تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۹ - ایا نزدیک جان و دل، چنین دوری روا داری؟
اَیا نزدیکِ جان و دل، چُنین دوری رَوا داری؟
به جانی کَزْ وصالَت زاد، مَهْجوری رَوا داری
گرفتم دانهٔ تَلْخَم، نَشایَد کِشت و خوردن را
تو با آن لُطفِ شیرین کار، این شوری رَوا داری؟
تو آن نوری که دوزخ را به آبِ خود بِمیرانی
مرا در دل چُنین سوزیّ و مَحْروری رَوا داری؟
اگر در جَنَّتِ وصلَت، چو آدم گندمی خوردم
مرا‌‌ بی‌حُلّهٔ وَصلَت، بدین عوری رَوا داری؟
مرا در مَعرکه‌یْ هِجْران، میانِ خون و زَخْمِ جان
مِثالِ لشکرِ خوارزم با غوری رَوا داری؟
مرا گفتی تو مَغْفوری، قبولِ قبلهٔ نوری
چُنین تَعذیب بعد از عفو و مَغْفوری رَوا داری؟
مَها چَشمی که او روزی بِدید آن چَشمْ پُر نورَت
به زَخْمِ چَشمِ بَدخواهانْ دَرو کوری رَوا داری؟
جهانِ عشق را اکنون سُلَیمانِ بْنِ داوودی
مَعاذَاللَّهْ که آزارِ یکی موری رَوا داری
تو آن شَمسی که نورِ تو محیطِ نورها گشته ست
سویِ تبریز واگَردیّ و مَستوری رَوا داری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۰ - دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
دِلَم همچون قَلَم آمد در انگشتانِ دِلْداری
که امشب می‌نویسد زی، نویسد باز فردا، ری
قَلَم را هم تَراشَد او، رِقاع و نَسْخ و غیرِ آن
قَلَم گوید که تَسلیمَم، تو دانی من کی‌اَم، باری
گَهی رویَش سِیَه دارد، گَهی در مویِ خود مالَد
گَهْ او را سَرنگون دارد، گَهی سازد بِدو کاری
به یک رُقْعه جهانی را قَلَم بِکْشَد، کُند‌‌ بی‌سَر
به یک رُقْعه قِرانی را رَهانَد از بَلا، آری
کَر و فَرِّ قَلَم باشد، به قَدْرِ حُرمَتِ کاتِب
اگر در دستِ سُلطانی، اگر در کَفِّ سالاری
سَرَش را می‌شِکافَد او، برایِ آنچه او داند
که جالینوس بِهْ داند صَلاحِ حالِ بیماری
نَیارَد آن قَلَم گفتن، به عقلِ خویش تَحسینی
نَدانَد آن قَلَم کردن، به طَبْعِ خویش اِنْکاری
اگر او را قَلَم خوانم، وَگَر او را عَلَم خوانم
دَرو هوش است و بیهوشی، زِهی بیهوشْ هُشیاری
نگُنجَد در خِرَد وَصفَش، که او را جمعِ ضِدّین است
چه‌‌ بی‌ترکیبْ ترکیبی، عَجَب مَجبورْ مُختاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۱ - چو سرمست منی ای جان، زدرد سر چه غم داری؟
چو سَرمَستِ مَنی ای جان، زِدَردِ سَر چه غَم داری؟
چو آهویِ مَنی ای جان، زِشیرِ نَر چه غَم داری؟
چو مَهْ رویِ تو من باشم، زِسال و مَهْ چه اندیشی؟
چو شور و شوقِ من هستَت، زِشور و شَر چه غَم داری؟
چو کانِ نیشِکَر گشتی، تُرُش رو از چه می‌باشی؟
بُراقِ عشقْ رامَت شُد، زِمرگِ خَر چه غَم داری؟
چو من با تو چُنین گَرمَم، چه آهِ سرد می‌آری؟
چو بر بامِ فَلَک رَفتی، زِخُشک و تَر چه غَم داری؟
خوش آوازیِّ من دیدی، دَواسازیِّ من دیدی
رَسَن بازیِّ من دیدی، ازین چَنْبَر چه غَم داری؟
بَرین صورت چه می‌چَفْسی؟ زِبی مَعنی چه می‌تَرسی؟
چو گوهر در بَغَل داری، زِ‌‌ بی‌گوهر چه غَم داری؟
ایا یوسُف زِدستِ تو کِه بُگْریزد زِشَستِ تو؟
همه مصرند مَستِ تو، زِکور و کَر چه غَم داری؟
چو با دلْ یارِ غاری تو، چراغِ چارْیاری تو
فقیرِ ذوالْفَقاری تو، ازان خَنجَر چه غَم داری؟
گرفتی باغ و بَرها را، هَمی‌خور آن شِکَرها را
اگر بَسْتَند دَرها را، زِ بَندِ دَر چه غَم داری؟
چو مَدْ و جَرِّ خود دیدی، چو بال و پَرِّ خود دیدی
چو کَرّ و فَرِّ خود دیدی، زِ هر‌‌ بی‌فَر چه غَم داری؟
