هوش مصنوعی:
درویشی در باغی نشسته بود که درب آن به روی جهانیان بسته بود. او به ملوک و ثروتمندان اهمیتی نمیداد و آزاد و بیطمع بود. هر کس نزد او مینشست، به احترامش برمیخاست. او از تماشای باغ بینیاز بود و حتی بدون گل و یار، میتوانست شاد باشد و اگر معشوقی در کنارش نبود، به تنهایی قانع بود.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، استفاده از زبان ادبی و کهن ممکن است برای خوانندگان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
حکایت ۲۸ - درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشمِ همّتِ او شوکت و هیبت نمانده.
هر که بر خود درِ سؤال گشاد
تا بمیرد، نیازمند بوَد ۱
آز بگذار و پادشاهی کن
گردنِ بیطمع بلند بوَد ۲
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است. دیگر روز مَلِک به عذرِ قدومش رفت. عابد از جای برجَست و در کنارش گرفت و تلطُّف کرد و ثَنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که: چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی، خلافِ عادت بود و دیگر ندیدیم. گفت نشنیدهای که گفتهاند:
هر که را بر سِماط بنشَستی
واجب آمد، به خدمتش برخاست ۳
گوش تواند که همه عمر وی
نشنوَد آوازِ دف و چنگ و نی ۴
دیده شکیبد ز تماشایِ باغ
بی گل و نسرین به سر آرَد دِماغ ۵
ور نبوَد بالشِ آکنده پَر
خواب توان کرد، خَزَف زیرِ سَر ۶
ور نبوَد دلبرِ همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوشِ خویش ۷
وین شکمِ بیهنرِ پیچپیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ ۸
هر که بر خود درِ سؤال گشاد
تا بمیرد، نیازمند بوَد ۱
آز بگذار و پادشاهی کن
گردنِ بیطمع بلند بوَد ۲
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است. دیگر روز مَلِک به عذرِ قدومش رفت. عابد از جای برجَست و در کنارش گرفت و تلطُّف کرد و ثَنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که: چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی، خلافِ عادت بود و دیگر ندیدیم. گفت نشنیدهای که گفتهاند:
هر که را بر سِماط بنشَستی
واجب آمد، به خدمتش برخاست ۳
گوش تواند که همه عمر وی
نشنوَد آوازِ دف و چنگ و نی ۴
دیده شکیبد ز تماشایِ باغ
بی گل و نسرین به سر آرَد دِماغ ۵
ور نبوَد بالشِ آکنده پَر
خواب توان کرد، خَزَف زیرِ سَر ۶
ور نبوَد دلبرِ همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوشِ خویش ۷
وین شکمِ بیهنرِ پیچپیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ ۸
تعداد ابیات: ۸
۷۷۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۲۷ - مشتزنی را حکایت کنند که از دهرِ مخالف به فغان آمده
بعدی:باب چهارم در فواید خاموشی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.