عبارات مورد جستجو در ۹۸ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۲۲ - ترکیب پیالهای که درهم پیوست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۶ - گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتم که عَهد بَستم وَزْ عَهدِ بَد بِرَستَم
گفتا چگونه بَندی چیزی که من شِکَستَم؟
با وِیْ چو شَهْد و شیرم هم دامَنَش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شِکَسته دستَم؟
خود دامَنَش نگیرد اِلّا شِکَسته دستی
اکنون بُلند گردم کَزْ جور کرد پَستَم
تا من بُلند باشم پَستم کُند به داوَر
چون نیست کرد آن گَه بازآوَرَد به هستم
ایِ حَلْقههایِ زُلفَش پیچیده گِردِ حَلْقَم
اَفْغان زِ چَشمِ مَستَش کان مَست کرد مَستَم
آمد خیالِ مَستَش مَستانه حَمله آوَرْد
چندان بَهانه کردم وَزْ دستِ او نَرَستَم
حَلْقه زدم به دَر بر آواز داد دِلْبَر
گفتا که نیست این جا یعنی بِدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دَمِ تو دام است
من کِی شکارِ دامَم من کِی اسیرِ شَستَم؟
گفتم اگر بِسوزی جانِ مرا سِزایَم
ای بُت مرا بِسوزان زیرا که بُت پَرَستَم
من خُشک ازان شُدَسْتَم تا خوش مرا بِسوزی
چون تو مرا بِسوزی از سوختن بِرَستَم
هر جا رَوی بیایم هر جا رَوَم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشَم خوشَستَم
ای آب زندگانی با تو کجاست مُردن؟
در سایهٔ تو بِاللَّهْ جَستَم زِ مرگ جَستَم
گفتا چگونه بَندی چیزی که من شِکَستَم؟
با وِیْ چو شَهْد و شیرم هم دامَنَش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شِکَسته دستَم؟
خود دامَنَش نگیرد اِلّا شِکَسته دستی
اکنون بُلند گردم کَزْ جور کرد پَستَم
تا من بُلند باشم پَستم کُند به داوَر
چون نیست کرد آن گَه بازآوَرَد به هستم
ایِ حَلْقههایِ زُلفَش پیچیده گِردِ حَلْقَم
اَفْغان زِ چَشمِ مَستَش کان مَست کرد مَستَم
آمد خیالِ مَستَش مَستانه حَمله آوَرْد
چندان بَهانه کردم وَزْ دستِ او نَرَستَم
حَلْقه زدم به دَر بر آواز داد دِلْبَر
گفتا که نیست این جا یعنی بِدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دَمِ تو دام است
من کِی شکارِ دامَم من کِی اسیرِ شَستَم؟
گفتم اگر بِسوزی جانِ مرا سِزایَم
ای بُت مرا بِسوزان زیرا که بُت پَرَستَم
من خُشک ازان شُدَسْتَم تا خوش مرا بِسوزی
چون تو مرا بِسوزی از سوختن بِرَستَم
هر جا رَوی بیایم هر جا رَوَم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشَم خوشَستَم
ای آب زندگانی با تو کجاست مُردن؟
در سایهٔ تو بِاللَّهْ جَستَم زِ مرگ جَستَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۰ - هزار بار کشیدهست عشق کافرخو
هزار بار کَشیدهست عشقِ کافَرخو
شَبَم زِبام به حُجره، زِحُجره تا سَرِ کو
شب آنچُنان و بگاه آمده که هی، بَرخیز
گرفته گوشِ مرا سختْ هَمچو گوشِ سَبو
زِهرچه پُر کُنَدَم، من سَبویِ تَسلیمَم
سَبو اسیرِ سَقاء است، چون گُریزد ازو؟
هزار بار سَبو را به سنگ بِشْکَست او
شِکَستِ او خوشم آید، زِ شوق و ذوقِ رَفو
سَبو سِپُرده به دو گوشْ با هزاران دل
بِدان هَوَس که خورَد غوطه در میانهٔ جو
شَبَم زِبام به حُجره، زِحُجره تا سَرِ کو
شب آنچُنان و بگاه آمده که هی، بَرخیز
گرفته گوشِ مرا سختْ هَمچو گوشِ سَبو
زِهرچه پُر کُنَدَم، من سَبویِ تَسلیمَم
سَبو اسیرِ سَقاء است، چون گُریزد ازو؟
هزار بار سَبو را به سنگ بِشْکَست او
شِکَستِ او خوشم آید، زِ شوق و ذوقِ رَفو
سَبو سِپُرده به دو گوشْ با هزاران دل
بِدان هَوَس که خورَد غوطه در میانهٔ جو
سعدی : غزلیات
غزل ۲۹۹ - ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار
در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر
لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید
چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
سعدی به بندگیش کمر بستهای ولیک
منت منه که طرفی از این برنبست یار
اکنون که بیوفایی یارت درست شد
در دل شکن امید که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار
در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر
لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید
چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
سعدی به بندگیش کمر بستهای ولیک
منت منه که طرفی از این برنبست یار
اکنون که بیوفایی یارت درست شد
در دل شکن امید که پیمان شکست یار
