عبارات مورد جستجو در ۶۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۷ - آن یوسف خوش عذار آمد
آن یوسُفِ خوش عِذار آمد
وان عیسیِ روزگار آمد
وان سَنْجَقِ صد هزار نُصرت
بر موکَبِ نوبَهار آمد
ای کارِ تو مُرده زنده کردن
بَرخیز که روزِ کار آمد
شیری که به صیدْ شیر گیرد
سَرمَست به مَرغْزار آمد
دی رفت و پَریر نَقْدْ بِسْتان
کان نَقْدهٔ خوش عِیار آمد
این شهر امروز چون بهشت است
می‌گوید شهریار آمد
می‌زَن دُهُلی که روزِ عید است
می‌کُن طَرَبی که یار آمد
ماهی از غَیبْ سَر بُرون کرد
کین مَهْ بَرِ او غُبار آمد
از خوبیِ آن قَرارِ جان‌ها
عالَم همه بی‌قَرار آمد
هین دامَنِ عشقْ بَرگُشایید
کَزْ چَرخِ نُهُم نِثار آمد
ای مُرغِ غَریبِ پَربُریده
بر جایِ دو پَر چهار آمد
هان ای دلِ بَسته سینه بُگْشا
کان گُم شُده در کِنار آمد
ای پای بیا و پایْ می‌کوب
کان سَردِهِ نامْدار آمد
از پیر مگو که او جوان شُد
وَزْ پار مگو که پار آمد
گفتی با شَهْ چه عُذْر گویم؟
خود شاه به اِعْتِذار آمد
گفتی که کجا رَهَم زِ دستَش؟
دستَش همه دَسْتیار آمد
ناری دیدی و نور آمد
خونی دیدی عُقار آمد
آن کَس که زِ بَختِ خود گُریزد
بُگْریخته شَرمسار آمد
خامُش کُن و لُطْف‌هاش مَشْمُر
لُطفی‌ست که بی‌شُمار آمد
مولوی : ترجیعات
هفتم
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما
نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا
هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار
می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا
پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت
دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا
اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس
بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا
می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین
شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا
سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ
شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »
ریحان و لالها بگرفته پیالها
از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا
جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش
عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا
کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی
یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما
سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:
« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا
ما خرقها همه بفکندیم پارسال
جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »
ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر
کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا
هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر
جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا
ای گلستان خندان رو شکر ابر کن
ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن
ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد
هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد
آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست
جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد
زهره چه رو نماید در فر آفتاب
پشه چه حمله آرد در پیش تندباد
ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست
وی شاد آن مرید که باشی توش مراد
از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر
آورد تاج زرین بر فرق من نهاد
آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد
چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد
آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت
با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد
هرکس که اعتماد کند بر وفای تو
پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد
مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست
ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد
سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب
آخر زمانیان را آب حیات داد
بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند
