تواست
عالِمِ آغاز و پایانِ تواست
هین مَکَش هر مُشتری را تو به دست
عشقْ‌بازی با دو معشوقه بد است
زو نیابی سود و مایه گَر خَرَد
نَبْوَدَش خود قیمتِ عقل و خِرد
نیست او را خود بَهایِ نیمْ نَعْل
تو بَرو عرضه کُنی یاقوت و لَعْل؟
حِرصْ کورَت کرد و مَحْرومَت کُنَد
دیوْ هَمچون خویش مَرجومَت کُند
هم‌چُنانک اَصْحابِ فیل و قَوْمِ لوط
کَردَشان مَرجومْ چون خود آن سَخوط
مشتری را صابِران در یافتند
چون سویِ هر مُشتری نَشْتافتند
آن کِه گردانید رو زان مُشتری
بَخْت و اِقْبال و بَقا شُد زو بَری
مانْد حَسرت بر حَریصانْ تا اَبَد
هَمچو حالِ اَهْلِ ضَروان در حَسَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید
بود مَردی صالِحی رَبّانی‌یی
عقلِ کامل داشت و پایان دانی‌یی
در دِه ضَروان به نزدیکِ یَمَن
شُهره اَنْدَر صَدْقه و خُلْقِ حَسَن
کعبهٔ دَرویش بودی کویِ او
آمَدَندی مُسْتَمَندانْ سویِ او
هم زِ خوشه عُشر دادی بی‌ریا
هم زِ گندمْ چون شُدی از کَهْ جُدا
آرْد گشتی عُشر دادی هم ازان
نان شُدی عُشرِ دِگَر دادی زِ نان
عُشرِ هر دَخْلی فُرو نَگْذاشتی
چارْباره دادی زانچه کاشتی
بَسْ وصیَّت‌ها بِگُفتی هر زمان
جمعِ فرزندانِ خود را آن جوان
اللهْ اللهْ قِسْمِ مِسْکین بَعدِ من
وا مگیریدش زِ حِرْصِ خویشتن
تا بِمانَد بر شما کِشت و ثِمار
در پَناهِ طاعَتِ حَقْ پایدار
دَخْل‌ها و میوه‌ها جُمله زِ غَیْب
حَقْ فرستاده‌ست بی‌تَخْمین و رَیْب
در مَحَلّ دَخْل اگر خَرجی کُنی
دَرگَهِ سود است سودی بر زنی
تُرک اَغْلَب دَخْل را در کِشتزار
بازْ کارَد که وِی است اَصْلِ ثِمار
بیش تَر کارَد خورَد زان اندکی
که ندارد در بِروییدن شَکی
زان بِیَفشانَد به کِشتن تُرْک دست
کان غَلَه‌ش هم زان زَمینْ حاصِل شُده‌ست
کَفْشگَر هم آنچه اَفْزایَد زِ نان
می‌خَرَد چرم و اَدیم و سَختیان
که اصولِ دَخْلَم این‌ها بوده‌اند
هم از این‌ها می‌گُشایَد رِزْقْ بَند
دَخل از آن جا آمده سْتَش لاجَرَم
هم در آن جا می‌کنَد داد و کَرَم
این زمین و سَختیان پَرده‌ست و بَس
اَصْلِ روزی از خدا دانْ هر نَفَس
چون بِکاری در زمینِ اَصلْ کار
تا بِرویَد هر یکی را صد هزار
گیرم اکنون تُخْم را گر کاشتی
در زمینی که سَبَب پِنْداشتی
چون دو سه سال آن نَرویَد چون کُنی؟
جُز که در لابِه وْ دُعا کَفْ دَر زَنی
دست بر سَر می‌زنی پیشِ اِله
دست و سَر بر دادنِ رِزْقَش گواه
تا بِدانی اَصْلِ اَصْلِ رِزْق اوست
تا هَمو را جویَد آن کِه رِزْق‌جوست
رِزْق از وِیْ جو مَجو از زَیْد و عَمْر
مَستی از وِیْ جو مَجو از بَنگ و خَمْر
توانگری زو خو نه از گنج و مال
نُصرت از وِیْ خواه نه از عَمّ و خال
عاقِبَت زین‌ها بِخواهی ماندن
هین کِه را خواهی در آن دَمْ خواندن؟
این دَمْ او را خوان و باقی را بِمان
تا تو باشی وارِثِ مُلْکِ جهان
چون یَفِرُّ الْمَرْءُ آید مِنْ اَخیه
یَهْرُبُ الْمَوْلودُ یَومًا مِنْ اَبیه
زان شود هر دوستْ آن ساعت عَدو
که بُتِ تو بود و از رَهْ مانعْ او
رویْ از نَقّاشِ رو می‌تافتی
چون زِ نَقْشی اُنْسِ دلْ می‌یافتی
این دَم اَرْ یارانْت با تو ضِد شوند
وَزْ تو بَرگردند و در خَصْمی رَوَند
هین بگو نَکْ روزِ من پیروز شُد
آنچه فردا خواست شُد امروز شُد
ضِدّ من گشتند اَهْلِ این سَرا
تا قیامَت عین شُد پیشین مرا
پیش ازان که روزگارِ خود بَرَم
عُمر با ایشان به پایان آوَرَم
کالهٔ معیوب بِخْریده بُدَم
شُکر کَزْ عیبَش بِگَهْ واقِف شُدم
پیش از آن کَزْ دستْ سَرمایه شُدی
عاقِبَت مَعْیوبْ بیرون آمدی
مالْ رفته عُمرْ رفته ای نَسیب
ماه و جان داده پِی کاله‌یْ مَعیب
رَخْت دادم زَرّ قَلْبی بِسْتَدَم
شادْ شادان سویِ خانه می‌شُدَم
شُکْر کین زَرْ قَلْب پیدا شُد کُنون
پیش ازان که عُمْر بُگْذشتی فُزون
قَلْب مانْدی تا اَبَد در گَردَنَم
حَیْف بودی عُمرْ ضایع کردَنَم
چون بِگَهْ‌تَر قَلْبیِ او رو نِمود
پایِ خود زو وا کَشَم من زودْ زود
یارِ تو چون دُشمنی پیدا کُند
گَرّ حِقْد و رَشکِ او بیرون زَنَد
تو ازان اِعْراضِ او اَفْغان مَکُن
خویشتن را اَبْلَه و نادان مَکُن
بلکه شُکرِ حَق کُن و نانْ بَخش کُن
که نگشتی در جَوالِ او کُهُن
از جَوالَش زود بیرون آمدی
تا بِجویی یارِ صِدْقِ سَرمَدی
نازنین یاری که بَعد از مرگِ تو
رِشتهٔ یاریّ او گردد سه تو
آن مگر سُلطان بُوَد شاهِ رَفیع
یا بُوَد مَقْبولِ سُلطان و شَفیع
رَستی از قَلّاب و سالوس و دَغَل
غُرّ او دیدی عِیان پیش از اَجَل
این جَفایِ خَلْقْ با تو در جهان
گَر بِدانی گنجِ زَر آمد نَهان
خَلْق را با تو چُنین بَدخو کُنند
تا تورا ناچار رو آن سو کُنند
این یَقین دان که در آخِر جُمله‌شان
خَصْم گردند و عَدوّ و سَرکَشان
تو بِمانی با فَغان اَنْدَر لَحَد
لا تَذَرْنی فَرْد خواهان از اَحَد
ای جَفایَت بِهْ زِ عَهْدِ وافیان
هم زِ دادِ توست شَهْدِ وافیان
بِشْنو از عقلِ خود ای اَنْباردار
گندمِ خود را به اَرْضُ اللهْ سِپار
تا شود ایمِن زِ دُزد و از شُپُش
دیو را با دیوْچه زوتَر بِکُش
کو هَمی تَرسانَدَت هر دَمْ زِ فقر
هَمچو کَبکَش صَیْد کُن ای نَرّه صَقْر
بازِ سُلطانِ عزیزِ کامیار
نَنگ باشد که کُند کَبکَش شِکار
بَسْ وَصیَّت کرد و تُخْمِ وَعْظ کاشت
چون زمینْشان شوره بُد سودی نداشت
گَرچه ناصِح را بُوَد صد داعیه
پَند را اُذْنی بِبایَد واعیه
تو به صد تَلْطیفْ پَندش می‌دَهی
او زِ پَندَت می‌کُند پَهْلو تَهی
یک کَسِ نامُسْتَمِع زِ اسْتیز و رَد
صد کَسِ گوینده را عاجِز کُند
زَ انْبیا ناصِح‌تَر و خوشْ لَهجه‌تَر