ایا ای جانِ جانِ جان، پناهِ جانِ مِهْمانان
ایا سُلطانِ سُلطانان، تو از سَنْجَر چه غَم داری؟
خَمُش کُن، هَمچو ماهی تو، دَران دریایِ خوش دَررو
چو اَنْدَر قَعْرِ دریایی، تو از آذر چه غَم داری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۲ - که افسون خواند در گوشت، که ابرو پر گره داری؟
کِه اَفْسون خوانْد در گوشت، که ابرو پُر گِرِه داری؟
نگفتم با کسی مَنْشین که باشد از طَرَب عاری؟
یکی پُر زَهرْ افسونی فرو خوانَد به گوشِ تو
زِصَحْنِ سینهٔ پُر غَم دَهَد پیغامْ بیماری
چو دیدی آن تُرُش رو را، مُخَلَّل کرده ابرو را
ازو بُگْریز و بِشْناسَش، چرا موقوفِ گُفتاری؟
چه حاجَت آبِ دریا را چَشِش، چون رنگِ او دیدی؟
که پُر زَهرَت کُند آبَش، اگرچه نوشْ مِنْقاری
لَطیفان و ظَریفانی که بُوَدسْتَند در عالَم
رَمیده وْبَدگُمان بودند، همچون کَبْکِ کُهْساری
گَر اِسْتِفراغ می‌خواهی ازان طُزغویِ گَندیده
مُفَرِّح بِدْهَمَت، لیکِن مَکُن دیگر وَحَل خواری
اَلا یا صاحِبَ الدّارِ، اَدِرْ کَأْسًا مِنَ النّارِ
فَدَفّینی وَصَفّینی وَصَفْوِ عَیْنِکَ الْجارِی
فَطَفّینا وَعَزّینا، فَاِنْ عُدْنا فَجازینا
فَاِنّا مَسَّنا ضُرٌ، فَلا تَرْضی بِاِضْراری
اَدِرْ کَأْسًا عَهِدْناهُ فَاِنّا ما جَحَدْناهُ
فَعِنْدی مِنْهُ آثارٌ وَاِنّی مدْرِکٌ ثاری
اَدِرْ کَأسًا بِاَجْفانی فَذا رَوْحی وَرَیْحانی
وَاَنْتَ الْمَحْشَرُ الثّانی فَاَحْیینا بِمِدْرارِ
فَاَوْقِدْ لی مَصابیحی، وَناوِلْنی مَفاتیحی
وَغَیِّرْنی وَسَیِّرْنی بِجُودِ کَفِّکَ السّاری
چو نامَت پارسی گویم، کُند تازی مرا لابه
چو تازی وَصفِ تو گویم، بَرآرَد پارسی زاری
بِگَه امروز زنجیری، دِگَر در گَردنَم کردی
زِهی طوق و زِهی مَنْصِب که هست آن سِلْسِله داری
چو زنجیری نَهی بر سگ، شود شاهِ همه شیران
چو زَنگی را دَهی رنگی، شود رومیّ و روم آری
اَلا یا صاحِبَ الْکاسِ وَیا مَنْ قَلْبُهُ قاسی
اَتُبْلینی بِاِفْلاسی وَتُعْلینی بِاِکْثاری
لِسانُ الْعُرْبِ وَالتُّرکِ هُما فی کاسِکَ الْمُرِّ
فَناوِلْ قَهْوَةً تُغْنی مَنْ اِعْساری وَایساری
مگر شاهِ عَرَب را من بِدیدم دوشْ خواب اَنْدَر
چه جایِ خواب، می‌بینم جَمالَش را به بیداری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۳ - برآ بر بام ای عارف، بکن هر نیم شب زاری
بَرآ بر بامْ ای عارف، بِکُن هر نیم شب زاری
کبوترهایِ دل‌ها را، تویی شاهینِ اِشْکاری
بُوَد جان‌هایِ پابَسته، شوند از بَندِ تَنْ رَسته
بُوَد دل‌هایِ اَفْسُرده، زِ حَرِّ تو شود جاری
بَسی اِشْکوفه و دل‌ها، که بِنْهادند در گِل‌ها
هَمی پایَند یاران را، به دَعوَتْشان بِکُن یاری
به کوریِّ دِیْ و بهمن، بهاری کُن بَرین گُلْشَن
دَرآوَر باغِ مُزمِن را به پرواز و به طَیّاری
زِبالا اَلصَّلایی زن، که خندان است این گُلْشَن
بِخَندان خارِ مَحْزون را، که تو ساقیِّ اَقْطاری
دلی دارم پُر از آتش، بِزَن بر وِیْ تو آبی خَوش
نه زابِ چَشمهٔ جَیحون، از آن آبی که تو داری
به خاکِ پایِ تو، امشب مَبَند از پُرسشِ منْ لب
بیا ای خوبِ خوش مَذهَب، بِکُن با روحْ سَیّاری
چو امشب خوابِ من بَستی، مَبَند آخِر رَهِ مَستی
که سُلطانِ قَوی دستیّ و هُش بَخشیّ و هُشیاری
چرا بَستی تو خوابِ من؟ برایِ نیکویی کردن
اَزیرا گنجِ پنهانیّ و اَنْدَر قَصدِ اِظْهاری
زِهی‌‌ بی‌خوابیِ شیرین، بِهی تَر از گُل و نسرین