آخر زمانیان را کردست افتقاد
حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز
آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد
دریای رحمتش ز پری موج می‌زند
هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »
هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار
ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار
شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید
ناگه نماز شام یکی صبح بردمید
جانی که جانها همگی سایهای اوست
آن جان بران پرورش جانها رسید
تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا
بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید
از بند و دام غم که گرفتست راه خلق
هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید
بگشای سینه را که صبایی همی رسد
مرده حیات یابد و زنده شود قدید
باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین
کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید
گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست
نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید
ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان
دریا کجا شود به لب این سگان پلید
عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه
ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید
بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ
شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید
بشناخت عیبهای متاع غرور را
بگزید عشق یار و عجایب دری گزید
نادر مثلثی که تو داری بخور حلال
خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید
هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو
جانش هزار بار چو گل جامها درید
من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام
می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
رو به آتش کرد شَهْ کِی تُندخو
آن جهانْ سوزِ طبیعی خوت کو؟
چون نمی‌سوزی؟ چه شُد خاصیَّتَت؟
یا زِ بَختِ ما دِگَر شُد نیَّتَت؟
می‌نَبَخشایی تو بر آتش‌پَرَست
آن کِه نَپْرَستد تو را، او چون بِرَست؟
هرگز ای آتش تو صابِر نیستی
چون نَسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چَشمْ‌بَند است این، عَجَب یا هوش‌بَند
چون نَسوزانَد چُنین شُعله‌یْ بُلَند؟
جادویی کَردَت کسی یا سیمیاست؟
یا خِلافِ طَبْعِ تو از بَختِ ماست؟
گفت آتش مَن هَمانَم، ای شَمَن
اَنْدَر آ تا تو بِبینی تابِ من
طَبْعِ مَن دیگر نگشت و عُنْصُرَم
تیغِ حَقَّم، هم به دَستوری بُرَم
بر دَرِ خَرگَه سگانِ تُرکَمان
چاپلوسی کرده پیشِ میهمان
وَرْ به خَرگَهْ بُگْذرد بیگانه‌رو
حَمله بینَد از سگانْ شیرانه او
من زِ سگ کَم نیستم در بَندگی
کَم زِ تُرکی نیست حَقْ در زندگی
آتَشِ طَبْعَت اگر غمگین کُند
سوزش از اَمرِ مَلیکِ دین کُند
آتَش طَبْعَت اگر شادی دَهَد
اَنْدَرو شادی مَلیکِ دین نَهَد
چون که غَم‌بینی تو اِسْتِغْفار کُن
غم به اَمرِ خالِق آمد کارْ کُن
چون بِخواهَد عینِ غمْ شادی شود
عینِ بَندِ پایْ آزادی شود
باد و خاک و آب و آتش بَنده‌اند
با من و تو مُرده، با حَقْ زنده‌اند
پیشِ حَقْ آتش همیشه در قیام
هَمچو عاشقْ روز و شب پیچان مُدام
سنگ بر آهن زنی، بیرون جَهَد
هم به اَمرِ حَقْ قَدَم بیرون نَهَد
آهن و سنگِ سِتَم بَر هَم مَزَن
کین دو می‌زایند هَمچون مَرد و زَن
سنگ و آهنْ خود سَبَب آمد، وَلیک
تو به بالاتَر نِگَر، ای مَردِ نیک
کین سَبَب را آن سَبَب آوَرْد پیش
بی‌سَبَب کِی شُد سَبَب هرگز زِ خویش؟
و آن سَبَب‌ها کَانْبیا را رَهْبَرند
آن سَبَب‌ها زین سَبَب‌ها بَرتَرند
این سَبَب را آن سَبَب عامِل کُند
باز گاهی بی‌بَر و عاطِل کُند
این سَبَب را مَحْرَم آمد عقل‌ها
وان سَبَب‌ها راست مَحْرَمْ اَنْبیا
این سَبَب چِه بْوَد؟ به تازی گو رَسَن
اَنْدَرین چَهْ این رَسَن آمد به فَن
گَردشِ چَرخه رَسَن را عِلَّت است
چَرخه گَردان را ندیدن، زَلَّت است
این رَسَن‌هایِ سَبَب‌ها در جهان
هان و هان زین چَرخِ سَرگَردان مَدان
تا نَمانی صِفْر و سَرگردانْ چو چَرخ
تا نَسوزی تو زِ بی‌مغزی چو مَرْخ
بادْ آتش می‌خورَد از اَمرِ حَق
هر دو سَرمَست آمدند از خَمْرِ حَق