کی بُوَد؟ کِه گْرِفْت دَمْشان در حَجَر
زانچه کوه و سَنگ درکار آمدند
می‌نَشُد بَدبَخت را بُگْشاده بَند
آن چُنان دل‌ها که بُدْشان ما و من
نَعْتَشان شُد بَلْ اَشَدُّ قَسْوَةً
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
چارهٔ آن دلْ عَطایِ مُبْدِلی‌ست
دادِ او را قابلیَّت شَرط نیست
بلکه شَرطِ قابلیَّت دادِ اوست
داد لُبّ و قابلیَّت هست پوست
این که موسی را عصا ثُعبان شود
هَمچو خورشیدی کَفَش رَخشان شود
صد هزاران مُعْجِزاتِ اَنْبیا
کان نگُنجَد در ضَمیر و عقلِ ما
نیست از اَسْباب تَصْریفِ خداست
نیست‌ها را قابلیَّت از کجاست؟
قابلی گَر شَرطِ فِعْلِ حَق بُدی
هیچ مَعْدومی به هستی ناآمَدی
سُنَّتی بِنْهاد و اَسْباب و طُرُق
طالبان را زیرِ این اَزْرَقْ تُتُق
بیش‌تَر اَحْوالْ بر سُنَّت رَوَد
گاه قُدرتْ خارِقِ سُنَّت شود
سُنَّت و عادت نَهاده با مَزه
باز کرده خَرْقِ عادتْ مُعجزه
بی‌سَبَب گَر عِزّ به ما موصول نیست
قُدرت از عَزْلِ سَبَب مَعْزول نیست
ای گرفتارِ سَبَب بیرون مَپَر
لیکْ عَزْلِ آن مُسَبّب ظَنْ مَبَر
هر چه خواهد آن مُسَبّب آوَرَد
قُدرتِ مُطْلَقْ سَبَب‌ها بَر دَرَد
لیکْ اَغْلَب بر سَبَب رانَد نَفاذ
تا بِدانَد طالبی جُستن مُراد
چون سَبَب نَبْوَد چه رَهْ جویَد مُرید؟
پَس سَبَب در راه می‌باید بِدید
این سَبَب‌ها بر نَظَرها پَرده‌هاست
که نه هر دیدارِ صُنعَش را سِزاست
دیده‌‌یی باید سَبَب سوراخ کُن
تا حُجُب را بَر کَنَد از بیخ و بُن
تا مُسَبِب بیند اَنْدَر لامَکان
هَرزِه دانَد جَهْد و اِکْساب و دُکان
از مُسَبّب می‌رَسَد هر خیر و شَر
نیست اَسْباب و وَسایِط ای پدر
جُز خیالی مُنْعَقِد بر شاه‌راه
تا بِمانَد دورِغَفْلَت چند گاه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیه‌السلام کی جبرئیل علیه‌السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر
چونک صانِع خواست ایجادِ بَشَر
از برایِ اِبْتِلایِ خیر و شَر
جِبْرَئیلِ صِدْق را فَرمود رو
مُشتِ خاکیْ از زمینْ بِستان گِرو
او میانْ بَست و بِیامَد تا زمین
تا گُزارَد اَمْرِ رَبُّ‌اَلْعالَمین
دستْ سویِ خاک بُرد آن مُؤْتَمِر
خاکْ خود را دَرکَشید و شُد حَذِر
پَس زبان بُگْشاد خاک و لابه کرد
کَزْ برایِ حُرمَتِ خَلّاقِ فَرد
تَرکِ من گو و بُرو جانَم بِبَخش
رو بِتاب از منْ عِنانِ خِنْگِ رَخْش
در کَشاکَش‌هایِ تَکلیف و خَطَر
بَهْرِ اللهْ هِلْ مرا اَنْدَر مَبَر
بَهْرِ آن لُطفی که حَقَّت بَر گُزید
کرد بر تو عِلْمِ لَوْح کُلّ پَدید
تا مَلایک را مُعلّم آمدی
دایِما با حَقْ مُکَلِم آمدی
که سَفیرِ اَنْبیا خواهی بُدَن
تو حَیاتِ جانِ وَحْیی نی بَدَن
بر سِرافیلَت فَضیلَت بود ازان
کو حَیاتِ تَن بُوَد تو آنِ جان
بانگِ صورَش نَشاتِ تنها بُوَد
نَفْخِ تو نَشْوِ دلِ یکتا بُوَد
جان جانِ تَنْ حَیاتِ دل بُوَد
پَس زِ دادَش دادِ تو فاضِل بُوَد
باز میکائیلْ رِزْقِ تَن دَهَد
سَعیِ تو رِزْقِ دلِ روشن دَهَد
او بِدادِ کَیْلْ پُر کرده‌ست ذَیْل
دادِ رِزْقِ تو نمی‌گُنجَد به کَیْل
هم زِ عزرائیلِ با قَهْر و عَطَب
تو بِهی چون سَبْقِ رَحمَت بر غَضَب
حامِلِ عَرشْ این چهارند و تو شاه
بهترینِ هر چهاری زِ انْتِباه
روزِ مَحْشَر هشت بینی حامِلانْش
هم تو باشی اَفْضَلِ هشت آن زمانْش
هم‌چُنین بَرمی‌شِمُرد و می‌گِریست
بویْ می‌بُرد او کَزین مَقْصود چیست
مَعْدَنِ شَرم و حیا بُد جِبْرَئیل
بَست آن سوگندها بر وِیْ سَبیل
بَس که لابِه کردش و سوگند داد
بازگشت و گفت یا رَبَّ اَلْعِباد
که نبودم من به کارَت سَرسَری
لیکْ زانچه رَفت تو داناتَری
گفت نامی که زِ هَوْلَش ای بَصیر
هفت گَردون باز مانَد از مَسیر
شَرمَم آمد گشتم از نامَت خَجِل
وَرْنه آسان است نَقْلِ مُشتِ گِل
که تو زوری داده‌یی اَمْلاک را
که بِدَرّانَند این اَفْلاک را
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۵ - فرستادن میکائیل را علیه‌السلام به قبض حفنه‌ای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیه‌السلام
گفت میکائیل را تو رو به زیر
مُشتِ خاکی دَر رُبا از وِیْ چو شیر
چون که میکائیل شُد تا خاکْدان
دست کرد او تا که بِرْبایَد از آن
خاکْ لَرزید و دَرآمَد در گُریز
گشت او لابِه‌کُنان و اشک‌ریز
سینه سوزانْ لابِه کرد و اِجْتِهاد
با سِرِشکِ پُر زِ خونْ سوگند داد
که به یَزدانِ لَطیفِ بی‌نَدید
که بِکَردَت حامِلِ عَرشِ مَجید
کَیْلِ اَرْزاقِ جهان را مُشرفی
تشنگانِ فَضْل را تو مُغْرِفی
زان که میکائیل از کَیْلْ اِشْتِقاق
دارد و کَیّال شُد در اِرْتِزاق
که امانَم دِهْ مرا آزاد کُن
بین که خون‌آلود می‌گویم سُخُن
مَعْدنِ رَحْمِ اِله آمد مَلَک
گفت چون ریزم بر آن ریشْ این نَمَک؟
هم‌چُنان که مَعْدنِ قَهْراست دیو
که بَرآوَرْد از بَنی آدم غَریو
سَبْقِ رَحْمَت بر غَضَب هست ای فَتا
لُطفْ غالِب بود در وَصْفِ خدا
بَندگان دارند لابُد خویِ او
مَشک‌هاشان پُر زِ آبِ جویِ او
آن رَسولِ حَقْ قَلاوزِ سُلوک
گفت اَلنّاسُ عَلی دینِ اَلْمُلوک
رفت میکائیل سویِ رَبّ دین
خالی از مَقْصودْ دست و آستین
گفت ای دانایِ سِرّ و شاهِ فَرد
خاکَم از زاریّ و گریه بَسته کرد
آبِ دیده پیشِ تو با قَدْر بود
من نَتانِسْتَم که آرَم ناشُنود
آه و زاری پیشِ تو بَسْ قَدر داشت
من نتانستم حقوق آن گذاشت
پیشِ تو بَس قَدر دارد چَشمِ تَر
من چگونه گَشتَمی اِسْتیزه‌گَر؟
دعوتِ زاری‌ست روزی پنج بار
بَنده را که در نماز آ و بِزار
نَعْرهٔ مؤذن که حَیّا عَلْ فَلاح
وان فَلاحْ این زاری است و اِقْتِراح