فُزون از شَهْد و از شِکَّر به شیرینیِّ خوش خواری
به جانِ پاکَت ای ساقی، که امشب تَرکْ کُن عاقی
که جانْ از سوزِ مُشتاقی ندارد هیچ صَبّاری
بیا تا روزْبر روزَن بِگَردیم، ای حَریفِ من
اَزیرا مَردِ خواب اَفْکَن، دَرآمَد شب به کَرّاری
بَرین گَردش حَسَد آرَد، دَوارِ چَرخِ گَردونی
که این مَغز است و آن قَشْر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیشِ من، شب و روز اَنْدَرین مَستی
زِروز و شب رَهیدم من، بدین مَستیّ و خَمّاری
حَریفِ من شو ای سُلطان، به رَغْمِ دیدهٔ شیطان
که تا بینی رُخِ خوبان، سَرِ آن شاهِدانْ خاری
مرا امشب شَهَنْشاهی، لَطیف و خوب و دِلْخواهی
بَرآوَرْده‌‌ست از چاهی، رَهانیده زِبیماری
به گِردِ بامْ می‌گردم، که جامِ حارِسانْ خوردم
تو هم می‌گَرد گِردِ من، گَرَت عَزم است میْ خواری
چو با مَستانِ او گَردی، اگر مِسّی تو، زَر گَردی
وَگَر پایی تو، سَر گَردی، وَگَر گُنگی، شَوی قاری
دَرین دلْ موج‌ها دارم، سَرِ غَوّاص می‌خارَم
ولی کو دامَنِ فَهْمی سِزاوارِ گُهَرباری؟
دَهان بَستم، خَمُش کردم، اگرچه پُرغَم و دَردَم
خدایا صَبرم اَفْزون کُن دَرین آتش به سَتّاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۴ - مها یک دم رعیت شو، مرا شه دان و سالاری
مَها یک دَم رَعیَّت شو، مرا شَهْ دان و سالاری
اگر مَهْ را جَفا گویم، بِجُنبان سَر، بگو آری
مرا بر تَختِ خود بِنْشان، دو زانو پیشِ من بِنْشین
مرا سُلطان کُن و می‌دو به پیشَم چون سِلَحداری
شَها شیری تو، من روبَه، تو من شو یک زمان، منْ تو
چو روبَهْ شیرگیر آید، جهان گوید خوش اِشْکاری
چُنان نادر خداوندی، زِنادرْ خُسروی آید
کِه بَخشَد تاج و تَختِ خود؟ مگر چون تو کُلَه داری
زِبَس اِحْسان که فرمودی چُنانم آرزو آید
که موسی چون سُخَن بِشْنود، در می‌خواست دیداری
یکی کَفْ خاکْ بُستان شُد، یکی کَفْ خاکْ بُستان بان
که زنده می‌شود زین لُطفْ هر خاکیّ و مُرداری
تو خود‌‌ بی‌تَختْ سُلطانیّ و‌‌ بی‌خاتَمْ سُلَیمانی
تو ماهی، وین فَلَک پیشَت، یکی طَشْتِ نِگوساری
کِه باشد عقلِ کُل پیشَت؟ یکی طِفْلی، نوآموزی
چه دارد با کمالِ تو، به جُز ریشیّ و دَستاری
گِلیمِ موسی و هارون، بِهْ از مال و زَرِ قارون
چرا شاید که بِفْروشی تو دیداری به دیناری؟
مرا باری بِحَمْدِاللَّهْ، چه قُرصِ مَهْ، چه بَرگِ کَهْ
زِمَستی خود نمی‌دانم یکی جو را زِقِنْطاری
سَرِ عالَم نمی‌دارم، بیار آن جامْ خَمّارم
زِهستِ خویش بیزارم، چه باشد هستِ من، باری
سگِ کَهْفی که مَجنون شُد، زِشیرِ شَرزِه اَفْزون شُد
خَمُش کردم که سَرمَستم، نباید بِسْکُلَد تاری
بِهِل ای دل چو بینایی، سُخَن گوییّ و رَعنایی
هَلا بُگْذار، تا یابی ازین اَطْلَسْ کُلَه واری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۵ - هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
هر آن بیمارِ مسکین را که از حَد رفت بیماری
نَمانَد مَر وِرا ناله، نباشد مَر وِرا زاری
نباشد خامُشی او را ازان کانْ دَرد ساکن شُد
چو طاقَتْ طاق شُد او را، خَموش است او زِناچاری
زمانِ رِقَّت و رَحمَت، بِنالید از بَرایِ او
شما یارانِ دِلْدارید، گِرییدش زِدِلْداری
اَزیرا نالهٔ یاران، بُوَد تَسکینِ بیماران
نگُنجَد در چُنین حالت به جُز ناله‌یْ شما، یاری
بُوَد کین ناله‌ها دَرهَمْ شود آن دَرد را مَرهَم
دَرآرَد آن پَری رو را زِرَحمَت در کم آزاری