آبِ حِلْم و آتشِ خَشم ای پسر
هم زِ حَق بینی، چو بُگْشایی بَصَر
گَر نبودی واقِف از حَقْ جانِ باد
فَرق کِی کردی میانِ قومِ عاد؟
هود گِردِ مؤمنان خَطّی کَشید
نَرم می‌شُد باد کان‌جا می‌رَسید
هرکِه بیرون بود زان خَط جُمله را
پاره پاره می‌گُسَست اَنْدَر هوا
هم چُنین شَیْبانِ راعی می‌کَشید
گِردْ بَر گِردِ رَمه خَطّی پَدید
چون به جُمعه می‌شُد او وَقتِ نماز
تا نیارَد گُرگ آن‌جا تُرکْ ‌تاز
هیچ گُرگی دَر نَرفتی اَنْدَر آن
گوسفندی هم نگشتی زان نِشان
بادِ حرصِ گُرگ و حرصِ گوسفند
دایره‌یْ مَردِ خدا را بود بَند
هم‌چُنین بادِ اَجل با عارفان
نَرم و خوش هَمچون نَسیم گُلْسِتان
آتشْ ابراهیم را دَندان نَزَد
چون گُزیده‌یْ حَق بُوَد، چونَش گَزَد؟
زآتشِ شَهوت نَسوزد اَهْلِ دین
باقیان را بُرده تا قَعْرِ زَمین
موجِ دَریا چون به اَمرِ حَقْ بِتاخت
اَهْلِ موسی را زِ قبْطی واشِناخت
خاک، قارون را چو فرمان دَر رَسید
با زَر و تَختَش به قَعْرِ خود کَشید
آب و گِلْ چون از دَمِ عیسی چَرید
بال و پَر بُگْشاد، مُرغی شُد پَرید
هست تَسْبیحَت بُخارِ آب و گِل
مُرغِ جَنَّت شُد زِ نَفْخِ صِدقِ دل
کوهِ طور از نورِ موسی شُد به رَقص
صوفیِ کامل شُد و رَست او زِ نَقْص
چه عَجَب گَر کوهْ صوفی شُد عزیز
جسمِ موسی از کُلوخی بود نیز
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۷ - چاره کردن سلیمان علیه‌السلام در احضار تخت بلقیس از سبا
گفت عِفْریتی که تَختَش را به فَن
حاضِر آرَم تا تو زین مَجْلِس شُدن
گفت آصَف من به اسمِ اَعْظَمَش
حاضر آرم پیش تو در یک دَمَش
گَرچه عِفْریت اوسْتادِ سِحْر بود
لیک آن از نَفْخِ آصَف رو نِمود
حاضِر آمد تَختِ بِلْقیس آن زمان
لیک ز آصَف نَزْفَنِ عِفْریتیان
گفت حَمْدِاللهْ بَرین و صد چُنین
که بِدیدَسْتَم زِ رَبُّ العالَمین
پَس نَظَر کرد آن سُلَیمان سوی تَخت
گفت آری گول‌گیری ای درخت
پیشِ چوب و پیشِ سنگِ نَقْش کَند
ای بَسا گولان که سَرها می‌نَهَند
ساجِد و مَسْجود از جانْ بی‌خَبَر
دیده از جانْ جُنْبِشی وَانْدَک اَثَر
دیده در وقتی که شُد حیران و دَنْگ
کُهْ سُخن گفت و اشارت کرد سنگ
نَرْدِ خِدمَت چون بنا موضِع بِباخت
شیرِ سنگین را شَقی شیری شِناخت
از کَرَم شیرِ حقیقی کرد جود
استخوانی سویِ سگ اَنْداخت زود
گفت گَرچه نیست آن سگ بر قِوام
لیکْ ما را استخوان لُطْفی‌ست عام
مولوی : دفتر ششم
بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره
چون که جعفر رفت سویِ قَلْعه‌یی
قَلْعه پیشِ کامِ خُشکَش جُرعه‌یی
یک سَواره تاخت تا قَلْعه به کَر
تا دَرِ قَلْعه بِبَستَند از حَذَر
زَهره نه کَس را که پیش آید به جنگ
اَهْلِ کَشتی را چه زَهْره با نَهَنگ؟
رویْ آوَرْد آن مَلِک سویِ وزیر
که چه چاره‌است اَنْدَرین وَقت ای مُشیر
گفت آن که تَرک گویی کِبْر و فَن
پیشِ او آیی به شمشیر و کَفَن
گفت آخِر نه یکی مَردی‌ست فَرد؟
گفت مَنْگَر خوارْ در فردیِّ مَرد
چَشمْ بُگْشا قَلْعه را بِنْگَر نِکو
هَمچو سیمابَسْت لَرْزان پیشِ او
شِسْته در زین آن‌چُنان مُحکَم‌ پی اَست
گوییا شَرقیّ و غربی با وِیْ است
چند کَس هَمچون فِدایی تاختند
خویشتن را پیشِ او اَنْداختند
هر یکی را او به گُرزی می‌فَکَند
سَر نِگوسار اَنْدَر اَقْدامِ سَمَند
داده بودَش صُنْعِ حَقْ جَمعیّتی
که هَمی‌زد یک تَنِه بر اُمَّتی
چَشمِ من چون دید رویِ آن قُباد
کَثْرَتِ اَعْداد از چَشمَم فُتاد
اَخْتَرانْ بسیار و خورشید اَرْ یکی ست
پیشِ او بُنیادِ ایشان مُنْدکی ست
گَر هزاران موش پیش آرَنْد سَر
گُربه را نه تَرس باشد نه حَذَر
کِی به پیش آیَند موشانْ ای فُلان؟
نیست جَمعیّت دَرونِ جانَشان
هست جَمعیَّت به صورت‌ها فُشار
جمعِ مَعنی خواه هین از کِردگار
نیست جَمعیَّت زِ بسیاریِّ جسم
جسم را بر بادْ قایِم دان چو اسم
در دلِ موش اَرْ بُدی جَمعیَّتی
جَمع گشتی چند موش از حَمْیَتی
بَر زَدَندی چون فِدایی حَمله‌یی
خویش را بر گُربهٔ بی‌مُهْله‌یی
آن یکی چَشمَش به کُندی از ضِراب
وان دِگَر گوشَش دَریدی هم به ناب
وان دِگَر سوراخ کردی پَهْلُوَش
از جَماعَت گُم شُدی بیرون شوَش
لیکْ جَمعیَّت ندارد جانِ موش
بِجْهَد از جانَش به بانگِ گُربه هوش
خُشک گردد موش زان گُربه‌یْ عَیار
گَر بُوَد اَعْدادِ موشانْ صد هزار
از رَمه‌یْ اَنْبُه چه غَم قَصّاب را
