این متن شعری است که در آن شاعر از عشق، جدایی، و فلسفهی زندگی سخن میگوید. او مخاطب را به دوری از دنیای مادی و توجه به عشق و معنویت دعوت میکند. شاعر از مخاطب میخواهد که به دام آرزوها نیفتد، به جایگاه خود در جهان توجه کند، و از عشق و دوستی لذت ببرد. همچنین، او از مخاطب میخواهد که از ستایش بیجا و عتاب نابجا پرهیز کند و به جای آن، به سرچشمهی زمانه و حقیقت زندگی توجه کند.
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جدایی، عشق، و فلسفهی زندگی نیاز به تجربه و بلوغ فکری دارند که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۲۰۷۶ - به جان تو که ازین دل شده کرانه مکن
بِساز با منِ مِسکین و عَزمِ خانه مَکُن ۱
بَهانهها بِمَیَنْدیش و عُذْر را بِگُذار
مرا مگیر زِ بالا و خُشک شانه مَکُن ۲
شَرابْ حاضر و دولَتْ نَدیم و تو ساقی
بِدِه شَراب و دَغَلهایِ ساقیانه مَکُن ۳
نَظَر به رویِ حَریفانْ بِکُن که مَستِ توانَد
نَظَر به روزَن و دِهْلیز و آستانه مَکُن ۴
به جُز به حَلْقهٔ عُشّاقْ روزگار مَبَر
به جُز به کویِ خَراباتْ آشیانه مَکُن ۵
بِبین که عالَمْ دام است و آرزو دانه
به دامِ او مَشِتاب و هوایِ دانه مَکُن ۶
زِ دامِ او چو گُذشتی، قَدَم بِنِهْ بر چَرخ
به زیرِ پایْ به جُز چَرخْ آستانه مَکُن ۷
به آفتاب و به مَهتاب اِلْتِفات مَکُن
یگانه باش و به جُز قَصدِ آن یگانه مَکُن ۸
مَکُن قَرار تو بیاو، چو کاسه بر سَرِ آب
مگیر کاسه، به هر مَطْبَخی دَوانه مَکُن ۹
زمانه روشن و تاریک و گرم و سَرد شود
مُقامْ جُز به سَرِچَشمهٔ زمانه مَکُن ۱۰
مَکُن سِتایش بر وِیْ عِتاب را بِمَپوش
مَدِه قَطایِف و آن سیر در میانه مَکُن ۱۱
ولی چه سود که کارِ بُتان همین باشد
مگو به شُعلهٔ آتش هَلا، زبانه مَکُن ۱۲
بگو به هرچه بِسوزی بِسوز، جُز به فِراق
رَوا نباشد و این یک سِتَم رَوانه مَکُن ۱۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.