آن کِه خواهی کَزْ غَمَش خسته کُنی
راهِ زاری بر دِلَش بَسته کُنی
تا فُرو آید بَلا بی‌دافِعی
چون نباشد از تَضَرُّع شافِعی
وان کِه خواهی کَزْ بَلایَش وا خَری
جان او را در تَضَرُّع آوَری
گفته‌یی اَنْدَر نُبی کان اُمَّتان
که بَرایشان آمد آن قَهْرِ گِران
چون تَضَرُّع می‌نکردند آن نَفَس
تا بَلا زیشان بِگَشتی بازْ پَس؟
لیکْ دل‌هاشان چون قاسی گشته بود
آن گُنَه هاشان عبادت می‌نِمود
تا نَدانَد خویش را مُجْرِمْ عَنید
آب از چَشمَش کجا داند دَوید؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۶ - قصهٔ قوم یونس علیه‌السلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پر تضرع طبع را نگرداند
قومِ یونُس را چو پیدا شُد بَلا
ابرِ پُر آتشْ جُدا شُد از سَما
بَرق می‌اَنْداخت می‌سوزید سنگ
ابرْ می‌غُرّید رُخ می‌ریخت رَنگ
جُملگان بر بام‌ها بودند شب
که پَدید آمد زِ بالا آن کُرَب
جُملگان از بام‌ها زیر آمدند
سَر بِرِهنه جانِبِ صَحرا شُدند
مادرانْ بَچْگان بُرون اَنْداختند
تا همه ناله وْ نَفیر اَفْراختند
از نمازِ شام تا وَقتِ سَحَر
خاک می‌کردند بر سَر آن نَفَر
جُملگی آوازها بِگْرفته شُد
رَحْم آمد بر سَرِ آن قَوْمِ لُد
بَعدِ نومیدیّ و آهِ ناشِکِفت
اندک‌اندک ابر وا گشتن گرفت
قِصّهٔ یونُس درازاست و عَریض
وَقتِ خاک است و حَدیثِ مُسْتَفیض
چون تَضَرُّع را بَرِ حَقْ قَدْرهاست
وان بَها کان جاست زاری را کجاست؟
هین امید اکنون میان را چُست بَند
خیز ای گِریَنده و دایم بِخَند
که بَرابَر می‌نَهَد شاهِ مَجید
اشک را در فَضْلْ با خونِ شهید
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۷ - فرستادن اسرافیل را علیه‌السلام به خاک کی حفنه‌ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه‌السلام
گفت اسرافیل را یَزدانِ ما
که بُرو زان خاکْ پُر کُن کَف بیا
آمد اسرافیل هم سویِ زمین
باز آغازید خاکِسْتانْ حَنین
کای فرشته‌یْ صور و ای بَحْرِ حَیات
که زِ دَم‌هایِ تو جان یابَد مَوات
در دَمی از صور یک بانگِ عظیم
پُر شود مَحْشَر خَلایقْ از رَمیم
در دَمی در صور گویی اَلصَّلا
بَرجَهید ای کُشتگان کربَلا
ای هَلاکَت دیدگان از تیغِ مرگ
بَرزَنید از خاکْ سَر چون شاخ و برگ
رَحمَتِ تو وآن دَمِ گیرایِ تو
پُر شود این عالَم از اِحْیایِ تو
تو فرشته‌یْ رَحمَتی رَحمَت نِما
حامِلِ عَرشیّ و قبله یْ دادها
عَرشْ مَعْدن گاهِ داد و مَعْدِلَت
چارْ جو در زیرِ او پُر مَغْفِرَت
جویِ شیر و جویِ شَهْدِ جاودان
جوی خَمْر و دَجلهٔ آبِ رَوان
پَس زِ عَرش اَنْدَر بِهِشْتِستان رَوَد
در جهان هم چیزکی ظاهِر شود
گَرچه آلوده‌ست اینجا آن چهار
از چه؟ از زَهْرِ فَنا و ناگُوار
جُرعه‌یی بر خاکِ تیره ریختند
زان چهار و فِتْنه‌یی اَنْگیختند
تا بجویَند اَصْلِ آن را این خَسان
خود بَرین قانِع شُدند این ناکَسان
شیرْ داد و پَروَرش اَطْفال را
چَشمه کرده سینهٔ هر زال را
خَمرْ دَفْعِ غُصّه و اندیشه را
چَشمه کرده از عِنَب در اِجْتِرا
اَنْگَبینْ دارویِ تَنْ رَنْجور را
چَشمه کرده باطِنِ زنبور را
آب دادی عامْ اَصْل و فَرع را
از برایِ طُهْر و بَهْرِ کَرْع را
تا ازین‌ها پِی بَری سویِ اصول
تو بَرین قانِع شُدی ای بواَلْفُضول
بِشنو اکنون ماجَرایِ خاک را
که چه می‌گوید فُسونْ مِحْراک را
پیشِ اِسْرافیل‌گشته او عَبوس
می‌کُند صد گونه شَکل و چاپْلوس
که به حَقّ ذاتِ پاکِ ذوالْجَلال
که مَدار این قَهْر را بر من حَلال
من ازین تَقْلیب بویی می‌بَرَم
بَدگُمانی می‌دَوَد اَنْدَر سَرَم
تو فرشته‌یْ رَحمَتی رَحمَت نِما
زان که مُرغی را نَیازارَد هُما
ای شِفا و رَحمَتِ اَصْحابِ دَرد
تو همان کُن کان دو نیکوکار کرد
زود اسرافیل باز آمد به شاه
گفت عُذر و ماجَرا نَزْدِ اِله
کَزْ برون فَرمان بِدادی که بِگیر
عکسِ آن اِلْهام دادی در ضَمیر
اَمْر کردی در گرفتن سویِ گوش
نَهی کردی از قَساوَت سویِ هوش
سَبْقِ رَحمَت گشت غالِب بر غَضَب
ای بَدیعْ اَفْعال و نیکوکارْ رَبّ
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۸ - فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه‌السلام ببر گرفتن حفنه‌ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله‌السلام و الصلوة
گفت یَزدان زود عِزْرائیل را
که بِبین آن خاکِ پُر تَخْییل را
آن ضَعیفِ زالِ ظالِم را بیاب
مُشتِ خاکی هین بیاوَر با شتاب
رفت عِزْرائیل سَرهنگِ قَضا
سویِ کُرِّه یْ خاکْ بَهْرِ اِقْتِضا
خاکْ بر قانونْ نَفیر آغاز کرد
داد سوگندَش بَسی سوگند خَورْد
کِی غُلامِ خاص و ای حَمّالِ عَرش
ای مَطاعُ الْاَمْر اَنْدَر عَرش و فَرش
رو به حَقِّ رَحمَتِ رَحْمانِ فَرد
رو به حَقِ آن کِه با تو لُطف کرد
حَقّ شاهی که جِز او مَعْبود نیست
پیشِ او زاریِّ کَسْ مَردود نیست
گفت نَتْوانَم بدین اَفْسونْ که من
رو بِتابَم ز آمِرِ سِرّ و عَلَن
گفت آخِر اَمْر فرمود او به حِلْم
هر دو اَمْرند آن بگیر از راهِ عِلْم
گفت آن تاویل باشد یا قیاس؟
در صَریحِ اَمرْ کَم جو اِلْتِباس
فِکرِ خود را گَر کُنی تَاویل بِهْ
که کُنی تَاویلِ این نامُشْتَبِه
دل هَمی‌سوزد مرا بر لابِه‌اَت
سینه‌ام پُر خون شُد از شورآبه‌اَت
نیستم بی‌رَحْم بَلْ زان هر سه پاک
رَحْم بیشَسْتَم زِ دَردِ دَردناک
گَر طَپانچه می‌زَنَم من بر یَتیم
وَرْ دَهَد حَلْوا به دَستَش آن حَلیم
این طَپانچه خوش تَر از حَلْوایِ او
وَرْ شود غِرّه به حَلوا وایِ او
بر نَفیرِ تو جِگَر می‌سوزَدَم
لیکْ حَقْ لُطفی هَمی‌آموزَدَم