اُنْبُهی‌یی هُش چه بَندَد خواب را؟
مالِکُ الْمُلْک است جَمعیَّت دَهَد
شیر را تا بر گَله‌یْ گوران جَهَد
صد هزاران گورِ دَه‌شاخ و دَلیر
چون عَدَم باشند پیشِ صَوْلِ شیر
مالِکُ الْمُلْک است بِدْهَد مُلْکِ حُسن
یوسُفی را تا بُوَد چون مآءِ مُزن
در رُخی بِنْهَد شُعاعِ اَخْتَری
که شود شاهی غُلامِ دختری
بِنْهَد اَنْدَر رویِ دیگر نورِ خَود
که بِبینَد نیمْ‌ْ شب هر نیک و بَد
یوسُف و موسی زِ حَقْ بُردند نور
در رُخ و رُخْسار و در ذاتُ الصُّدور
رویِ موسی بارِقی اَنْگیخته
پیشِ رو او توبْره آویخته
نورِ رویَش آن‌چُنان بُردی بَصَر
که زُمرُّد از دو دیده‌یْ مارِ کَر
او زِ حَقْ در خواسته تا توبْره
گردد آن نورِ قَوی را ساتِره
توبْره گفت از گِلیمَت ساز هین
کان لباسِ عارفی آمد اَمین
کان کِسا از نورْ صَبری یافته‌ست
نور جانْ در تار و پودَش تافته‌ست
جُز چُنین خِرقه نخواهد شُد صِوان
نورِ ما را بَر نَتابَد غیرِ آن
کوهِ قاف اَر پیش آید بَهْرِسَد
هَمچو کوهِ طور نورَش بَر دَرَد
از کَمالِ قُدرتْ اَبْدانِ رِجال
یافت اَنْدَر نورِ بی‌چونْ اِحْتِمال
آنچه طورَش بَر نَتابَد ذَرّه‌یی
قُدرَتَش جا سازد از قاروره‌یی
گشت مِشْکات و زُجاجی جایِ نور
که همی‌دَرَّد زِ نورْ آن قاف و طور
جِسمَشانْ مِشْکات دان دِلْشان زُجاج
تافته بر عَرش و اَفْلاک این سِراج
نورَشان حیرانِ این نور آمده
چون سِتاره زین ضُحی فانی شُده
زین حِکایَت کرد آن خَتْمِ رُسُل
از مَلیکِ لا یَزال و لَمْ یَزُل
که نَگُنجیدَم در اَفْلاک و خَلا
در عُقول و در نُفوسِ با عُلا
در دلِ مؤمنْ بِگُنجیدَم چو ضَیْف
بی زِ چون و بی چگونه بی زِ کَیْف
تا به دَلّالی آن دل فَوْق و تَحْت
یابَد از من پادشاهی‌ها و بَخْت
بی‌چُنین آیینه از خوبیِّ من
بَرنَتابَد نه زمین و نه زَمَن
بر دو کَونْ اسبِ تَرَحُّم تاختیم
بَسْ عَریضْ آیینه‌یی بَر ساختیم
هر دَمی زین آیِنه پَنجاه عُرْس
بِشْنو آیینه ولی شَرحَش مَپُرس
حاصِل این کَزْلُبْسِ خویشَش پَرده ساخت
که نُفوذِ آن قَمَر را می‌شِناخت
گَر بُدی پَرده زِ غیرِ لُبْسِ او
پاره گشتی گَر بُدی کوهِ دوتو
ز آهَنین دیوارها نافِذْ شُدی
توبْره با نورِ حَقْ چه فَن زَدی؟
گشته بود آن توبْره صاحِبْ تَفی
بود وَقتِ شورْ خِرقه‌یْ عارفی
زان شود آتَشْ رَهینِ سوخته
کوست با آتش زِ پیشْ آموخته
وَز هوا و عشقِ آن نورِ رَشاد
خود صَفورا هر دو دیده بادْ داد
اَوَّلا بَر بَست یک چَشم و بِدید
نورِ رویِ او و آن چَشمَش پَرید
بَعد از آن صَبرَش نَمانْد و آن دِگَر
بَر گُشاد و کرد خَرجِ آن قَمَر
هم‌چُنان مَردِ مجُاهِدْ نان دَهَد
چون بَرو زد نورِ طاعَت جان دَهَد
پَس زَنی گُفتَش زِ چَشمِ عَبْهَری
که زِ دَستَت رفتْ حَسرَت می‌خَوری
گفت حَسرَت می‌خورَم که صد هزار
دیده بودی تا هَمی‌کردم نِثار
روزَنِ چَشمَم زِ مَهْ ویران شُده‌ست
لیکْ مَهْ چون گنجْ در ویران نِشَست
کِی گُذارد گنجْ کین ویرانه‌ام؟
یادْ آرَد از رِواق و خانه‌ام؟
نورِ رویِ یُوسفی وَقتِ عُبور
می‌فُتادی در شِباکِ هر قُصور
پَس بِگُفتَندی دَرونِ خانه در
یوسُف است این سو به سَیْران و گُذَر
زان که بر دیوار دیدندی شُعاع
فَهْم کردندی پَسْ اَصْحابِ بِقاع
خانه‌یی را کِشْ دَریچه‌ست آن طَرَف
دارد از سَیْرانِ آن یوسُفْ شَرَف
هین دَریچه سویِ یوسُف باز کُن
وَزْ شِکافَش فُرجه‌یی آغاز کُن
عشقْ‌وَرْزی آن دریچه کردن است
کَزْ جَمالِ دوستْ سینه روشن است
پَس هَماره رویِ معشوقه نِگَر
این به دستِ توست بِشْنو ای پدر
راه کُن در اَنْدَرون‌ها خویش را
دور کُن اِدْراکِ غیراَنْدیش را
کیمیا داری دَوایِ پوست کُن
دُشمنان را زین صِناعَت دوست کُن
چون شُدی زیبا بِدان زیبا رَسی
که رَهانَد روح را از بی‌کَسی
پَروَرِش مَر باغِ جان‌ها را نَمَش
زنده کرده مُردهٔ غَم را دَمَش
نه همه مُلْکِ جهانِ دون دَهَد
صد هزاران مُلْکِ گوناگون دَهَد
بر سَرِ مُلْکِ جمالَش داد حَق
مُلْکَتِ تَعْبیرْ بی‌دَرس و سَبَق
مُلْکَتِ حُسنَش سویِ زندان کَشید
مُلْکَتِ عِلْمَش سویِ کیوان کَشید
شَهْ غُلامِ او شُد از عِلْم و هُنر
مُلْکِ عِلْم از مُلْکِ حُسن اُسْتوده تَر
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۷ - خطاب زمین بوس
زهی آفتابی که از دور دست
به نور تو بینیم در هر چه هست
چراغ ارچه باشد هم از جنس نور
جز او را به او دید نتوان ز دور
