عبارات مورد جستجو در ۱۷۹ گوهر پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۵ - قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گریزان میرفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست
با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت
می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت
من همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت
چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ من
سخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من
کان شکر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان می‌رفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زانکه کار از نظر رحمت سلطان می‌رفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
چه کند سوخته از غایت حرمان می‌رفت
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳۷ - شده‌‌ست نور محمد هزار شاخ هزار
شُده‌‌ست نورِ مُحَمَّد هزارْ شاخ هزار
گرفته هر دو جهان از کِنارْتا به کِنار
اگر حِجاب بِدَرَّد مُحَمَّد از یک شاخ
هزار راهِب و قِسّیس بَردَرَد زُنّار
تو را اگر سَرِ کاراست روزگار مَبَر
شکار شو نَفَسیّ و دَمی بگیر شکار
تو را سَعادت بادا که ما زِ دَست شُدیم
زِ دست رفتنِ این بار نیست چون هر بار
پَریرْ یار مرا گفت کین جهان بَلاست
بگُفتَمَش که وَلیکِن نه چون تو‌ بی‌زِنهار
جواب داد تو باری چرا زَنی تَشْنیع؟
که پاتْ خار نَدید و سَرَت نیافت خُمار
بِگُفتَمَش که بَلی لیک هم مَگیر مرا
نِیاحَتی که کُنم وَفْق نوحه اَغْیار
چو میرِخوانِ تواَم تُرْشِ بِنْهَم و شیرین
که هر کسی بِخورَد بایِ خود زِ خوانِ کِبار
به سوزنی که دَهان‌ها بِدوخْت در رَمَضان
بیا بِدوز دَهانَم که سیرَم از گُفتار
ولی چو جُمله دَهانَم کدام را دوزی؟
نِیَم چو سوزن کو را بُوَد یکی سوفار
خیارِ اُمَّتْ مُحتاجِ شَمسِ تبریزند
شِکافْت خَربُزه زین غَم چه جایِ خَیر و خیار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۱ - بر من نیستی، یارا کجایی؟
بَرِ من نیستی، یارا کجایی؟
به هر جایی که هستی جانْ فَزایی
زِ خشمِ من به هر ناکَس بِسازی
به رَغْمِ من، به هر آتش دَرآیی
چو بینی مَر مرا نادیده آری
چُنین باشد وَفا و آشنایی؟
عزیزی بودم خوارَم زِ عشقَت
دَرین خواری نِگَر کِبْرِ خدایی
برایِ تو جُدا گَردم زِ عالَم
که تا نایَد مرا بویِ جُدایی
سَبُک روحا گِران کردی تو رو را
که یعنی قَصد دارم بی‌وَفایی
تو در دلْ جورها داری، هَمی‌کُن
که تا روزِ قیامَت جانِ مایی
اَلا ای چَرخِ زاینده، چُنین ماه
نَزاییّ و نَزاییّ و نَزایی
به کوهِ قاف، شَمسُ الدّینِ تبریز
هُماییّ و هُماییّ و هُمایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۰ - بازم صنما چه می‌فریبی؟
بازم صَنَما چه می‌فَریبی؟
بازم به دَغا چه می‌فَریبی؟
هر لحظه بِخوانی‌اَم که ای دوست
ای دوست مرا چه می‌فَریبی؟
عُمری تو و عُمر را وَفا نیست
بازم به وَفا چه می‌فَریبی؟
دلْ سیر‌ نمی‌شود به جَیحون
او را به سَقا چه می‌فَریبی؟
تاریک شُده‌‌‌ست چَشمْ‌ بی‌تو
ما را به عَصا چه می‌فَریبی؟
ای دوست دُعا وظیفهٔ ماست
ما را به دُعا چه می‌فَریبی؟
آن را که مِثالِ اَمن دادی
با خوف و رَجا چه می‌فَریبی؟
گفتی به قَضایِ حَقْ رضا دِهْ
ما را به قَضا چه می‌فَریبی؟
چون نیست دَواپَذیر این دَرد
ما را به دَوا چه می‌فَریبی؟
تنها خوردن چو پیشه کردی
ما را به صَلا چه می‌فَریبی؟
چون چَنگِ نَشاطِ ما شِکَستی
ما را به سه تا چه می‌فَریبی؟
ما را‌ بی‌ما چو می‌نَوازی
ما را با ما چه می‌فریبی؟
ای بَسته کَمَر به پیشِ تو جان
ما را به قَبا چه می‌فَریبی؟
خاموش، که غیرِ تو نخواهیم
ما را به عَطا چه می‌فَریبی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۵ - بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی؟
بُتِ من به طَعْنه گوید چه میانِ رَهْ فُتادی؟
صَنَما چرا نَیُفتم، زِچُنان میی که دادی؟
صَنَما چُنان فُتادم، که به حَشْر هم نَخیزم
چو چُنان قَدَح گرفتی، سَرِ مَشک را گُشادی
شُده‌اَم خَراب لیکِن، قَدَری وقوف دارم
که سَرَم تو بَرگرفتی، به کِنارِ خود نهادی
صَنَما زِچَشمِ مَستَت، که شرابدارِ عشق است
بِدَهی می و قَدَح نی، چه عَظیمْ اوستادی
کَرَمِ تو است این هم، که شراب بُرد عقَلَم
که اگر به عقل بودی بِشِکافَدی زِشادی
قَدَحی به من بِدادی، که هَمی‌زنم دو دَسْتَک
که به یک قَدَح بِرَستَم زِهزار بی‌مُرادی
به دو چَشمِ شوخِ مَستَت، که طَرَب بِزاد از وِیْ
که تو روحِ اوَّلینیّ و زِهیچ کَس نَزادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۲ - با تو عتاب دارم، جانا چرا چنینی؟
