خاقانی : قطعات
شماره ۲۷۳ - وقت آن است کز این دار فنا درگذریم
وقت آن است کز این دار فنا درگذریم کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۹ - باد بر خاک ترک تازی کرد
باد بر خاک ترک تازی کرد خاقانی : قطعات
شماره ۲۷۱ - کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم
کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۲ - باد نوروزی ره بستان گرفت
باد نوروزی ره بستان گرفت خاقانی : قطعات
شماره ۲۶۷ - خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین
خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴ - گل رخت به باغ در فکندست
گل رخت به باغ در فکندست صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۱۰ - در گلشنی که حسن تو عارض جمال کرد
در گلشنی که حسن تو عارض جمال کرد فردوسی : پادشاهی گرشاسپ
بخش ۵ - ز ترکان طلایه بسی بد براه
ز ترکان طلایه بسی بد براه محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۵۶ - در مدح معیّر الممالک دام مجدُهُ
آب خضر از لب لعل تو نه من جویم و بس کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱ - خیز در ده شراب گلگون را
خیز در ده شراب گلگون را خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۶۱ - در مرثیهٔ اهل بیت خود
بر درد دل دوا چه لود تا من آن کنم مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۴ - مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
مرا هَمچون پدر بِنْگَر نه هَمچون شوهرِ مادر خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۷ - منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۸ - در وصالت چرا بیاموزم
در وصالَت چَرا بَیاموزَم سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستان درخت مردم پرست
زروی گفت : شنیدم که بشهری از اقاصی بلادِچین درختی بود اصول بعمقِ ثری برده و فروع بسمکِ ثریّا کشیده، بعمر پیرو بشکل جوان، کهنسال و تازهروی. گفتی نهالش ازجر ثومهٔ باسقاتِ خلد و ارومهٔ باغِ ارم آوردهاند. باغبانِ ابداعش از سرچشمهٔ حیات آب داده، اطلسِ فستقی اوراق و معجرِ عنّابیِ اغصانش از مصبغهٔ قدرت رنگ بستهٔ ازل آمده، نه کهنه پیرایانِ بهارش مطرّاگری کرده و نهرنگرزانِ خزانش پس از رنگِ معصفری گونهٔ مزعفری داده، طبیعتش در اظهارِخوارق عادت صفتِ نخلهٔ مریم اعادت کرده تا چون شجرهٔ آدم مزلّهٔ قدمِ فرزندانِ او شده. پنداری درختِ کلیم بود که بزبانِ چوبین تلقینِ اِنّی اَنَا اللهُ رَبُّ العَالَمِینَ در سمعِ عالیمان میداد ، تا پیشِ او روی بر خاکِ مذلّت مینهادند. روزی مسافری بشهرِ آن درخت رسید، امّتی را در پرستشِ او دید ، از آنحال تعجّبی تمام نمود و باعبدهٔ آن درخت در عربدهٔ ملامت آمد که جمادی را که نه حواسِّ مدرکهٔ حیوانی دارد و نه قوّتِ محرّکهٔ ارادی، نه دافعهٔ المی در طبیعت، نا جاذبهٔ راحتی در طینت، نه کسرِ شهوتی را واسطه، نه جرِّ منفعتی را وسیلت، شما بچه سبب قبلهٔ طاعت کردهاید ؟ لِمَ تَعبُدُ مَا لَا یَسمَعُ وَ لَا یُبصِرُوَ لَا یُغنِی عَنکَ شَیئا. پس از غبنی که از غلوِّ آن قوم در پرستشِ درخت میدید، برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد، خواست که زخمی بر میانش زند. درخت آواز داد که ای مرد، بجایِ تو چه کردهام که میان بقصد من بستهٔ و بتعدّیِ من برخاستهٔ ؟ گفت : میخواهم که مجبوری و مقهوریِ تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنهٔ و معلوم کنند که چندین مدّت ایشان را هیزمِ آتش دوزخ بودهٔ ، نه سببِ نعیم بهشت. باز درخت آواز داد که ازین تعرّض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درستِ مغربی از جیبِ افقِ مشرق در دامنِ فوطهٔ آسمانگون گردون افتد، یک درستِ زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحبِ مال بسیار گردی. مرد از پیش درخت بافرطِ تحیّر و تفکّر برفت تا حاصلِ کار چون شود. روز دیگر بمیعادگاه رفت، یک درستِ زرِ سرخ یافت، برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر مییافت. روزی بر قاعده آنجا شد، هیچ نیافت؛ دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیکِ درخت آمد. از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد؟ مرد گفت : تا امروز مراچیزی میگشاد و راحتی میبود. در عهدهٔ آزرم و ادایِ حقوق آن گرم بودم. چون تو حسنِ عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظّف بود، باز گرفتی، استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن، چه درختی که از ارتفاعِ او انتفاعی نباشد، بریده بهتر. خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۵۲ - در شکر ایادی و انعام رئیس شمس الدین والی ارجیش
رفیقا شناسی که من ز اهل شروان مولوی : رباعیات
رباعی ۷۱۳ - روز شادیست غم چرا باید خورد
روز شادیست غم چرا باید خورد سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستانِ موش با گربه
زروی گفت : شنیدم که وقتی مردی درویش و تنگ دست و مقلّ حال در خانه گربهٔ داشت، همیشه گرسنه بودی، از بی قوتی قوّتش ساقط شده، ضعیف و بیمار بیفتاده. موشی در گوشهٔ آن خانه از مدتی دیرباز وطن ساخته بود و در منافذِ زمین از انواعِ انبارها مدّخر گردانیده ؛ با خود گفت : این گربه چنین عاجز و ضعیف افتادست، تواند بود که از عالمِ غیب قوتی که تا اکنونش ندادند، بدهند و او قویحال شود و از فراشِ بیماری بانتعاشِ صحت رسد و از من مستغنی گردد و حال چنان شود که گفتهاند : کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد
عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۳ - پایمزد عجز ما بیداد دست زور بود
پایمزد عجز ما بیداد دست زور بود
شماره ۲۷۳ - وقت آن است کز این دار فنا درگذریم
وقت آن است کز این دار فنا درگذریم کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۹ - باد بر خاک ترک تازی کرد
باد بر خاک ترک تازی کرد خاقانی : قطعات
شماره ۲۷۱ - کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم
کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۲ - باد نوروزی ره بستان گرفت
باد نوروزی ره بستان گرفت خاقانی : قطعات
شماره ۲۶۷ - خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین
خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴ - گل رخت به باغ در فکندست
گل رخت به باغ در فکندست صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۱۰ - در گلشنی که حسن تو عارض جمال کرد
در گلشنی که حسن تو عارض جمال کرد فردوسی : پادشاهی گرشاسپ
بخش ۵ - ز ترکان طلایه بسی بد براه
ز ترکان طلایه بسی بد براه محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۵۶ - در مدح معیّر الممالک دام مجدُهُ
آب خضر از لب لعل تو نه من جویم و بس کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱ - خیز در ده شراب گلگون را
خیز در ده شراب گلگون را خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۶۱ - در مرثیهٔ اهل بیت خود
بر درد دل دوا چه لود تا من آن کنم مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۴ - مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
مرا هَمچون پدر بِنْگَر نه هَمچون شوهرِ مادر خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۷ - منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۸ - در وصالت چرا بیاموزم
در وصالَت چَرا بَیاموزَم سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستان درخت مردم پرست
