این شعر از شور و هیجان درونی و عشق بیقرار سخن میگوید. شاعر از بیخبری و انتظار خبری از معشوق مینالد و به درگاه خسروی با شکوه روی میآورد. او از بار سنگین خرقه و دستار (نمادهای زهد و عرفان) شکایت دارد و خود را چون قطرهای میبیند که به سوی بحر عشق میرود. شعر با اشاره به قافلهی دلهای گمشده و دیدگان معطوف به دیگران پایان مییابد، با این امید که شاید دیگر به روی معشوق بازنگردند.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه در این شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات عرفانی و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
شماره ۱۹۳ - شوریست عجب در سر شوریده سران باز
یارب چه خبر میرسد از بیخبران باز ۱
زد نوبتی چرخ مگر نوبت عشرت
بر درگه آن خسرو زرین کمران باز ۲
بر دوش و سرم خرقه و دستار گران است
این هر دو گرونه بیکی رطل گران باز ۳
چون قطره مگر روبسوی بحر نهادند
یک قافله دل گمشده بی پا و سران باز ۴
شاید که بروی تو دگر باز نبیند
هر دیده که گردیده بروی دگران باز ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.