با تو عِتاب دارم، جانا چرا چُنینی؟
رَنْجور و ناتوانم، نایی مرا بِبینی؟
دیدی که سَخت زَردَم، پِنْداشتی که مُردم
آخِر چگونه میرد، آن کِه تواَش قَرینی؟
یا سَیِّدی وَ رُوحی حُمَّتْ فَلَمْ تَعُدْنی؟
یا صِحَّتی شِفایی، لَمْ تَسْتَمِعْ حَنینی؟
بَس اِحْتِراز کردم، صَبرِ دراز کردم
امروزْ ناز کردم با اصلِ نازنینی
امشب چو مَهْ بَرآیَد، داوودِ جان بِیایَد
ای رنج مومْ گَردی، گَر بُرجِ آهنینی
شبْ بنده را بِپُرسَد، وَزْ بی‌گَهی نَترسَد
شبْ نیز مَست گَردد، بی‌نُقل و ساتْکینی
ای ناله چند ناله؟ اَفْزون تَری زِ ژاله
بر بَندهٔ کَمینه، تو نیز در کَمینی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۲۸ - ای صنم گلزاری، چند مرا آزاری؟
ای صَنَمِ گُلْزاری، چند مرا آزاری؟
من چو کَمین فَلّاحَم، تو دَهی‌اَم سالاری
چند مرا بِفْریبی، هر چه کُنی، می‌زیبی
چند به دل آموزی، مَغْلَطه و طَرّاری؟
آن کِه ازان طَرّاری، باز بَرو بَرشِکَنی
اُفْتَد و سودَش نکُند، در دَغَلی هُشیاری
ساده دلی ساز مرا، سویِ عَدَم تاز مرا
تا رَهَم از لُطفِ فَنا، زین فَرَح و زین زاری
هر کِه بِگِریَد به یَقین، دیده بُوَد گَنجِ دَفین
هر کِه بِخَندد بُوَد او در حُجُبِ سَتّاری
من که زِ دور آمده‌اَم، با شَر و شور آمده‌ام
بازبِنَگْشاده‌اَم این، دان خَبَرِ سَرباری
بار که بُگْشاده شود، از پِیِ سرمایه بُوَد
مایه نداری تو، ولی، خایهٔ خود می‌خاری
بَس کُن و بسیار مگو، رویْ بِدو آرْ بِدو
مُشتریِ گُفتِ تو او، سیر نه از بسیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۶ - رسید ترکم، با چهره‌های گل وردی
رَسید تُرکَم، با چهره‌هایِ گُلْ وَرْدی
بِگُفتَمَش چه شُد آن عَهد؟ گفت اُول وَرْدی
بِگُفتَمَش که یکی نامه‌یی به دستِ صَبا
بِدادَمی عَجَب، آوَرْد؟ گفت گُستردی
بِگُفتَمش که چرا بی‌گَهْ آمدی ای دوست؟
بِگُفت سیرو یدی یُلْدَه یُلْدَشِم اَرْدی
بِگُفتَمَش زِ رُخِ توست، شهرِ جانْ روشن
زِ آفتابْ دَرآموختی جُوامَردی
بِگُفت طَرحْ نَهَد رُخ، رُخَم دو صد خور را
تو چون مرا تَبَعِ او کُنی؟ زِهی سردی
بَقایِ من چو بِدید و زَوالِ خود خورشید
گرفت در طَلَبَم عادتِ جهانْ گَردی
سُجود کردم و مُسْتَغْفِرانه نالیدم
بِدید اشکِ مرا، در فَغان و پُردَردی
بِگُفت نی، که به قاصِد مُخالفی گفتی
به عشقِ گفتِ من و گفتنم دَرآوَرْدی
بِگُفتَمَش گلِ بی‌خار و صُبحِ بی‌شامی
که بَندگان را با شیر و شَهْد، پَروَردی
زِ لُطف‌هایِ تو است آن کِه سُرخ می‌گویند
به عُرفْ حِلْیهٔ زَر را بِدان همه زَردی
بِگُفت باش کم آزار و دَم مَزَن، خامُش
که زَرد گفتی زَر را به فَنّ و آزَردی
سعدی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول
من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
نه دست با تو درآویختن نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد
به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گر چه بی‌وفا یاری
هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خود است ار ملامت تو برم
که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
گر آن چه بر سر من می‌رود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یطول
ز دست گریه کتابت نمی‌توانم کرد
که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول
من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
طریق عشق به گفتن نمی‌توان آموخت
مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان
که گر به قهر برانی کجا شود مغلول
نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر
سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول
سعدی : غزلیات
غزل ۴۸۸ - ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای
چند شب‌ها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداخته‌ای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای
با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بی مهرتر از فاخته‌ای
هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید
سعدیا بر تو چه رنج است که بگداخته‌ای
بیم مات است در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۲ - خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردی
خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردی
دل این سوخته را کار به جان آوردی
نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود
رفتی از غالیه طغرا و نشان آوردی
تا به ماهت نرسد چشم بد هیچ کسی
ماه را در زره مشک‌فشان آوردی
نیست از جانب من تا به تو یک موی میان
تو چرا بیهده از موی میان آوردی
