تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۶ - طرب ای بحر اصل آب حیات
طَرَب ای بَحْرِ اصلِ آبِ حَیات
ای تو ذات و دِگَر مِهان چو صِفات
اَه چه گفتم کجاست تا به کجا
کو یکی وَصفِ لایِقِ چو تو ذات؟
هر کِه در عشقِ روت غوطی خورْد
ریش خَندی زَنَد به هست و فَوات
شرق تا غرب شِکَّرین گردد
گَر نِمایَد بِدو شِکَرْت نَبات
جانِ منْ جامِ عشقِ دِلْبَر دید
لَعْلْ چون خونِ خویش گفت که هات
جان بنوشید و از سَرَش تا پای
آتشی بَرفروخت از شَرَرات
مَست شُد جانْ چُنان که نَشْناسَد
خویشتن را زِ میْ جُز از طاعات
بانگ آمد زِ عَرش مُژده تو را
که زِ من دَرگُذشت نورِ عَطات
مُژده از بَخششی که نَتْوان یافت
به دو صد سالْ خونِ چَشم و عَنات
که به هر قطره از پیالهٔ او
مُرده زنده شود عَجوزْ فَتات
گَرَش از عشقِ دوست بو بودی
کِی نِگوسار گشتی هرگز لات
چون شُدی مَستِ او کجا دانی؟
تو رُکوع و سُجود در صَلَوات
چون که بیخود شُدی زِ پَرتوِ عشق
جسمِ آن شاهِ ماست جانِ صَلات
چون بِمُردی به پایِ شَمسُ الدّین
زنده گشتی تو ایمنی زِ مَمات
دادْ مَخْدوم از خداوندیش
بَهرِ مُلْکِ اَبَد مِثال و بَرات
ای تو ذات و دِگَر مِهان چو صِفات
اَه چه گفتم کجاست تا به کجا
کو یکی وَصفِ لایِقِ چو تو ذات؟
هر کِه در عشقِ روت غوطی خورْد
ریش خَندی زَنَد به هست و فَوات
شرق تا غرب شِکَّرین گردد
گَر نِمایَد بِدو شِکَرْت نَبات
جانِ منْ جامِ عشقِ دِلْبَر دید
لَعْلْ چون خونِ خویش گفت که هات
جان بنوشید و از سَرَش تا پای
آتشی بَرفروخت از شَرَرات
مَست شُد جانْ چُنان که نَشْناسَد
خویشتن را زِ میْ جُز از طاعات
بانگ آمد زِ عَرش مُژده تو را
که زِ من دَرگُذشت نورِ عَطات
مُژده از بَخششی که نَتْوان یافت
به دو صد سالْ خونِ چَشم و عَنات
که به هر قطره از پیالهٔ او
مُرده زنده شود عَجوزْ فَتات
گَرَش از عشقِ دوست بو بودی
کِی نِگوسار گشتی هرگز لات
چون شُدی مَستِ او کجا دانی؟
تو رُکوع و سُجود در صَلَوات
چون که بیخود شُدی زِ پَرتوِ عشق
جسمِ آن شاهِ ماست جانِ صَلات
چون بِمُردی به پایِ شَمسُ الدّین
زنده گشتی تو ایمنی زِ مَمات
دادْ مَخْدوم از خداوندیش
بَهرِ مُلْکِ اَبَد مِثال و بَرات
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۷ - صوفیان آمدند از چپ و راست
صوفیان آمدند از چپ و راست
دَر به دَر کو به کو که باده کجاست؟
دَرِ صوفی دل است و کویَش جان
بادهٔ صوفیان زِ خُمِّ خداست
سَرِ خُم را گُشاد ساقی و گفت
اَلصَّلا هر کسی که عاشقِ ماست
این چُنین باده و چُنین مَستی
در همه مذهبی حَلال و رَواست
توبه بِشْکَن که در چُنین مَجْلِس
از خَطا توبه صد هزار خطاست
چون شِکَستی تو زاهِدان را نیز
اَلصَّلا زَن که روزْ روزِ صَلاست
مَردُمَت گَر زِ چَشمِ خویش انداخت
مَردمِ چَشمِ عاشقانَت جاست
گَر بِرَفت آبِ روی کمتر غم
جایِ عاشق بُرونِ آب و هواست
آشنایان اگر زِ ما گشتند
غَرقه را آشنا در آن دریاست
دَر به دَر کو به کو که باده کجاست؟
دَرِ صوفی دل است و کویَش جان
بادهٔ صوفیان زِ خُمِّ خداست
سَرِ خُم را گُشاد ساقی و گفت
اَلصَّلا هر کسی که عاشقِ ماست
این چُنین باده و چُنین مَستی
در همه مذهبی حَلال و رَواست
توبه بِشْکَن که در چُنین مَجْلِس
از خَطا توبه صد هزار خطاست
چون شِکَستی تو زاهِدان را نیز
اَلصَّلا زَن که روزْ روزِ صَلاست
مَردُمَت گَر زِ چَشمِ خویش انداخت
مَردمِ چَشمِ عاشقانَت جاست
گَر بِرَفت آبِ روی کمتر غم
جایِ عاشق بُرونِ آب و هواست
آشنایان اگر زِ ما گشتند
غَرقه را آشنا در آن دریاست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۸ - فعل نیکان محرض نیکیست
فعلِ نیکان مُحَرِّضِ نیکیست
هَمچو مُطرب که باعثِ سیکیست
بَهرِ تَحریضِ بندگانْ یَزدان
از بَد و نیکْ شاکِر و شاکیست
نُکْرْ فرعون و شُکرْ موسی کرد
به بَهانه زِ حالِ ما حاکیست
جِنْسِ فرعون هر کِه در مَنی است
جِنْسِ موسی هر آن کِه در پاکیست
از پِیِ غَم یَقین همه شادیست
وَزْ پِیِ شادیِ تو غَمناکیست
خاکْ باشی گُزید اَحمَد از آن
شاهِ مِعْراج و پیکِ اَفْلاکیست
خاک باشی بِرویَد از تو نَبات
گنجِ دل یافت آن کِه او خاکیست
