عبارات مورد جستجو در ۱۶۳ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی یزدگرد بزهگر
بخش ۱۴ - چنین گفت بهرام کای مهتران
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهی مراست
چرا بخشش اکنون برای شماست
به آواز گفتند ایرانیان
که ما را شکیبا مکن بر زیان
نخواهیم یکسر به شاهی ترا
بر و بوم ما را سپاهی ترا
کزین تخمه پرداغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد
چنین گفت بهرام کری رواست
هوا بر دل هرکسی پادشاست
مرا گر نخواهید بیرای من
چرا کس نشانید بر جای من
چنین گفت موبد که از راه داد
نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد
تو از ما یکی باش و شاهی گزین
که خوانند هرکس برو آفرین
سه روز اندران کار شد روزگار
که جویند ز ایران یکی شهریار
نوشتند پس نام صد نامور
فروزندهٔ تاج و تخت و کمر
ازان صد یکی نام بهرام بود
که در پادشاهی دلارام بود
ازین صد به پنجاه بازآمدند
پر از چاره و پرنیاز آمدند
ز پنجاه بهرام بود از نخست
اگر جست پای پدر گر نجست
ز پنجاه بازآوریدند سی
ز ایرانی و رومی و پارسی
ز سی نیز بهرام بد پیش رو
که هم تاجور بود و هم شیر نو
ز سی کرد داننده موبد چهار
وزین چار بهرام بد شهریار
چو تنگ اندرآمد ز شاهی سخن
ز ایرانیان هرک او بد کهن
نخواهیم گفتند بهرام را
دلیر و سبکسار و خودکام را
خروشی برآمد میان سران
دل هرکسی تیز گشت اندران
چنین گفت منذر به ایرانیان
که خواهم که دانم به سود و زیان
کزین سال ناخورده شاه جوان
چرایید پر درد و تیرهروان
بزرگان به پاسخ بیاراستند
بسی خسته دل پارسی خواستند
ز ایران کرا خسته بد یزدگرد
یکایک بران دشت کردند گرد
بریده یکی را دو دست و دو پای
یکی مانده بر جای و جانش به جای
یکی را دو دست و دو گوش و زبان
بریده شده چون تن بیروان
یکی را ز تن دور کرده دو کفت
ازان مردمان ماند منذر شگفت
یکی را به مسمار کنده دو چشم
چو منذر بدید آن برآورد خشم
غمی گشت زان کار بهرام سخت
به خاک پدر گفت کای شوربخت
اگر چشم شادیت بر دوختی
روان را به آتش چرا سوختی
جهانجوی منذر به بهرام گفت
که این بد بریشان نباید نهفت
سخنها شنیدی تو پاسخگزار
که تندی نه خوب آید از شهریار
جهاندیده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهی مراست
چرا بخشش اکنون برای شماست
به آواز گفتند ایرانیان
که ما را شکیبا مکن بر زیان
نخواهیم یکسر به شاهی ترا
بر و بوم ما را سپاهی ترا
کزین تخمه پرداغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد
چنین گفت بهرام کری رواست
هوا بر دل هرکسی پادشاست
مرا گر نخواهید بیرای من
چرا کس نشانید بر جای من
چنین گفت موبد که از راه داد
نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد
تو از ما یکی باش و شاهی گزین
که خوانند هرکس برو آفرین
سه روز اندران کار شد روزگار
که جویند ز ایران یکی شهریار
نوشتند پس نام صد نامور
فروزندهٔ تاج و تخت و کمر
ازان صد یکی نام بهرام بود
که در پادشاهی دلارام بود
ازین صد به پنجاه بازآمدند
پر از چاره و پرنیاز آمدند
ز پنجاه بهرام بود از نخست
اگر جست پای پدر گر نجست
ز پنجاه بازآوریدند سی
ز ایرانی و رومی و پارسی
ز سی نیز بهرام بد پیش رو
که هم تاجور بود و هم شیر نو
ز سی کرد داننده موبد چهار
وزین چار بهرام بد شهریار
چو تنگ اندرآمد ز شاهی سخن
ز ایرانیان هرک او بد کهن
نخواهیم گفتند بهرام را
دلیر و سبکسار و خودکام را
خروشی برآمد میان سران
دل هرکسی تیز گشت اندران
چنین گفت منذر به ایرانیان
که خواهم که دانم به سود و زیان
کزین سال ناخورده شاه جوان
چرایید پر درد و تیرهروان
بزرگان به پاسخ بیاراستند
بسی خسته دل پارسی خواستند
ز ایران کرا خسته بد یزدگرد
یکایک بران دشت کردند گرد
بریده یکی را دو دست و دو پای
یکی مانده بر جای و جانش به جای
یکی را دو دست و دو گوش و زبان
بریده شده چون تن بیروان
یکی را ز تن دور کرده دو کفت
ازان مردمان ماند منذر شگفت
یکی را به مسمار کنده دو چشم
چو منذر بدید آن برآورد خشم
غمی گشت زان کار بهرام سخت
به خاک پدر گفت کای شوربخت
اگر چشم شادیت بر دوختی
روان را به آتش چرا سوختی
جهانجوی منذر به بهرام گفت
که این بد بریشان نباید نهفت
سخنها شنیدی تو پاسخگزار
که تندی نه خوب آید از شهریار
فردوسی : پادشاهی بهرام گور
بخش ۴ - ز پیش سواران چو ره برگرفت
ز پیش سواران چو ره برگرفت
سوی خان بیبر به راهام تفت
بزد در بگفتا که بیشهریار
بماندم چو او بازماند از شکار
شب آمد ندانم همی راه را
نیابم همی لشکر و شاه را
گر امشب بدین خانه یابم سپنج
نباشد کسی را ز من هیچ رنج
به پیش به راهام شد پیشکار
بگفت آنچ بشنید ازان نامدار
به راهام گفت ایچ ازین در مرنج
بگویش که ایدر نیابی سپنج
بیامد فرستاده با او بگفت
که ایدر ترا نیست جای نهفت
بدو گفت بهرام با او بگوی
کز ایدر گذشتن مرا نیست روی
همی از تو من خانه خواهم سپنج
نیارم به چیزت ازان پس به رنج
چو بشنید پویان بشد پیشکار
به نزد به راهام گفت این سوار
همی ز ایدر امشب نخواهد گذشت
سخن گفتن و رای بسیار گشت
به راهام گفتش که رو بیدرنگ
بگویش که این جایگاهیست تنگ
جهودیست درویش و شب گرسنه
بخسپد همی بر زمین برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنج
نیابم بدین خانه آیدت رنج
بدین در بخسپم نجویم سرای
نخواهم به چیزی دگر کرد رای
به راهام گفت ای نبرده سوار
همی رنجه داری مرا خوارخوار
بخسپی و چیزت بدزدد کسی
ازان رنجه داری مرا تو بسی
به خانه درآی ار جهان تنگ شد
همه کار بیبرگ و بیرنگ شد
به پیمان که چیزی نخواهی ز من
ندارم به مرگ آبچین و کفن
هم امشب ترا و نشست ترا
خورش باید و نیست چیزی مرا
گر این اسپ سرگین و آب افگند
وگر خشت این خانه را بشکند
به شبگیر سرگینش بیرون کنی
بروبی و خاکش به هامون کنی
همان خشت را نیز تاوان دهی
چو بیدار گردی ز خواب آن دهی
بدو گفت بهرام پیمان کنم
برین رنجها سر گروگان کنم
فرود آمد و اسپ را با لگام
ببست و برآهخت تیغ از نیام
نمدزین بگسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش کشان بر زمین
جهود آن در خانه از پس ببست
بیاورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس به بهرام گفت ای سوار
چو این داستان بشنوی یاد دار
به گیتی هرانکس که دارد خورد
سوی مردم بینوا ننگرد
بدو گفت بهرام کاین داستان
شنیدستم از گفتهٔ باستان
شنیدم به گفتار و دیدم کنون
که برخواندی از گفتهٔ رهنمون
می آورد چون خورده شد نان جهود
ازان می ورا شادمانی فزود
خروشید کای رنجدیده سوار
برین داستان کهن گوشدار
که هرکس که دارد دلش روشنست
درم پیش او چون یکی جوشنست
کسی کو ندارد بود خشک لب
چنانچون توی گرسنه نیمشب
بدو گفت بهرام کاین بس شگفت
به گیتی مرین یاد باید گرفت
که از جام یابی سرانجام نیک
خنک میگسار و می و جام نیک
چو از کوه خنجر برآورد هور
گریزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهٔ ناچران زین نهاد
چه زین از برش خشک بالین نهاد
بیامد به راهام گفت ای سوار
به گفتار خود بر کنون پایدار
تو گفتی که سرگین این بارگی
به جاروب روبم به یکبارگی
کنون آنچ گفتی بروب و ببر
به رنجم ز مهمان بیدادگر
بدو گفت بهرام شو پایکار
بیاور که سرگین کشد بر کنار
دهم زر که تا خاک بیرون برد
وزین خانهٔ تو به هامون برد
بدو گفت من کس ندارم که خاک
بروبد برد ریزد اندر مغاک
تو پیمان که کردی به کژی مبر
نباید که خوانمت بیدادگر
چو بشنید بهرام ازو این سخن
یکی تازه اندیشه افگند بن
یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر
برون کرد و سرگین بدو کرد پاک
بینداخت با خاک اندر مغاک
به راهام را گفت کای پارسا
گر آزادیم بشنود پادشا
ترا از جهان بینیازی دهد
بر مهتران سرفرازی دهد
سوی خان بیبر به راهام تفت
بزد در بگفتا که بیشهریار
بماندم چو او بازماند از شکار
شب آمد ندانم همی راه را
نیابم همی لشکر و شاه را
گر امشب بدین خانه یابم سپنج
نباشد کسی را ز من هیچ رنج
به پیش به راهام شد پیشکار
بگفت آنچ بشنید ازان نامدار
به راهام گفت ایچ ازین در مرنج
بگویش که ایدر نیابی سپنج
بیامد فرستاده با او بگفت
که ایدر ترا نیست جای نهفت
بدو گفت بهرام با او بگوی
کز ایدر گذشتن مرا نیست روی
همی از تو من خانه خواهم سپنج
نیارم به چیزت ازان پس به رنج
چو بشنید پویان بشد پیشکار
به نزد به راهام گفت این سوار
همی ز ایدر امشب نخواهد گذشت
سخن گفتن و رای بسیار گشت
به راهام گفتش که رو بیدرنگ
بگویش که این جایگاهیست تنگ
جهودیست درویش و شب گرسنه
بخسپد همی بر زمین برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنج
نیابم بدین خانه آیدت رنج
بدین در بخسپم نجویم سرای
نخواهم به چیزی دگر کرد رای
به راهام گفت ای نبرده سوار
همی رنجه داری مرا خوارخوار
بخسپی و چیزت بدزدد کسی
ازان رنجه داری مرا تو بسی
به خانه درآی ار جهان تنگ شد
همه کار بیبرگ و بیرنگ شد
به پیمان که چیزی نخواهی ز من
ندارم به مرگ آبچین و کفن
هم امشب ترا و نشست ترا
خورش باید و نیست چیزی مرا
گر این اسپ سرگین و آب افگند
وگر خشت این خانه را بشکند
به شبگیر سرگینش بیرون کنی
بروبی و خاکش به هامون کنی
همان خشت را نیز تاوان دهی
چو بیدار گردی ز خواب آن دهی
بدو گفت بهرام پیمان کنم
برین رنجها سر گروگان کنم
فرود آمد و اسپ را با لگام
ببست و برآهخت تیغ از نیام
نمدزین بگسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش کشان بر زمین
جهود آن در خانه از پس ببست
بیاورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس به بهرام گفت ای سوار
چو این داستان بشنوی یاد دار
به گیتی هرانکس که دارد خورد
سوی مردم بینوا ننگرد
بدو گفت بهرام کاین داستان
شنیدستم از گفتهٔ باستان
شنیدم به گفتار و دیدم کنون
که برخواندی از گفتهٔ رهنمون
می آورد چون خورده شد نان جهود
ازان می ورا شادمانی فزود
خروشید کای رنجدیده سوار
برین داستان کهن گوشدار
که هرکس که دارد دلش روشنست
درم پیش او چون یکی جوشنست
کسی کو ندارد بود خشک لب
چنانچون توی گرسنه نیمشب
بدو گفت بهرام کاین بس شگفت
به گیتی مرین یاد باید گرفت
که از جام یابی سرانجام نیک
خنک میگسار و می و جام نیک
چو از کوه خنجر برآورد هور
گریزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهٔ ناچران زین نهاد
چه زین از برش خشک بالین نهاد
بیامد به راهام گفت ای سوار
به گفتار خود بر کنون پایدار
تو گفتی که سرگین این بارگی
به جاروب روبم به یکبارگی
کنون آنچ گفتی بروب و ببر
به رنجم ز مهمان بیدادگر
بدو گفت بهرام شو پایکار
بیاور که سرگین کشد بر کنار
دهم زر که تا خاک بیرون برد
وزین خانهٔ تو به هامون برد
بدو گفت من کس ندارم که خاک
بروبد برد ریزد اندر مغاک
تو پیمان که کردی به کژی مبر
نباید که خوانمت بیدادگر
چو بشنید بهرام ازو این سخن
یکی تازه اندیشه افگند بن
یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر
برون کرد و سرگین بدو کرد پاک
بینداخت با خاک اندر مغاک
به راهام را گفت کای پارسا
گر آزادیم بشنود پادشا
ترا از جهان بینیازی دهد
بر مهتران سرفرازی دهد
حافظ : قطعات
قطعه ۱۱ - به سمع خواجه رسان ای ندیم وقتشناس
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۱ - هر آن که خاطر مجموع و یار نازنین دارد
هر آن که خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد
و گر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد
و گر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۸۸ - مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ی ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ی ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۸۶ - دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۹ - یار نخواهم که بود بدخو و غم خوار و ترش
یار نخواهم که بُوَد بَدخو و غَم خوار و تُرُش
چون لَحَد و گورِ مُغان تنگ و دلْ اَفْشار و تُرُش
یارْ چو آیینه بُوَد دوستْ چو لوزینه بُوَد
ساعتِ یاری نَبُوَد خایِف و فَرّار و تُرُش
هر کِه بُوَد عاشقِ خود پنج نشان دارد بَد
سَخت دل و سُست قَدَم کاهِل و بیکار و تُرُش
وَرْ چَشمَش بیش بُوَد هم تُرُشی بیش کُند
دان مَثَلِ بیشیِ او سِرکه بسیار تُرُش
بَس کُن شَرحِ تُرُشان این قَدَری بَهرِ نشان
کِی طَلَبد در دل و جان طَبْعِ شِکَربار تُرُش؟
چون لَحَد و گورِ مُغان تنگ و دلْ اَفْشار و تُرُش
یارْ چو آیینه بُوَد دوستْ چو لوزینه بُوَد
ساعتِ یاری نَبُوَد خایِف و فَرّار و تُرُش
هر کِه بُوَد عاشقِ خود پنج نشان دارد بَد
سَخت دل و سُست قَدَم کاهِل و بیکار و تُرُش
وَرْ چَشمَش بیش بُوَد هم تُرُشی بیش کُند
دان مَثَلِ بیشیِ او سِرکه بسیار تُرُش
بَس کُن شَرحِ تُرُشان این قَدَری بَهرِ نشان
کِی طَلَبد در دل و جان طَبْعِ شِکَربار تُرُش؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۹ - بباید عشق را ای دوست دردک
بِبایَد عشق را ای دوستْ دَردَک
دلِ پُر دَرد و رُخسارانِ زَردَک
ای بیدَردِ دل و بیسوزِ سینه
بُوَد دَعویِّ مُشتاقیتْ سَردَک
جهانِ عشقْ بس بیحَدْ جهان است
تو داری دیدگانِ نیکْ خُردَک
چه دانَد روستایی مَخْزَنِ شاه؟
کُماج و دوغ دانَد جانِ کُردَک
به جُز بانگِ دَفَت نَبْوَد نَصیبی
چو هستی چون خَصی در روزِ گِردَک
اگر خواهی که مَردِ کار گَردی
زِ کار و بارِ خود شو زودْ فَردَک
چو چیزی یافتی، خود را تو مَفْروش
به پیشِ هر دُکان مانندِ قِردَک
که دَعویْ مَردیت بیجانِ مَردان
بِدان آرَد که گویندت که مَردَک
اگر ناگاه مَردی پیش اُفْتَد
به خونِ خود دَری کاری نَبُردَک
تو دیده بَستهیی، در زُهْد میباش
به تَسبیح و به ذِکرِ چند وِرْدَک
مَکُن شیخی دروغی بر مُریدان
از آن ناز و کِرشمه، ای فَسُردَک
شَهِ شطرنجی اَرْتو کَژْ بِبازی
به شَمسُ الدّینِ تبریزی تو نَردَک
دلِ پُر دَرد و رُخسارانِ زَردَک
ای بیدَردِ دل و بیسوزِ سینه
بُوَد دَعویِّ مُشتاقیتْ سَردَک
جهانِ عشقْ بس بیحَدْ جهان است
تو داری دیدگانِ نیکْ خُردَک
چه دانَد روستایی مَخْزَنِ شاه؟
کُماج و دوغ دانَد جانِ کُردَک
به جُز بانگِ دَفَت نَبْوَد نَصیبی
چو هستی چون خَصی در روزِ گِردَک
اگر خواهی که مَردِ کار گَردی
زِ کار و بارِ خود شو زودْ فَردَک
چو چیزی یافتی، خود را تو مَفْروش
به پیشِ هر دُکان مانندِ قِردَک
که دَعویْ مَردیت بیجانِ مَردان
بِدان آرَد که گویندت که مَردَک
اگر ناگاه مَردی پیش اُفْتَد
به خونِ خود دَری کاری نَبُردَک
تو دیده بَستهیی، در زُهْد میباش
به تَسبیح و به ذِکرِ چند وِرْدَک
مَکُن شیخی دروغی بر مُریدان
از آن ناز و کِرشمه، ای فَسُردَک
شَهِ شطرنجی اَرْتو کَژْ بِبازی
به شَمسُ الدّینِ تبریزی تو نَردَک
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۵ - اگر تو نیستی در عاشقی خام
اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا، مَگْریز از یارانِ بَدنام
تو آن مُرغی که مَیلِ دانه داری
نباشد در جهانْ یک دانه بیدام
مَکُن ناموس و با قَلّاش بِنْشین
که پیشِ عاشقانْ چه خاص و چه عام
اگر ناموسْ راهِ تو بگیرد
بِکُش او را و خونَش را بیاشام
که این سودا، هزاران ناز دارد
مَکُن ناز و بِکَش ناز و بیارام
حَریفا اَنْدَر آتشْ صبر میکُن
که آتشْ آب میگردد به اَیّام
نشان دِهْ راهِ خُمخانه که مَستم
که دادم من جهانی را به یک جام
برادر کویِ قَلّاشان کُدام است؟
اگر دَر بَسته باشد، رفتم از بام
به پیشِ پیرِ میخانه بِمیرم
زِهی مَرگ و زِهی بَرگ و سَرانجام
بیا، مَگْریز از یارانِ بَدنام
تو آن مُرغی که مَیلِ دانه داری
نباشد در جهانْ یک دانه بیدام
مَکُن ناموس و با قَلّاش بِنْشین
که پیشِ عاشقانْ چه خاص و چه عام
اگر ناموسْ راهِ تو بگیرد
بِکُش او را و خونَش را بیاشام