لُطفْ مَخْفی در میانِ قَهْرها
در حَدَث پنهانْ عَقیقِ بی‌بَها
قَهْرِ حَق بهتر زِ صد حِلْمِ من است
مَنع کردن جانْ زِ حَقْ جان کَندن است
بَتّرین قَهْرَش بِهْ از حِلْمِ دو کَوْن
نِعْمَ رَبُّ‌الْعالَمین و نِعْمَ عَوْن
لُطف‌هایِ مُضْمَر اَنْدَر قَهْرِ او
جانْ سِپُردن جانْ فَزایَد بَهْرِ او
هین رَها کُن بَدگُمانیّ و ضَلال
سَر قَدَم کُن چون که فَرمودَت تَعال
آن تَعالِ او تَعالی‌ها دَهَد
مَستی و جُفت و نِهالی‌ها دَهَد
باری آن اَمرِ سَنی را هیچْ هیچ
من نَیارم کرد وَهْن و پیچْ پیچ
این همه بِشْنید آن خاکِ نَژَند
زان گُمانِ بَد بُدَش در گوشْ بَند
باز از نوعِ دِگَر آن خاکِ پَست
لابِه و سَجده هَمی‌کرد او چو مَست
گفت نَه بَرخیز نَبْوَد زین زیان
من سَر و جان می‌نَهَم رَهْن و ضَمان
لابِه مَنْدیش و مَکُن لابِه دِگَر
جُز بِدان شاهِ رَحیمِ دادگَر
بَنده فَرمانَم نَیارَم تَرک کرد
اَمرِ او کَزْ بَحْر اَنْگیزید گَرد
جُز از آن خَلّاقِ گوش و چَشم و سَر
نَشْنَوَم از جانِ خود هم خیر و شَر
گوشِ من از گفتِ غیرِ او کَراست
او مرا از جانِ شیرینْ جانْ‌تَراست
جانْ ازاو آمد نَیامَد او زِ جان
صدهزاران جان دَهَم او رایِگان
جان کِه باشد کِشْ گُزینَم بر کَریم؟
کَیْک چِه بْوَد که بِسوزم زو گِلیم؟
مَن نَدانَم خیرْ اِلا خیرِ او
صُمُّ و بُکْمُ و عُمْیْ من از غیرِ او
گوشِ من کَرَّست از زاری‌کُنان
که مَنَم در کَفِّ او هَمچون سِنان
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۹ - بیان آنک مخلوقی کر ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم‌چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته‌ام و از مخلوق سخن نشنیده‌ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می‌گویم و ازیشان می‌شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی‌بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنی
اَحْمقانه از سِنان رَحْمَت مَجو
زان شَهی جو کان بُوَد در دستِ او
باسِنان و تیغْ لابِه چون کُنی؟
کو اسیر آمد به دستِ آن سَنی
او به صَنْعَت آزَر است و من صَنَم
آلَتی کو سازَدَم من آن شَوَم
گَر مَرا ساغَر کُند ساغر شَوَم
وَرْ مرا خَنْجَر کُند خَنْجَر شَوَم
گر مَرا چَشمه کُند آبی دَهَم
وَرْ مرا آتش کُند تابی دَهم
گَر مرا باران کُنَد خَرمَن دَهَم
وَرْ مرا ناوَک کُند در تَنْ جَهَم
گَر مرا ماری کُند زَهر اَفْکَنم
وَرْ مرا یاری کُند خِدمَت کُنم
من چو کِلْکَم در میانِ اِصْبَعَیْن
نیستم در صَفِ طاعَت بَیْن بَیْن
خاک را مشغول کرد او در سُخَن
یک کَفی بِرْبود از آن خاکِ کُهَن
ساحِرانه دَر رُبود از خاکْدان
خاکْ مشغولِ سُخَن چون بی‌خودان
بُرد تا حَقْ تُربَتِ بی‌رای را
تا به مَکْتَب آن گُریزانْ پای را
گفت یَزدان که به عِلْمِ روشَنَم
که ترا جَلّادِ این خَلْقان کُنم
گفت یا رَب دُشمَنَم گیرند خَلق
چون فَشارم خَلْق را در مرگْ حَلْق
تو رَوا داری خداوندِ سَنی
که مرا مَبْغوض و دشمن‌رو کُنی؟
گفت اَسْبابی پَدید آرَم عِیان
از تَب و قولِنْج و سَرسام و سِنان
که بِگَردانَم نَظَرشان را زِ تو
در مَرض‌ها و سَبَبَ‌هایِ سه تو
گفت یا رب بَندگان هستند نیز
که سَبَب‌ها را بِدَرَّند ای عزیز
چَشمَشان باشد گُذاره از سَبَب
دَر گُذشته از حُجُب از فَضْلِ رَب
سُرمهٔ توحید از کَحّالِ حال
یافته رَسته زِ عِلَّت وِ اِعْتِلال
نَنْگَرَند اَنْدَر تَب و قولِنْج و سِل
راه نَدْهَند این سَبَب‌ها را به دل
زانک هر یک زین مَرَض‌ها را دَواست
چون دَوا نَپْذیرَد آن فِعْلِ قضاست
هَر مَرَض دارد دَوا می‌دان یَقین
چون دَوای رنجِ سَرما پوسْتین
چون خدا خواهد که مَردی بِفْسُرَد
سَردی از صد پوستین هم بُگْذَرَد
در وجودش لَرزه‌یی بِنْهَد که آن
نه به جامه بِه شود نَزْ آشیان
چون قَضا آیَد طَبیبْ اَبْلَه شود
وان دَوا در نَفْعْ هم گُمرَه شود
کِی شَود مَحْجوبْ اِدْراکِ بَصیر
زین سَبَب‌هایِ حِجابِ گول‌گیر؟
اَصْل بیند دیده چون اَکْمَل بُوَد
فَرع بیند چون که مَردْ اَحْوَل بُوَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی‌تری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون
گفت یَزدان آن کِه باشد اَصْلْ دان
پَس تورا کِی بینَد او اَنْدَر میان؟
گَرچه خویش را عامه پنهان کرده‌ یی
پیشِ روشَن‌دیدگان هم پَرده‌یی
وان کِه ایشان را شِکَر باشد اَجَل
چون نَظَرْشان مَست باشد در دِوَل؟
تَلْخ نَبْوَد پیشِ ایشان مرگِ تَن
چون رَوَند از چاه و زندان در چَمَن
وا رَهیدند از جهانِ پیچ‌ْپیچ
کَس نَگِریَد بر فَواتِ هیچْ هیچ
بُرجِ زندان را شِکَست ارکانی‌یی
هیچ ازو رَنْجَد دلِ زندانی یی؟
کی دَریغ این سنگِ مَرمَر را شِکَست
تا رَوان و جانِ ما از حَبْسْ رَست
آن رُخام خوب و آن سنگِ شَریف
بُرجِ زندان را بَهی بود و اَلیف
چون شِکَسْتَش تا که زندانی بِرَست؟
دستِ او در جُرمِ این باید شِکَست
هیچ زندانی نگوید این فُشار
جُز کسی کَزْ حَبْس آرَنْدَش به دار
تَلْخ کی باشد کسی را کِشْ بَرَند
از میانِ زَهْرِ مارانْ سویِ قَند؟
جانْ مُجَرَّد گشته از غوغایِ تَن
می‌پَرَد با پَرّ دلْ بی‌پایِ تَن
هَمچو زندانیِّ چَهْ کَنْدَرشَبان
خُسبَد و بینَد به خوابْ او گُلْسِتان
گوید ای یَزدان مرا در تَن مَبَر
تا دَرین گُلْشَن کُنم من کَرّ و فَرّ
گویَدَش یَزدان دُعا شُد مُسْتَجاب
وا مَرو وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
این چُنین خوابی بِبین چون خوش بُوَد؟
مرگْ نادیده به جَنَّت در رَوَد
هیچ او حَسرَت خورَد بر اِنْتِباه