ما همه چون یکیم بیمن و تو
پس خَمُش باش این سُخن با کیست؟
هَمچو مُطرب که باعثِ سیکیست
بَهرِ تَحریضِ بندگانْ یَزدان
از بَد و نیکْ شاکِر و شاکیست
نُکْرْ فرعون و شُکرْ موسی کرد
به بَهانه زِ حالِ ما حاکیست
جِنْسِ فرعون هر کِه در مَنی است
جِنْسِ موسی هر آن کِه در پاکیست
از پِیِ غَم یَقین همه شادیست
وَزْ پِیِ شادیِ تو غَمناکیست
خاکْ باشی گُزید اَحمَد از آن
شاهِ مِعْراج و پیکِ اَفْلاکیست
خاک باشی بِرویَد از تو نَبات
گنجِ دل یافت آن کِه او خاکیست
ما همه چون یکیم بیمن و تو
پس خَمُش باش این سُخن با کیست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۹ - عشق جز دولت و عنایت نیست
عشقْ جُز دولت و عِنایَت نیست
جُز گُشادِ دل و هدایت نیست
عشق را بوحَنیفه درس نکرد
شافِعی را دَرو رِوایَت نیست
لایَجوز و یَجوز تا اَجَل است
عِلْمِ عُشّاق را نِهایت نیست
عاشقان غَرقهاند در شِکَراب
از شِکَر مصر را شِکایَت نیست
جانِ مَخْمور چون نگوید شُکر؟
بادهیی را که حَدّ و غایَت نیست
هر کِه را پُرغم و تُرُش دیدی
نیست عاشقْ وَزان وَلایَت نیست
گَر نه هر غُنچه پَردهٔ باغیست
غیرت و رَشْک را سَرایَت نیست
مُبْتدی باشد اَنْدَرین رَهِ عشق
آن کِه او واقِف از بَدایَت نیست
نیست شو نیست از خودی زیرا
بَتَر از هستیاَت جِنایَت نیست
هیچ راعی مَشو رَعیَّت شو
راعییی جُز سَدِ رِعایَت نیست
بس بُدی بنده را کَفیٰ بِاللّهْ
یکَش این دانش و کِفایَت نیست
گوید این مُشکل و کِنایات است
این صَریح است این کِنایَت نیست
پایْ کوری به کوزهیی بَرزَد
گفت فَرّاش را وِقایَت نیست
کوزه و کاسه چیست بر سَرِ رَه؟
راه را زین خَزَف نُقایَت نیست
کوزهها را زِ راه بَرگیرید
یا که فَرّاش در سَعایَت نیست
گفت ای کور کوزه بر رَه نیست
لیک بر رَه تو را دِرایَت نیست
رَه رَها کردهیی سویِ کوزه
میرَوی آن به جُز غَوایَت نیست
خواجه جُز مَستیِ تو در رَهِ دین
آیَتی زِ ابْتدا و غایَت نیست
آیَتی تو وَ طالِبِ آیَت
بِهْ زِ آیَت طَلَب خود آیَت نیست
بی رَهی وَرْ نه در رَهِ کوشش
هیچ کوشنده بیجَرایَت نیست
چون که مِثْقالَ ذَرَّةٍ یَرَهْ است
ذَرّهیی زَلّه بینِکایَت نیست
ذَرّهیی خیر بیگُشادی نیست
چَشم بُگْشا اگر عَمایَت نیست
هر نَباتی نشانیِ آب است
چیست کان را ازو جِبایَت نیست؟
بس کُن این آب را نشانیهاست
تشنه را حاجَتِ وَصایَت نیست
جُز گُشادِ دل و هدایت نیست
عشق را بوحَنیفه درس نکرد
شافِعی را دَرو رِوایَت نیست
لایَجوز و یَجوز تا اَجَل است
عِلْمِ عُشّاق را نِهایت نیست
عاشقان غَرقهاند در شِکَراب
از شِکَر مصر را شِکایَت نیست
جانِ مَخْمور چون نگوید شُکر؟
بادهیی را که حَدّ و غایَت نیست
هر کِه را پُرغم و تُرُش دیدی
نیست عاشقْ وَزان وَلایَت نیست
گَر نه هر غُنچه پَردهٔ باغیست
غیرت و رَشْک را سَرایَت نیست
مُبْتدی باشد اَنْدَرین رَهِ عشق
آن کِه او واقِف از بَدایَت نیست
نیست شو نیست از خودی زیرا
بَتَر از هستیاَت جِنایَت نیست
هیچ راعی مَشو رَعیَّت شو
راعییی جُز سَدِ رِعایَت نیست
بس بُدی بنده را کَفیٰ بِاللّهْ
یکَش این دانش و کِفایَت نیست
گوید این مُشکل و کِنایات است
این صَریح است این کِنایَت نیست
پایْ کوری به کوزهیی بَرزَد
گفت فَرّاش را وِقایَت نیست
کوزه و کاسه چیست بر سَرِ رَه؟
راه را زین خَزَف نُقایَت نیست
کوزهها را زِ راه بَرگیرید
یا که فَرّاش در سَعایَت نیست
گفت ای کور کوزه بر رَه نیست
لیک بر رَه تو را دِرایَت نیست
رَه رَها کردهیی سویِ کوزه
میرَوی آن به جُز غَوایَت نیست
خواجه جُز مَستیِ تو در رَهِ دین
آیَتی زِ ابْتدا و غایَت نیست
آیَتی تو وَ طالِبِ آیَت
بِهْ زِ آیَت طَلَب خود آیَت نیست
بی رَهی وَرْ نه در رَهِ کوشش
هیچ کوشنده بیجَرایَت نیست
چون که مِثْقالَ ذَرَّةٍ یَرَهْ است
ذَرّهیی زَلّه بینِکایَت نیست
ذَرّهیی خیر بیگُشادی نیست
چَشم بُگْشا اگر عَمایَت نیست
هر نَباتی نشانیِ آب است
چیست کان را ازو جِبایَت نیست؟
بس کُن این آب را نشانیهاست
تشنه را حاجَتِ وَصایَت نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۰ - قبله امروز جز شهنشه نیست
قبله امروز جُز شَهَنشَه نیست
هر کِه آید به دَر بگو رَه نیست