زروی گفت : شنیدم که بشهری از اقاصی بلادِچین درختی بود اصول بعمقِ ثری برده و فروع بسمکِ ثریّا کشیده، بعمر پیرو بشکل جوان، کهنسال و تازهروی. گفتی نهالش ازجر ثومهٔ باسقاتِ خلد و ارومهٔ باغِ ارم آوردهاند. باغبانِ ابداعش از سرچشمهٔ حیات آب داده، اطلسِ فستقی اوراق و معجرِ عنّابیِ اغصانش از مصبغهٔ قدرت رنگ بستهٔ ازل آمده، نه کهنه پیرایانِ بهارش مطرّاگری کرده و نهرنگرزانِ خزانش پس از رنگِ معصفری گونهٔ مزعفری داده، طبیعتش در اظهارِخوارق عادت صفتِ نخلهٔ مریم اعادت کرده تا چون شجرهٔ آدم مزلّهٔ قدمِ فرزندانِ او شده. پنداری درختِ کلیم بود که بزبانِ چوبین تلقینِ اِنّی اَنَا اللهُ رَبُّ العَالَمِینَ در سمعِ عالیمان میداد ، تا پیشِ او روی بر خاکِ مذلّت مینهادند. روزی مسافری بشهرِ آن درخت رسید، امّتی را در پرستشِ او دید ، از آنحال تعجّبی تمام نمود و باعبدهٔ آن درخت در عربدهٔ ملامت آمد که جمادی را که نه حواسِّ مدرکهٔ حیوانی دارد و نه قوّتِ محرّکهٔ ارادی، نه دافعهٔ المی در طبیعت، نا جاذبهٔ راحتی در طینت، نه کسرِ شهوتی را واسطه، نه جرِّ منفعتی را وسیلت، شما بچه سبب قبلهٔ طاعت کردهاید ؟ لِمَ تَعبُدُ مَا لَا یَسمَعُ وَ لَا یُبصِرُوَ لَا یُغنِی عَنکَ شَیئا. پس از غبنی که از غلوِّ آن قوم در پرستشِ درخت میدید، برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد، خواست که زخمی بر میانش زند. درخت آواز داد که ای مرد، بجایِ تو چه کردهام که میان بقصد من بستهٔ و بتعدّیِ من برخاستهٔ ؟ گفت : میخواهم که مجبوری و مقهوریِ تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنهٔ و معلوم کنند که چندین مدّت ایشان را هیزمِ آتش دوزخ بودهٔ ، نه سببِ نعیم بهشت. باز درخت آواز داد که ازین تعرّض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درستِ مغربی از جیبِ افقِ مشرق در دامنِ فوطهٔ آسمانگون گردون افتد، یک درستِ زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحبِ مال بسیار گردی. مرد از پیش درخت بافرطِ تحیّر و تفکّر برفت تا حاصلِ کار چون شود. روز دیگر بمیعادگاه رفت، یک درستِ زرِ سرخ یافت، برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر مییافت. روزی بر قاعده آنجا شد، هیچ نیافت؛ دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیکِ درخت آمد. از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد؟ مرد گفت : تا امروز مراچیزی میگشاد و راحتی میبود. در عهدهٔ آزرم و ادایِ حقوق آن گرم بودم. چون تو حسنِ عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظّف بود، باز گرفتی، استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن، چه درختی که از ارتفاعِ او انتفاعی نباشد، بریده بهتر. خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۵۲ - در شکر ایادی و انعام رئیس شمس الدین والی ارجیش
رفیقا شناسی که من ز اهل شروان مولوی : رباعیات
رباعی ۷۱۳ - روز شادیست غم چرا باید خورد
روز شادیست غم چرا باید خورد سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستانِ موش با گربه
زروی گفت : شنیدم که وقتی مردی درویش و تنگ دست و مقلّ حال در خانه گربهٔ داشت، همیشه گرسنه بودی، از بی قوتی قوّتش ساقط شده، ضعیف و بیمار بیفتاده. موشی در گوشهٔ آن خانه از مدتی دیرباز وطن ساخته بود و در منافذِ زمین از انواعِ انبارها مدّخر گردانیده ؛ با خود گفت : این گربه چنین عاجز و ضعیف افتادست، تواند بود که از عالمِ غیب قوتی که تا اکنونش ندادند، بدهند و او قویحال شود و از فراشِ بیماری بانتعاشِ صحت رسد و از من مستغنی گردد و حال چنان شود که گفتهاند : کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد
عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۳ - پایمزد عجز ما بیداد دست زور بود
پایمزد عجز ما بیداد دست زور بود