عبارات مورد جستجو در ۸۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۱ - پنج درچه فایده چون هجر را شش تو کند
پنج دَرْچه فایده چون هَجْر را شش تو کُند
خون بِدان شُد دلْ که طالِبْ خونِ دل را بو کُند
چَنگ را در عشقِ او از بَهرِ آن آموختم
کَس نَدانَد حالَتِ من نالهٔ من او کُند
ای به هر سویی دَویده کارِ تو یک­سو نشُد
آن کِه در شش سو نگُنْجَد کارْ او یک سو کُند
شیرْ آهو می‌دَرانَد شیرِ ما بس نادر است
نَقْشِ آهو را بگیرد دَردَمَد آهو کُند
باطِنَت را لاله سازد ظاهِرَت را اَرْغَوان
یک دَمَت سازد قِزِلْبَک یک دَمَت صارو کُند
موجِ آن دریا مَجو کو را مَدَد از جو بُوَد
آن بِجو کَزْ نورِ جان دو پیه را دو جو کُند
خوشْ قَمَررویی کَزین غَم می‌گُدازد چون هِلال
خوشْ شِکَرخویی که با آن شِکَّرِسْتان خو کُند
آهنی کو موم شُد بَهرِ قَبولِ مُهرِ عشق
خاک را عَنْبَر کُند او سنگ را لولو کُند
دلْ کَباب و خونِ دیده پیش کَش پیشَش بَرَم
گَر تَقاضایِ شراب و یَخْنی و طَزْغو کُند
لَکْلَکْ آنِ حَقْ شِناسَد مُلْک را لَکْ لَک کُند
فاخْته مَحجوب باشد لاجَرَم کوکو کُند
آب و روغن کَم کُن و خامُش چو روغن می‌گُداز
خُرَّم آن کَنْدَر غَمِ آن روی تَنْ چون مو کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۱ - عشق تو مست و کف زنانم کرد
عشقِ تو مَست و کَفْ زَنانم کرد
مَستم و بیخودم چه دانم کرد؟
غوره بودم کُنون شُدم انگور
خویشتن را تُرُش نَتانم کرد
شِکَّرین است یارِ حَلْوایی
مُشتِ حَلْوا دَرین دَهانم کرد
تا گُشاد او دُکانِ حَلْوایی
خانه‌اَم بُرد و بی‌دُکانم کرد
خَلْق گوید چُنان نمی‌باید
من نبودم چُنین چُنانم کرد
اوَّلا خُم شِکَست و سِرکِه بِریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خُمِ میْ به جایِ آن یک خُم
دَرخورَم داد و شادمانم کرد
در تَنورِ بَلا و فِتْنه خویش
پُخته و سُرخ رو چو نانم کرد
چون زُلَیخا زِ غَم شُدم من پیر
کرد یوسُف دُعا جوانم کرد
می‌پَریدم زِ دستِ او چون تیر
دست در من زَد و کَمانم کرد
پُر کُنم شُکرْ آسْمان و زمین
چون زمین بودم آسْمانم کرد
از رَهِ کَهکَشان گُذشت دِلَم
زان سویِ کَهکَشان کَشانم کرد
نردبان‌ها و بام‌ها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پُر شُد از حکایَتِ من
در جهانْ هَمچو جانْ نَهانم کرد
چون مرا نَرم یافت هَمچو زبان
چون زبان زود تَرجُمانم کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۵ - اندک اندک راه زد سیم و زرش
اندک اندک راه زَد سیم و زَرَش
مرگ و جَسْکِ نو فُتاد اَنْدَر سَرَش
عشقْ گَردانید با او پوستین
می‌گُریزد خواجه از شور و شَرَش
اندک اندک رویِ سُرخَش زَرد شُد
اندک اندک خُشک شُد چَشمِ تَرَش
وَسوَسه و اندیشه بر وِیْ دَر گُشاد
رانْد عشقِ لااُبالی از دَرَش
اندک اندک شاخ و بَرگَش خُشک گشت
چون بُریده شُد رَگِ بیخ آوَرَش
اندک اندک دیو شُد لاحَوْل گو
سُست شُد در عاشقی بال و پَرَش
اندک اندک گشت صوفی خِرقه دوز