عُذر گو، وَزْ بَهانه آگَهْ باش
همه خُفتَند و یک کَس آگَه نیست
نَگُذارد، نه کوتَه و نه دراز
آتشی کو دراز و کوتَه نیست
در چَهِ طَبْعِ تو خیالات است
یوسُفی بیحِبالْ در چَهْ نیست
چون که گندم رَسید مَغز آکَنْد
هَمرَهِ ماست و هَمرهِ کَهْ نیست
پاره پاره کُند یکایک را
عشقْ آن یک که پارهٔ دَهْ نیست
گَهْ گَهی میکَشند گوشِ تو را
سویِ آن عالَمی که گَهْ گَه نیست
شَمسِ تبریز شاهِ تُرکان است
رو به صَحرا که شَهْ به خَرگَه نیست
هر کِه آید به دَر بگو رَه نیست
عُذر گو، وَزْ بَهانه آگَهْ باش
همه خُفتَند و یک کَس آگَه نیست
نَگُذارد، نه کوتَه و نه دراز
آتشی کو دراز و کوتَه نیست
در چَهِ طَبْعِ تو خیالات است
یوسُفی بیحِبالْ در چَهْ نیست
چون که گندم رَسید مَغز آکَنْد
هَمرَهِ ماست و هَمرهِ کَهْ نیست
پاره پاره کُند یکایک را
عشقْ آن یک که پارهٔ دَهْ نیست
گَهْ گَهی میکَشند گوشِ تو را
سویِ آن عالَمی که گَهْ گَه نیست
شَمسِ تبریز شاهِ تُرکان است
رو به صَحرا که شَهْ به خَرگَه نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۱ - امشب از چشم و مغز، خواب گریخت
امشب از چَشم و مَغز، خواب گُریخت
دید دل را چُنین خَراب، گُریخت
خوابْ دل را خراب دید و یَباب
بی نَمَک بود، ازین کَباب گُریخت
خوابِ مِسکین به زیرِ پَنجهٔ عشق
زَخمها خورْد و زِاضْطراب گُریخت
عشقْ همچون نَهنگْ لب بِگُشاد
خوابْ چون ماهی اَنْدَر آب گُریخت
خواب چون دید خَصْمِ بیزِنهار
مولْ مولی بِزَد، شِتاب گُریخت
ماهِ ما شب بَرآمَد و این خواب
هَمچو سایه زِ آفتاب گُریخت
خواب چون دید دولتِ بیدار
هَمچو گُنجشک از عُقاب گُریخت
شُکرْلِلَّهْ، هُمایْ باز آمد
چون که باز آمد، این غُراب گُریخت
عشق از خوابْ یک سوآلی کرد
چون فرو مانْد از جواب، گُریخت
خواب میبَست شش جِهَت را دَر
چون خدا کرد فَتْحِ باب، گُریخت
شمسِ تبریز از خیالَت خواب
چون خَطاییست کَزْ صَواب گُریخت
دید دل را چُنین خَراب، گُریخت
خوابْ دل را خراب دید و یَباب
بی نَمَک بود، ازین کَباب گُریخت
خوابِ مِسکین به زیرِ پَنجهٔ عشق
زَخمها خورْد و زِاضْطراب گُریخت
عشقْ همچون نَهنگْ لب بِگُشاد
خوابْ چون ماهی اَنْدَر آب گُریخت
خواب چون دید خَصْمِ بیزِنهار
مولْ مولی بِزَد، شِتاب گُریخت
ماهِ ما شب بَرآمَد و این خواب
هَمچو سایه زِ آفتاب گُریخت
خواب چون دید دولتِ بیدار
هَمچو گُنجشک از عُقاب گُریخت
شُکرْلِلَّهْ، هُمایْ باز آمد
چون که باز آمد، این غُراب گُریخت
عشق از خوابْ یک سوآلی کرد
چون فرو مانْد از جواب، گُریخت
خواب میبَست شش جِهَت را دَر
چون خدا کرد فَتْحِ باب، گُریخت
شمسِ تبریز از خیالَت خواب
چون خَطاییست کَزْ صَواب گُریخت
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۲ - اندرآ عیش بیتو شادان نیست
اَنْدَرآ عیشْ بیتو شادان نیست
کیست کو بَندهٔ تو از جان نیست؟
ای تو در جانْ چو جانِ ما در تَن
سَخت پنهان، وَلیکْ پنهان نیست
دست بر هر کجا نَهی جان است
دست بر جانْ نَهادن آسان نیست
جان که صافی شُدهست در قالَب
جُز که آیینه دارِ جانان نیست
جمع شُد آفتاب و مَهْ این دَم
وَقتِ افسانهٔ پَریشان نیست
مَستی اَفْزون شُدهست و میتَرسَم
کین سُخَن را مَجالِ جولان نیست
دست نِهْ بر دَهانِ من تا من
آن نگویم، چو گفت را آن نیست
کیست کو بَندهٔ تو از جان نیست؟
ای تو در جانْ چو جانِ ما در تَن
سَخت پنهان، وَلیکْ پنهان نیست
دست بر هر کجا نَهی جان است
دست بر جانْ نَهادن آسان نیست
جان که صافی شُدهست در قالَب
جُز که آیینه دارِ جانان نیست
جمع شُد آفتاب و مَهْ این دَم
وَقتِ افسانهٔ پَریشان نیست
مَستی اَفْزون شُدهست و میتَرسَم
کین سُخَن را مَجالِ جولان نیست
دست نِهْ بر دَهانِ من تا من
آن نگویم، چو گفت را آن نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۲۰ - ای مبارک ز تو صبوح و صباح
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۶ - دیده خون گشت و خون نمیخسبد
دیده خون گشت و خون نمیخُسبَد
دلِ من از جُنون نمیخُسبَد
مُرغ و ماهی زِ من شُده خیره
کین شب و روز چون نمیخُسبَد؟
پیش ازین در عَجَب هَمیبودم
کاسْمانِ نِگون نمیخُسبَد