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۲ - صدبار به بوسه آزمودم پارت
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۶ - دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها
به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که میکرد از طریق مهر ما را غمگساریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها
به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که میکرد از طریق مهر ما را غمگساریها
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
خاقانی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - این خود چه صورت است که من پایبست اویم
این خود چه صورت است که من پایبست اویم
وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد
من دل شکسته زانم کاندر شکست اویم
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
یک شب وصال داد مرا قاصد خیال
با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه
این فتنه از که خاست که من هم نشست اویم
آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی
کو عشقدان من شد من بتپرست اویم
خاقانیم که مرگم از زندگی است خوشتر
تا چون که نیست گردم داند که هست اویم
وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد
من دل شکسته زانم کاندر شکست اویم
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
یک شب وصال داد مرا قاصد خیال
با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه
این فتنه از که خاست که من هم نشست اویم
آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی
کو عشقدان من شد من بتپرست اویم
خاقانیم که مرگم از زندگی است خوشتر
تا چون که نیست گردم داند که هست اویم
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۰۶ - هست به دور تو عقل نام شکسته
هست به دور تو عقل نام شکسته
کار شکسته دلان تمام شکسته
عشق تو بس صادق است آه که دل نیست
باده عجب راوق است و جام شکسته
صبح امید مرا به تاختن هجر
برده و در تنگنای شام شکسته
گوهر عمرم شکسته شد ز فراقت
ایمه به صد پاره شد کدام شکسته
از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد
هست طلسم وفا مدام شکسته
زیر فلک نیست جنس و گر هست
هست به نوعی ز دهر نام شکسته
گویی کی بینم من آسیای فلک را
آب زده، سنگ سوده، بام شکسته
ای دل خاقانی از سخن چه گشاید
رو که شد اهل سخن تمام شکسته
کار شکسته دلان تمام شکسته
عشق تو بس صادق است آه که دل نیست
باده عجب راوق است و جام شکسته
صبح امید مرا به تاختن هجر
برده و در تنگنای شام شکسته
گوهر عمرم شکسته شد ز فراقت
ایمه به صد پاره شد کدام شکسته
از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد
هست طلسم وفا مدام شکسته
زیر فلک نیست جنس و گر هست
هست به نوعی ز دهر نام شکسته
گویی کی بینم من آسیای فلک را
آب زده، سنگ سوده، بام شکسته
ای دل خاقانی از سخن چه گشاید
رو که شد اهل سخن تمام شکسته
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۰۷ - درد دلم را طبیب چاره ندانست
درد دلم را طبیب چاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان
حال دل غرقه از کناره ندانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز
هیچ منجم در آن ستاره ندانست
یار به یک بار میل سوی جفا کرد
حق وفای هزار باره ندانست
برد گمانی که: ما به عشق اسیریم
این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست
خال بنا گوش اوز گوشه نشینان
برد چنان دل، که گوشواره ندانست
قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین
راه ز جایی بزد که باره ندانست
دوش به خونی گریستم، که ز موجش
عقل به اندیشها گذاره ندانست
سختی ازان دید، اوحدی، که به اول
قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان
حال دل غرقه از کناره ندانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز
هیچ منجم در آن ستاره ندانست
یار به یک بار میل سوی جفا کرد
حق وفای هزار باره ندانست
برد گمانی که: ما به عشق اسیریم
این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست
خال بنا گوش اوز گوشه نشینان
برد چنان دل، که گوشواره ندانست
قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین
راه ز جایی بزد که باره ندانست
دوش به خونی گریستم، که ز موجش
عقل به اندیشها گذاره ندانست
سختی ازان دید، اوحدی، که به اول
قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۳۹۶ - دل من فتنه شد بر یار دیگر
دل من فتنه شد بر یار دیگر
چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟
ندیدم در تو چندان کاردانی
که اندر پیش گیری کار دیگر
بهل، تا بر سرما پاره گردد
به نام نیک یک دستار دیگر
ازان زاری نه بیزاری، همانا
که از نو مینهی بازار دیگر
میانت را نبود آن بند غم بس؟
که میبندی بدو زنار دیگر
چنان زان رخنها نیکت نیامد
که خواهی جستن از دیوار دیگر
مرا گویی: کزین یک برخوری تو
چه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟
چرا دلدار نو میآزمایی؟
چو دیدی جور آن دلدار دیگر
چو آسانت نشد دشوار، بنشین
چو افتادی درین دشوار دیگر؟
گرین برق آن چنان سوزد، که دیدم
که دارد طاقت دیدار دیگر؟
تو آن افسانه و افسون ندانی
کزین سوراخ گیری مار دیگر
مکن دعوی به عشق شاهدان پر
که موقوفی به این اقرار دیگر
بهل عشقی که کشتست اوحدی را
بسان اوحدی بسیار دیگر
چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟
ندیدم در تو چندان کاردانی
که اندر پیش گیری کار دیگر
بهل، تا بر سرما پاره گردد
به نام نیک یک دستار دیگر
ازان زاری نه بیزاری، همانا
که از نو مینهی بازار دیگر
میانت را نبود آن بند غم بس؟
که میبندی بدو زنار دیگر
چنان زان رخنها نیکت نیامد
که خواهی جستن از دیوار دیگر
مرا گویی: کزین یک برخوری تو
چه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟
چرا دلدار نو میآزمایی؟
چو دیدی جور آن دلدار دیگر
چو آسانت نشد دشوار، بنشین
چو افتادی درین دشوار دیگر؟
گرین برق آن چنان سوزد، که دیدم
که دارد طاقت دیدار دیگر؟
تو آن افسانه و افسون ندانی
کزین سوراخ گیری مار دیگر
مکن دعوی به عشق شاهدان پر
که موقوفی به این اقرار دیگر
بهل عشقی که کشتست اوحدی را
بسان اوحدی بسیار دیگر
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۶۸۱ - دل به تو دادیم و شکستی، برو
دل به تو دادیم و شکستی، برو
سینهٔ ما را چو بخستی ، برو
داد دل از پیش تو میخواستم
چون بت بیداد پرستی، برو
باز ز سر عربده داری و جنگ
هیچ نگویم که: تو مستی، برو
نیستی از همچو منی در جهان
سهل بود، چون که تو هستی، برو
آمده بودم که نشینی دمی
چون ز تکبر ننشستی، برو
گم شده بودم که: بجویی مرا
چونکه نجستی و بخستی، برو
اوحدی شیفته در دام تست
گر تو ازین دام بجستی، برو
سینهٔ ما را چو بخستی ، برو
داد دل از پیش تو میخواستم
چون بت بیداد پرستی، برو
باز ز سر عربده داری و جنگ
هیچ نگویم که: تو مستی، برو
نیستی از همچو منی در جهان
سهل بود، چون که تو هستی، برو
آمده بودم که نشینی دمی
چون ز تکبر ننشستی، برو
گم شده بودم که: بجویی مرا
چونکه نجستی و بخستی، برو
اوحدی شیفته در دام تست
گر تو ازین دام بجستی، برو
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۸۵ - دیدهٔ بختم، دریغا کور شد
دیدهٔ بختم، دریغا کور شد
دل نمرده، زنده اندر گور شد
دست گیر ای دوست این بخت مرا
تا نبیند دشمنم کو کور شد
بارگاه دل، که بودی جای تو
بنگر اکنون جای مار و مور شد
بیلب شیرینت عمرم تلخ گشت
شوربختی بین که: عیشم شور شد
دل قوی بودم به امید تو، لیک
دل ندادی، خسته زان بینور شد
شور عشقت تا فتاد اندر جهان
چون دل من عالمی پر شور شد
عارت آمد از عراقی، لاجرم
بیتو، مسکین، بینوا و عور شد
دل نمرده، زنده اندر گور شد
دست گیر ای دوست این بخت مرا
تا نبیند دشمنم کو کور شد
بارگاه دل، که بودی جای تو
بنگر اکنون جای مار و مور شد
بیلب شیرینت عمرم تلخ گشت
شوربختی بین که: عیشم شور شد
دل قوی بودم به امید تو، لیک
دل ندادی، خسته زان بینور شد
شور عشقت تا فتاد اندر جهان
چون دل من عالمی پر شور شد
عارت آمد از عراقی، لاجرم
بیتو، مسکین، بینوا و عور شد
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۹۶ - گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۳ - آن طره چو دارم من بدنام ز دست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۶۵ - گیرم که به چشم خلق پوید دشمن
شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۱۲ - آن دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفت
شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۴۲ - از دام دفینه، خوب جستیم آخر
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۵ - در هجا
انوری : رباعیات
رباعی ۲۸ - کار تنم از دست دلم رفت ز دست