نه آن شد کله داری پادشاه
که دارد به گنجینه در صد کلاه
کله داری آن شد که بر هر سری
نهد هر زمان از کلاه افسری
دماغی که آن در سر آرد غرور
ز سرها تو کردی به شمشیر دور
چو عالی بود رایت و رای شاه
همش بزم فرخ بود هم سپاه
توئی رایت از نصرت آراسته
تردد ز رای تو برخاسته
کیان گر گذشتند ازین بزمگاه
به سرسبزی آنک تو داری کلاه
تو امروز بر خلق فرماندهی
به نفس خود از آفرینش بهی
کله‌دار عالم توئی در جهان
که از توست بر سر کلاه مهان
ز کاوس و کیخسرو و کیقباد
توئی بیشدادای به از پیشداد
چو در داد بیشی و پیشیت هست
سزد گر شوی بر کیان پیش دست
برآیی برین هفت پیروزه کاخ
کنی پردهٔ تنگ هستی فراخ
ز کاس نظامی یکی طاس می
خوری هم به آیین کاوس کی
ستامی بدان طاس طوسی نواز
حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دوکان کهن
تو را در سخا و مرا در سخن
به وامی که ناداده باشد نخست
حق وارث از وارث آید درست
من آن گفته‌ام که آنچنان کس نگفت
تو آن کن که آن نیز نتوان نهفت
به گفتن مرا عقل توفیق داد
به خواندن تو را نیز توفیق باد
چو توفیق ما هر دو همره شود
سخن را یکی پایه در ده شود
به این گل که ریحان باغ منست
در ایوان تو شب چراغ منست
برآرای مجلس برافروز جام
که جلاب پخته‌ست در خون خام
تو می‌خور بهانه ز در دوردار
مرا لب به مهرست معذوردار
به آن جام کارد در اندیشه هوش
همه ساله می‌خوردنت باد نوش
دلت تازه با داو دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان
قران تو در گردش روزگار
میفتاد چون چرخ گردان ز کار
بلندیت بادا چو چرخ کبود
که چرخ از بلندی نیاید فرود
دو تیغی‌تر از صبح شمشیر تو
سپهر از زمین رام‌تر زیر تو
درفشنده تیغت عدو سوز باد
درفش کیان از تو فیروز باد
اگر چه من از بهر کاری بزرگ
فرستادمت یادگاری بزرگ
مبادا ز تو جز تو کس یادگار
وزین یادگار این سخن یاددار
سعدی : غزلیات
غزل ۲۷۹ - فراق را دلی از سنگ سخت تر باید
فراق را دلی از سنگ سخت تر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
بیا و گر همه دشنام می‌دهی شاید
اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند
منت به جان بخرم تا کسی نیفزاید
بکش چنان که توانی که بنده را نرسد
خلاف آن چه خداوندگار فرماید
نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس
که مرده را به نسیمت روان بیاساید
مپرس کشته شمشیر عشق را چونی
چنان که هر که ببیند بر او ببخشاید
پدر که چون تو جگرگوشه از خدا می‌خواست
خبر نداشت که دیگر چه فتنه می‌زاید
توانگرا در رحمت به روی درویشان
مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید
به خون سعدی اگر تشنه‌ای حلالت باد
تو دیر زی که مرا عمر خود نمی‌پاید
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۴۹ - لشکرگه عشق عارض خرم تست
لشکرگه عشق عارض خرم تست
زنجیر بلا زلف خم اندر خم تست
آسایش صدهزار جان یک دم تست
ای شادی آن دل که در آن دل غم تست
وحشی بافقی : رباعیات
رباعی ۵۸ - در نفی رخت شمع شبی راند سخن
در نفی رخت شمع شبی راند سخن
روزش دیدم گرفته کنجی مسکن
مانندهٔ عاصیی که در روز جزا
با روی سیاه سر برآرد ز کفن
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شماره ۲ - همی‌ریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها
همی‌ریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها
همی‌سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها
ز قرقویی به صحراها، فروافکنده بالشها
ز بوقلمون به وادیها، فروگسترده بسترها
زده یاقوت رمانی به صحراها به خرمنها
فشانده مشک خرخیزی، به بستانها به زنبرها
به زیر پر قوش‌اندر، همه چون چرخ دیباها
به پر کبک بر، خطی سیه چون خط محبرها
چو چنبرهای یاقوتین به روز باد گلبنها
جهنده بلبل و صلصل، چو بازیگر به چنبرها
همه کهسار پر زلفین معشوقان و پر دیده
همه زلفین ز سنبلها، همه دیده ز عبهرها
شکفته لالهٔ نعمان، بسان خوب‌رخساران
به مشک اندر زده دلها، به خون اندر زده سرها
چو حورانند نرگسها، همه سیمین طبق بر سر
نهاده بر طبقها بر ز زر ساو ساغرها
شقایقهای عشق‌انگیز، پیشاپیش طاووسان
بسان قطره‌های قیر باریده بر اخگرها
رخ گلنار، چونانچون شکن بر روی بترویان
گل دورویه چونانچون قمرها دور پیکرها
دبیرانند پنداری به باغ اندر، درختان را