آسْمان خود کُنون زِ من خیره است
که چرا این زَبون نمیخُسبَد؟
عشقْ بر من فُسونِ اَعْظَم خوانْد
جانْ شَنید آن فُسونْ نمیخُسبَد
این یَقینَم شُدهست پیش از مرگ
کَزْ بَدَن جانْ بُرون نمیخُسبَد
هین خَمُش کُن به اصلْ راجِع شو
دیده راجِعُون نمیخُسبَد
دلِ من از جُنون نمیخُسبَد
مُرغ و ماهی زِ من شُده خیره
کین شب و روز چون نمیخُسبَد؟
پیش ازین در عَجَب هَمیبودم
کاسْمانِ نِگون نمیخُسبَد
آسْمان خود کُنون زِ من خیره است
که چرا این زَبون نمیخُسبَد؟
عشقْ بر من فُسونِ اَعْظَم خوانْد
جانْ شَنید آن فُسونْ نمیخُسبَد
این یَقینَم شُدهست پیش از مرگ
کَزْ بَدَن جانْ بُرون نمیخُسبَد
هین خَمُش کُن به اصلْ راجِع شو
دیده راجِعُون نمیخُسبَد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۷ - رسم نو بین که شهریار نهاد
رَسمِ نو بین که شهریار نَهاد
قبله مان سویِ شهرِ یار نَهاد
نَقْدِ عُشّاق را عِیار نبود
او زِ کانِ کَرَم عِیار نَهاد
گُلِ صدبَرگ بَرگِ عیش بِساخت
رویْ سویِ بنفشه زار نَهاد
هر کِه را چون بنفشه دید دوتا
کرد یکتا و در شُمار نَهاد
بیدلان را چو دل گرفت به بَر
سَرکَشان را چو سَر خُمار نَهاد
مُنْتَظِر باش و چَشم بر دَر دار
کو نَظَر را در اِنْتظار نَهاد
غَمِ او را کنار گیر که غَم
رویْ بر رویِ غَم گُسار نَهاد
کَس چه دانَد که گُلْشَنِ رُخِ او
بر دلِ بیدِلَمْ چه خار نَهاد
از دلِ بیدِلَم قَرار مَجوی
کَنْدَرو دَردِ بیقَرار نَهاد
آهوانْ صیدِ چَشمِ او گشتند
چون که رو جانبِ شکار نَهاد
آن زِرِه مویْ در کَمان زِ کمین
تیرهایِ زِرِه گُذار نَهاد
خویشتن را چو در کِنار گرفت
خَلْق را دور و برکِنار نَهاد
رَحْمَتَش آهِ عاشقان بِشِنید
آهِشان را بَسْ اِعْتِبار نَهاد
در عِنایاتِ خویشِشان بِکَشید
جُرمشان را به جایِ کار نَهاد
نورِ عُشّاق شَمسِ تبریزی
نور در دیده شَمسْ وار نَهاد
قبله مان سویِ شهرِ یار نَهاد
نَقْدِ عُشّاق را عِیار نبود
او زِ کانِ کَرَم عِیار نَهاد
گُلِ صدبَرگ بَرگِ عیش بِساخت
رویْ سویِ بنفشه زار نَهاد
هر کِه را چون بنفشه دید دوتا
کرد یکتا و در شُمار نَهاد
بیدلان را چو دل گرفت به بَر
سَرکَشان را چو سَر خُمار نَهاد
مُنْتَظِر باش و چَشم بر دَر دار
کو نَظَر را در اِنْتظار نَهاد
غَمِ او را کنار گیر که غَم
رویْ بر رویِ غَم گُسار نَهاد
کَس چه دانَد که گُلْشَنِ رُخِ او
بر دلِ بیدِلَمْ چه خار نَهاد
از دلِ بیدِلَم قَرار مَجوی
کَنْدَرو دَردِ بیقَرار نَهاد
آهوانْ صیدِ چَشمِ او گشتند
چون که رو جانبِ شکار نَهاد
آن زِرِه مویْ در کَمان زِ کمین
تیرهایِ زِرِه گُذار نَهاد
خویشتن را چو در کِنار گرفت
خَلْق را دور و برکِنار نَهاد
رَحْمَتَش آهِ عاشقان بِشِنید
آهِشان را بَسْ اِعْتِبار نَهاد
در عِنایاتِ خویشِشان بِکَشید
جُرمشان را به جایِ کار نَهاد
نورِ عُشّاق شَمسِ تبریزی
نور در دیده شَمسْ وار نَهاد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۸ - سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
سیبَکی نیمْ سُرخ و نیمی زَرد
از گُل و زَعفَرانْ حِکایَت کرد
چون جُدا گشت عاشق از معشوق
بُرد معشوقْ ناز و عاشقْ دَرد
این دو رنگِ مُخالِف از یک هَجْر
بر رُخِ هر دو عشقْ پیدا کرد
رُخِ معشوقْ زَرد لایِق نیست
سُرخی و فَربَهیِّ عاشقْ سَرد
چونک معشوق ناز آغازید
ناز کَش عاشقا مَگیر نَبَرد
اَنَا کَالشَّوْکِ سَیِّدی کَالْوَرْد
فَهُمَا اثْنانِ فِی الْحَقیقَهِ فَرْد
اِنَّهُ الشَّمْسُ اِنَّنی کَالظِّل
مِنْهُ حَرُّ الْبَقا وَ مِنّی الْبَرْد
اِنَّ جالُوَت بارَزَ الطّالُوت
اِنَّ داوُدَ قَدَّرُوا فِی السَّرْد
دلْ زِ تَن زاد لیکْ شاهِ تَن است
همچُنان که بِزایَد از زَنْ مَرد
باز در دلْ یکی دلیست نَهان
چون سَواری نَهان شُده در گَرد
جُنبِشِ گَرد از سَوار بُوَد
اوست کین گَرد را به رَقْص آوَرْد
نیست شطرنج تا تو فکر کُنی
با تَوکُّل بِریز مُهره چو نَرد
شَمسِ تبریز آفتابِ دل است
میوههایِ دلْ آن تَفَش پَروَرد
از گُل و زَعفَرانْ حِکایَت کرد
چون جُدا گشت عاشق از معشوق
بُرد معشوقْ ناز و عاشقْ دَرد
این دو رنگِ مُخالِف از یک هَجْر
بر رُخِ هر دو عشقْ پیدا کرد