به ناگاهان فرود آید، بگوید هِی، قُنُق گَلْدُم
شود خَرگاهِ مِسکینان، طَرَبگاهِ شِکَرباری
خُمارِ هَجْر بَرخیزد، امیرِ بَزم بِنْشینَد
قَدَح گَردان کُند در حینْ به قانون‌هایِ خَمّاری
همه اَجْزایِ عُشّاقان، شود رَقصانْ سویِ کیوان
هوا را زیرِپا آرَد، شِکافَد کُرّهٔ ناری
به سویِ آسْمانِ جان، خُرامان گشته آن مَستان
همه رَه جویْ از باده، مِثالِ دَجله‌ها جاری
زِهی کوچ و زِهی رِحْلَت، زِهی بَخت و زِهی دولت
من این را‌‌ بی‌خَبَر گفتم، حَریفا تو خَبَر داری
زِرِه کاسِد شود آن جا، سِلَح‌‌ بی‌قیمتی گردد
سیاست‌هایِ شاهِ ما چو دَرهَم سوخت غَدّاری
چو خوف از خوفِ او گُم شُد، خَجِل شُد اَمنْ از اَمنَش
به پیشِ شمعِ عِلْمِ او، فَضیحَت گشته طَرّاری
فَضیحَت شُد کَژی، لیکِن به زودی دامَنِ لُطفَش
بَرو هم رَحْمَتی کرد و بِپوشیدش به سَتّاری
که تا اَلْطافِ مَخْدومیِّ شَمسُ الْحَقِّ تبریزی
بِبینَد دیدهٔ دُشمن، نَمانَد کُفر و اِنْکاری
همه اَضْداد از لُطفَش، بِپوشَد خِلْعَتی دیگر
زِخَجْلَت جُمله مَحْو آمد، چو گیرد لُطفْ بسیاری
دِگَربار از میانِ مَحْو، عَجَب نو مَستی‌‌‌یی یابَند
بِرویَند از میانِ نَفی، چون کَزْ خارْ گُلْزاری
پس آن گَهْ دیده بُگْشایَند، جَمالِ عشق را بینند
همه حُکم و همه عِلْم و همه حِلْم است و غَفّاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۶ - مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
مِثالِ بازِ رَنْجورم زمین بر، من زِ بیماری
نه با اَهلِ زمین جِنْسَم، نه امکان است طَیّاری
چو دستِ شاه یاد آید، فُتَد آتش به جانِ من
نه پَر دارم که بُگْریزم، نه بالَم می‌کُند یاری
اَلا ای بازِ مِسکین، تو میانِ جُغدها چونی؟
نِفاقی کردی‌‌‌یی گَر عشقْ رو بَستی به سَتّاری
ولیکِن عشق کِی پنهان شود با شُعلهٔ سینه؟
خُصوصاً از دو دیده سیلْ هَمچون چَشمه‌‌‌یی جاری
بَس اَسْتَت عِزَّت و دوران، زِذوقِ عشقِ پُر لَذَّت
کجا پیدا شود با عشق، یا تَلْخیّ و یا خواری؟
اگرچه تو نداری هیچ مانندِ اَلِف، عشقَت
به صَدرِ حَرف‌ها دارد، چرا؟ زان رو که آن داری
حَلاوَت‌هایِ جاویدانْ دَرون جانِ عُشّاق است
زِبَهرِ چَشم زَخْم است این نَفیر و این همه زاری
تَنِ عاشق چو رَنْجوران، فُتاده زار بر خاکی
نیابَد گَردِ ایشان را به مَعنی، مَهْ به سَیّاری
مُغَفَّل وار پِنْداری تو عاشق را، وَلیکِن او
به هر دَم پَرده می‌سوزد زِآتش‌هایِ هُشیاری
لباسِ خویش می‌دَرَّد، قَبایِ جسم می‌سوزد
که تا وقتِ کنارِ دوست، باشد از همه عاری
به غیرِ دوست هرچِش هست، طَرّاران هَمی‌دُزدند
به مَعنی کرده او زین فِعْلْ بر طَرّارْ طَرّاری
که تا خَلْوَت کُند زِیشان، کُند مَشغولْ ایشان را
بگیرد خانهٔ تَجرید و خَلْوَت را به عَیّاری
ندانی سِرِّ این را تو، که عِلْم و عقلِ تو پَرده ست
بُرونِ غار و تو شادان، که خود در عینِ آن غاری
بِدَرَّد زَهرهٔ جانَت، اگر ناگاه بینی تو
که از اَصْحابِ کَهْفِ دل، چگونه دور و اَغْیاری
زِیک حرفی زِرَمزِ دل، نَبُردی بویْ اَنْدَر عُمر
اگرچه حافظِ اهلیّ و اُستادی تو، ای قاری
چه دورت داشتند ایشان، که قُطْبِ کارها گشتی
وَزْین اَشْغالِ‌‌ بی‌کاران، نداری تابِ‌‌ بی‌کاری
تو را دَم دَم هَمی‌آرَند کاری نو، به هر لحظه
که تا نَبْوَد فَراغَت هیچ بر قانونِ مَکْاری
گَهی سودایِ استادی، گَهی شَهوت دَراُفتادی
گَهی پُشتِ سِپَه باشی، گَهی در بَندِ سالاری
دَمار و وَیل بر جانَت، اگر مَخْدومْ شَمسُ الدّین
زِتبریزت نفرماید زَکاتِ جانِ خود یاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۷ - مگردانید با دلبر، به حق صحبت و یاری
مَگَردانید با دِلْبَر، به حَقِّ صحبُت و یاری
هر آنچه دوش می‌گفتم زِبی خویشیّ و بیماری
وَگَر ناگَهْ قَضاءَ اللَّه، ازین‌ها بِشْنَود آن مَهْ
خود او داند که سودایی چه گوید در شبِ تاری
چو نَبْوَد عقل در خانه، پَریشان باشد افسانه
گَهی زیر و گَهی بالا، گَهی جنگ و گَهی زاری
اگر شورِ مرا یَزدان کُند توزیع بر عالَم
نبینی هیچ یک عاقل، شوند از عقل‌ها عاری
مَگَر ای عقل تو بر من همه وَسواس می‌ریزی؟
مَگَر ای ابر تو بر من شرابِ شور می‌باری؟
مُسلمانان مُسلمانان، شما دل‌ها نِگَه دارید
مَگَردا کَس به گِردِ من، نه نَظّاره نه دِلْداری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۸ - حجاب از چشم بگشایی، که سبحان الذی اسری
حِجاب از چَشم بُگْشایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
جَمالِ خویشْ بِنْمایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
شرابِ عشق می‌جوشی، ازان سوتَر زِبیهوشی
هزاران عقل بِرْبایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
نَهی بر فَرقِ جانْ تاجی، بَری دل را به مِعْراجی
زِ دو کَوْنَش بَراَفْزایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
بِپَرَّد دلْ بیابان‌ها، شود پیش از همه جان‌ها
به ناگاهَش تو پیش آیی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
هر آن کَس را که بَرداری، به اِجْلالَش فرود آری
دَران بُستانِ‌‌ بی‌جایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسرْی
دِلَم هر لحظه می‌پَرَّد، لباسِ صبر می‌دَرَّد
ازان شادی که با مایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
زِهر شش سویْ بُگْریزم، دَران حَضرت دَرآویزم
که بَس دِلْبَند و زیبایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
حَیاتی داد جان‌ها را، به رَقص آورده دل‌ها را
عَدَم را کرده سودایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
گُریزان شو به علیّین دلا یعنی صَلاحُ الدّین
چو تو‌‌ بی‌دست و‌‌ بی‌پایی، که سُبْحانَ الَّذی اَسْری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۹ - یکی طوطی مژده آور، یکی مرغی خوش آوازی
یکی طوطیِّ مُژده آوَر، یکی مُرغی خوش آوازی
چه باشد گَر به سویِ ما کُند هر روز پَروازی؟
دَراندازد به جانِ عاقلانِ‌‌ بی‌خَبَر، سوزی
بِسازَد بَهرِ مُشتاقان، به رَسمِ مُطربانْ سازی
کُند هَنْبازیِ طوطی صَبا را از بَرایِ شَهْ
که او را نیست در پاکیّ و بیناییش هَنْبازی
بِجوشَد بارِ دیگر از جَمالَش شادیِ تازه
دَرآیَد بارِ دیگر از وصالَش در فَلَکْ تازی
به ناگاهان نِمایَد رویْ آن پُشت و پناهِ من
بِبینی عقلِ تَرسان را به پایِ عشقْ سَربازی
همه عاشق شَوندَش زار، هم‌‌ بی‌دین و هم با دین
همه صادق شوند او را، نَمانَد هیچ طَنّازی
شود گوشِ طبیعت هم زِسِرِّ غَیب‌ها واقِف
شود دیده‌یْ فروبَسته، زِخاکِ پایِ او بازی
شود بازارِ مَهْ رویان، ازان مَهْ رو فروبَسته
شود دَروازهٔ عِشرَت ازان میْ روی، در بازی
شود شب‌هایِ تاریکِ فِراقِ آن صَنَم روشن
بگوید وَصلِ خوش نکته، به گوشِ هَجْر یک رازی
که رَسم و قاعده‌یْ غَم‌ها، زِجانِ خَلْق بَردارند
