عبارات مورد جستجو در ۱۰۶ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۲۱ - هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاه راه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست
بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۲۳ - ز دست کوته خود زیر بارم
ز دست کوته خود زیر بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان
چه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹ - شراب داد خدا مر مرا، تو را سرکا
شراب داد خدا مَرْ مرا، تو را سِرکا
چو قِسْمَت است چه جنگ است مَر مرا و تو را؟
شرابْ آنِ گُل است و خُمار حِصّه خار
شِناسَد او همه را و سِزا دَهَد به سِزا
شِکَر زِ بَهرِ دلِ تو تُرُش نخواهد شُد
که هست جا و مَقامِ شِکَر، دلِ حَلْوا
تو را چو نوحه گَری داد، نوحه‌یی می‌کُن
مرا چو مُطرِبِ خود کرد، دَردَمَم سُرنا
شِکَر شِکَر چه بِخَندد به رویِ من دِلْدار
به رویِ او نِگَرَم وارَهَم زِ رو و ریا
اگر بُدَست تُرُش شِکَّری تو از من نیز
طَمَع کُن ای تُرُش اَرْ نَه مُحال را مَفَزا
وَگَر گِریست به عالَم گُلی که تا من نیز
بِگریَم و بِکُنم نوحه‌یی چو آن گُل‌ها
حَقَم نداد غَمی جُز که قافیه طَلَبی
زِ بَهرِ شعر و از آن هم خَلاص داد مرا
بگیر و پاره کُن این شعر را چو شعرِ کُهَن
که فارغ است مَعانی زِ حرف و باد و هوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲ - فیما تری؟ فیما تری؟ یا من یری و لا یری
فیما تَری؟ فیما تَری؟ یا مَنْ یَری و لا یُری
العَیْشُ فی اَکْنافِنا و المَوْتُ فی اَرْکانِنا
اِنْ تُدْنِنا طُوبی لَنا، اِنْ تُحْفِنا یا وَیْلَنا
یا نُورَ ضَوْءِ ناظِرا، یا خاطِرا مُخاطِرا
نَدْعُوْکَ رَبَّا حاضِرا، مِنْ قَلْبِنا تَفاخُرا
فکُنْ لَنا فی ذُلِّنا بِرِّا کریما غافِرا
من می‌رَوَم توکُّلی در این رَه و در این سَرا
اگر نَواله ای رَسَد، نیمی مرا نیمی تو را
خود کیِ رَوَد کشتی دَرو که او تَهی بیرون رَوَد؟
کَیْلِ گُهَر هَمی‌رَسَد، بر مُشتریّ و مُشْتَرا
کَیْلِ گُهَر هَمی‌رَسَد، قُرصِ قَمَر هَمی‌رَسَد
نورِ بَصَر هَمی‌رَسَد، اندک ترینِ چیزها
خوش اَنْدرآ در اَنْجُمَن، جُز بر شِکَر لَگَد مَزَن
جُز بر قَرابه‌ها مَزَن، جُز بر بُتانِ جانْ فَزا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۶ - بار دگر آن مست به بازار درآمد
بارِ دِگَر آن مَستْ به بازار دَرآمَد
وان سَردِهِ مَخْمور به خَمّار دَرآمَد
سَرهایِ درختانْ همه پُربار چرا شُد؟
کانْ بُلبُلِ خوش لَحْن به تَکرار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر همه در رَقص دَرآییم
مَستانه و یارانه که آن یار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر همه دامَن بِگُشاییم
کَزْ بَهرِ نِثار آن شَهِ دُربار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر به شِکَرخانه دَرآییم
کَزْ مصر چُنین قَندْ به خَروار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر بُنِهٔ خوابْ بسوزیم
زیرا که چُنین دولَتِ بیدار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر به شبْ این پاسْ بِداریم
کان لولیِ شب دُزد به اِقْرار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر بِرَسان باده که مَستی
در عَربَده ویران شُده دَستار دَرآمَد
یک حَملهٔ دیگر به سُلَیمان بِگَراییم
کان هُدهدِ پُرخون شُده مِنْقار دَرآمَد
این شَربَتِ جانْ پَروَرِ جانْ بَخشْ چه شافی‌ست
از دستِ مسیحی که به بیمار دَرآمَد
اکنون بِزَنَد گَردنِ غَم‌هایِ جهان را
کِاقْبالِ تو چون حِیْدَرِ کَرّار دَرآمَد
دارُالْحَرَجْ امروز چو دارُالْفَرَجی شُد
کان شادی و آن مَستیِ بسیار دَرآمَد
بَربَند لب اکنون که سُخن گُسْتَرِ بی‌لب
بی حَرفِ سِیَه رویْ به گفتار دَرآمَد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۳۰ - سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
سپاس و شُکرْ خدا را که بَندها بِگُشاد
میانْ به شُکر چو بَستیم بَندِ ما بِگُشاد
به جان رَسید فَلَک از دُعا و ناله من
فَلَک دَهانِ خود اَنْدَر رَهِ دُعا بِگُشاد
زِ بَسْ که سینه ما سوخت در وَفا جُستن
زِ شَرمِ ما عَرَق از صورتِ وَفا بِگُشاد
اَدیمِ رویِ سُهیلیم هر کجا بِنِمود
غُلامِ چَشمه عشقیم هر کجا بِگُشاد
پَسِ دَریچه دلْ صد دَرِ نَهانی بود
که بَسته بود خدا بَنده خدا بِگُشاد
دَرین سَرا که دو قِندیلِ ماه و خورشید است
خدا زِ جانبِ دلْ روزَنِ سَرا بِگُشاد
اَلَسْت گفت حَق و جان‌ها بَلیٰ گفتند
برایِ صِدقِ بَلیٰ حَقْ رَهِ بَلا بِگُشاد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۸ - سفر کردم به هر شهری دویدم
سَفر کردم به هر شهری دَویدم
به لُطف و حُسنِ تو کَس را ندیدم
ز هِجران و غَریبی بازگشتم
دِگَرباره بدین دولَت رَسیدم
زِ باغِ رویِ تو تا دور گشتم
نه گُل دیدم نه یک میوه بِچیدم
به بَدبختی چو دور افتادم از تو
زِ هر بَدبَختْ صد زَحْمَت کَشیدم
چه گویم؟ مُرده بودم‌‌ بی‌تو مُطْلَق
خدا از نو دِگَربار آفریدم
عَجَب گویی مَنَم رویِ تو دیده؟
مَنَم گویی که آوازَت شنیدم؟
بِهِل تا دست و پایَت را بِبوسَم
بِدِه عیدانه کاِمْروز است عیدم
تو را ای یوسُفِ مصر اَرْمغانی
چُنین آیینه روشن خَریدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۹ - اتیناکم، اتیناکم، فحیونا نحییکم
اَتَیْناکُمْ، اَتَیْناکُمْ، فَحَیُّونا نُحَیّیکُمْ
وَ لَوْ لاکُمْ وَ لُقْیاکُمْ، لَما کُنّا بِودایکُمْ
دَخَلْنا دارَکُمْ سَکْری، فَشُکْرا رَبَّنا شُکْرا
ذَکَرْتُمْ عَهْدَنا ذِکْرا و نادانا مُنادیکُمْ
خَرَجْنا مِنْ قُرَی الْوادی، دَخَلْنَا الْقَصْرَ یا حادی
تَوافَیْتُمْ بِمیعادی، وَ باحَ الرّاحَ ساقیکُمْ
فَاَخْفِ الْقَصْرَ لا تُبْدی، وَ مَنْ یَسْئَلْکَ لا تَهْدی
فَاَنْتَ الْغَوْثُ وَ الْمُجْدی، اِذا ناجی مُناجیکُمْ
وَ تَسْقینا وَ تَشْفینا، وَ مِثْلَ السِّرِّ تُخْفینا
وَ هذا کُلُّهُ فَضْلُ فَاِنّا لا نُکافیکُمْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۶ - ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو
ای شِکَران ای شِکَران کان شِکَر دارم ازو
پَندْ پَذیرنده نِیَم، شور و شَرَر دارم ازو
خانهٔ شادی‌‌ست دِلَم، غُصّه ندارم چه کُنم؟
هر چه به عالَم تُرُشی، دورم و بیزارم ازو
کِی هِلَدم با خود؟ کِی؟ میْ دَهَدم بر سَرِ میْ
گُل دَهَدم در مَهِ دِیْ، بُلبُلِ گُلْزارم ازو
من خوش و تو نیم خوشی، جَهْد بِکُن تا بِچَشی
تا قَدَحی میْ بِکَشی، زان که گرفتارم ازو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۵ - در خشکی ما بنگر، وان پردهٔ تر برگو
در خُشکیِ ما بِنْگَر، وان پَردهٔ تَر بَرگو
چَشمِ تَرِ ما را بین، ای نورِ بَصَر بَرگو
جمعِ شِکَران را بین، در ما نِگَران را بین
شیرین نَظَران را بین، هین شرحِ شِکَر بَرگو
امروز چُنان مَستی، کَزْ جویِ جهان جَستی
امروز اگر خواهی، آن چیزِ دِگَر بَرگو
هر چند که اُستادی، دادِ دو جهان دادی
در دستِ کِه اُفْتادی؟ زان طُرفه خَبَر بَرگو
از جایْ نَجُنبیده، لیک از دل و از دیده
بسیار بِگَردیده، احوالِ سَفَر بَرگو
در کَشتی و دریایی، خوشْ موج و مُصَفّایی
زیری گَهْ و بالایی، ای زیر و زَبَر بَرگو
با صبرْ تویی مَحْرَم، روسَخت تویی در غَم
شمشیر زبان بَرکَش وَزْ صبر و سِپَر بَرگو
مَستیِّ جَماعَت بین، کرده زِ قَدَحْ بالین
یارَب بِفَزا، آمین، این قِصّه زِ سَر بَرگو
بر هر کِه زد این بُرهان، جان یابد و سیصد جان
باور نکُنی این را؟ بر چوب و حَجَر بَرگو
گفت اَرْ سَرِ او باشم رُخسارِ تو بِخْراشَم
ای عارف، این را هم با او به سَحَر بَرگو
آمد دِگَری از دِهْ، هین دیگِ دِگَر بَرنِه
گَر تاجْ گِرو کردی، از رَهْنِ کَمَر بَرگو
گر رافضی‌یی باشد، از دادِ علی دَردِهْ
وَرْزان که بُوَد سُنّی، از عَدلِ عُمر بَرگو
موری چه قَدَر گوید از تَختِ سُلَیمانی؟
بُگْشا لب و شَرحَش کُن، اسبابِ ظَفَر بَرگو
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح
بَعد از آن خَوْفی هَلاکِ جان بُده
مُژده‌ها آمد که اینک گُم شُده
بانگ آمد ناگهان که رَفت بیم
یافت شُد گُم گشته آن دُرّ یَتیم
یافت شُد وَنْدَر فَرَح دَر بافتیم
مُژدگانی دِهْ که گوهر یافتیم
از غَریو و نَعْره و دَسْتَک زَدن
پُر شُده حَمّامْ قَدْ زالّ الْحَزَن
آن نَصوحِ رَفته باز آمد به خویش
دید چَشمَش تابِشِ صد روز بیش
می حَلالی خواست از وِیْ هر کسی
بوسه می‌دادند بر دَستَش بَسی
بَد گُمان بردیم و کُن ما را حَلال
گوشتِ تو خوردیم اَنْدَر قیل و قال
زان که ظَنّ جُمله بر وِیْ بیش بود
زان که در قُربَت زِ جُمله پیش بود
خاص دَلّاکَش بُد و مَحْرَم نَصوح
بلکه هَمچون دو تَنی یک گشته روح
گوهر اَرْ بُرده‌ست او بُرده‌ست و بَس
زو مُلازِم‌تَر به خاتون نیست کَس
اَوَّل او را خواست جُستن در نَبَرد
بَهْرِ حُرمَت داشتش تاخیر کرد
تا بُوَد کان را بِیَندازد به جا
اَنْدَرین مُهْلَت رَهانَد خویش را
این حَلالی‌ها ازو می‌خواستند
وَزْ برایِ عُذرْ برمی‌خواستند
گفت بُد فَضْلِ خدایِ دادگَر
وَرْنه زآنْچِم گفته شُد هستم بَتَر
چه حَلالی خواست می‌باید زِ من؟
که مَنَم مُجْرِم‌تَرِ اَهْلِ زَمَن
آنچه گُفتَندَم زِ بَد از صد یکی‌ست
بر من این کَشف است اَرْ کَس را شکی‌ست
کَس چه می‌داند زِ من جُز اَنْدکی
از هزاران جُرم و بَد فِعْلَم یکی
من هَمی‌دانم وَ آن سَتّارِ من
جُرم‌ها و زشتیِ کِردارِ من
اَوَّل اِبْلیسی مرا اُستاد بود
بَعد از آن اِبْلیس پیشَم باد بود
حَقْ بِدید آن جُمله را نادیده کرد
تا نگردم در فَضیحَت رویْ‌زَرد
بازْ رَحمَت پوستین دوزیم کرد
توبهٔ شیرینْ چو جانْ روزیم کرد
هر چه کردم جُمله ناکرده گرفت
طاعَتِ ناکرده آوَرْده گرفت
هَمچو سَرو و سوسَنَم آزاد کرد
هَمچو بَخْت و دولَتَم دِلْشاد کرد
نامِ من در نامهٔ پاکان نوشت
دوزخی بودم بِبَخشیدَم بهشت
آه کردم چون رَسَن شُد آهِ من
گشت آویزان رَسَن در چاهِ من
آن رَسَن بِگْرفتم و بیرون شُدم
شاد و زَفْت و فَربه و گُلگون شُدم
در بُنِ چاهی هَمی‌بودم زَبون
در همه عالَم نمی‌گُنجَم کُنون
آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غَمْ جُدا
گَر سَر هر مویِ من یابَد زبان
شُکرهایِ تو نَیایَد در بَیان
می‌زَنَم نَعْره دَرین روضه وْ عُیون
خَلْق را یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمون
سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها
شب از بهر آسایش تست و روز
مه روشن و مهر گیتی فروز
اگر باد و برف است و باران و میغ
وگر رعد چوگان زند، برق تیغ
همه کارداران فرمانبرند
که تخم تو در خاک می‌پرورند
اگر تشنه مانی ز سختی مجوش
که سقای ابر آبت آرد به دوش
صبا هم ز بهر تو فراش وار
همی گستراند بساط بهار
ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام
تماشاگه دیده و مغز و کام
عسل دادت از نحل و من از هوا
رطب دادت از نخل و نخل از نوی
همه نخلبندان بخایند دست
ز حیرت که نخلی چنین کس نبست
خور و ماه و پروین برای تواند
قنادیل سقف سرای تواند
ز خارت گل آورد و از نافه مشک
زر از کان و برگ تر از چوب خشک
به دست خودت چشم و ابرو نگاشت
که محرم به اغیار نتوان گذاشت
توانا که او نازنین پرورد
به الوان نعمت چنین پرورد
به جان گفت باید نفس بر نفس
که شکرش نه کار زبان است و بس
خدایا دلم خون شد و دیده ریش
که می‌بینم انعامت از گفت بیش
نگویم دد و دام و مور و سمک
که فوج ملایک بر اوج فلک
هنوزت سپاس اندکی گفته‌اند
ز بیور هزاران یکی گفته‌اند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی
به راهی که پایان ندارد مپوی
سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی
نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی
زمستان درویش در تنگ سال
چه سهل است پیش خداوند مال
سلیمی که یک چند نالان نخفت
خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانه‌رو باشی و تیز پای
به شکرانه باکند پایان بپای
به پیر کهن بر ببخشد جوان
توانا کند رحم بر ناتوان
چه دانند جیحونیان قدر آب
ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را که در دجله باشد قعود
چه غم دارد از تشنگان زرود
کسی قیمت تندرستی شناخت
که یک چند بیچاره در تب گداخت
تو را تیره شب کی نماید دراز
که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟
براندیش از افتان و خیزان تب
که رنجور داند درازای شب
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
حکایت - فقیهی بر افتاده مستی گذشت
فقیهی بر افتاده مستی گذشت
به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد
جوان سر برآورد کای پیرمرد
تکبر مکن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست
که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود می‌رود هر که جویان اوست
به عنفش کشان می‌برد لطف دوست
سعدی : غزلیات
غزل ۱ - ثنا و حمد بی‌پایان خدا را
ثنا و حمد بی‌پایان خدا را
که صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگارا
کریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهان
اگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادت
عطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریم
که دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیست
اگر خط درکشی جرم و خطا را