رُخِ معشوقْ زَرد لایِق نیست
سُرخی و فَربَهیِّ عاشقْ سَرد
چونک معشوق ناز آغازید
ناز کَش عاشقا مَگیر نَبَرد
اَنَا کَالشَّوْکِ سَیِّدی کَالْوَرْد
فَهُمَا اثْنانِ فِی الْحَقیقَهِ فَرْد
اِنَّهُ الشَّمْسُ اِنَّنی کَالظِّل
مِنْهُ حَرُّ الْبَقا وَ مِنّی الْبَرْد
اِنَّ جالُوَت بارَزَ الطّالُوت
اِنَّ داوُدَ قَدَّرُوا فِی السَّرْد
دلْ زِ تَن زاد لیکْ شاهِ تَن است
همچُنان که بِزایَد از زَنْ مَرد
باز در دلْ یکی دلیست نَهان
چون سَواری نَهان شُده در گَرد
جُنبِشِ گَرد از سَوار بُوَد
اوست کین گَرد را به رَقْص آوَرْد
نیست شطرنج تا تو فکر کُنی
با تَوکُّل بِریز مُهره چو نَرد
شَمسِ تبریز آفتابِ دل است
میوههایِ دلْ آن تَفَش پَروَرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۹ - سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
سیبَکی نیمْ سُرخ و نیمی زَرد
زَعفَران لاله را حِکایَت کرد
چون جُدا گشت عاشق از معشوق
نیمهیی خنده بود و نیمی دَرد
سُست پایی بِمانْده بر جایی
پاک میکرد از رُخِ مَهْ گَرد
دست میکوفت نیز میلافید
کین چُنین صَنعتی کسی ناوَرْد
صَعوه پَرشِکَستهیی دیدی
بَیضه چَرخْ زیرِ پَر پَروَرْد؟
باز شُد خنده خانهیی اینجا
رو بِجو یارِ خندهیی ای مَرد
نازْ تا کِی کنند این زِشتان؟
بازگونه هَمیرَوَد این نَرْد
جُفت و طاق از چه روی میبازَند
چون نَدانَند جُفت را از فَرد؟
بِهِل این تا به یارِ خویش رَویم
آن کِه رویَش هزار لاله و وَرْد
زَعفَران لاله را حِکایَت کرد
چون جُدا گشت عاشق از معشوق
نیمهیی خنده بود و نیمی دَرد
سُست پایی بِمانْده بر جایی
پاک میکرد از رُخِ مَهْ گَرد
دست میکوفت نیز میلافید
کین چُنین صَنعتی کسی ناوَرْد
صَعوه پَرشِکَستهیی دیدی
بَیضه چَرخْ زیرِ پَر پَروَرْد؟
باز شُد خنده خانهیی اینجا
رو بِجو یارِ خندهیی ای مَرد
نازْ تا کِی کنند این زِشتان؟
بازگونه هَمیرَوَد این نَرْد
جُفت و طاق از چه روی میبازَند
چون نَدانَند جُفت را از فَرد؟
بِهِل این تا به یارِ خویش رَویم
آن کِه رویَش هزار لاله و وَرْد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۰ - دیدهها شب فراز باید کرد
دیدهها شب فَراز باید کرد
روزْ شُد دیده باز باید کرد
تُرکِ ما هر طَرَف که مَرکَب رانْد
آن طَرَف تُرک تاز باید کرد
مَطْبَخِ جانْ به سویِ بیسوییست
پوزْ آن سو دراز باید کرد
چون چُنین کانِ زَر پَدید آمد
خویش را جُمله گاز باید کرد
جامه عُمر را زِ آبِ حَیات
چون خَضِر خوشْ طِراز باید کرد
چون غَیور است آن نَباتِ حَیات
زین شِکَرْ اِحْتِراز باید کرد
چون چُنین نازنین به خانه ماست
وَقتِ ناز است ناز باید کرد
با گُل و خار ساختن مَردیست
مَرد را سازِ ساز باید کرد
قبله رویِ او چو پیدا شُد
کعبهها را نماز باید کرد
سَجدههایی که آن سَری باشد
پیشِ آن سَرفَراز باید کرد
پیشِ آن عشقِ عاقِبَتْ محمود
خویشتن را اَیاز باید کرد
چون حقیقت نَهُفته در خَمُشیست
تَرکِ گفتِ مَجاز باید کرد
روزْ شُد دیده باز باید کرد
تُرکِ ما هر طَرَف که مَرکَب رانْد
آن طَرَف تُرک تاز باید کرد
مَطْبَخِ جانْ به سویِ بیسوییست
پوزْ آن سو دراز باید کرد
چون چُنین کانِ زَر پَدید آمد
خویش را جُمله گاز باید کرد
جامه عُمر را زِ آبِ حَیات
چون خَضِر خوشْ طِراز باید کرد
چون غَیور است آن نَباتِ حَیات
زین شِکَرْ اِحْتِراز باید کرد
چون چُنین نازنین به خانه ماست
وَقتِ ناز است ناز باید کرد
با گُل و خار ساختن مَردیست
مَرد را سازِ ساز باید کرد
قبله رویِ او چو پیدا شُد
کعبهها را نماز باید کرد
سَجدههایی که آن سَری باشد
پیشِ آن سَرفَراز باید کرد
پیشِ آن عشقِ عاقِبَتْ محمود
خویشتن را اَیاز باید کرد
چون حقیقت نَهُفته در خَمُشیست
تَرکِ گفتِ مَجاز باید کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۱ - عشق تو مست و کف زنانم کرد
عشقِ تو مَست و کَفْ زَنانم کرد
مَستم و بیخودم چه دانم کرد؟
غوره بودم کُنون شُدم انگور
خویشتن را تُرُش نَتانم کرد
شِکَّرین است یارِ حَلْوایی
مُشتِ حَلْوا دَرین دَهانم کرد
تا گُشاد او دُکانِ حَلْوایی
خانهاَم بُرد و بیدُکانم کرد
خَلْق گوید چُنان نمیباید