رَسیده عُمرِ ما آخِر، نَهَد از عیشْ آغازی
دَرونِ بَحْرِ‌‌ بی‌پایانِ مرگ و نیستی، جان‌ها
بُوَد ایمِن چو بر دریا بُوَد مُرغاب یا قازی
به غیرِ ناطقه‌یْ غَیرت، نَبودت هیچ بَدگویی
نَبودَسْتَت به جُز هم مُشکِ زُلْفینِ تو غَمّازی
که از عشقت بَسی جان‌ها، چو چوبِ خُشک می‌سوزد
زِغَیرت گشته با خَلْقان، یکی بَدگو و همّازی
اَلا ای آن کِه یک پَرتو ازان رُخسار بِنْمایی
خُنُک گردد همه دل‌ها، نَمانَد حسرت و آزی
الا ای کانِ رَبّانی شَمسُ الدّینِ تبریزی
رُخِ هَمچون زَرم دارد برایِ وَصلِ تو گازی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۰ - چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی؟
چو شیر و اَنْگَبین جانا چه باشد گَر دَرآمیزی؟
عَسَل از شیر نَگْریزد، تو هم باید که نَگْریزی
اگر نالایِقَم جانا شَوَم لایِقْ به فَرِّ تو
وَگَر ناچیز و مَعْدومَم، بیابَم از تو من چیزی
یکی قطره شود گوهر، چو یابد او عَلَف از تو
کُهِ قافی شود ذَرّه، چو دَر بَندیّ و بِسْتیزی
همه خاکیم، رویَنده زِ آبِ ذِکر و بادِ دَم
گِلی که خَندد و گِریَد، کَزو فکری بِیَنْگیزی
گُلِسْتانی کُنَش خندان و فرمانی به دَستَش دِهْ
که ای گُلْشَن شُدی ایمِن زِ آفَت‌هایِ پاییزی
گَهی در صورتِ آبی، بیایی جانْ دَهی گُل را
گَهی در صورتِ بادی، به هر شاخی دَرآویزی
درختی بیخِ او بالا، نگونه شاخ‌هایِ او
به عکسِ آن درختانی که سُعدیّ‌اَند و شونیزی
گَهی گویی به گوشِ دلْ که در دوغِ من اُفْتادی
مَنَم جانِ همه عالَم، تو چون از جانْ بِپَرهیزی؟
گَهی زانوت بَربَندم، چو اُشتُر تا فروخُسپی
گَهی زانوت بُگْشایَم، که تا از جایْ بَرخیزی
مَنال ای اُشتُر و خامُش، به من بِنْگَر به چَشمِ هُش
که تَمییزِ نواَت بَخشَم، اگر چه کانِ تَمییزی
تویی شمع و مَنَم آتش، چو اُفْتم در دِماغَت خَوش
یکی نیمه فروسوزی، یکی نیمه فروریزی
به هر سوزی چو پروانه مَشو قانِع، بِسوزان سَر
به پیشِ شمعْ چون لافی ازین سودایِ دِهْلیزی؟
اگر داری سَرِ مَستان، کُلَه بُگْذار و سَر بِسْتان
کُلَه دارند و سَرها نی، کُلَه دارانِ پالیزی
سَر آن‌ها راست که با او دَرآوردند سَر با سَر
کم از خاری که زد با گُلْ زِچالاکیّ و سَرتیزی؟
تو هر چیزی که می‌جویی مَجویَش جُز زِ کانِ او
که از زَر هم زَری یابند و از اَرْزیز اَرْزیزی
خَمُش کُن، قِصّهٔ عُمری به روزی کِی توان گفتن
کجا آید زِیک خِشْتَکْ گَریبانیّ و تیریزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۱ - الا ای جان جان جان، چو می‌بینی چه می‌پرسی؟
اَلا ای جانِ جانِ جان، چو می‌بینی چه می‌پُرسی؟
اَلا ای کانِ کانِ کان، چو با مایی چه می‌تَرسی؟
زِ لا و لِم مُسَلَّم شو، به هر سو کِتْ کَشَم می‌رَو
به قُدّوسَت کَشَم آخِر، که خانه زادهٔ قُدسی
چه در بحثِ اصولی تو؟ چه در بَندِ فُصولی تو؟
چه جِنْس و نوع می‌جویی؟ کَزین نوعیّ و زین جِنْسی
اگر دامانِ جان گیری، به تَرکِ این و آن گیری
که از جُمله مُبَرّایی، نه از جِنّی نه از اِنْسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۲ - بتاب ای ماه بر یارم، بگو یارا اغا پوسی
بِتاب ای ماهْ بر یارم، بگو یارا اَغا پوسی
بِزَن ای باد بر زُلْفَش، که ای زیبا اَغا پوسی
گَر این جایی، گَر آن جایی، وَگَر آیی، وَگَر نایی
همه قَندیّ و حَلْوایی، زِهی حَلْوا اَغا پوسی
مَلامَت نَشْنَوَم هرگز، نگردم در طَلَبْ عاجِز
نباشد عشقْ بازیچه، بیا حَقّا اَغا پوسی