که این سودا، هزاران ناز دارد
مَکُن ناز و بِکَش ناز و بیارام
حَریفا اَنْدَر آتشْ صبر میکُن
که آتشْ آب میگردد به اَیّام
نشان دِهْ راهِ خُمخانه که مَستم
که دادم من جهانی را به یک جام
برادر کویِ قَلّاشان کُدام است؟
اگر دَر بَسته باشد، رفتم از بام
به پیشِ پیرِ میخانه بِمیرم
زِهی مَرگ و زِهی بَرگ و سَرانجام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۷۰ - ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
ای نَفْسِ چو سگ آخِر تا چند زنی دَندان
وَزْ کِبْرِ کَسان رنجی وَنْدَر تو دو صد چندان
گِریانی و پُرزَهری با خَلْق چه باقَهری
مانندِ سَر بریان گشته که مَنَم خندان
من صوفیِ باصوفَم من آمِر مَعروفَم
چون شِحْنه بُوَد آن کَس کو باشد در زندان؟
مَعْذوریِ خود دیده در خویش تُرُنْجیده
عُذرِ دِگَران خواهد از بابِ هُنرمندان
بر دانش و حالِ خود تَأویل کُنی قرآن
وان گاه هم از قُرآن در خَلْق زنی سِندان
آبِ حَیَوان یابی گَر خاک شوی رَهْ را
وَزْ باد و بُروت آیی در نارْ تو دَربَندان
بُگْریز از این دَربَند بر جُمله تو دَر دَربَند
جُز شَمسِ حَقِ تبریز سُلطانِ شِکَرقَندان
وَزْ کِبْرِ کَسان رنجی وَنْدَر تو دو صد چندان
گِریانی و پُرزَهری با خَلْق چه باقَهری
مانندِ سَر بریان گشته که مَنَم خندان
من صوفیِ باصوفَم من آمِر مَعروفَم
چون شِحْنه بُوَد آن کَس کو باشد در زندان؟
مَعْذوریِ خود دیده در خویش تُرُنْجیده
عُذرِ دِگَران خواهد از بابِ هُنرمندان
بر دانش و حالِ خود تَأویل کُنی قرآن
وان گاه هم از قُرآن در خَلْق زنی سِندان
آبِ حَیَوان یابی گَر خاک شوی رَهْ را
وَزْ باد و بُروت آیی در نارْ تو دَربَندان
بُگْریز از این دَربَند بر جُمله تو دَر دَربَند
جُز شَمسِ حَقِ تبریز سُلطانِ شِکَرقَندان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۴ - مات خود را صنما مات مکن
ماتِ خود را صَنَما ماتْ مَکُن
به جُز از لُطف و مُراعاتْ مَکُن
خُرده و بیاَدَبیها که بِرَفت
عَفو کُن، هیچ مُکافاتْ مَکُن
وَقتِ رَحْم است، بِکُن، کینه مَکَش
بنده را طُعْمهٔ آفاتْ مَکُن
به سَرِ تو که جُدایی مَنْدیش
جُز که پیوند و مُلاقاتْ مَکُن
خاکِ خود را به زمین بَرمَگُذار
مَنْزِلَش جُز به سَماواتْ مَکُن
اوَّلَش جُز به سویِ خویشْ مَکَش
آخِرش جُز که سَعاداتْ مَکُن
آنچه خو کرد زِ لُطفَت، بِرَسان
تَرکِ تیمار و جِرایاتْ مَکُن
بَندهٔ اهلِ خَراباتِ توایم
پُشتِ ما را به خَراباتْ مَکُن
ما کِه باشیم که گوییم مَکُن؟
چون که گفتیم، مُماراتْ مَکُن
به جُز از لُطف و مُراعاتْ مَکُن
خُرده و بیاَدَبیها که بِرَفت
عَفو کُن، هیچ مُکافاتْ مَکُن
وَقتِ رَحْم است، بِکُن، کینه مَکَش
بنده را طُعْمهٔ آفاتْ مَکُن
به سَرِ تو که جُدایی مَنْدیش
جُز که پیوند و مُلاقاتْ مَکُن
خاکِ خود را به زمین بَرمَگُذار
مَنْزِلَش جُز به سَماواتْ مَکُن
اوَّلَش جُز به سویِ خویشْ مَکَش
آخِرش جُز که سَعاداتْ مَکُن
آنچه خو کرد زِ لُطفَت، بِرَسان
تَرکِ تیمار و جِرایاتْ مَکُن
بَندهٔ اهلِ خَراباتِ توایم
پُشتِ ما را به خَراباتْ مَکُن
ما کِه باشیم که گوییم مَکُن؟
چون که گفتیم، مُماراتْ مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۶ - به جان تو که ازین دل شده کرانه مکن
به جانِ تو که ازین دل شُده کَرانه مَکُن
بِساز با منِ مِسکین و عَزمِ خانه مَکُن
بَهانهها بِمَیَنْدیش و عُذْر را بِگُذار
مرا مگیر زِ بالا و خُشک شانه مَکُن
شَرابْ حاضر و دولَتْ نَدیم و تو ساقی
بِدِه شَراب و دَغَلهایِ ساقیانه مَکُن
نَظَر به رویِ حَریفانْ بِکُن که مَستِ توانَد
نَظَر به روزَن و دِهْلیز و آستانه مَکُن
به جُز به حَلْقهٔ عُشّاقْ روزگار مَبَر
به جُز به کویِ خَراباتْ آشیانه مَکُن
بِبین که عالَمْ دام است و آرزو دانه
به دامِ او مَشِتاب و هوایِ دانه مَکُن
زِ دامِ او چو گُذشتی، قَدَم بِنِهْ بر چَرخ
به زیرِ پایْ به جُز چَرخْ آستانه مَکُن
به آفتاب و به مَهتاب اِلْتِفات مَکُن
یگانه باش و به جُز قَصدِ آن یگانه مَکُن
مَکُن قَرار تو بیاو، چو کاسه بر سَرِ آب
مگیر کاسه، به هر مَطْبَخی دَوانه مَکُن
زمانه روشن و تاریک و گرم و سَرد شود
مُقامْ جُز به سَرِچَشمهٔ زمانه مَکُن
مَکُن سِتایش بر وِیْ عِتاب را بِمَپوش
مَدِه قَطایِف و آن سیر در میانه مَکُن
ولی چه سود که کارِ بُتان همین باشد
مگو به شُعلهٔ آتش هَلا، زبانه مَکُن
بگو به هرچه بِسوزی بِسوز، جُز به فِراق
رَوا نباشد و این یک سِتَم رَوانه مَکُن
بِساز با منِ مِسکین و عَزمِ خانه مَکُن
بَهانهها بِمَیَنْدیش و عُذْر را بِگُذار
مرا مگیر زِ بالا و خُشک شانه مَکُن
شَرابْ حاضر و دولَتْ نَدیم و تو ساقی
بِدِه شَراب و دَغَلهایِ ساقیانه مَکُن
نَظَر به رویِ حَریفانْ بِکُن که مَستِ توانَد
نَظَر به روزَن و دِهْلیز و آستانه مَکُن
به جُز به حَلْقهٔ عُشّاقْ روزگار مَبَر
به جُز به کویِ خَراباتْ آشیانه مَکُن
بِبین که عالَمْ دام است و آرزو دانه
به دامِ او مَشِتاب و هوایِ دانه مَکُن
زِ دامِ او چو گُذشتی، قَدَم بِنِهْ بر چَرخ
به زیرِ پایْ به جُز چَرخْ آستانه مَکُن
به آفتاب و به مَهتاب اِلْتِفات مَکُن
یگانه باش و به جُز قَصدِ آن یگانه مَکُن
مَکُن قَرار تو بیاو، چو کاسه بر سَرِ آب
مگیر کاسه، به هر مَطْبَخی دَوانه مَکُن
زمانه روشن و تاریک و گرم و سَرد شود
مُقامْ جُز به سَرِچَشمهٔ زمانه مَکُن
مَکُن سِتایش بر وِیْ عِتاب را بِمَپوش
مَدِه قَطایِف و آن سیر در میانه مَکُن
ولی چه سود که کارِ بُتان همین باشد
مگو به شُعلهٔ آتش هَلا، زبانه مَکُن
بگو به هرچه بِسوزی بِسوز، جُز به فِراق
رَوا نباشد و این یک سِتَم رَوانه مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۸ - چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
چهار روز بِبودم به پیشِ تو مِهْمان
سه روزِ دیگر خواهم بُدَن، یَقین میدان
به حَقِّ این سه و آن چار، رو تُرُش نکُنی
که تا نَیُفتَد این دل به صد هزار گُمان
به هر طَعامْ خوشَم من، جُز این یکی تُرُشی
که سخت این تُرُشی کُنْد میکُنَد دندان
که جُملهٔ تُرُشیها، بِدان گُوار شود
که تو تُرُش نکُنی روی، ای گُلِ خندان
گُشایْ آن لَبِ خندان که آن گُوارشِ ماست
که تَعبیهست دو صد گُلْشِکَر دران اِحْسان
تُرُش مَکُن که نخواهد تُرُش شدن آن رو
که میدَهَد مَدَدِ قَند هر دَمَش رَحْمان
چه جایِ این که اگر صد هزار تَلْخ و تُرُش
به نَزدِ رویِ تو اُفْتَد، شود خوش و شادان
مَگَر به روزِ قیامَت نَهان شود رویَت
وَگَر نه دوزخْ خوش تَر شود زِ صَدْرِ جِنان
اگر میانِ زمَستانْ بهارِ نو خواهی
دَرآ به باغِ جَمالَت، درختها بِفَشان
به روزِ جمعه چو خواهی که عیدها بینند
بَرآیْ بر سَرِ مِنْبَر، صِفاتِ خود بَرخوان
غَلَط شُدم که تو گَر بَررَویْ به مِنْبَر بر
پَری بَرآرَد مِنْبَر، چو دلْ شود پَرّان
مرا به قَند و شِکَرهایِ خویشْ مِهْمان کُن
عَلَف مَیاوَر، پیشَم مَنِه، نِیَم حیوان
فرشته از چه خورَد؟ از جَمالِ حَضرتِ حَق
غذایِ ماه و ستاره، زِ آفتابِ جهان
غذایِ خَلْق در آن قَحْطْ حُسنِ یوسُف بود
که اهلِ مصر رَهیده بُدَند از غَمِ نان
خَمُش کُنم که دِگَربار یار میخواهد
که دَررَوَم به سُخَن، او بُرون جَهَد زِ میان
غَلَط، که او چو بِخواهَد که از خَرَم فَکَنَد
حَذَر چه سود کُند، یا گرفتنِ پالان؟
مَگَر هَمو بِنِمایَد رَهِ حَذَر کردن
همو بِدوزَد اَنْبان، هَمو دَرَد اَنْبان
مرا سُخَن همه با اوست، گر چه در ظاهر
عِتاب و صُلْح کُنم گرمْ با فُلان و فُلان
خَمُش، که تا نَزَنَد بر چُنین حَدیث هوا
از آن که بادِ هوا نیست مَحْرَم ایشان
سه روزِ دیگر خواهم بُدَن، یَقین میدان
به حَقِّ این سه و آن چار، رو تُرُش نکُنی
که تا نَیُفتَد این دل به صد هزار گُمان
به هر طَعامْ خوشَم من، جُز این یکی تُرُشی
که سخت این تُرُشی کُنْد میکُنَد دندان
که جُملهٔ تُرُشیها، بِدان گُوار شود
که تو تُرُش نکُنی روی، ای گُلِ خندان
گُشایْ آن لَبِ خندان که آن گُوارشِ ماست
که تَعبیهست دو صد گُلْشِکَر دران اِحْسان
تُرُش مَکُن که نخواهد تُرُش شدن آن رو
که میدَهَد مَدَدِ قَند هر دَمَش رَحْمان
چه جایِ این که اگر صد هزار تَلْخ و تُرُش
به نَزدِ رویِ تو اُفْتَد، شود خوش و شادان
مَگَر به روزِ قیامَت نَهان شود رویَت
وَگَر نه دوزخْ خوش تَر شود زِ صَدْرِ جِنان
اگر میانِ زمَستانْ بهارِ نو خواهی
دَرآ به باغِ جَمالَت، درختها بِفَشان
به روزِ جمعه چو خواهی که عیدها بینند
بَرآیْ بر سَرِ مِنْبَر، صِفاتِ خود بَرخوان
غَلَط شُدم که تو گَر بَررَویْ به مِنْبَر بر
پَری بَرآرَد مِنْبَر، چو دلْ شود پَرّان
مرا به قَند و شِکَرهایِ خویشْ مِهْمان کُن
عَلَف مَیاوَر، پیشَم مَنِه، نِیَم حیوان
فرشته از چه خورَد؟ از جَمالِ حَضرتِ حَق
غذایِ ماه و ستاره، زِ آفتابِ جهان
غذایِ خَلْق در آن قَحْطْ حُسنِ یوسُف بود
که اهلِ مصر رَهیده بُدَند از غَمِ نان
خَمُش کُنم که دِگَربار یار میخواهد
که دَررَوَم به سُخَن، او بُرون جَهَد زِ میان
غَلَط، که او چو بِخواهَد که از خَرَم فَکَنَد
حَذَر چه سود کُند، یا گرفتنِ پالان؟
مَگَر هَمو بِنِمایَد رَهِ حَذَر کردن
همو بِدوزَد اَنْبان، هَمو دَرَد اَنْبان
مرا سُخَن همه با اوست، گر چه در ظاهر
عِتاب و صُلْح کُنم گرمْ با فُلان و فُلان
خَمُش، که تا نَزَنَد بر چُنین حَدیث هوا
از آن که بادِ هوا نیست مَحْرَم ایشان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۰ - ای دل به ادب بنشین، برخیز ز بدخویی
ای دل به اَدَب بِنْشین، بَرخیز زِ بَدخویی
زیرا به اَدَب یابی آن چیز که میگویی
حاشا که چُنان سودا،یابَند بدین صَفرا
هَیهاتْ چُنان رویییابَند به بیرویی
در عینِ نَظَر بِنْشین، چون مَردُمک دیده
در خویش بِجو ای دل آن چیز که میجویی
بُگْریز زِ همسایه، گَر سایه نمیخواهی
در خود مَنِگَر، زیرا در دیدهٔ خود مویی
گَر غَرقهٔ دریایی، این خاک چه پیمایی؟
وَرْ بر لَبِ دریایی، چون رویْ نمیشویی؟
زیرا به اَدَب یابی آن چیز که میگویی
حاشا که چُنان سودا،یابَند بدین صَفرا
هَیهاتْ چُنان رویییابَند به بیرویی
در عینِ نَظَر بِنْشین، چون مَردُمک دیده
در خویش بِجو ای دل آن چیز که میجویی
بُگْریز زِ همسایه، گَر سایه نمیخواهی
در خود مَنِگَر، زیرا در دیدهٔ خود مویی
گَر غَرقهٔ دریایی، این خاک چه پیمایی؟
وَرْ بر لَبِ دریایی، چون رویْ نمیشویی؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۲ - بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد
قوم گُفتَندَش که کَسْب از ضَعفِ خَلْق
لُقمۀ تَزویر دان بر قَدْرِ حَلْق
نیست کَسْبی از تَوکُّل خوبتَر
چیست از تَسْلیمْ خود محبوبتَر؟
بَسْ گُریزند از بَلا سویِ بَلا
بَسْ جَهَند از مارْ سویِ اَژدَها
حیله کرد انسان و حیلهش دام بود
آن کِه جان پِنْداشت، خونْآشام بود
دَر بِبَست و دُشمن اَنْدَر خانه بود
حیلۀ فرعونْ زین افسانه بود
صد هزاران طِفْل کُشت آن کینهکَش
وان کِه او میجُست اَنْدَر خانهاَش
دیدۀ ما چون بَسی عِلَّت در اوست
رو فنا کُن دیدِ خود در دیدِ دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ اَلْعِوَض
یابی اَنْدَر دیدِ او کُلِّ غَرَض
طِفْلْ تا گیرا و تا پویا نبود
مَرکَبَش جُز گَردنِ بابا نبود
چون فُضولی گشت و دست و پا نِمود
در عَنا افتاد و در کور و کَبود
جانهایِ خَلْق پیش از دست و پا
میپَریدند از وَفا اَنْدَر صَفا
چون به اَمرِ اِهْبِطوا بَندی شُدند
حَبْسِ خشم و حِرص و خُرسَندی شُدند
ما عِیالِ حَضرَتیم و شیرْخواه
گفت اَلْخَلْقُ عِیالٌ لِلْاِلهْ
آن که او از آسْمان باران دَهَد
هم تواند کو زِ رَحْمَت نان دَهَد
لُقمۀ تَزویر دان بر قَدْرِ حَلْق
نیست کَسْبی از تَوکُّل خوبتَر
چیست از تَسْلیمْ خود محبوبتَر؟
بَسْ گُریزند از بَلا سویِ بَلا
بَسْ جَهَند از مارْ سویِ اَژدَها
حیله کرد انسان و حیلهش دام بود
آن کِه جان پِنْداشت، خونْآشام بود
دَر بِبَست و دُشمن اَنْدَر خانه بود
حیلۀ فرعونْ زین افسانه بود
صد هزاران طِفْل کُشت آن کینهکَش
وان کِه او میجُست اَنْدَر خانهاَش
دیدۀ ما چون بَسی عِلَّت در اوست
رو فنا کُن دیدِ خود در دیدِ دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ اَلْعِوَض
یابی اَنْدَر دیدِ او کُلِّ غَرَض
طِفْلْ تا گیرا و تا پویا نبود
مَرکَبَش جُز گَردنِ بابا نبود
چون فُضولی گشت و دست و پا نِمود
در عَنا افتاد و در کور و کَبود
جانهایِ خَلْق پیش از دست و پا
میپَریدند از وَفا اَنْدَر صَفا
چون به اَمرِ اِهْبِطوا بَندی شُدند
حَبْسِ خشم و حِرص و خُرسَندی شُدند
ما عِیالِ حَضرَتیم و شیرْخواه
گفت اَلْخَلْقُ عِیالٌ لِلْاِلهْ
آن که او از آسْمان باران دَهَد
هم تواند کو زِ رَحْمَت نان دَهَد
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش
گفت خرگوش اَلْاَمان عُذْریم هست
گَر دَهَد عَفوِ خداوندیْت دست
گفت چه عُذر ای قُصورِ اَبْلَهان؟
این زمان آیَند در پیشِ شَهان؟
مُرغِ بیوَقتی، سَرَت باید بُرید
عُذْرِ اَحْمَق را نمیشایَد شنید
عُذْرِ اَحْمَق بَتَّر از جُرمَش بُوَد
عُذْرِ نادانْ زَهرِ هر دانش بُوَد
عُذرَت ای خرگوشِ از دانش تَهی
من نه خرگوشم که در گوشم نَهی
گفت ای شَهْ ناکَسی را کَس شُمار
عُذرِ اِسْتَم دیدهیی را گوش دار
خاص از بَهرِ زکاتِ جاهِ خود
گُمرَهی را تو مَران از راه ِخود
بَحرْ کو آبی به هر جو میدَهَد
هر خَسی را بر سَر و رو مینَهَد
کَم نخواهد گشت دریا زین کَرَم
از کَرَمْ دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کَرَم بر جایِ او
جامۀ هر کَس بُرَمْ بالایِ او
گفت بِشْنو، گَر نباشم جایِ لُطْف
سَر نَهادم پیشِ اَژْدَرهایِ عُنْف
من به وَقتِ چاشْتْ در راه آمدم
با رَفیقِ خود سویِ شاه آمدم
با من از بَهرِ تو خرگوشی دِگَر
جُفت و همرَهْ کرده بودند آن نَفَر
شیری اَنْدَر راه قَصْدِ بَنده کرد
قَصْدِ هر دو همرَهِ آینده کرد
گُفتَمَش ما بَندۀ شاهَنْشَهیم
خواجه تاشانِ کِهِ آن دَرگَهیم
گفت شاهَنْشَه کِه باشد؟ شَرم دار
پیشِ منْ تو یادِ هر ناکَس مَیار
هم تو را و هم شَهَت را بَر دَرَم
گَر تو با یارت بِگَردید از دَرَم
گُفتَمَش بُگْذار تا بارِ دِگَر
رویِ شَهْ بینَم، بَرَم از تو خَبَر
گفت همرَهْ را گِرو نِهْ پیشِ من
وَرْنه قُربانی تو اَنْدَر کیشِ من
لابِه کَردیمَش بَسی، سودی نکرد
یارِ منْ بِسْتَد، مرا بُگْذاشت فَرد
یارم از زَفْتی دو چندان بُد که من
هم به لُطْف و هم به خوبی، هم به تَنْ
بعد ازین زان شیر، این رَه بَسته شُد
حالِ من این بود و با تو گفته شُد
از وَظیفه بَعد ازین اومید بُر
حَقْ هَمی گویم تو را، وَالْحَقُّ مُرّ
گَر وظیفه بایَدَت، رَه پاک کُن
حین بیا و دَفْعِ آن بیباک کُن
گَر دَهَد عَفوِ خداوندیْت دست
گفت چه عُذر ای قُصورِ اَبْلَهان؟
این زمان آیَند در پیشِ شَهان؟
مُرغِ بیوَقتی، سَرَت باید بُرید
عُذْرِ اَحْمَق را نمیشایَد شنید
عُذْرِ اَحْمَق بَتَّر از جُرمَش بُوَد
عُذْرِ نادانْ زَهرِ هر دانش بُوَد
عُذرَت ای خرگوشِ از دانش تَهی
من نه خرگوشم که در گوشم نَهی
گفت ای شَهْ ناکَسی را کَس شُمار
عُذرِ اِسْتَم دیدهیی را گوش دار
خاص از بَهرِ زکاتِ جاهِ خود
گُمرَهی را تو مَران از راه ِخود
بَحرْ کو آبی به هر جو میدَهَد
هر خَسی را بر سَر و رو مینَهَد
کَم نخواهد گشت دریا زین کَرَم
از کَرَمْ دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کَرَم بر جایِ او
جامۀ هر کَس بُرَمْ بالایِ او
گفت بِشْنو، گَر نباشم جایِ لُطْف
سَر نَهادم پیشِ اَژْدَرهایِ عُنْف
من به وَقتِ چاشْتْ در راه آمدم
با رَفیقِ خود سویِ شاه آمدم
با من از بَهرِ تو خرگوشی دِگَر
جُفت و همرَهْ کرده بودند آن نَفَر
شیری اَنْدَر راه قَصْدِ بَنده کرد