من نبودم چُنین چُنانم کرد
اوَّلا خُم شِکَست و سِرکِه بِریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خُمِ میْ به جایِ آن یک خُم
دَرخورَم داد و شادمانم کرد
در تَنورِ بَلا و فِتْنه خویش
پُخته و سُرخ رو چو نانم کرد
چون زُلَیخا زِ غَم شُدم من پیر
کرد یوسُف دُعا جوانم کرد
میپَریدم زِ دستِ او چون تیر
دست در من زَد و کَمانم کرد
پُر کُنم شُکرْ آسْمان و زمین
چون زمین بودم آسْمانم کرد
از رَهِ کَهکَشان گُذشت دِلَم
زان سویِ کَهکَشان کَشانم کرد
نردبانها و بامها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پُر شُد از حکایَتِ من
در جهانْ هَمچو جانْ نَهانم کرد
چون مرا نَرم یافت هَمچو زبان
چون زبان زود تَرجُمانم کرد
مَستم و بیخودم چه دانم کرد؟
غوره بودم کُنون شُدم انگور
خویشتن را تُرُش نَتانم کرد
شِکَّرین است یارِ حَلْوایی
مُشتِ حَلْوا دَرین دَهانم کرد
تا گُشاد او دُکانِ حَلْوایی
خانهاَم بُرد و بیدُکانم کرد
خَلْق گوید چُنان نمیباید
من نبودم چُنین چُنانم کرد
اوَّلا خُم شِکَست و سِرکِه بِریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خُمِ میْ به جایِ آن یک خُم
دَرخورَم داد و شادمانم کرد
در تَنورِ بَلا و فِتْنه خویش
پُخته و سُرخ رو چو نانم کرد
چون زُلَیخا زِ غَم شُدم من پیر
کرد یوسُف دُعا جوانم کرد
میپَریدم زِ دستِ او چون تیر
دست در من زَد و کَمانم کرد
پُر کُنم شُکرْ آسْمان و زمین
چون زمین بودم آسْمانم کرد
از رَهِ کَهکَشان گُذشت دِلَم
زان سویِ کَهکَشان کَشانم کرد
نردبانها و بامها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پُر شُد از حکایَتِ من
در جهانْ هَمچو جانْ نَهانم کرد
چون مرا نَرم یافت هَمچو زبان
چون زبان زود تَرجُمانم کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۲ - عاشقانی که باخبر میرند
عاشقانی که باخَبَر میرند
پیشِ معشوقِ چون شِکَر میرند
از اَلَستْ آبِ زندگی خوردند
لاجَرَم شیوه دِگَر میرند
چون که در عاشقی حَشَر کردند
نی چو این مَردم حَشَر میرند
از فرشته گُذشتهاند به لُطف
دور ازیشان که چون بَشَر میرند
تو گُمان میبَری که شیرانْ نیز
چون سَگانْ از بُرونِ دَر میرند
بِدَوَد شاهِ جانْ به اِسْتقبال
چون که عُشّاقْ در سَفَر میرند
همه روشن شوند چون خورشید
چون که در پایِ آن قَمَر میرند
عاشقانی که جانِ یکدِگَرند
همه در عشقِ هَمدِگَر میرند
همه را آبِ عشقْ بر جِگَر است
همه آیَند و در جِگَر میرند
همه هستند هَمچو دُرِّ یَتیم
نه بَرِ مادر و پدر میرند
عاشقانْ جانِبِ فَلَک پَرَّند
مُنکِرانْ در تَکِ سَقَر میرند
عاشقانْ چَشمِ غَیب بُگْشایَند
باقیانْ جُمله کور و کَر میرند
وان کِه شبها نَخُفتهاند زِ بیم
جُمله بیخوف و بیخَطَر میرند
وان کِه این جا عَلَف پَرَست بُدند
گاو بودند و هَمچو خَر میرند
وان کِه امروز آن نَظَر جُستَند
شاد و خندان در آن نَظَر میرند
شاهِشان بر کِنارِ لُطف نَهَد
نی چُنین خوار و مُحْتَضَر میرند
وان کِه اخلاقِ مُصطفیٰ جویَند
چون ابوبکر و چون عُمَر میرند
دور ازیشان فَنا و مرگ وَلیک
این به تَقدیر گفتم اَرْ میرند
پیشِ معشوقِ چون شِکَر میرند
از اَلَستْ آبِ زندگی خوردند
لاجَرَم شیوه دِگَر میرند
چون که در عاشقی حَشَر کردند
نی چو این مَردم حَشَر میرند
از فرشته گُذشتهاند به لُطف
دور ازیشان که چون بَشَر میرند
تو گُمان میبَری که شیرانْ نیز
چون سَگانْ از بُرونِ دَر میرند
بِدَوَد شاهِ جانْ به اِسْتقبال
چون که عُشّاقْ در سَفَر میرند
همه روشن شوند چون خورشید
چون که در پایِ آن قَمَر میرند
عاشقانی که جانِ یکدِگَرند
همه در عشقِ هَمدِگَر میرند
همه را آبِ عشقْ بر جِگَر است
همه آیَند و در جِگَر میرند
همه هستند هَمچو دُرِّ یَتیم
نه بَرِ مادر و پدر میرند
عاشقانْ جانِبِ فَلَک پَرَّند
مُنکِرانْ در تَکِ سَقَر میرند
عاشقانْ چَشمِ غَیب بُگْشایَند
باقیانْ جُمله کور و کَر میرند
وان کِه شبها نَخُفتهاند زِ بیم
جُمله بیخوف و بیخَطَر میرند
وان کِه این جا عَلَف پَرَست بُدند
گاو بودند و هَمچو خَر میرند
وان کِه امروز آن نَظَر جُستَند
شاد و خندان در آن نَظَر میرند