هرکه او از سر کوی تو به مویی سر تافت
با سر موی خودش موی کشان آوردی
گفتم از لعل لبت یک شکر آرم بر زخم
گفت آری شدی و زخم زبان آوردی
خواست از لعل تو عطار به عمری شکری
جگرش خوردی و کارش به زیان آوردی
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۴۰۸ - زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی
زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی
مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی
کشیدی در میان کار خلقی را به طراری
پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی
دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندی
به چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی
همین بد با سنایی عهد و پیمان تو ای دلبر
نکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۹ - در دوستی ای صنم چو دادم دادت
در دوستی ای صنم چو دادم دادت
بر من ز چه روی دشمنی افتادت
دشمن خوانی مرا و خوانم بادت
ای دوست چو من هزار دشمن بادت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۱۹۲ - نه چرخ به کام ما بگردد یک بار
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار
نه دارد یار کار ما را تیمار
نه نیز دلم را بر من هست قرار
احسنت ای دل، زه ای فلک، نیک ای یار
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۳۵ - آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو
آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو
جز در ره مردمی نپویم با تو
گویی که چه کرده‌ام نگویی با من
آن چیست نکرده‌ای چگویم با تو
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۶۱ - با من دو هزار عشوه بفروخته‌ای
با من دو هزار عشوه بفروخته‌ای
تا این دل من بدین صفت سوخته‌ای
تو جامهٔ دلبری کنون دوخته‌ای
این چندین عشوه از که آموخته‌ای
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
تخم امید ما از و نارسته ماند از بی‌نمی
اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد
خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنین
با یک جهان بی‌حرمتی هیچت ز حرمت کم نشد
عمری زدم لاف سگی اما چه حاصل چون مرا
با اینهمه حق وفا خواری و ذلت کم نشد
وحشی از و بر خاطرم پیوسته بود این گرد غم
ز آیینهٔ من هیچگه گرد کدورت کم نشد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۵۹ - نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند
نزدیک ما سگان درت جا نمی‌کنند
مردم چه احتراز که از ما نمی‌کنند
رسم کجاست این ، تو بگو در کدام ملک
دل می‌برند و چشم به بالا نمی‌کنند
رحمی نمی‌کنی، مگر این محرمان تو
اظهار حال ما به تو اصلا نمی‌کنند
لیلی تمام گوش و ندیمان بزم خاص
ذکر اسیر بادیه قطعا نمی‌کنند
این قرب و بعد چیست نه ما جمله عاشقیم
آنها چه کرده‌اند که اینها نمی‌کنند
عشق آن دقیقه نیست که از کس توان نهفت
مردم مگر نگاه به سیما نمی‌کنند
پند عبث بلاست بلی زیرکانه عشق
بیهوده جا به گوشهٔ صحرا نمی‌کنند
این طرفه بین که تشنه لبان را به قطره‌ای
سد احتیاج هست و تمنا نمی‌کنند
وحشی چه کرده‌ای تو که خاصان بزم او
هرگز عنایتی به تو پیدا نمی‌کنند
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد
دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد
و ز پی آن گریه‌ای بسیار می‌بایست کرد
حال خود گر عرض می‌کردم به این سوز و گداز
چارهٔ کار منش ناچار می‌بایست کرد
بعد عمری کامدی یک لحظه می‌بایست‌بود
پرسش حال من بیمار می‌بایست کرد
امتحان ناکرده خواندی غیر را در بزم خاص
چند روزی چون منش آزار می‌بایست کرد
رفتن از مجلس بدین صورت چه معنی داشت دوش
رنجشی گر داشتی اظهار می‌بایست کرد
تا شود ظاهر که نام ما نرفت از یاد دوست
یاد ما در نامه‌ای یک بار می‌بایست کرد
کار خود بد کردم از عرض محبت پیش یار
خود غلط کردم چرا این کار می‌بایست کرد
شب که می‌بردند مست از بزم آن بدخو مرا
هر چه دل می‌خواست با اغیار می‌بایست کرد
اینکه وحشی را زدی بر دار کم لطفی نبود
اولش بسیار منت دار می‌بایست کرد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس
شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام
گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس
شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا
می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس
دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان
این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس
حال بیماران خود هرگز نمی‌پرسد چرا
وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس