عبارات مورد جستجو در ۲۱ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵ - زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
زِهی عشق زِهی عشق که ما راست خدایا
چه نَغْزاست و چه خوب است چه زیباست خدایا
چه گَرمیم چه گَرمیم ازین عشقِ چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده‌ی همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
زِهی شور زِهی شور که اَنْگیخته عالَم
زِهی کار زِهی بار که آن جاست خدایا
فروریخت فروریخت شَهَنشاه سواران
زِهی گَرد زِهی گَرد که بَرخاست خدایا
فُتادیم فُتادیم بِدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
زِ هر کوی ز هر کوی یکی دود دگَرگون
دگَربار دگَربار چه سوداست خدایا
نه دامی‌ست نه زنجیر همه بَسته چراییم؟
چه بَند است چه زنجیر که بَرپاست خدایا
چه نَقشی‌ست چه نَقشی‌ست دَرین تابه‌ی دل‌ها
غریب است غریب است ز بالاست خدایا
خَموشید خَموشید که تا فاش نگردید
که اغْیار گرفته‌ست چپ و راست خدایا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۶ - ای مطرب جان چو دف به دست آمد
ای مُطْربِ جان چو دَف به دست آمد
این پَرده بِزَن که یارْ مَست آمد
چون چهره نِمود آن بُتِ زیبا
ماهْ از سویِ چَرخ بُت پَرَست آمد
ذَرّاتِ جهانْ به عشقِ آن خورشید
رَقْصانْ زِ عَدَم به سویِ هست آمد
غمگین زِ چه‌یی مَگَر تو را غولی
از راه بِبُرد و هم نِشَست آمد؟
زان غول بِبُر بگیر سَغْراقی
کان بر کَفِ عشقْ از اَلَست آمد
این پَرده بِزَن که مُشتری از چَرخ
از بَهرِ شِکَسْتگانْ به پَست آمد
در حَلقهٔ این شِکَسْتِگان گردید
کان دولت و بَختْ در شِکَست آمد
این عِشْرَت و عیشْ چون نماز آمد
وین دُردیِ دَرد آبْدست آمد
خامُش کُن و در خَمُش تماشا کُن
بُلبُل از گفت پای بَست آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۸ - فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
فَخْرِ جُمله ساقیانی ساغَرَت در کار باد
چَشمِ تو مَخْمور باد و جانِ ما خَمّار باد
ای زِ نوشانوشِ بَزمَت هوش­ها بیهوش باد
وِیْ زِ جوشاجوشِ عشقَتْ عقلْ بی‌دَسْتار باد
چون زنانِ مصرْ جان را دست و دلْ مَجْروح باد
یوسُفِ مصری همیشه شورشِ بازار باد
ساقیا از دستِ تو بَسْ دست­ها از دست شُد
مَستِ تو از دستِ تو پیوسته بَرخورْدار باد
مَغزِ ما پُربادْ باد و مَشک ما پُرآبْ باد
بادِ ما را و آبِ ما را عشقْ پَذْرُفتار باد
شاهِ خوبانْ میرِ ما و عشقْ گیراگیرِ ما
جانِ دولَتْ یارِ ما و بَخت و دولَتْ یار باد
سَرکَشیم و سَرخوشیم و یکدِگَر را می‌کَشیم
این وجودِ ما همیشه جاذِبِ اَسْرار باد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۶ - روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
روزِ آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
نَظَری سیر بر آن رویِ چو گُلْنار زنیم
مُشتری‌وار سَرِ زُلفِ مَهِ خود گیریم
فِتْنه و غُلغُله اَنْدَر همه بازار زنیم
اَنْدَراُفْتیم در آن گُلْشَنْ چون بادِ صَبا
همه بر جَیبِ گُل و جَعْدِ سَمَن‌زار زنیم
نَفَسی کوزه زنیم و نَفَسی کاسه خوریم
تا سَبووار همه بر خُمِ خَمّار زنیم
تا به کِی نامه بِخوانیم، گَهِ جام رَسید
نامه را یک نَفَسی در سَرِ دَستار زنیم
چَنگِ اِقْبال زِ فَرِّ رُخِ تو ساخته شُد
واجِب آید که دو سه زَخْمه بر آن تار زنیم
وَقتِ شور آمد و هنگامِ نِگَه‌داشت نَمانْد
ما که مَستیم چه دانیم چه مِقْدار زنیم؟
خاکْ زَر می‌شود اَنْدَر کَفِ اِخْوانِ صَفا
خاکْ در دیدهٔ این عالَمِ غَدّار زنیم
می‌کَشانند سویِ مَیمَنه ما را به طَناب
خیمهٔ عِشرَت ازین بار در اسرار زنیم
شُد جهان روشن و خوش از رُخِ آتش‌رویی
خیز تا آتش در مَکْسَبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون کُهِ طور
گَر زِ برقِ دلِ خود بر کُهْ و کُهْسار زنیم
هَله باقیش تو گو که به وجودِ چو توی
سرد و حَیف است که ما حَلْقهٔ گُفتار زنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۹ - پیش‌ترآ، می لبا تا همه شیدا شویم
پیش‌تَرآ، میْ لبا تا همه شَیدا شویم
پیش‌ترآ، گوهرا تا همه دریا رَویم
دست به هم وادَهیم، حَلْقه صِفَت جوقْ جوقْ
جمع، مُعَلَّق‌زَنان، مَست به دریا دَویم
بر لَبِ دریای عشق، تازه بِروییم باز
هایْ که چون گُلْسِتان، تا به اَبَد ما نُویم
وَزْ جِگَرِ گُلْسِتان، شُعلهٔ دیگر زنیم
چون زِرُخِ آتشین، مایهٔ صد پَرتویم
جوهرِ ما رو نِمود، لیک از آن سویِ بَحْر
آه که تو زین سوی، آه که ما زان سویم
شاه سَوارا به سَرْ تاج بِجُنبان چُنین
تاجِ تو را گوهریم، اسپِ تو را ما جُویم
بر سَرِ دارَش کنیم هر کِه بگوید یکیم
آتش اَنْدَر زنیم، هر کِه بگوید دُویم
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۶ - شور عجبی در سر ما میگردد
شور عجبی در سر ما میگردد
دل مرغ شده است و در هوا میگردد
هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد
دلدار مگر در همه جا میگردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۳۲۵ - گفتگوی عشق را من در میان انداختم
گفتگوی عشق را من در میان انداختم
طرح جوهر من به شمشیر زبان انداختم
نامی از شور محبت بر زبانها مانده بود
این نمک من در خمیر خاکیان انداختم
داشت بردورهدف جولان خدنگ اهل فکر
این پریشان سیر را من بر نشان انداختم
روی دریای سخن را خاروخس پوشیده داشت
این خس و خاشاک را من برکران انداختم
چرخ کاه کهنه ای می داد پیش از من به باد
دانه من در آسیای آسمان انداختم
من ز لوح خاک شستم ابجد عشق مجاز
شورش عشق حقیقی در جهان انداختم
جلوه یوسف نیفکنده است در بازار مصر
از سخن شوری که در اصفهان انداختم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۱۵۸ - دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن
دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن
بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن
گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار
چون نسازم در بهاران رهن صهبا پیرهن؟
پرده عصمت ندارد تاب دست انداز شوق
رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
پنبه نتواند شدن بر چهره آتش نقاب
می کند پهلو تهی از سینه ما پیرهن
برگ گل را ره به آن اندام نازک داده است
سینه ام هرگز نخواهد صاف شد با پیرهن!
مردم چشم صدف دیگر نخواهد شد سفید
گر بشوید بخت من در آب دریا پیرهن
گرنه شب بر چشم مجنون آستین مالیده است
لاله چون افکنده بر دامان صحرا پیرهن؟
داغ ناسور مرا با پنبه راحت چه کار؟
جنگ دارد دست ماتم دیدگان با پیرهن
چون گل از زور جنون مجموعه چاکی شود
گر چو آتش بر تنم باشد ز خارا پیرهن
پرده ناموس را خواهم دریدن چوب حباب
بر تنم زندان شده است از زور صهبا پیرهن
صائب آن روزی که از دل داغ پنهان شعله زد
جامه فانوس شد بر پیکر ما پیرهن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۰ - (مده ز دست درین فصل جام صهبا را
(مده ز دست درین فصل جام صهبا را
که موج لاله به می شست روی صحرا را)
(جنون ما به نسیم بهانه ای بندست
بس است آتش گل دیگجوش سودا را)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۹ - (آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیست
(آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیست
بخیه را بر خرقه من چون سپند آرام نیست)
(دل چه گستاخانه با آن زلف بازی می کند
مرغ نوپرواز را اندیشه ای از دام نیست)
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - هزار رنگ گل داغ در کنار من است
هزار رنگ گل داغ در کنار من است
جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟
ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی
کمینه سرکشی سرو پایدار من است
ز رشحهٔ قلمم زنده می شود دل و جان
زلال چشمه حیوان به جویبار من است
به خصم، عرصهٔ دعوی نمی دهد سخنم
که خامه در کف اندیشه، ذوالفقار من است
ز جا نخاسته بیجا، غبار هستی من
به جلوه در دل این گرد، شهسوار من است
ز خال کنج لبی رفته صبر و آرامم
سپند آتش غم جان بی قرار من است
حزین اگر به درازی کشد سخن چه کنم؟
سیاه مستی کلک سخن گزار من است
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۹ - ساغر ای عشق به اندازهٔ مخمور بیار
ساغر ای عشق به اندازهٔ مخمور بیار
خون به جوش آمده ما را، می منصور بیار
داغ گرمی که کند بر سر خورشید خراج
به قیامتکدهٔ سینهٔ پرشور بیار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - هر دم ز گریه فیض نوی می توان گرفت
هر دم ز گریه فیض نوی می توان گرفت
سامان خرمنی ز جوی می توان گرفت
در راه شوق توشه دل درد دل بس است
عمر گذشته را به دوی می توان گرفت
جولان دل شکاریش از کار برده است
مستانه می رسد جلوی می توان گرفت
منشین ز پا که خضر دچارت نمی شود
دامان شوق هرزه دوی می توان گرفت
طرف کلاه شوخی مژگان شکسته است
از چشم خویش هم گروی می توان گرفت
تنها اسیر برق به منزل نمی رسد
دست رفیق گر مروی می توان گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا
به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا
به خون رنگ و بوی خویش می غلتد بهار اینجا
ره شوق تو بازیگاه طفلان است پنداری
ز شوخی هر طرف دیوانه می رقصد بهار اینجا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۷ - دل داغ در آستین بهتر است
دل داغ در آستین بهتر است
بهار گل آتشین بهتر است
صفا گشته مشاطه نوبهار
ز آیینه روی زمین بهتر است
شرر قطره ابر دیوانگی است
هوای جنون آتشین بهتر است
فضولی : قصاید
شماره ۱۷ - باز گلزار صفای رخ جانان دارد
باز گلزار صفای رخ جانان دارد
هر طرف زینتی از سنبل و ریحان دارد
دارد آن لطف کنون باغ که از دیدن آن
این که دل را نرسد ذوق چه امکان دارد
بشنو زمزمه مرغ خوش الحان و مگو
که چرا شاهد گل چاک گریبان دارد
چه کند گر نکند چاک گریبان از شوق
گوش بر زمزمه مرغ خوش الحان دارد
جلوه شاهد گل بین بلب جوی و مگوی
که چرا آب روان این همه افغان دارد
نیست از سنگ چسان این همه افغان نکند
شاهدی در نظرش این همه جولان دارد
با خط موج مگو جدول آبست که هست
لوح تعلیم و چمن طرز دبستان دارد
کرده از هر طرفی میل بدان لوح لطیف
سبزه کیفیت طفلان سبق خان دارد
فصل سیرست قدم نه به بیابان امروز
که بیابان صفت روضه رضوان دارد
از ریاحین روش آموز که از حجره خاک
هر چه سر کرد برون رو به بیابان دارد
کرده از هیبت منقار مهیا انبر
بلبل خسته تردد چو طبیبان دارد
خار را دیده و دانسته که شاخ گل را
در بدن نیز برون آمده پیکان دارد
محشرست این نه بهارست که نرگس از خاک
خاسته دیده حیران تن عریان دارد
حجره تبرست درین فصل چمن باغ جنان
عارف زنده دل آن مرده که ایمان دارد
گل برون آمده از حجره تنگ غنچه
میل نظاره اطراف گلستان دارد
رخت از حجره درین فصل بگلزار کشد
هر که در لطف مزاج گل خندان دارد
گذری کن بچمن بهر فرح فصل بهار
از خزان ای که دلت شدت اخزن دارد
پی هر غم فرحی را نگران باش و مگو
که ندارد فلک این نیز اگر آن دارد
جدول آب که از موج نمودست حباب
همچو تاریست که درهای درخشان دارد
دهر حکاک شده آلت حکاکی اوست
سبزه کز قطره شبنم در دندان دارد
همه جا این شده شایع که بتحریک هوا
آب در دور شه گل مهر طغیان دارد
جهت دفع همین فتنه ستاده صف صف
بید کز برک بکف خنجر بران دارد
می نهد بر طبق لاله برون می آرد
کوه هر لعل پسندیده که در کان دارد
دم عرضست چرا عرض تجمل نکند
فیض را وقت ظهورست چه پنهان دارد
می کند گلبن سر سبز نثار سبزه
غنچه هر دانه که از قطره باران دارد
سبزه طفل است که چون دانه مشفق گلبن
بهر پروردن او شیر به پستان دارد
داده سبزه نسق باغ مگر کین تعلیم
در نظام از قلم آصف دوران دارد
آصفی کز قلم اوست چو از سبزه چمن
هر چه از نظم و نسق ملک سلیمان دارد
چمن آرای ممالک شده وین پرتو
همچو گل از اثر پاکی دامان دارد
می دهد روز و غبار از در او می گیرد
آسمان را عمل اینست که میزان دارد
هر که طرز رقمش با روش کلکش دید
گفت کین باغ چه خوش سرو خرامان دارد
آن سخی طبع که در عالم عالم داری
رأفت او روش ابر درافشان دارد
از بدو نیک نوال نعمش نیست دریغ
فیض او از همه رو بر همه احسان دارد
نه همین در عوض نیکی ارباب صلاح
شفقت او اثر رحمت رحمان دارد
در جزای عمل بد عملان نیز مدام
اثر رحمت او رتبه غفران دارد
نیست محروم کسی از کف جودش گویا
کلک قفلیست که او بر در حرمان دارد
بخت و اقبال کمر بسته بفرمان بریش
متصل منتظر آن که چه فرمان دارد
خط او ابر بهاریست که هر جا گذرد
نیست اندک اثرش فیض فراوان دارد
کلک او طرفه نهالیست که در هر جنبش
نیست کم منفعت بی حد و پایان دارد
نوبهار گل انواع هنر جعفر بیک
که کمال شرف و رتبه عرفان دارد
مرده را می رسید از نقش خطش فیض حیات
ظلمت نقش خطش چشمه حیوان دارد
هیچ شک نیست که از فیض خط دلکش اوست
هر که امروز ز ابنای زمان جان دارد
سرفرازا توی آن قطب که در رخصت قدر
کمترین بنده تو رتبه کیوان دارد
دور ما چون نکند یار به ادوار سلف
چو تو انسان فلک قدر و ملک شان دارد
ملک ما چون نزند طعنه بملک دگران
ملکی همچو تو در صورت انسان دارد
ای فلک قدر ملک خوی صلاح اندیشه
که ز تدبیر تو درد همه درمان دارد
همه از واصل شادند چه واقع شده است
که فضولی الم محنت هجران دارد
همه از فیض تو جمعیت خاطر دارند
او چرا حال بد و روز پریشان دارد
همه جا گشته بمعماری عدلت معمور
او چرا حال خراب و دل ویران دارد
گر چه دور از تو همه شب بهزاران دیده
آسمان گریه به آن خسته حیران دارد
لیک شادست بدان حال که در سایه تست
نامه نسبتش از ملک تو عنوان دارد
درد هر چند که بسیار شود بر دل او
او بالطاف تو امید دو چندان دارد
چشم دارم که بکام تو شود هر دوری
که بتدریج زمان گنبد دوران دارد
اعتماد تو فزون گردد و ننماید روی
هر چه از دور باقبال تو نقصان دارد
فضولی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
رقیب او بس است از هر که باشد تندی خویش
گلی دارم درون دل ز غیرت کس نمی خواهم
نشنید پهلوم ترسم که ناگه بشنود بویش
ازان رسوا شدم کز غایت ضعف تنم در دل
نگنجید و برون افتاد شوق رشته مویش
قدم خم باشد ز بار غم برون شو از تنم ای جان
که نتوان بود اینجا با خیال قد دلجویش
فضولی چون نیابم در دل اهل محبت ره
خیالی کرد ضعفم در خیال جعد گیسویش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۲ - نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه مل از شورش خمار فارغ
درین مجلس طرب هر دم فزونست
نگردد ساقی از ایثار فارغ
شب آمد نوبت سودای ما شد
ز شور و فتنه شد بازار فارغ
ملک خفت و عسس طبل سوم زد
شدیم از زحمت اغیار فارغ
رقیب و پاسبان خوابید و گردید
دل پوینده از زنهار فارغ
شکر لب بوسه ها بر کام جان داد
لب جوینده از اظهار فارغ
به یکرنگی و یک تایی رسیدیم
شدیم از مصحف و زنار فارغ
از آن سودای ما آخر نگردید
که حسن او نگشت از کار فارغ
به شب از بس که گستاخم «نظیری »
نگردم روز از استغفار فارغ
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - شوریست عجب در سر شوریده سران باز
شوریست عجب در سر شوریده سران باز
یارب چه خبر میرسد از بیخبران باز
زد نوبتی چرخ مگر نوبت عشرت
بر درگه آن خسرو زرین کمران باز
بر دوش و سرم خرقه و دستار گران است
این هر دو گرونه بیکی رطل گران باز
چون قطره مگر روبسوی بحر نهادند
یک قافله دل گمشده بی پا و سران باز
شاید که بروی تو دگر باز نبیند
هر دیده که گردیده بروی دگران باز
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش
خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش
به فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش
جنون در لجّه‌ای آواره دارد کشتی شوقم
که بیم صد خطر می‌جوشد از هر موج امیدش
من و سیر گلستانی که هنگام خزان در وی
توانم میوة خورشید چید از سایة بیدش
به خون عیش شستم دست خواهش اندر آن کشور
که ماتم می‌برد گلگونه از رخسارهٔ عیدش
صفای باطن صافی‌دلان باده از ما پرس
که با خشت سر خم فارغم از جام جمشیدش
فلک گر در غبار خاطر ما دامن آلاید
به آب صبح نتوان شست گرد از روی خورشیدش
ز آباد دو عالم کرده خوش ویرانهٔ غم را
بنازم همّت فیّاض و این اندازهٔ دیدش