تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

غزل ۳




دیده بی نور مرا نور باش

مشرق بی مهر مرا هور باش


فرقت غمبار تو محنت فزاست

پیش من آ حزن مرا سور باش


از رخ مهر افکن خورشید وش

ظلمتیان را همه دیجور باش


ای همه چشمان رقیبان من

از نظر یار دلم دور باش


لنگر امکان تویی ای ناخدا

بحر جهان گوی همه تور باش


دست عدو نیست بسی تیزچنگ

گر رسد از حشمت تو دورباش


خصم که کاخ ظفر افراختست

پایگهش گوی که در گور باش


نظم و نظام سخن از نظم تست

شعرِ مرا گوی که ناجور باش


گر که ترا ذوق پدر بودنست

اهل هنر را به ادب پور باش



نوشته قبلی:افاق
نوشته بعدی:شمس
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
13

بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست

منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم

گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند

کز تو منم برتر و صاحب‌صفات
مرده‌دلان را بدهم من حیات

منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست

زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند

چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان

بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی

گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست

منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…

دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام

گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند

خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز

بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها

بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا

اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر،  بلند

وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند

موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است

گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست

مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه

هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم

مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار

سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا

رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد

منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان

چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین

حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه

حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است

حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی

طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
             
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید

خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول

سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…

منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت

منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۱۷
اشعار آیینی و عاشقانه
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
12


نور خدا را که ببیند زوال؟
نور خدا هست یقین لایزال

گر همه کافر‌صفتان ظَلوم
مُطفیِ نورند و خَصوم جَهول

برحق مطلق که خدایست و بس
راه ندادست بر این باب، کس

نور خدا شعلهء فانوس نیست
مُطفیِ آن شعلهء لاریب کیست

نور خدا را که خدایش فروخت_
بلکه از آن روغن لاهوت سوخت_

تا که خدا باشد و فانوس غیب
کس نتوان بست برو بادِ ریب

خلق نخستین که بهین نور بود
نور رخش بود و جهانی نبود

نور‌ٌ علی' نور شد آن نور پاک
تا که مکان یافت در اَصلاب خاک

نورستان گشت چو ارحام طیب
از پی اظهار نماندش شکیب

نور نخستین که پسین نور بود
منشاء ده نور و سه، چون طور بود

بِاذن خداوند عیان شد چو مهر
از رخ او گشت جهان غرقِ مهر

نورفشان گشت چو نور نَبی
داد به او حضرت یزدان نُبی

نور به نور ازلی راه یافت
نور کلام از دل آن کلمه تافت

عالم خاکی بنمود افتراق
ورنه به بالا نَبُوَد این فراق

کلمهء حقّند نَبی و نُبی
فرق نباشد به نُبی ‌و نَبی...

همچو همان نور که از اشتقاق
نور دُوُم آمد و انوار طاق

نور دُوُم یا دو و ده دیگرش
همچو یکی نور ز صورتگرش.

حکمت حق خواست چنین نور پاک
نور فشاند به ثری' و سماک

تا که جهان باشد و این خاکیان
نیست گزیر از حقِ این نورِ جان

پس به یقین هست کنون ناگزیر
نور خداوند بر این خاک پیر

نور خداوند خدا وعده داد
عالم خاکی بکند کانِ داد

وعدهء حق نیست خلاف از پی اش
وعدهء حق همچو خودش از پی اش

داد بده ای تو خداوندِ داد
داد کنون جای به بیداد داد

کیست که اصدق ز تو باشد به قول
کیست که برتر ز تو باشد به حول

ای طربا حضرت عدل و وِداد
تاج نهد بر سر فخر عباد

هم به یقین کار چنین می‌شود
عالم تن عالم دین می‌شود