شاهِشان بر کِنارِ لُطف نَهَد
نی چُنین خوار و مُحْتَضَر میرند
وان کِه اخلاقِ مُصطفیٰ جویَند
چون ابوبکر و چون عُمَر میرند
دور ازیشان فَنا و مرگ وَلیک
این به تَقدیر گفتم اَرْ میرند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۳ - صوفیان در دمی دو عید کنند
صوفیان در دَمی دو عید کنند
عَنکَبوتانْ مَگَس قَدید کنند
شمعها میزنند خورشیدند
تا که ظُلْمات را شهید کنند
باز هر ذَرّه شُد چو نَفْخه صور
تا شهیدِ تو را سَعید کنند
چَرخِ کُهنه به گِردشان گردد
تا کُهَنهاش را جَدید کنند
رَغمِ آن حاسِدان که میخواهند
تا قَریبِ تو را بَعید کنند
حاسِدان را هم از حَسَد بِخَرند
همه را طالِب و مُرید کنند
کیمیایِ سعادتِ همهاند
در همه فَعْلِ خود پَدید کنند
کیمیایی کنند هم اَفْلاک
لیک در مُدّتی مَدید کنند
وان هم از ماهِ غَیب دُزدیدند
که گَهی پاک و گَهْ پَلید کنند
خُنُک آن دَم که جُمله اَجْزا را
بیزِ ترکیبها وَحید کنند
بَس کُن این و سَرِ تَنور بِبَند
تا که نانهات را ثَرید کنند
عَنکَبوتانْ مَگَس قَدید کنند
شمعها میزنند خورشیدند
تا که ظُلْمات را شهید کنند
باز هر ذَرّه شُد چو نَفْخه صور
تا شهیدِ تو را سَعید کنند
چَرخِ کُهنه به گِردشان گردد
تا کُهَنهاش را جَدید کنند
رَغمِ آن حاسِدان که میخواهند
تا قَریبِ تو را بَعید کنند
حاسِدان را هم از حَسَد بِخَرند
همه را طالِب و مُرید کنند
کیمیایِ سعادتِ همهاند
در همه فَعْلِ خود پَدید کنند
کیمیایی کنند هم اَفْلاک
لیک در مُدّتی مَدید کنند
وان هم از ماهِ غَیب دُزدیدند
که گَهی پاک و گَهْ پَلید کنند
خُنُک آن دَم که جُمله اَجْزا را
بیزِ ترکیبها وَحید کنند
بَس کُن این و سَرِ تَنور بِبَند
تا که نانهات را ثَرید کنند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۴ - گر تو را بخت یار خواهد بود
گَر تو را بَختْ یار خواهد بود
عشقْ را با تو کار خواهد بود
عُمرِ بیعاشقی مَدان به حساب
کان بُرون از شُمار خواهد بود
هر زمانی که میرَوَد بیعشق
پیشِ حَقْ شَرمسار خواهد بود
هر چهاندر وَطَن تو را سَبُکیست
ساعتِ کوچْ بار خواهد بود
بر تو این دَم که در غَمِ عشقی
چون پدر بُردبار خواهد بود
فَقر کَزْ وِیْ تو نَنْگ میداری
آن جهانْ اِفْتِخار خواهد بود
تَلْخیِ صبر اگر گِلوگیر است
عاقِبَتْ خوش گُوار خواهد بود
چون رَهَد شیرِ روح ازین صندوق
اَنْدَر آن مَرغْزار خواهد بود
چون ازین لاشه خَر فُرود آید
شاهِ دلْ شَهسَوار خواهد بود
دامَنِ جَهْد و جِدّ را بِگُشا
کَزْ فَلَک زَرْ نِثار خواهد بود
تو نَهان بودی و شُدی پیدا
هر نَهانْ آشکار خواهد بود
هر کِه خود را نکرد خوار امروز
هَمچو فرعون خوار خواهد بود
هر کِه چون گُل زِ آتشْ آب نشُد
اَنْدَر آتشْ چو خار خواهد بود
چون شکارِ خدا نشُد نِمْرود
پَشِهیی را شکار خواهد بود
هر کِه از نَقْدِ وَقت بَست نَظَر
سُخره اِنْتِظار خواهد بود
هر کِه را اختیار کَردَش عشق
مَست و بیاختیار خواهد بود
هر کِه او پَست و مَستِ عشق نشُد
تا اَبَد در خُمار خواهد بود
هر کِه را مُهر و مِهر این دَم نیست
اُشْتُری بیمَهار خواهد بود
در سَرِ هر که چَشمِ عِبرَت نیست
خوار و بیاِعْتِبار خواهد بود
بَس کُن اَرْ چه سُخَن نِشانْد غُبار
آخِر از وِیْ غُبار خواهد بود
شَمسِ تبریز چون قَرار گرفت
دل ازو بیقَرار خواهد بود
عشقْ را با تو کار خواهد بود
عُمرِ بیعاشقی مَدان به حساب
کان بُرون از شُمار خواهد بود
هر زمانی که میرَوَد بیعشق
پیشِ حَقْ شَرمسار خواهد بود
هر چهاندر وَطَن تو را سَبُکیست
ساعتِ کوچْ بار خواهد بود
بر تو این دَم که در غَمِ عشقی
چون پدر بُردبار خواهد بود
فَقر کَزْ وِیْ تو نَنْگ میداری
آن جهانْ اِفْتِخار خواهد بود
تَلْخیِ صبر اگر گِلوگیر است
عاقِبَتْ خوش گُوار خواهد بود
چون رَهَد شیرِ روح ازین صندوق
اَنْدَر آن مَرغْزار خواهد بود
چون ازین لاشه خَر فُرود آید
شاهِ دلْ شَهسَوار خواهد بود
دامَنِ جَهْد و جِدّ را بِگُشا
کَزْ فَلَک زَرْ نِثار خواهد بود
تو نَهان بودی و شُدی پیدا
هر نَهانْ آشکار خواهد بود
هر کِه خود را نکرد خوار امروز
هَمچو فرعون خوار خواهد بود
هر کِه چون گُل زِ آتشْ آب نشُد
اَنْدَر آتشْ چو خار خواهد بود
