بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۶۳ - وضع ترتیب ادب در عرصه‌گاه لاف نیست
وضع ترتیب ادب در عرصه‌گاه لاف نیست
خاقانی : رباعیات
شماره ۳۴ - در غصه مرا جمله جوانی بگذشت
در غصه مرا جمله جوانی بگذشت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - وله ایضا فی مدح بنت شاه دین پناه شاه طهماسب انارالله برهانه
بر دوش حاملان فلک باد پایدار
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۷ - بنای حرص به معراج مدعا نرسید
بنای حرص به معراج مدعا نرسید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۸۰ - چنین شبهای بی‌پایان و من بر بستر اندوه
چنین شبهای بی‌پایان و من بر بستر اندوه
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۴۲ - زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
درضمانت بهشت مرکاتب کتاب راواسراراو فرماید
ای برادر از ریا پرهیز کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۳ - این کیست چنین مست، ز خمار رسیده؟
این کیست چُنین مَست، زِ خَمّار رَسیده؟
انوری : مقطعات
شماره ۲۸۴ - روزم از روز بهتر است اکنون
روزم از روز بهتر است اکنون
عطار نیشابوری : دفتر دوم
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
کسانی کین بهشت جاودانی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۳۲ - بود آسودگی در اضطراب از چشم بیتابم
بود آسودگی در اضطراب از چشم بیتابم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
پاسخ دادن رامین ویس را
دگر ره گفت رامین ای سمنبر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۳۲ - باآنکه در شکنجه غم بسته مانده‌ام
باآنکه در شکنجه غم بسته مانده‌ام
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در مدح امیر نصر بن سبکتگین
رامش افزای باد و نیک اختر
عطار نیشابوری : بخش بیست و دوم
(۱۰) حکایت محمود با شیخ خرقانی
مگر محمود می‌آمد ز راهی
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۱۲ - بی عشق مباش اگر چه محض سخن است
بی عشق مباش اگر چه محض سخن است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۴ - تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه هم
تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه هم
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲
نیست فکری به غیر یار مرا
ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۳۸ - قاهره
و ازتنیس به قسطنطنیه کشتی به بیست روز رود. و ما به جانب مصر روانه شدیم و چون به نزدیک دریا می‌رسد شاخ‌ها می‌شود و پراکنده در دریا می‌ریزد. و آن شاخ آب را که ما در آن می‌رفتیم رومش می‌گفتند و همچنین کشتی از روی آب می‌آمد تا به شهری رسیدیم که آن را صالحیه می‌گفتند و این روستای پرنعمت و خواربار است و کشتی بسیار می‌سازند و هر ژک را دویست خروار بار می‌کنند و به مصر می‌برند تا در دکان بقال می‌رود که اگر نه چنین بودی آزوقه آن شهر به پشت ستور نشایستی داشتن با آن مشغعله که آن جاست. و ما بدین صالحیه از کشتی بیرون آمدیم و آن شب نزدیک شهر رفتیم. روز یکشنبه هفتم صفر سنه تسع وثلثین و اربعمائه که روز اورمزد بود از شهریورماه قدیم در قاهره بودیم.