تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

غزل ۲


افسونگری آغازد اگر دلبر آفاق

افسانه شود در همه عالم دل عشّاق


مجنون بلا با غم دلدوزِ جهانسوز

از محنت عشقت شده آوارهء آفاق


هر نفس خلائق که نهان در دل و جانهاست

با جان و دلش عشق ترا آمده مشتاق


دلبر صفتی کار نه هر ماه جمالست

ماه رخ تو گشته کمالش به جهان طاق


یک سبزه ز خطَّت به جنان آینه آویخت

زانرو شده جنات ازل جلوهء اوراق


از نور تو آدم شده مسجود ملائک

وین آدمیان بسته به مهرت همه میثاق


جز رمز الهی که نهانی شد و مستور

اسرار ازل بر دل و جانت شده اطلاق


از گوهر فضلت چو ببخشی به خلائق

برخاتم جانم تو دلا بخش به انفاق



نوشته قبلی:پیکار
نوشته بعدی:نور
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
44

ما باده‌کشانیم که بی مِی همه مستیم
سرمستِ سیه‌مست که بس جام شکستیم

المنة لِلَّه که در این خانهء مستی
از جرعهء ساقیّ ِ ازل باده‌پرستیم

دیوانه‌وشانیم در این دیر گنه‌خیز
با اینهمه مستانه از آن جام ِ الستیم

خُم‌های جنون را همه جانانه گشودیم
ساغر زده مستانه درِ میکده بستیم

بیگانه ز تزویرپرستان زمانیم
ما صحبت اغیار به اخیار گسستیم

آن خال سیه در پس آن زلف چنان دام
از عرش برین دیده و بر فرش نشستیم

از زاهد و شیخان زمان رشته بریدیم
تا دل به سر زلف گره‌گیر ببستیم

نی طالب جاهیم در این مدفن شاهان
ما حلقه‌بگوش درِ این میکده هستیم

افسوس که در گنجهء اسلام شعاران
شاهانه #غریبیم و جهودانه شکستیم
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
46



ای جان که در درون دلم جا گرفته ای
جایی مرو که  نیک تو مأوا گرفته ای

شیرین ترین نگار زمانی ولی چرا
با زهر هجر طاقت ما را گرفته ای؟

دُردِ الم به کام دلم میدهی مدام
اما چه چاره شیوهء حاشا گرفته ای

اینسان که میبری دل و دین و قرار ما
گویا رسوم غارت یغما گرفته ای

جورت نمی دهم به وفای جهانیان
با خصم اگرچه راه مدارا گرفته ای

نور یگانگی به رخت دیده ایم ما
با آن جمال، جلوهء اعلا گرفته ای

شاهان #غریبِ حُسن ستانند از رخت
کاکناف دلبری همه یکجا گرفته ای‌‌
‌
ما را مران ز مأمنِ عرش‌آستانِ خویش
اکنون که تاج و تخت تولّا گرفته ای
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
48

طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن

بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن

بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن

نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن

قدومت لعل و گوهر می‌فزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن

خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن

جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن

مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن

به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْب‌ُاللسان زن

بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن

هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذی‌فِقاری بی‌امان زن

به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهی‌ات بر فرقدان زن

تزهّد می‌فروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن

شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلب‌دلان زن

محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُن‌فکان زن

ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن

دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن

#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن