تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۶ - باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
حافظ : غزلیات
غزل ۲۸۶ - دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۴ - در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۹ - عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحب‌اسرار و حریفان دوست کام
باده ی گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش‌آموزی جهان‌افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
حافظ : غزلیات
غزل ۳۴۶ - من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه ی گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان گر نظر بر صفحه ی دفتر کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم
دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۴۹ - دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۲ - روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم
دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۹۰ - افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نشگفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۱ - چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۲ - نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش
گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه ی زلفش تماشاخانه ی باد صباست
جان صد صاحبدل آن جا بسته ی یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
ای ملامت گو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حیله ی هندو ببین
این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم
کس ندیده‌ست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشه ی محراب می‌نالد رواست
ای نصیحت گو خدا را آن خم ابرو ببین
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۰ - ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند
بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۳ - ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن
تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال
تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوه‌ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۰ - سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
من چو موسی در زمان آتشِ شوق و لِقا
سویِ کوهِ طور رفتم، حَبَّذا لی حَبَّذا
دیدم آن جا پادشاهی، خُسروی، جان پَروَری
دِلْرُبایی، جانْ فَزایی، بَس لَطیف و خوش لِقا
کوهِ طور و دشت و صَحرا از فروغِ نورِ او
چون بهشتِ جاودانی گشته از فَرّ و ضیا
ساقیانِ سیم بَر را جامِ زَرّین‌ها به کَف
رویشان چون ماهِ تابان، پیشِ آن سُلطانِ ما
رویْ‌هایِ زَعفَران را از جَمالَش تاب‌ها
چَشم‌هایِ مَحرَمان را از غُبارَش توتیا
از نَوایِ عشقِ او، آن جا زمین در جوش بود
وَزْ هوایِ وَصلِ او، در چَرخِ دایم شُد سَما
در فَنا چون بِنْگرید آن شاهِ شاهان یک نَظَر
پایِ هِمَّت را فَنا بِنْهاد بر فَرقِ بَقا
مُطرب آن جا پَرده‌ها بَرهَم زَند، خود نورِ او
کِی گُذارد در دو عالَم پَرده‌یی را در هوا
جمع گشته سایهٔ اَلْطافْ با خورشیدِ فَضل
جَمعِ اَضْداد از کَمالِ عشقِ او گشته رَوا
چون نِقاب از رویِ او بادِ صَبا اَنْدَررُبود
مَحو گشت آن جا خیالِ جُمله‌شان و شُد هَبا
لیک اَنْدَر مَحو، هستی شان یکی صد گشته بود
هستِ مَحو و مَحوِ هست آن جا بدید آمد مرا
تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت
ذره‌ها اندر هوایش از وفا و از صفا
بَس خَجِل گشتم زِ رویَش آن زمان تا لاجَرَم
هر زمان زُنّار می‌بُبْریدم از جور و جَفا
گفتم ای مَه توبه کردم، توبه‌ها را رَد مَکُن
گفت بَس راه است پیشَت، تا بِبینی توبه را
صادق آمد گفتِ او، وَزْ ماهْ دور افتاده‌ام
چون حُجاجِ گُم شُده اَنْدَر مُغیلانِ فَنا
نورِ آن مَهْ چون سُهیل و شهرِ تبریز آن یَمَن
این یکی رَمزی بُوَد از شاهِ ما صَدْرُاَلْعَلا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۲ - در میان پردهٔ خون عشق را گلزارها
در میانِ پَردهٔ خونْ عشق را گُلْزارها
عاشقان را با جَمالِ عشقِ بی‌چونْ کارها
عقل گوید شش جِهَت حَدّست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رَفته‌ام من بارها
عقلْ بازاری بِدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سویِ بازارِ او بازارها
ای بَسا مَنصورِ پنهان، زِ اعْتِمادِ جانِ عشق
تَرکِ مِنْبَرها بِگُفته، بَرشُده بَر دارها
عاشقانِ دُردکَش را، در دَرونه ذوق‌ها
عاقلانِ تیره دل را، در دَرونْ اِنْکارها
عقل گوید پا مَنِهْ کَنْدَر فَنا جُز خار نیست
عشق گوید عقل را کَنْدَر تو است آن خارها
هین خَمُش کن، خارِ هستی را ز پایِ دل بِکَن
 تا بِبینی در درونِ خویشتنْ گُلْزارها
شَمسِ تبریزی تویی خورشید اَنْدَر ابرِ حرف
چون بَرآمَد آفتابَت، مَحو شُد گفتارها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳ - غمزهٔ عشقت بدان آرد یکی محتاج را
غَمزهٔ عشقَت بدان آرَد یکی مُحتاج را
کو به یک جو بَرنَسْنجَد هیچ صاحِب تاج را
اَطْلَس و دیباج بافَد عاشق از خونِ جِگَر
تا کَشَد در پایِ معشوق، اَطْلَس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غَمِ هر دو جهان؟
پیشِ مَکّی قَدْر کِی باشد امیرِ حاج را؟
عشقْ مِعراجی‌ست سویِ بامِ سُلطانِ جَمال
از رُخِ عاشقْ فروخوان، قِصّهٔ مِعراج را
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زان هَمی‌بینی، دَرآویزان دو صد حَلّاج را
گَر نه عِلمِ حالْ فوقِ قال بودی کِی بُدی
بَنده، اَحْبارِ بُخارا، خواجهٔ نَسّاج را؟
بَلْمه‌یی‌هان تا نگیری ریشِ کوسه در نَبَرْد
هِنْدوی تُرکی مَیاموز آن مَلِکْ تَمْغاج را
هَمچو فَرزین کَژْرُوَست و رُخ سِیَه بر نَطْع شاه
آن کِه تَلقین می‌کُند شطرنج مَر لَجْلاج را
ای کِه میرِخوانِ بُغْراقانِ روحانی شُدی
بر چُنین خوانی چه چینی، خُردهی تُتْماج را؟
عاشقْ آشفته از آن گوید که اَنْدَر شهرِ دل
عشقْ دایم می‌کُند این غارت و تاراج را
بَس کُن ایرا، بُلبُلِ عشقَش نَواها می‌زَنَد
پیشِ بُلبُل چه مَحَل باشد دَمِ دُرّاج را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴ - ساقیا در نوش آور شیرهٔ عنقود را
ساقیا در نوش آور شیرهٔ عُنْقود را
در صَبوح آور سَبُک، مَستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب اَفْکَن، جُمله تَرّ و خُشک را
اَنْدَر آتش اِمْتِحان کُن چوب را و عود را
سویِ شورستان رَوان کُن شاخی از آبِ حَیات
چون گُلِ نسرین بِخَندان خارِ غَم فَرسود را
بُلبُلان را مَست گردان، مُطربان را شیرگیر
تا که دَرسازند با هم نَغمهٔ داوود را
بادپیما، بادپیمایانِ خود را آب دِه
کوریِ آن حِرصِ اَفْزون جوی کَم پیمود را
هم بِزَن بر صافیانْ آن دُردِ دَردانگیز را
هم بِخور با صوفیان، پالودهٔ بی‌دود را
میْ مَیاورَ، زان بیاور که میْ از وِیْ جوش کرد
آن که جوشَش در وجود آوَرْد هر موجود را
زان میی کَنْدَر جَبَل انداخت صد رَقْصُ اَلْجَمَل
زان میی کو روشنی بَخشَد دلِ مَردود را
هر صَباحی عید داریم از تو خاصه این صَبوح
