خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این متن عاشقانه و عرفانی، از عشق و درد خود به معشوق سخن میگوید و از او میخواهد که به او توجه کند. او از قدرت و سلطنت معشوق میگوید و از او میخواهد که به او بازگردد و به رنجهای او نگاه کند. شاعر همچنین از خطرات خودکامگی و بیباکی هشدار میدهد و از قدرت معنوی و الهی شمسالدین تبریزی یاد میکند.
این متن دارای مضامین عمیق عرفانی و معنوی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند خودکامگی و درد عشق ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و سنگین باشد.
غزل ۲۵۴۶ - سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
سَحَرگَه گفتم آن مَهْ را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالَم که میبینی، وَزْان نالَم که میدانی ۱
وَرایِ کُفر و ایمانیّ و مَرکَب تُند میرانی
چه بَس بیباکْ سُلطانی، همین میکُن که تو آنی ۲
یکی بازآ به ما بُگْذر، به بیشهیْ جانها بِنْگَر
درختان بین زِخونِ تَر، به شکلِ شاخِ مَرجانی ۳
شُنودی تو که یک خامی، زِمَردانْ میبَرَد نامی
نمی تَرسَد که خودکامی نَهَد داغَش به پیشانی ۴
مَشو تو مُنْکِرِ پاکان، بِتَرس از زَخْمِ بیباکان
که صبرِ جانِ غَمناکان تو را فانی کُند، فانی ۵
تو باخویشی، به بیخویشانْ مَپیچ ای خَصمِ دَرویشان
مَزَن تو پَنجه با ایشان، به دَستانی که نَتْوانی ۶
که شَمسُ الدّینِ تبریزی، به جان بَخشیّ و خون ریزی
زِآتش بَرکَند تیزی، به قُدرتهایِ رَبّانی ۷
بدین حالَم که میبینی، وَزْان نالَم که میدانی ۱
وَرایِ کُفر و ایمانیّ و مَرکَب تُند میرانی
چه بَس بیباکْ سُلطانی، همین میکُن که تو آنی ۲
یکی بازآ به ما بُگْذر، به بیشهیْ جانها بِنْگَر
درختان بین زِخونِ تَر، به شکلِ شاخِ مَرجانی ۳
شُنودی تو که یک خامی، زِمَردانْ میبَرَد نامی
نمی تَرسَد که خودکامی نَهَد داغَش به پیشانی ۴
مَشو تو مُنْکِرِ پاکان، بِتَرس از زَخْمِ بیباکان
که صبرِ جانِ غَمناکان تو را فانی کُند، فانی ۵
تو باخویشی، به بیخویشانْ مَپیچ ای خَصمِ دَرویشان
مَزَن تو پَنجه با ایشان، به دَستانی که نَتْوانی ۶
که شَمسُ الدّینِ تبریزی، به جان بَخشیّ و خون ریزی
زِآتش بَرکَند تیزی، به قُدرتهایِ رَبّانی ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۵۴۵ - مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانی
گوهر بعدی:غزل ۲۵۴۷ - شدم از دست یک باره زدست عشق تا دانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.