ورقها پر ز صورتها، قلمها پر ز زیورها
بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر
نهاده پیش خویش اندر، پر از تصویر دفترها
عروسانند پنداری به گرد مرز، پوشیده
همه کفها به ساغرها، همه سرها به افسرها
فروغ برقها گویی ز ابرتیره و تاری
که بگشادند اکحلهای جمازان به نشترها
زمین محراب داوودست، از بس سبزه، پنداری
گشاده مرغکان بر شاخ چون داوود حنجرها
بهاری بس بدیعست این، گرش با ما بقابودی
ولیکن مندرس گردد به آبانها و آذرها
جمال خواجه را بینم بهار خرم شادی
که بفزاید، به آبانها و نگزایدش صرصرها
خجسته خواجهٔ والا، در آن زیبا نگارستان
گراز آن روی سنبلها و یا زان زیر عرعرها
خداوندی که نام اوست، چون خورشید گسترده
ز مشرقها به مغربها، ز خاورها به خاورها
به پیش خشم او، همواره دوزخها چوکانونها
به پیش دست او جاوید دریاها چو فرغرها
خرد را اتفاق آنست با توفیق یزدانی
که فرمان می‌دهند او را برین هر هفت کشورها
مه و خورشید، سالاران گردون، اندرین بیعت
نشستستند یکجا و نبشتستند محضرها
چه دانی از بلاغتها، چه خوانی از سخاوتها
که یزدانش بداده‌ست آن و صد چندان و دیگرها
فریش آن منظر میمون و آن فرخنده ترمخبر
که منظرها ازو خوارند و در عارند مخبرها
الا یا سایهٔ یزدان و قطب دین پیغمبر
به جود اندر چو بارانها، به خشم اندر چوتندرها
بهار نصرت و مجدی و اخلاقت ریاحینها
بهشت حکمت و جودی و انگشتانت کوثرها
ستمکاران و جباران بپوشیدند از سهمت
همه سرها به چادرها، همه رخها به معجرها
بود آهنگ نعمتها، همه ساله به سوی تو
بود آهنگ کشتیها، همه ساله به معبرها
کف راد تو بازست و فرازست اینهمه کفها
دربارت گشاده‌ست و ببسته‌ست اینهمه درها
مکارمها به حلم تو گرفته‌ست استقامتها
که باشد استقامتهای کشتیها به لنگرها
همی تا بر زند آواز بلبلها به بستانها
همی تا بر زند قالوس خنیاگر به مزمرها
به پیروزی و بهروزی، همی‌زی با دل‌افروزی
به دولتهای ملک انگیز و بخت آویز اخترها
انوری : قصاید
قصیده ۱۸۳ - زهی ز روی بزرگی خلاصهٔ دنیی
زهی ز روی بزرگی خلاصهٔ دنیی
علو قدر تو برهان آسمان دعوی
به اهتمام تو دایم عمارت عالم
ز التفات تو خارج عداوت دنیی
تویی که مفتی کلک تو در شریعت ملک
به امر و نهی امور جهان دهد فتوی
تویی که منهی رای تو بی‌وسیلت وحی
ز گرم و سرد نهان قضا کند انهی
سپهر گفت به جاه از زمانه افزونی
به صدهزار زبان هم زمانه گفت آری
چو کان عریق بود گوهرش نفیس آید
شناسد آنکه تامل کند در این معنی
کدام گوهر و کان عریق‌تر که بود
گهر محمد مسعود و کان علی یحیی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۳۳ - گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد
گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد
دلش هم‌خوابهٔ اندوه و جانش جفت غم باشد
حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی
همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد
ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن
که سلطان دولتی گردد، چو میلش بر حشم باشد
به غیر از نم نمیبیند ز دست گریه چشم من
بصر مشکل ببیند چونکه غرق آب و نم باشد
مکن دعوت به شیرینی مرا ز آن لب که در جنت
خسیسی گوید از حلوا، که در بند شکم باشد
چو بر جانم زدی زخمی، به لطفش مرهمی می‌نه
ز بهر این دل خسته نکو بنگر که هم باشد
چنین معشوقه‌ای در شهر و آنگه دیدنش مشکل
کسی کز پای بنشیند به غایت بی‌قدم باشد
بساز، ای اوحدی، چون زر نداری، در جفای او
که اندر کشور خوبان جفا بر بی‌درم باشد
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۸۷ - گفتی که به وقت مجلس افروختنی
گفتی که به وقت مجلس افروختنی
آیا که چه نکتهاست بردوختنی
ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراه
باد مسعود و همایون خلعت شاه جهان
بر وزیر جم سریر کامکار کامران
آصف اعظم مهین دستور خاقان عجم
مرکز عالم گزین معیار پرگار جهان
میرزا سلمان سلیمان زمان فخر زمین
پایهٔ دین و دول سرمایهٔ امن و امان
آن که از جوهرشناسی روز بازار ازل
فخر کرد از جوهر ذاتش زمین بر آسمان
وانکه گنجور کزو آفرینش برنیافت
گوهری مانند او در مخزن آخر زمان
هست رایش پادشاهی کز ازل دارد لقب
مه‌لوا فرمانروا کشورگشا گیتی‌ستان
برخی از اوصاف او در آصف بن برخیاست