بر تَنِ با سِلْسِله در قَعْرِ چاه؟
مُؤمنی آخِر دَر آ در صَفِّ رَزم
که تو را بر آسْمان بوده‌ست بَزْم
بر امیدِ راهِ بالا کُن قیام
هَمچو شمعی پیشِ مِحْراب ای غُلام
اشک می‌بار و هَمی‌سوز از طَلَب
هَمچو شمعِ سَر بُریده جُمله شب
لَب فُرو بَند از طَعام و از شراب
سویِ خوانِ آسمانی کُن شِتاب
دَم به دَم بر آسْمان می‌دار اُمید
در هوایِ آسْمانْ رَقْصان چو بید
دَم به دَم از آسْمان می‌آیَدَت
آب و آتش رِزْقْ می‌اَفْزایَدَت
گَر تورا آن جا بَرَد نَبْوَد عَجَب
مَنْگَر اَنْدَر عَجْز و بِنْگَر در طَلَب
کین طَلَب در تو گِروگانِ خداست
زان که هر طالِب به مَطْلوبی سِزاست
جَهد کُن تا این طلَب اَفْزون شود
تا دِلَت زین چاهِ تَنْ بیرون شود
خلق گوید مُرد مِسْکینِ آن فُلان
تو بگویی زنده‌اَم ای غافِلان
گَر تَنِ مَن هَمچو تَن‌ها خُفته است
هشت جَنَّت دَر دِلَم بِشْکُفته است
جانْ چو خُفته در گُل و نسرین بُوَد
چه غَم است اَرْ تَنْ در آن سَرگین بُوَد
جانِ خُفته چه خَبَر دارد زِ تَن؟
کو به گُلْشَن خُفت یا در گولْخَن؟
می‌زَنَد جانْ در جهانِ آبْگون
نَعْره یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمون
گَر نخواهد زیستْ جانْ بی این بَدَن
پَس فَلَک ایوانِ کی خواهد بُدَن؟
گَر نخواهد بی‌بَدَن جانِ تو زیست
فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ روزیِّ کیست؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۱ - در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین
وارَهی زین روزیِ ریزه‌یْ کَثیف
دَرفُتی در لوت و در قُوتِ شَریف
گَر هزاران رَطْلْ لوتَش می‌خوری
می‌رَوی پاک و سَبُکْ هَمچون پَری
که نه حَبْسِ باد و قولِنْجَت کُند
چارْمیخِ مَعْده آهَنْجَت کُند
گَر خوری کَم گُرسَنه مانی چو زاغ
وَرْ خوری پُر گیرد آروغَت دِماغ
کَم خوری خویِ بَد و خُشکیّ و دِق
پُر خوری شُد تُخْمه را تَنْ مُسْتَحِق
از طَعامُ الله و قوتِ خوش‌ْگُوار
بر چُنان دریا چو کَشتی شو سَوار
باش در روزه شَکیبا و مُصِر
دَم به دَم قوتِ خدا را مُنْتَظِر
کان خدایِ خوبْ‌کارِ بُردبار
هَدیه‌ها را می‌دَهَد در اِنْتِظار
اِنْتِظارِ نان ندارد مَردِ سیر
که سَبُک آید وَظیفه یا که دیر
بی‌نَوا هر دَمْ هَمی گوید که کو؟
در مَجاعَت مُنْتَظِر در جُست و جو
چون نباشی مُنْتَظِر نایَد به تو
آن نَواله یْ دولتِ هفتادْ تو
ای پِدَر اَلْاِنتِظارْ اَلْاِنْتِظار
از برایِ خوانِ بالا مَردْوار
هر گُرسنه عاقِبَت قوتی بِیافت
آفتابِ دولتی بر وِیْ بِتافت
ضَیْفِ با هِمَّت چو ز آشی کَم خورَد
صاحِبِ خوانْ آش بهتر آوَرَد
جُز که صاحِبْ خوانِ دَرویشی لَئیم
ظَنّ بَد کَم بر به رَزْاقِ کَریم
سَر بَرآوَر هَمچو کوهی ای سَنَد
تا نَخُستین نورِ خور بر تو زَنَد
کان سَرِ کوهِ بلندِ مُسْتَقِر
هست خورشیدِ سَحَر را مُنْتَظِر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات
آن یکی می‌گفت خوش بودی جهان
گَر نبودی پایِ مرگْ اَنْدَر میان
آن دِگَر گفت اَرْ نبودی مرگْ هیچ
کَهْ نَیَرزیدی جهانِ پیچْ‌پیچ
خَرمَنی بودی به دشتْ اَفْراشته
مُهْمَل و ناکوفْته بُگْذاشته
مرگ را تو زندگی پِنْداشتی
تُخْم را در شوره خاکی کاشتی
عقلِ کاذب هست خود مَعْکوس‌بین
زندگی را مرگ بینَد ای غَبین
ای خدا بِنْمایْ تو هر چیز را
آن چُنان که هست در خُدْعه‌سَرا
هیچ مُرده نیست پُر حَسْرت زِ مرگ
حَسرتَش آن است کِشْ کَم بود بَرگ
وَرْنه از چاهی به صَحرا اوفْتاد
در میانِ دولت و عیش و گُشاد
زین مَقامِ ماتَم و نَنْگینْ مُناخ
نَقْل اُفْتادَش به صَحرایِ فَراخ
مَقْعَدِ صِدْقی نه ایوانِ دُروغ
بادهٔ خاصی نه مَستی‌یی زِ دوغ
مَقْعَدِ صِدْق و جَلیسَش حَق شُده
رَسته زین آب و گِلِ آتشکَده
وَرْ نکردی زندگانیّ مُنیر
یک دو دَم مانده‌ست مَردانه بِمیر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات
در حَدیث آمد که روزِ رَسْتخیز
اَمْر آید هر یکی تَن را که خیز
نَفْخِ صورْ اَمْراست از یَزدانِ پاک
که بَر آرید ای ذَرایِر سَر زِ خاک
باز آید جانِ هر یک در بَدَن
هَمچو وَقتِ صُبحْ هوش آید به تَن
جانْ تَنِ خود را شِناسَد وَقتِ روز
در خَرابِ خود دَر آیَد چون کُنوز
جسمِ خود بِشْناسَد و در وِیْ رَوَد
جانِ زَرگَر سویِ دَرْزی کِی رَوَد؟
جانِ عالِم سویِ عالِم می‌دَوَد
روحِ ظالِمْ سویِ ظالِم می‌دَوَد
کِه شِناسا کَردَشان؟ عِلْم اِله
چون که بَرّه وْ میشْ وَقتِ صُبح گاه
پایْ کَفشِ خود شِناسَد در ظُلَم
چون نَدانَد جانْ تَنِ خود ای صَنَم؟
صُبحْ حَشْرِ کوچک است ای مُسْتَجیر
حَشْرِ اَکبَر را قیاس از وِیْ بگیر
آن چُنان که جانْ بِپَرَّد سویِ طین
نامه پَرَّد تا یَسار و تا یَمین
در کَفَش بِنْهَند نامه‌یْ بُخْل و جود
فِسْق و تَقوی آنچه دی خو کرده بود
چون شود بیدار از خواب او سَحَر
باز آید سویِ او آن خیر و شَر
گَر ریاضَت داده باشد خویِ خویش
وَقتِ بیداری همان آید به پیش
وَرْ بُد او دی خام و زشت و در ضَلال
چون عَزا نامه سِیَه یابد شِمال
وَرْ بُد او دی پاک و با تَقوی و دین
وَقتِ بیداری بَرَد دُرّ ثَمین
هست ما را خواب و بیداریّ ما
بر نِشانِ مرگ و مَحْشَر دو گُوا
حَشْرِ اَصْغَر حَشْرِ اَکبَر را نِمود
مرگِ اَصْغَر مرگِ اَکبَر را زُدود
لیکْ این نامه خیال است و نَهان
وان شود در حَشْرِ اکْبَر بَس عِیان
این خیال اینجا نَهان پیدا اَثَر
زین خیال آن جا بِرویانَد صُوَر
در مُهندس بین خیالِ خانه‌یی
در دِلَش چون در زمینی دانه‌یی
آن خیال از اَنْدَرون آید بُرون