رفت وَجْد و حالَتِ خِرقه دَرَش
عشق داد و دلْ بَرین عالَم نَهاد
در بَرَش زین پس نیاید دِلْبَرَش
زان هَمی‌جُنبانْد سَر او سُستْ سُست
کامَد اَنْدَر پا و افتاد اَکثَرَش
بَهرِ او پُر می‌کُنم من ساغَری
گَر بِنوشَد بَرجَهانَد ساغَرَش
دست‌ها زان سان بَرآرَد کاسْمان
بِشْنَود آوازِ اَللّهُ اکْبَرَش
میرِ ما سیر است ازین گفت و مَلول
دَرکَشان اَنْدَر حَدیثِ دیگَرَش
کُشتهٔ عشقَم نَتَرسَم از امیر
هر کِه شُد کُشته چه خوف از خَنْجَرَش؟
بَتَّرینِ مرگ‌ها‌ بی‌عشقی است
بر چه می‌لَرزَد صَدَف؟ بر گوهَرَش
بَرگ‌ها لَرزانْ زِ بیمِ خُشکی اَند
تا نگردد خُشکْ شاخِ اَخْضَرَش
در تَکِ دریا گُریزد هر صَدَف
تا بِنَربایَند گوهر از بَرَش
چون رُبودند از صَدَف دانه‌‌یْ گُهَر
بعد از آن چه آبِ خوش چه آذَرَش
آن صَدَفْ‌ بی‌چَشم و‌ بی‌گوش است شاد
دُر به باطن دَرگُشاده مَنْظَرَش
گَر بِمانَد عاشقی از کاروان
بر سَرِ رَهْ خِضْر آید رَهبَرَش
خواجه می‌گِرید که مانْد از قافله
لیک می‌خَندد خَر اَنْدَر آخُرَش
عشق را بُگْذاشت و دُمِّ خَر گرفت
لاجَرَم سَرگینِ خَر شُد عَنْبَرَش
مُلْک را بُگْذاشت و بر سَرگین نِشَست
لاجَرَم شُد خرمگسْ سَرلشکَرَش
خَرمَگس آن وَسوَسه‌‌‌ست و آن خیال
که هَمی خارش دَهَد هَمچون گَرَش
گَر ندارد شَرم و وانایَد ازین
وانِمایَم شاخ‌هایِ دیگَرَش
تو مَکَن شاخَش چو مُرد اَنْدَر خَری
گاو خیزد با سه شاخ از مَحْشَرَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۸ - بیا، کز غیر تو بیزار گشتم
بیا، کَزْ غیرِ تو بیزار گشتم
وَگَر خُفته بُدَم، بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روزِ قیامَت
مُقیمِ خانهٔ خَمّار گشتم
زِ پَرّ و بالِ خود گِل را فَشانْدم
به کوهِ قافِ خود طَیّار گشتم
تُرُش دیدم جهانی را، من از تَرس
در آن دوشابْ چون آچار گشتم
عقیده این چُنین سازید شیرین
که من زین خُمرهْ شِکَّربار گشتم
یکی چندی بُریدم من زِ اَغْیار
کُنون با خویشتنْ اَغْیار گشتم
زِ حالِ دیگران عِبْرَت گرفتم
کُنون من عِبْرَۃُ الْاَبْصار گشتم
بیا، ای طالِبِ اسرارِ عالَم
به من بِنْگَر، که من اسرار گشتم
بدان بسیار پیچید این سَرِ من
که گِردِ جُبّه و دَسْتار گشتم
از آن مَحْبوس بودم هَمچو نُقطه
که گِردِ نُقطهْ چون پَرگار گشتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۶ - خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
خویش را چون خار دیدم سویِ گُل بُگْریختم
خویش را چون سِرکه دیدم در شِکَر آمیختم
کاسه پُرزَهر بودم سویِ تِریاق آمدم
ساغَری دُردی بُدَم در آبِ حیوان ریختم
دیده پُردَرد بودم دست در عیسی زَدَم
خامْ دیدم خویش را در پُخته‌یی آویختم
خاکِ کویِ عشق را من سُرمه جان یافتم
شَعْر گشتم در لَطافَت سُرمه را می‌بیختم
عشق گوید راست می‌گویی ولی از خود مَبین
من چو بادَمْ تو چو آتش من تو را اَنْگیختم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۲ - بدار دست ز ریشم که باده‌یی خوردم
بِدار دست زِ ریشَم که باده‌یی خوردم
زِ بی‌خودی سَر و ریش و سِبالْ گُم کردم
زِپیشگاه و زِدَرگاه نیستم آگاه
به پیشگاهِ خَرابات رویْ آوَرْدم
خِرَد که گَرد بَرآوَرْد از تَکِ دریا
هزار سال دَوَد، دَرنیابَد او گَردم
فَراخ‌تَر زِ فَلَک گشت سینهٔ تَنگَم
لَطیف‌تَر زِ قَمَر گشت چهرهٔ زَردم
دُکانِ جُمله طَبیبانْ خَراب خواهم کرد
که من سعادتِ بیمار و دارویِ دَردَم
شَرابخانهٔ عالَم شُده‌ست سینهٔ من
هزار رَحْمَت بر سینهٔ جُوامَردم
هزار حَمْد و ثِنا مَر خدایِ عالَم را
که دَنگِ عشقَم و از نَنگِ خویشتنْ فَردم
چو خاکِ شاه شُدم، اَرغَوان زِ من رویید
چو ماتِ شاه شُدم، جُمله لَعْب را بُردم
چو دانه‌یی که بمیرد هزار خوشَه شود
شُدم به فَضْلِ خدا صد هزار، چون مُردم
مَنَم بهشتِ خدا، لیکْ نامِ من عشق است
که از فَشار رَهَد هر دلی کِشْ اَفْشُردم
رَهَد زِ تیرِ فَلَک، وَزْ سِنانِ مِرّیخَش
هَران مُرید که او را به عشقْ پَروَردم
چو آفتابِ سعادت رَسید سوی حَمَل
دو صد تَموز بِجوشید از دیِ سردم
خَموش باش که گَر نی زِ خوفِ فِتْنه بُدی
هزار پَرده دَریدی زبانِ من هر دَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۵ - باز درآمد ز راه، فتنه برانگیز من
باز دَرآمَد زِ راه، فِتْنه بَراَنگیزِ من
باز کَمَر بَسْت سَخت، یارْ به اِسْتیزِ من
مَطْبَخِ دل را نِگار، باز قَباله گرفت
می شِکَند دیگِ من، کاسه و کَفْلیزِ من
خانه خَرابی گرفت زان که قُنُق زَفْت بود
هیچ نگُنجَد فَلَک در دَر و دِهْلیزِ من
راهِ قُنُق را گرفت غَیرت و گفتَش مَرو
جُمله اُفُق را گرفت ابرِ شِکَرریزِ من
سَر کُن ای بوالْفُضول ای زِ کَشاکَش مَلول
جاذبه خیزانِ او، مَنْگَر در خیزِ من
مِنَّتْ او را که او مِنَّت و شُکر آفرید
کَزْ کَفِ کُفرانْ گُذشت مَرکَبِ شَبْدیزِ من
رَست رُخَم ازعَبَس، کاسه زِ نَنگِ عَدَس
آخِر کاری بِکَرد اشکِ غَم آمیزِ من
اصلِ همه باغ‌ها، جانِ همه لاغ‌ها
چیست اگر زیرکی؟ لاغِ دلاویزِ من
ای خَضِرِ راستین، گوهرِ دریاست این
از تو دَرین آستین هَمچو فَراویزِ من
چون که مرا یار خوانْد، دستْ سویِ من فَشانْد
تیز فَرَس پیشْ رانْد خاطِرِ سَرتیزِ من
چند نَهان می‌کُنم، شَمسِ حَقِ مُغْتَنَم
خواجگی‌یی می‌کُند خواجهٔ تبریزِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۶ - گوید آن دلبر که چون هم دل شدی
گوید آن دِلْبَر که چون هم دل شُدی
با هَوَس همراه و هم مَنْزِل شُدی
از میانِ نَقْش‌ها پنهان شُدی
در جهانِ جان‌ها، حاصِل شُدی
هم بَرآوَرْدی سَر از لُطفِ خدا
هم به شمشیر خدا بِسْمِل شُدی
پیشِ آتش رو، تو از نُقصانْ مَتَرس
چون که از آتش چُنین کامِل شُدی
عِشرَتِ دیوانگان را دیده‌یی
نَنگْ بادت، باز چون عاقل شُدی؟
چون نه‌‌یی حیوان، چه مَستِ سَبزه‌یی؟
چون نَمُردی، چون در آب و گِل شُدی؟
آستینِ شَهْ صَلاحُ الدّین بِگیر
وَرْ نگیری، باطِلِ باطِل شُدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۰ - چون زخمهٔ رجا را بر تار می‌کشانی
چون زَخْمهٔ رَجا را بر تار می‌کَشانی
کاهِل رُوانِ رَهْ را در کار می‌کَشانی
ای عشق چون دَرآیی در لُطف و دِلْرُبایی
دامانِ جان بِگیری، تا یار می‌کَشانی
ایمِن کُنی تو جان را، کوریِّ رَه زَنان را
دُزدانِ نَقْدِ دل را بر دار می‌کَشانی
سوداییانِ جان را، از خود دَهی مُفَرِّح
صَفراییانِ زَر را بَس زار می‌کَشانی
مَهْجورِ خارکَش را گُلْزار می‌نِمایی
گُلْ رویِ خارخو را در خار می‌کَشانی
موسیِّ خاک رو را بر بَحْر می‌نِشانی
فرعونِ بَوْش جو را در عار می‌کَشانی
موسی عَصا بگیرد، تا یارِ خویش سازد
ماری کُنی عَصا را، چون مار می‌کَشانی
چون مار را بگیرد، یابد عَصایِ خود را
این نَعْلِ بازگونه، هَموار می‌کَشانی
آن کو در آتش اُفْتَد، راهش دَهی به آبی
وان کو در آب آید، در نار می‌کَشانی
ای دل چه خوش زِ پَرده، سَرمَست و باده خورده
سَر را برهنه کرده، دَستار می‌کَشانی
ما را مَدِه به غیری، تا سویِ خود کَشانَد
ما را تو کَش، اَزیرا شَهْوار می‌کَشانی
تا یارْ زنده باشَد، کوهی کُنی تو سَدَّش
چون در غَمَش بِکُشتی، در غار می‌کَشانی
خاموش و دَرکَش این سَر، خوش خامُشانه می‌خَور
زیرا که چون خَموشی اسرار می‌کَشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۳ - گرمی مجوی الا از سوزش درونی
گرمی مَجوی اِلّا از سوزشِ دَرونی
زیرا نگشت روشن، دلْ زِ آتشِ بُرونی
بیمارِ رنج باید، تا شاهِ غَیب آید
در سینه دَرگُشایَد، گوید زِ لُطف چونی؟
آن نافه‌‌هایِ آهو، وان زُلْفِ یارِ خوش خو
آن را تو در کَمی جو، کان نیست در فُزونی
تا آدمی نمیرد، جانِ مَلَک نگیرد
جُز کُشته کِی پَذیرد، عشقِ نگارِ خونی
عشقش بِگُفته با تو یا ما رَویم، یا تو
ساکن مَباش تا تو در جُنبش و سکونی
بر دل چو زَخْم رانَد، دلْ سِرِّ جان بِدانَد
آن گَهْ نه عیب مانَد در نَفْس و نی حَرونی
غَمْ چون تو را فَشارد، تا از خودت بَرآرَد
پس بر تو نور بارَد از چَرخِ آبْگونی
در عینِ دَرد بِنْشین، هر لحظه دوست می‌بین
آخِر چرا تو مِسکین اَنْدَر پِیِ فُسونی
تبریزْ جانْ فُزودی، چون شَمسِ حَق نِمودی
از وِیْ خُجَسته بودی پیوسته، نی کُنونی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن ممن چون بر شر و خیر بلا واقف شود
سگْ شکاری نیست او را طَوْق نیست
خام و ناجوشیده جُز بی‌ذوق نیست
گفت نَخّود چون چُنین است ای سِتی
خوش بِجوشَم یاری اَم دِهْ راستی
تو دَرین جوشِش چو مِعْمارِ مَنی
کَفْچِلیزم زَن که بَسْ خوش می‌زنی
هَمچو پیلَم بر سَرَم زن زَخْم و داغ
تا بِبینَم خوابِ هِنْدُستان و باغ
تا که خود را دَر دَهَم در جوشْ من
تا رَهی یابَم در آن آغوشْ من
زان که انسان در غِنا طاغی شود
هَمچو پیلِ خوابْ‌بین یاغی شود
پیل چون در خواب بینَد هِنْد را
پیلْبان را نَشْنَود آرَد دَغا
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۱۷ - دل دست به کافری بر آورد
دل دست به کافری بر آورد
وآیین قلندری بر آورد
قرائی و تایبی نمی‌خواست
رندی و مقامری بر آورد
دین و ره ایزدی رها کرد
کیش بت آزری بر آورد