زان که از کرسی نشین فرقت تا کرسی نشان
بر سر طور ظفر او راند موسی وار رخش
در تن دهر سقیم او کرد عیسی‌وار جان
بود دهر پیر را طبع زلیخا کاین چنین
شاهد یوسف جمال عهد او کردش جوان
آن چه گردان توانا در جهانگیری کنند
در بنانش می‌تواند کرد کلک ناتوان
خلق بهر داوری بر آستانش صف زنند
آفتاب خاوری چون سر زند از خاوران
آستینش جبههٔ فرسایندهٔ میر و وزیر
آستانش سجدهٔ فرمایندهٔ سلطان و خان
دهر معلول از علاجش خستهٔ عیسی طبیب
خلق عالم در پناهش گله موسی شبان
می‌تواند کرد تدبیرش به یکدیگر به دل
ثقل و خفت در مزاج آهن و طبع دخان
مانده پرگاری ز حفظش کز برای پاس مال
دزد چون پرگار می‌گردد به گرد کاروان
از نهیب نهی او در نیمه ره باز ایستد
تیر پرانی که بیرون رفته باشد از کمان
گوی را از جا بجنباند به نیروی قضا
گر کند احساس منع از صولت او صولجان
انتقامش چون کند دست ضعیفان راقوی
پشه در دم برکند گوش از پیل دمان
مژدهٔ عونش چو سازد زیر دستان را دلیر
از تلاش روبه افتد در زیان شیر ژیان
عون او خلق جهان از از بد عالم پناه
عهد او عهد و امان را تا دم محشر ضمان
گر بدندی در زمان او به جای جود و عدل
شهره گشتی بخل و ظلم از حاتم و نوشیروان
بحر بازی بازی از در و گوهر گردد تهی
چون کند وقت گوهر بخشی قلم را امتحان
های و هوی و لشگر و خیل و سپه در کار نیست
عالمی را کان جهان سالار باشد پاسبان
از پی گنجایش برخاست دیوار حجاب
از میان چار دیوار مکان و لامکان
بی‌طلب حاضر شود چون خوردنیهای بهشت
بر سر خوان نوالش هرچه آید در گمان
عرشیان آیند اگر بهر تواضع بر زمین
خسروان را آستین بوسند و او را آستان
در زمین ذات و خیر دولتش روزی که کرد
نصرت استیلا پی رد جلای ناگهان
دهر هم دولت یمینش گفت و هم نصرت یسار
چرخ هم شوکت قرینش خواند و هم صاحبقران
خلعتی کایزد به قد کبریای او برید
در زمان شاه عالی همت حاتم زمان
گر بریزند از در جوئی به هامون آب بحر
ور به بیزند از گوهر خواهی به دقت خاک کان
ور ملک از کارگاه قدرت آرد تار و پود
ور فلک از نقش بند غیب گیرد نقشدان
نقش تشریفی چنان صورت نمی‌بندد مگر
در میان دستی برآرد نقش پرداز جهان
وه چه تشریف آسمانی در زمین انجم نما
سهو کردم آفتابی بر زمین اختر فشان
بر سر تشریح تاجی فرق گوهرهای فرد
با کمر در جوهراندوزیش دعوی در میان
در خور آن تاج تابان جقه‌ای کز همسری
می‌زند پر بر پر خورشید در یک آشیان
از شعاع چارقب روز و شب اندر شش جهت
مشعل خورشید مخفی و سواد شب نهان
از علامت‌های تشریف شریف آصفی
همرهش زرین دواتی سربه سر گوهرنشان
از پی تشریف اسبی در سبک خیزی چو باد
زیر زین آسمان سنگ از گوهرهای گران
مرکبی کاندم که آرمیده راند راکبش
شام باشد دهری خفتن در آذربایجان
توسنی کز روز باد پویه‌اش گوی زمین
در شتاب افتد چو کشتی کش دواند بادبان
از در مغرب برانگیزد سم سختش غبار
گر به مشرق نرم یابد در کف فارس عنان
بردن نامش گر ابکم بگذراند در ضمیر
تا ابد در خویش یابد نشاه طی لسان
رنگ خنگ آسمان دارد ز سر تا پا که هست
آفتابش ماه پیشانی هلالش داغ ران
بهر این تشریف از پر کله تا نعل رخش
تهنیت فرض است بر خلق زمین و آسمان
حاصل از وی چون گران شد مسند از هر باب کرد
عقل تاریخی تجسس هم گران و هم روان
اعتمادالدولتش بد چون درین دولت لقب
آن لقب را دوخسان آورد طبع نکته‌دان
گر چو یک سال آمد افزون بود عین مصلحت
تا به این علت مصون ماند ز چشم حاسدان
قصه کوته چون قدم دروای فکرت نهاد
عقل دور اندیشه در اندیشهٔ اصلاح آن
طبع دقت پیشه بر اندیشه سبقت کرد و گفت
اعتمادالدوله افسر بخش بادا در جهان
آصفا عالم مدارا بختیارا داورا
ای به زور بخت کامل قدرت و بالغ توان
عرضه‌ای دارم چه قول مردم بالغ سخن
هم طویل اندر مضامین هم قصیر اندر بیان
طوطی شیرین زبان شکرستان عراق
کز جفای قرض خواهان بود زهرش در دهان
با وجود این همه بی‌دست و پائیها که داشت
گشته بود از تنگدستی عازم هندوستان
وان چه بیش از جمله‌اش آواره می‌کرد از وطن
قرض پر شلتاق دیوان بود آن بار گران
تا که از امداد صاحب مژده بخشش رسید
بخشش مقرون به تشریف شه صاحبقران
من به این پاداش بر چیزی که حالا قادرم
هست ارسال ثناها کاروان در کاروان
بی‌تکلف صاحبا کردی ز وامی فارغم
کز هراسش بود بی‌آرام در تن مرغ جان
وز طلب گشتند بر امید دیگر لطف‌ها