قَصْدِ هر دو همرَهِ آینده کرد
گُفتَمَش ما بَندۀ شاهَنْشَهیم
خواجه تاشانِ کِهِ آن دَرگَهیم
گفت شاهَنْشَه کِه باشد؟ شَرم دار
پیشِ منْ تو یادِ هر ناکَس مَیار
هم تو را و هم شَهَت را بَر دَرَم
گَر تو با یارت بِگَردید از دَرَم
گُفتَمَش بُگْذار تا بارِ دِگَر
رویِ شَهْ بینَم، بَرَم از تو خَبَر
گفت همرَهْ را گِرو نِهْ پیشِ من
وَرْنه قُربانی تو اَنْدَر کیشِ من
لابِه کَردیمَش بَسی، سودی نکرد
یارِ منْ بِسْتَد، مرا بُگْذاشت فَرد
یارم از زَفْتی دو چندان بُد که من
هم به لُطْف و هم به خوبی، هم به تَنْ
بعد ازین زان شیر، این رَه بَسته شُد
حالِ من این بود و با تو گفته شُد
از وَظیفه بَعد ازین اومید بُر
حَقْ هَمی گویم تو را، وَالْحَقُّ مُرّ
گَر وظیفه بایَدَت، رَه پاک کُن
حین بیا و دَفْعِ آن بیباک کُن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام
اَنْبیا گفتند فالِ زشت و بَد
از میانِ جانَتان دارد مَدَد
گَر تو جایی خُفته باشی با خَطَر
اَژدَها در قَصْدِ تو از سویِ سَر
مِهْربانی مَر تو را آگاه کرد
که بِجِه زود اَرْنَه اَژْدَرهات خَورْد
تو بگویی فالِ بَد چون میزَنی؟
فالِ چه؟ بَرجِه بِبین در روشنی
از میانِ فالِ بَد من خود تو را
میرَهانم میبَرَم سویِ سَرا
چون نَبی آگَهْ کُنندهست از نَهان
کو بِدید آنچه نَدید اَهْلِ جهان
گَر طَبیبی گویَدَت غوره مَخَور
که چُنین رَنْجی بَر آرَد شور و شَر
تو بگویی فالِ بَد چون میزنی؟
پَسْ تو ناصِح را مُوَثَّم میکُنی
وَرْ مُنَجِّم گویَدَت کِامْروز هیچ
آن چُنان کاری مَکُن اَنْدَر پَسیچ
صد رَهْ اَرْ بینی دروغِ اَخْتَری
یک دوباره راست آید میخَری
این نُجومِ ما نَشُد هرگز خِلاف
صُحَّتَش چون مانْد از تو در غِلاف؟
آن طَبیب و آن مُنَجِّم از گُمان
میکُنند آگاه و ما خود از عِیان
دود میبینیم و آتش از کَران
حَمله میآرَد به سویِ مُنْکِران
تو هَمیگویی خَمُش کُن زین مَقال
که زیانِ ماست فالِ شومْفال؟
ای کِه نُصْحِ ناصِحان را نَشْنَوی
فالِ بَد با توست هر جا میرَوی
اَفْعییی بر پُشتِ تو بَر میرَوَد
او زِ بامی بینَدَش آگَهْ کُند
گوییاَش خاموش غمگینم مَکُن
گوید او خوش باش خود رفت آن سُخُن
چون زَنَد اَفْعی دَهان بر گَردَنَت
تَلْخ گردد جُمله شادی کردَنَت
پس بِدو گویی همین بود ای فُلان
چون بِنَدْریدی گَریبان در فَغان؟
یا زِ بالایَم تو سنگی میزَدی
تا مرا آن جِدْ نِمودیّ و بَدی
او بگوید زان ک میآزُرْدهیی
تو بگویی نیکْ شادم کردهیی
گفت من کردم جوامَردی به پَند
تا رَهانَم من تو را زین خُشک بَنْد
از لَئیمی حَقِّ آن نَشْناختی
مایهٔ ایذا و طُغیان ساختی
این بُوَد خویِ لَئیمانِ دَنی
بَد کُند با تو چو نیکویی کُنی
نَفْس را زین صَبر میکُن مُنْحَنیش
که لَئیم است و نَسازَد نیکُویش
با کَریمی گَر کُنی اِحْسان سِزَد
مَر یکی را او عِوَض هَفْصد دَهَد
با لَئیمی چون کُنی قَهْر و جَفا
بَندهیی گردد تورا بَسْ با وَفا
کافران کآرَند در نِعْمَتْ جَفا
باز در دوزخ نِداشان رَبَّنا
از میانِ جانَتان دارد مَدَد
گَر تو جایی خُفته باشی با خَطَر
اَژدَها در قَصْدِ تو از سویِ سَر
مِهْربانی مَر تو را آگاه کرد
که بِجِه زود اَرْنَه اَژْدَرهات خَورْد
تو بگویی فالِ بَد چون میزَنی؟
فالِ چه؟ بَرجِه بِبین در روشنی
از میانِ فالِ بَد من خود تو را
میرَهانم میبَرَم سویِ سَرا
چون نَبی آگَهْ کُنندهست از نَهان
کو بِدید آنچه نَدید اَهْلِ جهان
گَر طَبیبی گویَدَت غوره مَخَور
که چُنین رَنْجی بَر آرَد شور و شَر
تو بگویی فالِ بَد چون میزنی؟
پَسْ تو ناصِح را مُوَثَّم میکُنی
وَرْ مُنَجِّم گویَدَت کِامْروز هیچ
آن چُنان کاری مَکُن اَنْدَر پَسیچ
صد رَهْ اَرْ بینی دروغِ اَخْتَری
یک دوباره راست آید میخَری
این نُجومِ ما نَشُد هرگز خِلاف
صُحَّتَش چون مانْد از تو در غِلاف؟
آن طَبیب و آن مُنَجِّم از گُمان
میکُنند آگاه و ما خود از عِیان
دود میبینیم و آتش از کَران
حَمله میآرَد به سویِ مُنْکِران
تو هَمیگویی خَمُش کُن زین مَقال
که زیانِ ماست فالِ شومْفال؟
ای کِه نُصْحِ ناصِحان را نَشْنَوی
فالِ بَد با توست هر جا میرَوی
اَفْعییی بر پُشتِ تو بَر میرَوَد
او زِ بامی بینَدَش آگَهْ کُند
گوییاَش خاموش غمگینم مَکُن
گوید او خوش باش خود رفت آن سُخُن
چون زَنَد اَفْعی دَهان بر گَردَنَت
تَلْخ گردد جُمله شادی کردَنَت
پس بِدو گویی همین بود ای فُلان
چون بِنَدْریدی گَریبان در فَغان؟
یا زِ بالایَم تو سنگی میزَدی
تا مرا آن جِدْ نِمودیّ و بَدی
او بگوید زان ک میآزُرْدهیی
تو بگویی نیکْ شادم کردهیی
گفت من کردم جوامَردی به پَند
تا رَهانَم من تو را زین خُشک بَنْد
از لَئیمی حَقِّ آن نَشْناختی
مایهٔ ایذا و طُغیان ساختی
این بُوَد خویِ لَئیمانِ دَنی
بَد کُند با تو چو نیکویی کُنی
نَفْس را زین صَبر میکُن مُنْحَنیش
که لَئیم است و نَسازَد نیکُویش
با کَریمی گَر کُنی اِحْسان سِزَد
مَر یکی را او عِوَض هَفْصد دَهَد
با لَئیمی چون کُنی قَهْر و جَفا
بَندهیی گردد تورا بَسْ با وَفا
کافران کآرَند در نِعْمَتْ جَفا
باز در دوزخ نِداشان رَبَّنا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن
از اَنَس فرزندِ مالِک آمدهست
که به مِهْمانیِّ او شخصی شُدهست
او حِکایَت کرد کَزْ بَعدِ طَعام
دید اَنَس دَستارخوان را زَرْدفام
چِرْکِن و آلوده گفت ای خادمه
اَنْدَر اَفْکَن در تَنورش یکدَمه
در تَنورِ پُر زِ آتش دَر فَکَند
آن زمانْ دَستارخوان را هوشْمند
جُمله مِهْمانان در آن حیران شُدند
اِنْتِظارِ دودِ کَنْدوری بُدند
بَعدِ یک ساعت بَر آوَرْد از تَنور
پاک و اِسْپید و از آن اوساخْ دور
قوم گفتند ای صَحابیِّ عزیز
چون نَسوزید و مُنَقّی گشت نیز؟
گفت زان که مُصْطَفیٰ دست و دَهان
بَس بِمالید اَنْدَرین دَستارخوان
ای دلِ تَرسَنده از نار و عَذاب
با چُنان دست و لَبی کُن اِقْتِراب
چون جَمادی را چُنین تَشْریف داد
جانِ عاشق را چهها خواهد گُشاد؟
مَر کُلوخِ کعبه را چون قِبْله کرد
خاکِ مَردان باش ای جان در نَبَرد
بَعد ازان گفتند با آن خادمه
تو نگویی حالِ خود با این همه؟
چون فَکَندی زود آن از گفتِ وِیْ؟
گیرم او بُردهست در اسرارْ پِی
اینچُنین دستارخوانِ قیمتی
چون فَکَندی اَنْدَر آتش ای سِتی؟
گفت دارم بر کَریمانْ اِعْتِماد
نیستم زِاکْرامِ ایشان ناامید
مِیْزَری چِه بْوَد اگر او گویَدَم
دَررو اَنْدَر عینِ آتش بی نَدَم
اَنْدَر اُفْتَم از کَمالِ اِعْتِماد
از عِبادِ الله دارم بَسْ امید
سَر دَر اَنْدازَم نه این دَستارخوان
زِاعْتِمادِ هر کَریمِ رازْدان
ای برادر خود بَرین اِکْسیر زن
کم نباید صِدْقِ مَرد از صِدْقِ زن
آن دلِ مَردی که از زَنْ کَم بُوَد
آن دلی باشد که کَم زِاشْکَم بُوَد
که به مِهْمانیِّ او شخصی شُدهست
او حِکایَت کرد کَزْ بَعدِ طَعام
دید اَنَس دَستارخوان را زَرْدفام
چِرْکِن و آلوده گفت ای خادمه
اَنْدَر اَفْکَن در تَنورش یکدَمه
در تَنورِ پُر زِ آتش دَر فَکَند
آن زمانْ دَستارخوان را هوشْمند
جُمله مِهْمانان در آن حیران شُدند
اِنْتِظارِ دودِ کَنْدوری بُدند
بَعدِ یک ساعت بَر آوَرْد از تَنور
پاک و اِسْپید و از آن اوساخْ دور
قوم گفتند ای صَحابیِّ عزیز
چون نَسوزید و مُنَقّی گشت نیز؟
گفت زان که مُصْطَفیٰ دست و دَهان
بَس بِمالید اَنْدَرین دَستارخوان
ای دلِ تَرسَنده از نار و عَذاب
با چُنان دست و لَبی کُن اِقْتِراب
چون جَمادی را چُنین تَشْریف داد
جانِ عاشق را چهها خواهد گُشاد؟
مَر کُلوخِ کعبه را چون قِبْله کرد
خاکِ مَردان باش ای جان در نَبَرد
بَعد ازان گفتند با آن خادمه
تو نگویی حالِ خود با این همه؟
چون فَکَندی زود آن از گفتِ وِیْ؟
گیرم او بُردهست در اسرارْ پِی
اینچُنین دستارخوانِ قیمتی
چون فَکَندی اَنْدَر آتش ای سِتی؟
گفت دارم بر کَریمانْ اِعْتِماد
نیستم زِاکْرامِ ایشان ناامید
مِیْزَری چِه بْوَد اگر او گویَدَم
دَررو اَنْدَر عینِ آتش بی نَدَم
اَنْدَر اُفْتَم از کَمالِ اِعْتِماد
از عِبادِ الله دارم بَسْ امید
سَر دَر اَنْدازَم نه این دَستارخوان
زِاعْتِمادِ هر کَریمِ رازْدان
ای برادر خود بَرین اِکْسیر زن
کم نباید صِدْقِ مَرد از صِدْقِ زن
آن دلِ مَردی که از زَنْ کَم بُوَد
آن دلی باشد که کَم زِاشْکَم بُوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا
عِبْرَت است آن قِصّه ای جان مَر تو را
تا که راضی باشی در حُکْمِ خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگُمان
چون بِبینی واقعهیْ بَد ناگهان
دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن
تو چو گُل خَندان گَهِ سود و زیان
زان که گُل گَر بَرگْ بَرگَش میکُنی
خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی
گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟
خَنده را من خود زِ خارْ آوردهام
هرچه از تو یاوه گردد از قَضا
تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا
مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح
فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح
آن عُقابَش را عُقابی دان که او
دَر رُبود آن موزه را زان نیکْخو
تا رَهانَد پاش را از زَخمِ مار
ای خُنُک عقلی که باشد بی غُبار
گفت لا تَاْسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدیٰ شاتَکُم
کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ
وان زیانْ مَنْعِ زیانهایِ سُتُرگ
تا که راضی باشی در حُکْمِ خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگُمان
چون بِبینی واقعهیْ بَد ناگهان
دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن
تو چو گُل خَندان گَهِ سود و زیان
زان که گُل گَر بَرگْ بَرگَش میکُنی
خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی
گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟
خَنده را من خود زِ خارْ آوردهام
هرچه از تو یاوه گردد از قَضا
تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا
مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح
فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح
آن عُقابَش را عُقابی دان که او
دَر رُبود آن موزه را زان نیکْخو
تا رَهانَد پاش را از زَخمِ مار
ای خُنُک عقلی که باشد بی غُبار
گفت لا تَاْسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدیٰ شاتَکُم
کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ
وان زیانْ مَنْعِ زیانهایِ سُتُرگ