در کنج نفاق سر فرو برد
سالوس و سیه گری بر آورد
از توبه و زهد توبه‌ها کرد
مؤمن شد و کافری بر آورد
تا دردی درد بی‌دلان خورد
صافی شد و دلبری بر آورد
عطار چو بحث حال خود کرد
تلبیس و مزوری بر آورد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۸۰ - دی در صف اوباش زمانی بنشستم
دی در صف اوباش زمانی بنشستم
قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم
جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس
از دلق برون آمدم از زرق برستم
از صومعه با میکده افتاد مرا کار
می‌دادم و می‌خوردم و بی می ننشستم
چون صومعه و میکده را اصل یکی بود
تسبیح بیفکندم و زنار ببستم
در صومعه صوفی چه شوی منکر حالم
معذور بدار ار غلطی رفت که مستم
سرمست چنانم که سر از پای ندانم
از باده که خوردم خبرم نیست که هستم
یک جرعه از آن باده اگر نوش کنی تو
عیبم نکنی باز اگر باده پرستم
اکنون که مرا کار شد از دست، چه تدبیر
تقدیر چنین بود و قضا نیست به دستم
عطار درین راه قدم زن چه زنی دم
تا چند زنی لاف که من مست الستم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۱ - ترسا بچه‌ای ناگه چون دید عیان من
ترسا بچه‌ای ناگه چون دید عیان من
صد چشمه ز چشم من بارید روان من
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم
امروز چنان دیدم زنار میان من
سجاده به می داده وز خرقه تبرایی
نه کفر و نه ایمانی درمانده ز جان من
نه بنده نه آزادم نه مدت خود دانم
این است کنون حاصل در بتکده جان من
با دل گفتم ای دل زنهار مشو ترسا
در حال دل خسته بشکست امان من
گفتم که منم ای جان در پرده مسیحایی
صد قوم دگر دیدم سرگشته بسان من
گویند عطاری را چونی تو ز ترسایی
حقا که درون خود کفر است نهان من
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۹۵ - کودکی داشتم خراباتی
کودکی داشتم خراباتی
می کش و کمزن و خرافاتی
پارسا شد ز بخت و دولت من
پارسایی شگرف و طاماتی
شیوهٔ خمر و قمر و رمز مدام
صفتی بود مرورا ذاتی
آنکه والتین ز بر ندانستی
همچو بوالخیر گشت هیهاتی
خوانده از بر همیشه چو الحمد
عدد سورهٔ لباساتی
گوید امروز بر من از سر زهد
مثل و نکتهٔ اشاراتی
دوش گفتم ورا که ای دل و جان
مر مرا مایهٔ مباهاتی
گر چه مستور و پارسا شده‌ای
واصل هر گونهٔ کراماتی
گر یکی بوسه خواهم از تو دهی؟
گفت: لا والله ای خراباتی
ای سنایی کما ترید خوشست
دل به قسمت بنه کمایاتی
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشئه ی دیوانگی آمد
ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد
خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
با رخنهٔ دیرینه به ویرانگی آمد
دارد خبری آن نگه خاص که سویم
مخصوص به صد شیوهٔ بیگانگی آمد
ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد
خاقانی : غزلیات
غزل ۵۸ - شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست
میدان دل از دو لشکر آراست
از یک نظرم دو دلبر افتاد