چون زمین که زایَد از تُخْمِ درون
هر خیالی کو کُند در دلْ وَطَن
روزِ مَحْشَر صورتی خواهد شُدن
چون خیالِ آن مُهندس در ضَمیر
چون نَبات اَنْدَر زمینِ دانه‌گیر
مُخْلَصَم زین هر دو مَحْشَر قِصّه‌‌یی‌ست
مُؤمنان را در بیانَش حِصّه‌یی‌ست
چون بَر آیَد آفتابِ رَسْتخیز
بَر جَهَند از خاکْ زشت و خوب تیز
سویِ دیوانِ قَضا پویان شوند
نَقْدِ نیک و بَد به کوره می‌رَوَند
نَقْدِ نیکو شادْمان و نازْ ناز
نَقْدِ قَلْب اَنْدَر زَحیر و در گُداز
لَحْظه لَحْظه اِمْتِحان‌ها می‌رَسَد
سِرّ دل‌ها می‌نِمایَد در جَسَد
چون زِ قِنْدیلْ آب و روغن گشته فاش
یا چو خاکی که بِرویَد سِرّهاش
از پیاز و گَنْدنا و کوکْنار
سِرّ دِیْ پیدا کُند دستِ بهار
آن یکی سَرسَبز نَحْنُ الْمُتَّقون
وآن دِگَر هَمچون بَنفشه سَرنِگون
چَشم‌ها بیرون جَهیده از خَطَر
گشته دَهْ چَشمه زِ بیمِ مُسْتَقَر
باز مانده دیده‌ها در اِنْتِظار
تا که نامه نایَد از سوی یَسار
چَشمْ گردان سویِ راست و سویِ چَپ
زان که نَبْوَد بَخت نامه‌یْ راست زَپ
نامه‌یی آید به دستِ بَنده‌یی
سَرْ سِیَه از جُرم و فِسْقْ آکنده‌یی
اَنْدَرو یک خیر و یک توفیق نه
جُز که آزارِ دلِ صِدّیق نه
پُر زِ سَر تا پایْ زشتیّ و گُناه
تَسْخَر و خُنْبَک زدن بر اَهْلِ راه
آن دَغَل‌کاریّ و دُزدی‌هایِ او
و آن چو فِرعونان اَنَا و اِنّایِ او
چون بِخوانَد نامهٔ خود آن ثَقیل
دانَد او که سویِ زندان شُد رَحیل
پَس رَوان گردد چو دُزدان سویِ دار
جُرمْ پیدا بَسته راهِ اِعْتِذار
آن هزاران حُجَّت و گُفتارِ بَد
بر دَهانَش گشته چون مِسْمارِ بَد
رَخْتِ دُزدی بر تَن و در خانه‌اَش
گشته پیدا گُم شده اَفْسانه‌اَش
پَسْ رَوان گردد به زندانِ سَعیر
که نباشد خار را ز آتَش گُزیر
چون مُوَکَّل آن مَلایِک پیش و پَس
بوده پنهان گشته پیدا چون عَسَس
می‌بَرَندَش می‌سُپوزَندَش به نیش
که بُرو ای سگ به کَهْدان‌هایِ خویش
می‌کَشَد پا بر سَرِ هر راهْ او
تا بُوَد که بَر جَهَد زان چاهْ او
مُنْتَظِر می‌ایسْتَد تَن می‌زَنَد
در اُمیدی رویْ وا پَس می‌کُند
اشک می‌بارَد چو بارانِ خَزان
خُشک اومیدی چه دارد او جُز آن؟
هر زمانی رویْ وا پَس می‌کُند
رو به دَرگاهِ مُقدَّس می‌کُند
پَس زِ حَقْ اَمرْ آید از اِقْلیمِ نور
که بِگویَندَش که ای بَطّالِ عور
اِنْتِظارِ چیستی؟ ای کانِ شَر
رو چه وا پَس می‌کُنی؟ ای خیره‌سَر
نامه‌اَت آن است کِتْ آمد به دَست
ای خدا آزار و ای شَیطان‌پَرَست
چون بِدیدی نامهٔ کِردارِ خویش
چِه نگَری پَس بین جَزایِ کارِ خویش
بیهُده چه مولْ مولی می‌زَنی؟
در چُنین چَهْ کو امیدِ روشَنی؟
نه تو را از رویِ ظاهِر طاعَتی
نه تو را در سِرّ و باطِن نِیَّتی
نه تو را شب‌ها مُناجات و قیام
نه ترا در روزْ پَرهیز و صیام
نه تو را حِفْظِ زبانْ ز آزارِ کَس
نه نَظَر کردن به عِبْرَت پیش و پَس
پیش چِه بْوَد؟ یادِ مرگ و نَزْعِ خویش
پَس چه باشد‌؟مُردنِ یاران زِ پیش
نه تو را بر ظُلمْ توبه یْ پُر خُروش
ای دَغا گَندمْ‌نِمایِ جوفُروش
چون تَرازویِ تو کَژْ بود و دَغا
راست چون جویی تَرازویِ جَزا؟
چون که پای چپْ بُدی در غَدْر و کاست
نامه چون آید ترا در دستِ راست؟
چون جَزا سایه‌ست ای قَدّ تو خَم
سایهٔ تو کَژْ فُتَد در پیش هم
زین قِبَل آید خِطاباتِ دُرُشت
که شود کُهْ را از آن هم کوژْ پُشت
بَنده گوید آنچه فَرمودی بَیان
صد چُنانَم صد چُنانَم صد چُنان
خود تو پوشیدی بَتَرها را به حِلْم
وَرْنه می‌دانی فَضیحَت‌ها به عِلْم
لیکْ بیرون از جِهاد و فِعْلِ خویش
از وَرایِ خیر و شَرّ و کُفر و کیش
وَزْ نیازِ عاجزانه‌یْ خویشتن
وَزْ خیال و وَهْمِ من یا صد چو من
بودم اومیدی به مَحْضِ لُطفِ تو
از وَرایِ راست باشی یا عُتو؟
بَخشِشِ مَحْضی زِ لُطْفِ بی‌عِوَض
بودم اومید ای کَریمِ بی‌غَرَض
رو سِپَس کردم بِدان مَحْضِ کَرَم
سویِ فِعْلِ خویشتن می‌نَنْگَرَم
سویِ آن اومید کردم رویِ خویش
که وجودم داده‌یی از پیشْ بیش
خِلْعَتِ هستی بِدادی رایِگان
من همیشه مُعْتَمِد بودم بر آن
چون شِمارَد جُرمِ خود را و خَطا
مَحْضِ بَخْشایِش دَرآیَد در عَطا
کِی مَلایِک باز آریدَش به ما
که بُدَستَش چَشمِ دلْ سویِ رَجا
لااُبالی وار آزادش کُنیم
وآن خَطاها را همه خَط بَر زَنیم
لا اُبالی مَر کسی را شُد مُباح
کِشْ زیان نَبْوَد زِ غَدْر و از صَلاح
آتشی خوش بَر فُروزیم از کَرَم
تا نَمانَد جُرم و زَلَّت بیش و کَم
آتشی کَزْ شُعله‌اَش کمتر شَرار
می‌بِسوزَد جُرم و جَبْر و اِخْتیار
شُعله در بُنگاهِ انسانی زَنیم
خار را گُلْزارِ روحانی کُنیم
ما فرستادیم از چَرخِ نُهُم
کیمیا یُصْلِحْ لَکُمْ اَعْمالَکُم
خود چه باشد پیشِ نورِ مُسْتَقَر
کَرّ و فَرّ اختیارِ بوالْبَشَر
گوشت‌پاره آلَتِ گویایِ او
پیه‌پاره مَنْظَرِ بینایِ او
مَسْمَعِ او آن دو پاره استخوان
مَدْرَکَش دو قطره خون یعنی جَنان
کِرمَکیّ و از قَذَر آکَنده‌یی
طَمْطُراقی در جهانْ اَفْکَنده‌‌یی
از مَنی بودی مَنی را واگُذار
ای اَیاز آن پوستین را یاد دار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل
آن اَیاز از زیرکی اَنْگیخته
پوستین و چارُقَش آویخته
می‌رَوَد هر روز در حُجْره‌یْ خَلا
چارُقَت این است مَنْگَر درعُلا
شاه را گفتند او را حُجْره‌‌یی‌ست
اَنْدَر آن جا زَرّ و سیم و خُمره‌‌یی‌ست
راه می‌نَدْهَد کسی را اَنْدَرو
بَسته می‌دارد همیشه آن دَر او
شاه فرمود ای عَجَب آن بَنده را
چیست خود پنهان و پوشیده زِ ما؟
پَس اِشارَت کرد میری را که رو
نیمْ‌شب بُگْشای و اَنْدَر حُجْره شو
هر چه یابی مَر تو را یَغْماش کُن
سِرّ او را بر نَدیمانْ فاش کُن
با چُنین اِکْرام و لُطفِ بی‌عَدَد
از لَئیمی سیم و زَر پنهان کُند
می‌نِمایَد او وَفا و عشق و جوش
وان گَهْ او گَندم‌نِمایِ جوفُروش
هر کِه اَنْدَر عشق یابَد زندگی
کُفر باشد پیشِ او جُز بَندگی
نیم‌ْشب آن میر با سی مُعْتَمَد
در گُشادِ حُجْرهٔ او رایْ زَد
مَشْعَله بر کرده چندین پَهْلَوان
جانِبِ حُجْره روانه شادمان
کَامْرِ سُلطان است بر حُجْره زَنیم
هر یکی هَمیانِ زَر در کَش کنیم
آن یکی می‌گفت هی چه جایِ زَر؟
از عَقیق و لَعْل گوی و از گُهَر
خاصِ خاصِ مَخْزَنِ سُلطان وِیْ است
بلکه اکنون شاه را خودْ جانْ وِیْ است
چه مَحَل دارد به پیشِ این عَشیق
لَعْل و یاقوت و زُمُرّد یا عَقیق؟
شاه را بر وِیْ نبودی بَد گُمان
تَسْخَری می‌کرد بَهْرِ اِمْتِحان
پاک می‌دانِسْتَش از هر غِشّ و غِل
باز از وَهْمَش هَمی‌لَرزید دل
که مَبادا کین بُوَد خسته شود
من نخواهم که بَرو خَجْلَت رَوَد
این نکرده‌ست او و گَر کرد او رَواست
هر چه خواهد گو بِکُن مَحْبوبِ ماست
هر چه مَحْبوبَم کُند من کرده‌ام
او مَنَم من او چه گَر در پرده‌ام؟
باز گفتی دور از آن خو و خِصال
این چُنین تَخْلیط ژاژاست و خیال
از اَیاز این خود مُحال است و بَعید
کو یکی دریاست قَعْرَش ناپدید
هفت دریا اَنْدَرو یک قطره‌‌یی
جُملهٔ هستی زِ موجَش چَکْره‌یی
جُمله پاکی‌ها از آن دریا بَرَند
قَطره‌هایَش یک به یک میناگَرَند
شاهِ شاهان است و بلکه شاه‌ْساز
وَزْ برایِ چَشم بَد نامَش اَیاز
چَشم‌هایِ نیک هم بر وِیْ بُده‌ست
از رَهِ غَیْرت که حُسنَش بی‌حَد است
یک دَهان خواهم به پَهْنایِ فَلَک
تا بِگویَم وَصْفِ آن رَشکِ مَلَک
وَرْ دَهان یابَم چُنین و صد چُنین
تَنگ آید در فَغانِ این حَنین
این قَدَر هم گَر نگویم ای سَنَد
شیشهٔ دل از ضَعیفی بِشْکَنَد
شیشهٔ دل را چو نازک دیده‌ام
بَهْرِ تَسْکین بَسْ قَبا بِدْریده‌ام
من سَرِ هر ماه سه روز ای صَنَم
بی‌گُمان باید که دیوانه شَوَم
هین که امروز اَوَّلِ سه روزه است
روزِ پیروزاست نه پیروزه است
هر دلی کَنْدَر غَمِ شَهْ می‌بُوَد
دَم به دَم او را سَرِ مَهْ می‌بُوَد
قِصّهٔ محمود و اَوْصافِ اَیاز
چون شُدم دیوانه رفت اکنون زِ ساز
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده می‌شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند و العاقل یکفیه الاشاره
زانک پیلَم دید هِنْدُستان به خواب
از خَراج اومید بُر دِهْ شُد خَراب
کَیْفَ یَاتِی النَّظْمُ لی وَالْقافِیَه
بَعْدَ ما ضاعَتْ اَصولُ الْعافِیَه
ما جُنونٌ واحِدٌ لی فِی الشُّجون
بَلْ جُنونٌ فی جُنونٍ فی جُنون
ذابَ جِسْمی مِنْ اِشاراتِ الْکُنی
مُنْذُ عایَنْتُ الْبَقاءَ فِی الْفَنا
ای اَیاز از عشقِ تو گشتم چو مویْ
مانْدم از قِصّه تو قِصّه‌یْ من بِگویْ
بَس فَسانه‌یْ عشقِ تو خوانْدم به جان
تو مرا کَافْسانه گَشتَسْتَم بِخوان
خود تو می‌خوانی نه من ای مُقْتَدی
من کُهِ طورَم تو موسی وین صَدا
کوهِ بیچاره چه دانَد گفتْ چیست؟
زان که موسی می‌بِدانَد کُهْ تَهی‌ست
کوهْ می‌دانَد به قَدْرِ خویشتن
اَنْدکی دارد زِ لُطفِ روحْ تَن
تَن چو اُصْطُرلاب باشد زِ احْتِساب
آیَتی از روحِ هَمچون آفتاب
آن مُنَجّم چون نباشد چَشم‌ْتیز
شَرط باشد مَردِ اُصْطُرلابْ‌ریز
تا صُطُرلابی کُند از بَهْرِ او
تا بَرَد از حالَتِ خورشیدْ بو
جانْ کَزْ اُصْطرلاب جویَد او صَواب
چه قَدَر دانَد زِ چَرخ و آفتاب؟
تو که زُ اصْطرلابِ دیده بِنْگَری
درجهان دیدن یَقین بَس قاصِری
تو جهان را قَدْرِ دیده دیده‌‌یی
کو جهان؟ سَبْلَت چرا مالیده‌یی؟
عارفان را سُرمه‌یی هست آن بِجویْ
تا که دریا گردد این چَشم چو جویْ
ذَرّه‌‌یی از عقل و هوش اَرْ با من است
این چه سودا و پَریشان گفتن است؟
چون که مَغزِ من زِ عقل و هُش تَهی‌ست
پَس گناهِ من دَرین تَخْلیط چیست؟
نه گُناه اوراست که عَقلَم بِبُرد
عقلِ جُمله یْ عاقِلانْ پیشَش بِمُرد
یا مُجیرَ الْعَقْلَ فَتّانَ الْحِجی
ما سِواکَ لِلْعُقولِ مُرْتَجی
مَا اشْتَهَیْتُ الْعَقْلَ مُذْ جَنَّنْتَنی
ما حَسَدْتُ اَلْحُسْنَ مُذْ زَیَّنْتَنی
هَلْ جُنونی فی هَواکَ مُسْتَطاب؟
قُل بَلی وَاللهُ یَجْزیکَ الثَّواب
گَر به تازی گوید او وَرْ پارسی
گوش و هوشی کو که در فَهْمَش رَسی؟
بادهٔ او دَرخورِ هر هوش نیست
حَلْقهٔ او سُخرهٔ هر گوش نیست
بارِ دیگر آمدم دیوانه‌وار
رو رو ای جان زود زَنْجیری بیار
غیرِ آن زَنجیرِ زُلْفِ دِلْبَرَم
گَر دو صد زَنجیر آری بَردَرَم
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق
بازگَردان قِصّهٔ عشقِ اَیاز
کان یکی گنجی‌ست مالامالْ راز
می‌رَوَد هر روز در حُجْره‌یْ بَرین
تا بِبینَد چارُقی با پوستین
زان که هستی سَخت مَستی آوَرَد
عقلْ از سَر شَرم از دل می‌بَرَد
صد هزاران قَرنِ پیشَین را همین
مَستیِ هستی بِزَد رَهْ زین کَمین
شُد عَزرائیلی ازین مَستی بِلیس
که چرا آدم شود بر من رئیس؟
خواجه‌اَم من نیز و خواجه‌زاده‌اَم
صد هُنر را قابِل و آماده‌اَم
در هُنَر من از کسی کَم نیستم
تا به خِدمَت پیشِ دشمن بیسْتَم
من زِ آتش زاده‌اَم او از وَحَل
پیشِ آتش مَر وَحَل را چه مَحَل؟
او کجا بود اَنْدَر آن دوری که من
صَدْرِ عالَم بودم و فَخْرِ زَمَن؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق
شُعله می‌زَد آتشِ جانِ سَفیه
کآتشی بود اَلْوَلَدْ سِرُّ اَبیه
نه غَلَط گفتم که بُد قًهْرِ خدا
عِلَّتی را پیش آوردن چرا؟
کارِ بی‌عِلَّت مُبَرّا از عِلَل