اگر در خاکْ بِنْهَنْدم، تویی دِلْدار و دِلْبَندم
وَگَر بر چَرخْ آرَندَم، ازان بالا اَغا پوسی
اگر بالایِ کُه باشم چو رُهبان، عشقِ تو جویم
وَگَر در قَعْرِ دریایم، دران دریا اَغا پوسی
زِتابِ رویِ تو ماها، زِ اِحْسان‌هایِ تو شاها
شُده زندان مرا صَحرا، دَران صَحرا اَغا پوسی
چو مَستِ دیدنِ اویَم، دو دست از شَرمْ واشویَم
بگیرم در رَهَش، گویم که ای مولا اَغا پوسی
دِلارامِ خوشِ روشن، سِتیزه می‌کُند با من
بیار ای اشک و بر وِیْ زَن، بگو ایلا اَغا پوسی
تو را هر جان هَمی‌جویَد، که تا پایِ تو را بوسَد
ندارد زَهره تا گوید، بیا این جا اَغا پوسی
وَگَر از بَنده سیر آیی، بگیری خشم و دیر آیی
بِمانَم‌‌ بی‌کَس و تنها، تو را تنها اَغا پوسی
بیا ای باغ و ای گُلْشَن، بیا ای سَرو و ای سوسَن
برایِ کوریِ دشمن، بگو ما را اَغا پوسی
بیا پَهْلویِ من بِنْشین به رَسم و عادتِ پیشین
بِجُنْبان آن لبِ شیرین، که مولانا اَغا پوسی
مَنَم نادانْ تویی دانا، تو باقی را بگو، جانا
به گویایی افیغومی، به ناگویا اَغا پوسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۳ - بیا ای شاه خودکامه، نشین بر تخت خودکامی
بیا ای شاهِ خودکامه، نِشین بر تَختِ خودکامی
بیا بر قَلْبِ رِنْدان زَن، که صاحِب قَرنِ ایّامی
بَرآوَر دودها از دل، به جُز در خون مَکُن مَنْزِل
فَلَک را از فَلَک بُگْسِل، که جانِ آتش اَنْدامی
دَران دریا که خون است آن، زِخُشک و تَر بُرون است آن
بیا بِنْما که چون است آن، که حوتِ موج آشامی
اشارت کُن بِدان سَردِه، که رِنْدانَند اَنْدَر دِهْ
سَبُک رَطْلِ گِران دَردِهْ، که تو ساقیِّ آن جامی
قَدَح در کارِ شیران کُن، زِ زَرشان چَشمْ سیران کُن
به جامی عقلْ ویران کُن، که عقل آن جا بُوَد خامی
بسوز از حُسن ای خاقان، تو نام و نَنگِ مُشتاقان
که سرد آید زِعُشّاقان حَذَر کردن زِبَدنامی
بِدیدم عقلِ کُل را من، نهاده ذِبْح بر گَردن
بِگُفتم پیشِ این پُر فَن، چو اسماعیل چون رامی
بِگُفت از عشقِ شَمسُ الدّین، که تبریز است ازو چون چین
چو مَهْ رویانِ نوآیین، به گِردِ مَجْلِسِ سامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۴ - شنیدم کاشتری گم شد، ز کردی در بیابانی
شنیدم کُاشْتری گُم شُد، زِ کُردی در بیابانی
بَسی اُشتُر بِجُست از هر سوی کُردِ بیابانی
چو اُشتُر را ندید، از غَم بِخُفت اَنْدَر کنارِ رَه
دِلَش از حَسرَتِ اُشتُر میانِ صد پَریشانی
در آخِر چون دَرآمَد شب، بِجَست از خواب و دلْ پُر غَم
بَرآمَد گویِ مَهْ تابان، زِ رویِ چَرخِ چوگانی
به نورِ مَهْ بِدید اُشتُر، میان راه اِسْتاده
زِشادی آمدش گریه، بِسانِ ابرِ نیسانی
رُخ اَنْدَر ماه روشن کرد و گفتا چون دَهَم شَرحَت؟
که هم خوبیّ و نیکوییّ و هم زیبا و تابانی
خداوندا دَرین مَنْزِل بَراَفْروز از کَرَم نوری
که تا گُم کردهٔ خود را بِیابَد عقلِ انسانی
شبِ قَدْر است در جانَت، چرا قَدْرش نمی‌دانی؟
تو را می‌شورَد او هر دَم، چرا او را نَشورانی؟
تو را دیوانه کرده‌‌ست او، قَرارِ جانْت بُرده‌‌ست او
غَمِ جانِ تو خورده‌‌ست او، چرا در جانْش نَنْشانی؟
چو او آب است و تو جویی، چرا خود را نمی‌جویی؟
چو او مُشک است و تو بویی، چرا خود را نَیَفشانی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۵ - مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی
مگر مَستی نمی‌دانی که چون زنجیر جُنْبانی