چون شکارِ خدا نشُد نِمْرود
پَشِهیی را شکار خواهد بود
هر کِه از نَقْدِ وَقت بَست نَظَر
سُخره اِنْتِظار خواهد بود
هر کِه را اختیار کَردَش عشق
مَست و بیاختیار خواهد بود
هر کِه او پَست و مَستِ عشق نشُد
تا اَبَد در خُمار خواهد بود
هر کِه را مُهر و مِهر این دَم نیست
اُشْتُری بیمَهار خواهد بود
در سَرِ هر که چَشمِ عِبرَت نیست
خوار و بیاِعْتِبار خواهد بود
بَس کُن اَرْ چه سُخَن نِشانْد غُبار
آخِر از وِیْ غُبار خواهد بود
شَمسِ تبریز چون قَرار گرفت
دل ازو بیقَرار خواهد بود
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۵ - آتش افکند در جهان جمشید
آتش اَفکَنْد در جهان جمشید
از پَسِ چار پَرده چون خورشید
خُنُک او را که شُد بِرِهنه زِ بود
وایْ آن را که جُست سایه بید
دلْ سپید است و عشق را رو سُرخ
زان سپیدی که نیست سُرخ و سپید
عشقْ ایمِن وَلایتیست چُنانْک
تَرس را نیست اَنْدَر او امید
هر حَیاتی که یک دَمَش عُمر است
چون بَرآیَد زِ عشقْ شُد جاوید
یک عروسیست بر فَلَک که مَپُرس
وَرْ بِپُرسی بِپُرس از ناهید
زین عروسی خَبَر نداشت کسی
آمدند اَنْبیا به رَسمِ نَوید
شَمسِ تبریز خُسروِ عَهْد است
خُسروان را هَله به جان بِخَرید
از پَسِ چار پَرده چون خورشید
خُنُک او را که شُد بِرِهنه زِ بود
وایْ آن را که جُست سایه بید
دلْ سپید است و عشق را رو سُرخ
زان سپیدی که نیست سُرخ و سپید
عشقْ ایمِن وَلایتیست چُنانْک
تَرس را نیست اَنْدَر او امید
هر حَیاتی که یک دَمَش عُمر است
چون بَرآیَد زِ عشقْ شُد جاوید
یک عروسیست بر فَلَک که مَپُرس
وَرْ بِپُرسی بِپُرس از ناهید
زین عروسی خَبَر نداشت کسی
آمدند اَنْبیا به رَسمِ نَوید
شَمسِ تبریز خُسروِ عَهْد است
خُسروان را هَله به جان بِخَرید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۶ - خسروانی که فتنهای چینید
خُسروانی که فِتْنهای چینید
فِتْنه بَرخاست هیچ نَنْشینید
هم شما هم شما که زیبایید
هم شما هم شما که شیرینید
هَمچو عَنْبَر حَمایلیم همه
بر بَرِ سیمِتان که مُشْکینید
نشوم شاد اگر گُمان دارم
که گَهی شاد و گاهْ غَمگینید
در صَفایِ میِ نَهان دیدیم
که شما چون کَدویِ رَنگینید
شاهِدانِ فَنا شما جُمله
با لَبِ لَعْل و جانِ سنگینید
بل که بر اسبِ ذوق و شیرینی
تا اَبَد خوش نشسته در زینید
تبریزی شوید اگر در عشق
بَنده شَمسِ مِلَّت و دینید
فِتْنه بَرخاست هیچ نَنْشینید
هم شما هم شما که زیبایید
هم شما هم شما که شیرینید
هَمچو عَنْبَر حَمایلیم همه
بر بَرِ سیمِتان که مُشْکینید
نشوم شاد اگر گُمان دارم
که گَهی شاد و گاهْ غَمگینید
در صَفایِ میِ نَهان دیدیم
که شما چون کَدویِ رَنگینید
شاهِدانِ فَنا شما جُمله
با لَبِ لَعْل و جانِ سنگینید
بل که بر اسبِ ذوق و شیرینی
تا اَبَد خوش نشسته در زینید
تبریزی شوید اگر در عشق
بَنده شَمسِ مِلَّت و دینید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۷ - عید بر عاشقان مبارک باد
عید بر عاشقان مُبارک باد
عاشقان عیدتان مُبارک باد
عید اَرْ بویِ جانِ ما دارد
در جهانْ هَمچو جانْ مُبارک باد
بر تو ای ماهِ آسْمان و زمین
تا به هفت آسْمان مُبارک باد
عید آمد به کَفْ نشانِ وِصال
عاشقان این نشان مُبارک باد
روزه مَگْشایْ جُز به قَندِ لَبَش
قَندِ او در دَهان مُبارک باد
عید بِنْوشت بر کِنارِ لَبَش
کین میِ بیکَران مُبارک باد
عید آمد که ای سَبُک روحان
رَطْلهایِ گِران مُبارک باد
چند پنهان خوری صَلاحُ الدّین
بوسههایِ نَهان مُبارک باد
گَر نَصیبی به من دَهی گویم
بر من و بر فُلان مُبارک باد
عاشقان عیدتان مُبارک باد
عید اَرْ بویِ جانِ ما دارد
در جهانْ هَمچو جانْ مُبارک باد
بر تو ای ماهِ آسْمان و زمین
تا به هفت آسْمان مُبارک باد
عید آمد به کَفْ نشانِ وِصال
عاشقان این نشان مُبارک باد
روزه مَگْشایْ جُز به قَندِ لَبَش
قَندِ او در دَهان مُبارک باد
عید بِنْوشت بر کِنارِ لَبَش
کین میِ بیکَران مُبارک باد
عید آمد که ای سَبُک روحان
رَطْلهایِ گِران مُبارک باد
چند پنهان خوری صَلاحُ الدّین
بوسههایِ نَهان مُبارک باد
گَر نَصیبی به من دَهی گویم
بر من و بر فُلان مُبارک باد