کَزْ کَرَم بَر می‌فَشانی بادهٔ موعود را
بَرفَشان چندان که ما اَفْشانده گَردیم از وجود
تا که هر قاصِد بیابَد در فَنا مَقصود را
هَمچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را
چون اَیازی دیده در خود هستیِ محمود را
شَمسِ تبریزی بَرآر از چاهِ مَغرب مَشرقی
هَمچو صُبحی کو بَرآرَد خَنجَرِ مَغْمود را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - ساقیا گردان کن آخر، آن شراب صاف را
ساقیا گَردان کُن آخِر، آن شرابِ صاف را
مَحو کُن هست و عَدَم را، بَردَران این لاف را
آن میی کَزْ قوَّت و لُطف و رَواقیّ و طَرَب
بَرکَنَد از بیخْ هستیّ چو کوهِ قاف را
در دِماغ اَنْدَربِبافَد خَمرِ صافی، تا دِماغ
در زمان بیرون کُند، جولاهِ هستی باف را
آن میی کَزْ ظُلم و جور و کافِری‌هایِ خوشَش
شَرم آید عدل و داد و دینِ بااِنْصاف را
عقل و تَدبیر و صِفاتِ توست چون اِسْتارگان
زان میِ خورشیدوَش، تو مَحو کُن اوصاف را
جامِ جان پُر کُن از آن می، بِنْگَر اَنْدَر لُطفِ او
تا گُشایَد چَشمِ جانَت، بیند آن اَلْطاف را
تَن چو کفشی، جانِ حیوانی دَرو چون کَفْشگَر
رازدارِ شاه کِی خوانَند هر اِسْکاف را؟
روحِ ناری از کجا دارد زِ نورِ میْ خَبَر؟
آتشِ غیرت کُجا باشد دلِ خَزّاف را؟
سیفِ حَق گشته‌ست شَمسُ الدّینِ ما در دستِ حَق
آفرین آن سیف را و مَرحَبا سَیّاف را
اسبِ حاجَت‌هایِ مُشتاقان بِدو اَنْدَررَساد
ای خدا ضایع مَکُن این سیر و این اِلْحاف را
شهرِ تبریز است آنْک از شوقِ او مَستی بُوَد
گَر خَبَر گردد زِ سرّ سرّ او اَسْلاف را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶ - پردهٔ دیگر مزن جز پردهٔ دلدار ما
پَردهٔ دیگر مَزَن جُز پَردهٔ دِلْدارِ ما
آن هزاران یوسُفِ شیرینِ شیرینْ کارِ ما
یوسُفان را مَست کرد و پَرده‌هاشان بَردَرید
غَمزهٔ خونیّ مَستِ آن شَهِ خَمّارِ ما
جانِ ما همچون سَگانِ کویِ او خونْ خوار شُد
آفرین‌ها صد هزاران بر سَگِ خونْ خوارِ ما
در نَوایِ عشقِ آن صد نوبهارِ سَرمَدی
صد هزاران بُلبُلان اَنْدَر گُل و گُلْزارِ ما
دل چو زُنّاری زِ عشقِ آن مسیح عَهد بَست
لاجَرَم غیرت بَرَد ایمان بَرین زُنّارِ ما
آفتابی نی زِ شرق و نی زِ غرب از جان بِتافت
ذَرّه وار آمد به رَقْص از وِیْ، دَر و دیوارِ ما
چون مِثال ذَرّه ایم اَنْدَر پِیِ آن آفتاب
رَقْص باشد همچو ذَرّه، روز و شب کِردارِ ما
عاشقانِ عشق را بسیار یاری‌ها دهیم
چون که شَمسُ الدّینِ تبریزی کُنون شُد یارِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷ - با چنین شمشیر دولت، تو زبون مانی چرا؟
با چُنین شمشیرِ دولت، تو زَبون مانی چرا؟
گوهری باشیّ و از سَنگی فرومانی چرا؟
می‌کَشَد هَر کَرکَسی اَجْزات را هر جانبی
چون نه مُرداری تو، بَلْکه بازِ جانانی چرا؟
دیده‌اَت را چون نَظَر از دیدهٔ باقی رَسید
دیده‌اَت شَرمین شود از دیدهٔ فانی چرا؟
آن که او را کَس به نَسیه و نَقْد نَستانَد به خاک
این چُنین بیشی کُند بر نَقْدهٔ کانی چرا؟
آن سِیَه جانی که کُفر از جانِ تَلْخَش نَنگ داشت
زَهْر ریزَد بر تو و تو شَهْدِ ایمانی چرا؟
تو چُنین لَرزانِ او باشیّ و او سایه‌یْ تو است
آخِر او نَقشی‌ست جسمانیّ و تو جانی چرا؟
او همه عیبِ تو گیرد تا بپوشد عیبِ خود
تو بَرو از غَیبْ جان ریزیّ و می‌دانی چرا؟
چون دَرو هستی بِبینی، گویی آن من نیستم
دَعویِ او چون نبینی، گویی‌اَش آنی چرا؟
خَشمِ یارانْ فَرع باشد، اصل شان عشقِ نُوَست
از برایِ خشمِ فَرعی، اصل را رانی چرا؟
شَهْ به حَق چون شَمسِ تبریزی‌ست ثانی نیستَش
ناحَقی را اصل گویی، شاه را ثانی چرا؟