مُسْتَمِرّ و مُسْتَقِر است از اَزَل
در کَمالِ صُنْعِ پاکِ مُسْتَحَث
عِلَّتِ حادِث چه گُنجَد یا حَدَث؟
سِرّ آبْ چِه بْوَد؟ آبِ ما صُنْعِ اوست
صُنْعْ مَغزاست و آبِ صورت چو پوست
عشق دان ای فُنْدُقِ تَن دوستَت
جانْت جویَد مَغز و کوبَد پوستَت
دوزخی که پوست باشد دوستَش
داد بَدَّلْنا جُلودًا پوستَش
مَعنی و مَغزَت بر آتش حاکِم است
لیکْ آتش را قُشورَت هیزُم است
کوزهٔ چوبین که در وِیْ آبِ جوست
قُدرت آتش همه بر ظَرفِ اوست
مَعنیِ انسان بر آتش مالِک است
مالِکِ دوزخ دَرو کِی هالِک است؟
پَس مَیَفْزا تو بَدَن مَعنی فَزا
تا چو مالِک باشی آتش را کیا
پوست‌ها بر پوست می‌اَفزوده‌ یی
لاجَرَم چون پوست اَنْدَر دوده‌یی
زان که آتش را عَلَف جُز پوست نیست
قَهْرِ حَقْ آن کِبْر را پوستین کَنی‌ست
این تَکَبُّر از نتیجه‌یْ پوست است
جاه و مال آن کِبْر را زان دوست است
این تَکَبُّر چیست؟ غَفْلَت از لُباب
مُنْجَمِد چون غَفْلَتِ یَخ ز آفتاب
چون خَبَر شُد ز آفتابَش یَخ نَمانْد
نَرم گشت و گرمْ گشت و تیزْ رانْد
شُد زِ دیدِ لُبْ جُمله یْ تَنْ طَمَع
خوار و عاشق شُد که ذَلَّ مَنْ طَمَع
چون نَبینَد مَغزْ قانِع شُد به پوست
بَندِ عَزَّ مَنْ قَنَعْ زندانِ اوست
عِزَّت این جا گَبْری است و ذُلّْ دین
سنگ تا فانی نَشُد کِی شُد نِگین؟
در مَقامِ سنگی آن گاهی اَنا؟
وَقتِ مِسْکین گشتنِ توست وفَنا
کِبْر زان جویَد همیشه جاه و مال
که زِ سَرگین است گُلْخَن را کَمال
کین دو دایه پوست را اَفْزون کُنند
شَحْم و لَحْم و کِبْر و نَخْوَت آکَنَند
دیده را بر لُبِ لُبّ نَفْراشتند
پوست را زان رویْ لُبْ پِنْداشتند
پیشوا اِبْلیس بود این راه را
کو شِکار آمد شبیکه یْ جاه را
مالْ چون ماراست و آن جاه اَژدَها
سایهٔ مَردان زُمُرّد این دو را
زان زُمُرّد مار را دیده جَهَد
کور گردد مار و رَهْ‌رو وا رَهَد
چون بَرین رَهْ خار بِنْهاد آن رئیس
هر کِه خَستْ او گفته لَعْنَت بر بِلیس
یعنی این غَم بر من از غَدْرِ وِیْ است
غَدْر را آن مُقْتَدا سابِق‌پِی است
بَعد ازو خود قَرن بر قَرن آمدند
جُملگان بر سُنَّتِ او پا زدند
هر کِه بِنْهَد سُنَّتِ بَد ای فَتی
تا دَر اُفْتد بَعدِ او خَلْق از عَمی
جمع گردد بر وِیْ آن جُمله بَزَه
کو سَری بوده‌ست و ایشان دُمْ‌غَزَه
لیکْ آدم چارُق و آن پوستین
پیش می‌آوَرْد که هستم زِ طین
چون اَیاز آن چارُقَش مورود بود
لاجَرَم او عاقِبَت مَحْمود بود
هستِ مُطْلَق کارسازِ نیستی‌ست
کارگاهِ هست‌کُن جُز نیست چیست؟
بر نوشته هیچ بِنْویسد کسی؟
یا نِهاله کارَد اَنْدَر مَغْرِسی؟
کاغذی جویَد که آن بِنْوشته نیست
تُخْم کارَد موضِعی که کِشته نیست
تو بَرادر موضِعی ناکِشته باش
کاغَذِ اِسْپیدِ نابِنْوشته باش
تا مُشَرَّف گردی از نون وَالْقَلَم
تا بِکارَد در تو تُخمْ آن ذواَلْکَرَم
خود ازین پالوه نالیسیده گیر
مَطْبَخی که دیده‌اَم نادیده گیر
زانک ازین پالوده مَستی‌ها بُوَد
پوسْتین و چارُقْ از یادَت رَوَد
چون دَر آیَد نَزْع و مرگ آهی کُنی
ذِکْرِ دَلْق و چارُقْ آن گاهی کُنی
تا نَمانی غَرقِ موجِ زشتی‌یی
که نباشد از پَناهی پُشتی‌یی
یاد ناری از سَفینه‌یْ راستین
نَنْگَری در چارُق و در پوستین
چون که دَرمانی به غَرقابِ فنا
پس ظَلَمْنا وِرْد سازی بر وَلا
دیو گوید بِنْگرید این خام را
سَر بُرید این مُرغِ بی‌هنگام را
دورْ این خَصْلَت زِ فرهنگِ اَیاز
که پَدید آید نمازشْ بی‌نماز
او خروسِ آسْمان بوده زِ پیش
نَعْره‌هایِ او همه در وَقتِ خویش
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه
ای خروسان از وِیْ آموزید بانگ
بانگ بَهْرِ حَق کُند نه بَهْرِ دانگ
صُبحِ کاذب آید و نَفْریبَدَش
صُبحِ کاذب عالَم و نیک و بَدَش
اَهْلِ دنیا عقلِ ناقص داشتند
تا که صُبحِ صادِقَش پِنْداشتند
صُبحِ کاذبْ کارَوان‌ها را زَده‌ست
که به بویِ روز بیرون آمده‌ست
صُبحِ کاذبْ خَلْق را رَهْبَر مَباد
کو دَهَد بَس کاروان‌ها را به باد
ای شُده تو صُبحِ کاذب را رَهین
صُبحِ صادق را تو کاذب هم مَبین
گَر نداری از نِفاق و بَد اَمان
از چه داری بر برادر ظَنْ همان؟
بَدگُمان باشد همیشه زشت‌ْکار
نامهٔ خود خوانَد اَنْدَر حَقّ یار
آن خَسان که در کَژْی‌ها مانْده‌اند
اَنْبیا را ساحِر و کَژْ خوانْده‌اند
وآن امیرانِ خَسیسِ قَلْب‌ساز
این گُمان بُردند بر حُجْره یْ اَیاز
کو دَفینه دارد و گنج اَنْدَران
ز آیِنهٔ خود مَنْگَر اَنْدَر دیگران
شاه می‌دانست خود پاکیّ او
بَهْرِ ایشان کرد او آن جُست و جو
کِی امیر آن حُجْره را بُگْشایْ دَر
نیمْ شب که باشد او زان بی‌خَبَر
تا پَدید آید سِگالِش‌هایِ او
بَعد از آن بر ماست مالِش‌هایِ او
مَر شما را دادم آن زَرّ و گُهَر
من از آن زَرها نخواهم جُز خَبَر
این هَمی‌گفت و دلِ او می‌طَپید
از برایِ آن اَیازِ بی نَدید
که مَنَم کین بر زبانَم می‌رَوَد؟
این جَفاگَر بِشْنَوَد او چون شود؟
باز می‌گوید به حَقّ دینِ او
که ازین اَفْزون بُوَد تَمْکینِ او
کِی به قَذْفِ زشتِ من طَیْره شود؟
وَزْ غَرَض وَزْ سِرّ من غافِل بُوَد؟
مُبْتَلی چون دید تاویلاتِ رَنج
بُرد بینَد کِی شود او ماتِ رَنج؟
صاحِبِ تاویلْ اَیازِ صابِر است
کو به بَحْرِ عاقِبَت‌ها ناظِر است
هَمچو یوسُف خوابِ این زندانیان
هست تَعبیرَش به پیشِ او عِیان
خوابِ خود را چون نَدانَد مَردِ خیر
کو بُوَد واقِفْ زِ سِرّ خوابِ غیر؟
گَر زَنَم صد تیغْ او را زِ امْتِحان
کَم نگردد وُصْلَتِ آن مِهْربان
دانَد او کان تیغْ بر خود می‌زَنَم
من وِیْ ام اَنْدَر حقیقت او مَنَم