زِمَجنونانِ زندانی، جهانی را بِشورانی؟
مگر نَشنیده‌‌‌یی دَستان زِبی خویشان و سَرمَستان؟
وَگَر نَشنیده‌‌‌یی بِستان به جانِ تو که بِستانی
تو دانی، من نمی‌دانم، که چیست این بانگ از جانَم
وَزْین آوازْ حیرانم، زِهی پُر ذوقْ حیرانی
صَلا مَستان و‌‌ بی‌خویشان، صَلا ای عیش اَنْدیشان
صَلا ای آن کِه می‌دانی که تو خود عینِ ایشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۶ - سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
سَحَرگَه گفتم آن مَهْ را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالَم که می‌بینی، وَزْان نالَم که می‌دانی
وَرایِ کُفر و ایمانیّ و مَرکَب تُند می‌رانی
چه بَس‌‌ بی‌باکْ سُلطانی، همین می‌کُن که تو آنی
یکی بازآ به ما بُگْذر، به بیشه‌یْ جان‌ها بِنْگَر
درختان بین زِخونِ تَر، به شکلِ شاخِ مَرجانی
شُنودی تو که یک خامی، زِمَردانْ می‌بَرَد نامی
نمی تَرسَد که خودکامی نَهَد داغَش به پیشانی
مَشو تو مُنْکِرِ پاکان، بِتَرس از زَخْمِ‌‌ بی‌باکان
که صبرِ جانِ غَمناکان تو را فانی کُند، فانی
تو باخویشی، به‌‌ بی‌خویشانْ مَپیچ ای خَصمِ دَرویشان
مَزَن تو پَنجه با ایشان، به دَستانی که نَتْوانی
که شَمسُ الدّینِ تبریزی، به جان بَخشیّ و خون ریزی
زِآتش بَرکَند تیزی، به قُدرت‌هایِ رَبّانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۷ - شدم از دست یک باره زدست عشق تا دانی
شُدم از دست یک باره زِدستِ عشقْ تا دانی
دَرین مَستی اگر جُرمی کُنم تا رو نگردانی
زِهی پیدایِ ناپیدا، پَناهِ امشب و فردا
زِهی جانَم زِتو شَیدا، زِهی حالِ پَریشانی
زِزُلفِ جَعْدِ چون سِلْسِل، بِشُد این حالِ من مُشکل
میانِ موجِ خونِ دل، مرا تا چند بِنْشانی؟
چو آرَم پیشِ تو زاری، بَهانه‌یْ نو بُرون آری
زِهی شَنگیّ و طَرّاری، زِهی شوخیّ و پیشانی
زبان داری تو چون سوسن، نِمایی آب را روغَن
چرا بیگانه‌‌‌یی با من، چو تو از عینِ خویشانی؟
زِهی مَجْلِس، زِهی ساقی، زِهی مَستان، زِهی باده
زِهی عُشّاقِ دل داده، زِهی معشوقِ روحانی
شرابِ عشقِ تو آن گَهْ جهانِ حُسن بَرجاگَهْ؟
جَمالِ رویِ تو آن گَهْ کُند جانِ کسی جانی؟
بِکَرده روح را حَقّ بین، خداوندیِّ شَمسُ الدّین
زِ تبریزِ نِکوآیین، به قُدرت‌هایِ رَبّانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۸ - تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
تو اِسْتِظْهارِ آن داری که رو از ما بِگَردانی
ولی چون کعبه بَرپَرَّد، کجا مانَد مُسلمانی؟
تو سُلطانیّ و جانْداری، تو هم آنیّ و آن داری
مَشوران مُرغِ جان‌ها را، که ایشان را سُلَیمانی
فَلَک ایمِن زِهر غوغا، زمینْ پُر غارت و یَغما
وَلیکِن از فَلَک دارد زمینْ جمع و پَریشانی
زمینْ مانندِ تَن آمد، فَلَکْ چون عقل و جان آمد
تَن اَرْفَربه وَگَر لاغَر، زِجان باشد، هَمی‌دانی
چو تَن را عقل بُگْذارد، پَریشانی کُند این تَن
بگوید تَن که مَعْذورَم، تو رَفتی که نگهبانی
عِنایَت‌هایِ تو جان را، چو عقلِ عقلِ ما آمد
چو تو از عقل بَرگَردی، چه دارد عقل، عقلانی؟
شود یوسُف یکی گُرگی، شود موسی چو فرعونی
چو بیرون شُد رِکابِ تو، سَرآخُر گشت پالانی
چو ما دَستیم و تو کانی، بیاوَر هرچه می‌آری
چو ما خاکیم و تو آبی، بِرویان هرچه رویانی
تو جویاییّ و ناجویا، چو مِقْناطیسْ ای مولا
تو گویاییّ و ناگویا، چو اُصْطُرلاب و میزانی