خداوندا بدان تشریف عزت
که دادی انبیا و اولیا را
بدان مردان میدان عبادت
که بشکستند شیطان و هوا را
به حق پارسایان کز در خویش
نیندازی من ناپارسا را
مسلمانان ز صدق آمین بگویید
که آمین تقویت باشد دعا را
خدایا هیچ درمانی و دفعی
ندانستیم شیطان و قضا را
چو از بی دولتی دور اوفتادیم
به نزدیکان حضرت بخش ما را
خدایا گر تو سعدی را برانی
شفیع آرد روان مصطفی را
محمد سید سادات عالم
چراغ و چشم جمله انبیا را
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق
المنةلله که نمردیم و بدیدیم
دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
در رفتن و بازآمدن رایت منصور
بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارت
وآوای درای شتران باز شنیدیم
چون ماه شب چارده از شرق برآمد
رویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدم
شکر شکر عافیت از کام حلاوت
امروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
در سایهٔ ایوان سلامت ننشستیم
تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
وقتست به دندان لب مقصود گزیدن
آن شد که به حسرت سرانگشت گزیدیم
دست فلک آن روز چنان آتش تفریق
در خرمن ما زد که چو گندم بطپیدیم
المنةلله که هوای خوش نوروز
باز آمد و از جور زمستان برهیدیم
دشمن که نمی‌خواست چنین روز بشارت
همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم
سعدی ادب آنست که در حضرت خورشید
گوییم که ما خود شب تاریک ندیدیم
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد
پادشاهی بود نیکو شیوه‌ای
چاکری را داد روزی میوه‌ای
میوهٔ او خوش همی‌خورد آن غلام
گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
از خوشی کان چاکرش می‌خورد آن
پادشا را آرزو می‌کرد آن
گفت یک نیمه بمن ده‌ای غلام
زانک بس خوش می‌خوری این خوش طعام
داد شه را میوه و شه چون چشید
تلخ بود،ابرو از آن درهم کشید
گفت هرگز ای غلام این خود که کرد
وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد
آن رهی با شاه گفت ای شهریار
چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد میوه‌ای
بازدادن را ندانم شیوه‌ای
چون ز دستت هر دمم گنجی رسد
کی به یک تلخی مرا رنجی رسد
چون شدم در زیر محنت پست تو
کی مرا تلخی کند از دست تو
گر ترا در راه او رنجست بس
تو یقین می‌دان کن آن گنج است بس
کار او بس پشت و روی افتاده است
چون کنی تو، چون چنین بنهاده است
پختگان چون سر به راه آورده‌اند
لقمهٔ بی خون دل کی خورده‌اند
تا که بر نان و نمک بنشسته‌اند
بی‌جگر نان تهی نشکسته‌اند
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۶۶ - المنةلله که شب هجر سر آمد
المنةلله که شب هجر سر آمد
خورشید وصال از افق بخت برآمد
صد شکر که زنجیری زندان جدایی
از حبس فراق تو سلامت به درآمد
شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت
یعنی که دعای سحری کارگر آمد
جان بود ز هجر تو مهیای هزیمت
این بود که ناگاه ز وصلت خبرآمد
بیخود شده بود از شعف وصل تو وحشی
زو درگذر ار او به درت دیرتر آمد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
در خور شکر عطای تو زبانی بدهد
آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است
هم مگر همت تو بحری و کانی بدهد
چشمهٔ فیض گشا خاطر فیاض شماست
وه چه باشد که به ما طبع روانی بدهد
وحشی از عهدهٔ شکر تو نیاید بیرون
عذر این خواهد اگر عمر امانی بدهد
وحشی بافقی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران
ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبار
زیرا که با تو بر سر لطف آمده‌ست یار
ای جان تو خوش بخند که حسرت سر آمده‌ست
آن گریه و دعای سحر کرده است کار
ای دل تورا نوید که پیدا شدش کلید
آن در که بسته بود به روی تو استوار
کشتی ما که موج غمش داشت در میان
برخاست باد شرطه و افتاد بر کنار
منت خدای را که بدل شد همه به شکر
آن شکوه‌ها که داشتم از وضع روزگار
گو مدعی خناق کن از قرب من که هست
رشگ دراز دست و حریف گلو فشار
وقت شکفتگی و گل افشانی من است
خارم همه گل است و خزانم همه بهار
من بلبل ترانه زن باغ دولتم
یعنی که آمده‌ست گل دولتم ببار
هست این همه ذخیرهٔ دولت که مینهم
از فیض یک توجه سلطان نامدار
ماه بلند کوکبه کوکب احتشام
شاه سپهر مسند خورشید اقتدار
یعنی غیاث دین محمد که یافته
نظم دو کون بر لقب نام او قرار
اندر رکاب حشمت و میدان شوکتش
جمشید یک پیاده و خورشید یک سوار
هفت آسمان و چرخ نهم مشتبه شوند
یابند اگر به درگه او فرصت شمار
ای رفعت از علاقه قدر تو مرتفع
وی فخر را به نسبت ذات تو افتخار
از ساکنان صف نعالند نه فلک
جایی که همت تو نشیند به صدر بار
ایزد چو کرد تعبیه در چرخ نظم کون
دادش به مقتضای رضای تو اختیار
تا رهنمای امر تو تعیین نکرد راه
اجرام را به چرخ معین نشد مدار
از نعل دست و پا سمند تو زهره را
در ساعداست یا ره و در گوش گوشوار
حفظ تو واجب است فلک را که داردت
از سد جهان خلاصه دوران به یادگار
آنجا که باشد از تف خون تو یک اثر
کوه قوی نهاد به یک تف شود نزار
دریای آتش ار بود از حفظ نام تو
ماهی موم سالم از آنجا کند گذار
گر نامیه به نرمی خویت عمل کند
از راه طبع کسوت قاقم دهد به خار
نشو گیاه عمر حسودت ز چشمه ایست
کز رشحه‌ای از آن شده پرورده زهر مار
آبش به نام سینهٔ خصم تو گر دهند
با خنجر کشیده دمد پنجهٔ چنار
از جام بغض هر که فلک گشت سرگران
الا به خون دشمن تو نشکند خمار
تیغیست خصمی تو که بسیار گردنان
خود را بر آن زدند و فتادند خوار و زار
در حملهٔ نخست سپر بایدش فکند
با تیغ گردنی که کند قصد کارزار
با قوت تسلط شاهین عدل تو
سیمرغ را مگس به سهولت کند شکار
کان از زبان تیشه چه آواز برکشید
گر از کف عطای تو نامد به زینهار
در معرض شمارهٔ او گو میا حساب
دست امید بخش تو چون شد وظیفه بار
دریا گهی که موج زند زان قبیل نیست
امواج او که رخنه در او افکند بخار
از بهر ثبت و ضبط ثواب و گناه تو
تا آفریده آن دو ملک آفریدگار
بالا نکرده سر ز رقم کاتب یمین
ناورده دست سوی قلم ضابط یسار
عدل تو حاکمیست که اندر حمایتش
از بس قویست دست ضغیفان این دیار
جایی رسیده کار که در خاک پاک یزد
حد نیست باد را که کند زور بر غبار
شاها توجه تو سخن می‌کند نه من
ورنه من از کجا و زبان سخن گزار
بودم خزف فروش سر چار سوی فکر
پر ساختی دکان من از در شاهوار
نظمم اگر چه بود زری سکه‌ای نداشت
از نام نامی تو زری گشت سکه دار
اطناب در سخنی نیست مختصر
وحشی از آن سبب به دعا کرد اختصار
تا رخش روزگار نیاید به زیر زین
تا توسن فلک نتوان داشت در جدار
بادا زبون رایض اقبال و جاه تو
همواره توسن فلک و رخش روزگار