قرض خواهان دیگر هم اندکی کوته‌زبان
ای تمام احسان اگر در عهد شاهی این چنین
کز زر و گوهر خزاین را تهی کرد آن چنان
بنده را یکبارگی از قرض خواهان واخری
سود پندارم درین سودا بود بیش از زیان
محتشم ای در فن خود از توقع برکنار
آمدی آخر درین فن نیک بیرون از میان
بحر خواهش را کرانی نیست پیدا لب ببند
پس زبان بگشای در عرض دعای بیکران
تا درین کاخ عظیم‌الرکن خوش بنیان دهند
از بنای بی‌زوال دولت و ملت نشان
پایهٔ بنیان این ملت تو باشی پایدار
اعظم ارکان این دولت تو باشی جاودان
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۷ - ای بر همه میران جهان یافته شاهی
ای بر همه میران جهان یافته شاهی
می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی
می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید آمد و آمد می و معشوق و ملاهی
چون ماه همی جست شب عید همه خلق
من روی تو جستم، که مرا شاهی و ماهی
مه گاه بر افزون بود و گاه به کاهش
دایم تو برافزون بوی و هیچ نکاهی
میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم
بر خیره ندادند ترا میری و شاهی
خورشید روان باشی، چون از بر رخشی
دریای روان باشی، چون از بر گاهی
آن ها که همه میل سوی ملک تو کردند
اینک بنهادند سر از تافته راهی
دام طمع از ماهی در آب فگندند
نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی
مهتر نشود، گر چه قوی گردد کهتر
گاهی نشود، گر چه هنر دارد، چاهی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۸ - یاری دل ما به رایگان برد
یاری دل ما به رایگان برد
تا دل طلبیم باز جان برد
عشق آمد و گردن خرد زد
دزد آمد و سر ز پاسبان برد
ماندیم از آن حریف دل دزد
زد قلعه و مهره رایگان برد
جان دادم و درد تو خریدم
این را تو ببر که خسروان برد
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۵ - مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای
مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای
خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی
از خلق جعفر دومش آفریده حق
چون زر جعفری همه موزون و معنوی
کز رشک سحرهاش ز حیرت رودبه عجز
رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی
گر شعر من به شاه رساند که دولتش
چون ماه عید قبلهٔ عالم شو از نوی
تیغش لباس معجز و ایمان برهنه تن
ای دهر بد کنی که بدان تیغ نگروی
نه چرخ هشت بیدق شطرنج ملک او
او شاه نصرت از ید بیضای موسوی
رخ دولت است و فرزین صدر است و شاه شاه
فیل و فرس نجوم و سپهر از تهی دوی
من بنده را که قائم شطرنج دانشم
بر نطع آفرین ز سر خاطر قوی
فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست
بیدق رموز تازی و معنی پهلوی
چون اسب و فیل نیست دلم خون همی شود
از بهر اسب و فیل دلا خون همی شوی
کانعام شه که باج ستاند ز ترک و هند
بخشد هم اسب ترکی و هم فیل هندوی
شاها تو را چه فخر به بخشیدن اسب و فیل
خود هند و چین دهی به سالی که بشنوی
دولت ستانه بوس درست باد تا به کام
صد سال تخم عدل بکاری و بدروی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۳۳ - در طلب جو
ای ز قدر تو آسمان در گو
آفتاب از تو در خجالت ضو
قدر و رای تو از ورای سپهر
آفتابی و آسمانی نو
دل و دست تو گاه فیض و سخا
برده از ابر و آفتاب گرو
بنده را صاحب استری دادست
استری ماه نعل و گردون دو
خلقت آسیاء کی دارد
صفت آسیای او بشنو
سنگ زیرین او همیشه روان
گو در او آب و باد هیچ مرو
ناو او از درون و او معکوس
دلو او از برون و او در گو
آسیابی چنین و باری نه
بی‌شبانروز آسیابان رو
انوری این همه مزیح ز چیست
چند ازین ترهات شو هاشو
خود به یک ره بگو که بی‌کارست
آس دندانش ز آس کردن جو
تا ترا جود صدر دولت و دین
برهاند ز انتظار درو
او تواند که کشت همت او
هیچ بی‌ارتفاع نیست برو
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۰۹ - اجری ده ارواحی و سلطان ابد
اجری ده ارواحی و سلطان ابد
گرچه به قلب بهاء دینی و ولد
بگذار که ساغر وفا در شکند
چون شیشه شکست پای مستان بخلد
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۸۹ - این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
هرچند که راهیست ز دل جانب دل
در چشم تو نیستم تو در چشم منی
تو مردم دیدای و من مردم گل