وز یک جهتم دو قبه برخاست
خورشید پرست بودم اول
اکنون همه میل من به جوزاست
در مشرق و مغرب دل من
هم بدر و هم آفتاب پیداست
جانم ز دو حور در بهشت است
کارم ز دو ماه بر ثریاست
گر یافته‌ام دو در عجب نیست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
بالله که خطاست هرچه گفتم
والله که هرآنچه رفت سوداست
خاقانی را چه روز عشق است
با این غم روزگار کور است
روزی دارد سیاه چونانک
دشمن به دعای نیم شب خواست
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۴۶ - غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد
غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد
جان خواهد شحنگی و رنگ آمیزد
خاقانی اگر سرشک خونین ریزد
گو ریز که سیم شحنه زین برخیزد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۵۲ - حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد
حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد
حسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد
خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست
واقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد
آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوست
دل به تماشای او بر در و دیوار شد
پرده ز رخ دور کرد، شهر پر از نور کرد
دیدن او سهل گشت، دادن جان خوار شد
در دو جهان ذره‌ای بی‌هوس او نماند
از همه ذرات کون او چو خریدار شد
حسن که شایسته بود بر زد و بر تخت رفت
عشق که دیوانه بود سر زد و بردار شد
بر تن من بار بست حسن چو نیرو گرفت
بر دل من زور کرد عشق چو در کار شد
صورت لیلی‌رخی صبح چو در دادمی
فتنه در آمد ز خواب، عربده بیدار شد
دل در غارت گرفت، ترک عمارت گرفت
تا چه خرابی کند؟ عشق چو معمار شد
هر چه به جز یاد او قیمت و قدری نیافت
هر چه به جز عشق او پست و نگونسار شد
از دل من عشق جست نقش دویی چون بشست
شب همه معراج گشت، رخ همه دیدار شد
من چو ز من گم شدم، غرق ترحم شدم
دوست مرا دوست داشت، یار مرا یار شد
گر چه جزین چند بار فتنهٔ او دیده‌ام
بندهٔ این بار من، کین همه انبار شد
اوحدی از دست عشق تا قدحی نوش کرد
رخ به خرابات کرد، رخت به خمار شد
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۵ - من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم
من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم
به رندی سر برآوردم به رسوائی سمر گشتم
ز استغنا نمی‌گشتم به گرد کعبه لیک آخر
سگ شوخی شدم از شومی دل در به در گشتم
سرم چون گوی می‌باید فکند از تن به جرم آن
که عمری بر سر کوی تو بی‌حاصل به سر گشتم
ز دلدار دگر خواه دوای درد دل جستن
که هرچند از تو جستم چارهٔ بیچاره‌تر گشتم
اگر لعل تو جانم برد برکندم ازو دندان
وگر عشق تو دینم برد از آن هم نیز برگشتم
به زور حسن خودچندان مرا آزار فرمودی
که بیزار از جمال خوب رویان دگر گشتم
اگر چون محتشم پا از ره عشقت کشم اولی
که از پرآهست یک سان به خاک رهگذر گشتم