تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۷ - روشنی طلعت تو ماه ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۲ - بر سر آنم که گر ز دست برآید
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۹ - یار مرا عارض و عذار نه این بود
یارِ مرا عارِض و عِذار نه این بود
باغِ مرا نَخْل و بَرگ و بار نه این بود
عَهْدشِکَن گشته‌اَند خاصه و عامه
قاعده اهلِ این دیار نه این بود
روحْ دَرین غارْ غوره وار تُرُش چیست؟
پَروَرش و عَهدِ یارِ غار نه این بود
سیلِ غمِ بی‌شُمار بار و خَرَم بُرد
طَمْعِ من از یارِ بُردبار نه این بود
از جهتِ من چه دیگْ می‌پَزَد آن یار؟
راتِبه میرِ پُخته کار نه این بود
دامْ نهان کرد و دانه ریخت به پیشَم
کینه نَهان داشت و آشکار نه این بود
ناصِحِ من کَژْ نَهاد و بُرد زِ راهَم
شَرط امینیِّ مُستَشار نه این بود
در چَمَنِ عیشْ خار از چه شِکُفته‌ست؟
مَنْبِتِ آن شُهره نوبَهار نه این بود
شِحْنه شُد آن دُزدِ من بِبَست دو دَستَم
سایِسی و عَدلِ شهریار نه این بود
مَهْل ندادی که عُذرِ خویش بگویم
خویِ چو تو کوهِ باوَقار نه این بود
می‌رَسَدم بویِ خون زِ گفتِ دُرشتَش
رایحه نافِ مُشْکبار نه این بود
نوشِ تو را ذوق و طَعْم و لُطفْ نه این بود
وان شُترِ مَستِ خوش عِیار نه این بود
پیشِ شَهْ اَفْغان کُنم زِ خُدعه قُلّاب
زَرِّ من آن نَقْدِ خوش عِیار نه این بود
شاهِ چو دریا خَزینه‌اَش همه گوهر
لیکْ شَهَم را خَزینه دار نه این بود
بَسْ که گِلِه‌ست این نِثار و جُمله شِکایَت
شاهِ شَکورِ مرا نِثار نه این بود
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۲۹ - اه که دلم برد غمزه‌های نگاری
اَه که دِلَم بُرَد غَمْزه‌هایِ نِگاری
شیر شِگَرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود، خالی از اَنْدوه
دَرد و غَمِ چون تو یار و دِلْبَر، باری
از پِیِ این عشقْ اشک‌هاست رَوانه
خوب شَهی آمد و لَطیفْ نِثاری
چَشمْ پَیاپِی، چو ابر، آبْ فَشانَد
تا نَنِشینَد بَر آن نیازْ غُباری
کانِ شِکَر آن لب است، بادْ بَقایَش
تا که نَمانَد حَزین و غوره فَشاری
نَکْ شَبِ قَدْر است و بَدْر کرد عِنایَت
بر دلِ هر شب رُوی، ستاره شُماری
بی مَهِ او جانْ چو چَرخ، زیر و زَبَر بود
ماهیِ‌ بی‌آب را کِه دید قَراری؟
خود تو چو عقلیّ و این جهانْ همه چون تَن
از تَنِ‌ بی‌عقل کِی بیاید کاری؟
خِلْعَتِ نو پوش بر زمین و زمانه
خِلْعَتِ گُل یافت از جَنابِ تو خاری
گَر نَبُدی خویِ دوست روحْ فَشانی
خود نَبُدی عاشقیّ و روحْ سِپاری
خِرقه بِدِه در قِمارخانهٔ عالَم
خوب حَریفیّ و سودناکْ قِماری
بَهرِ کِنارش‌ هَمی‌کِنار گُشایَم
هیچ کَس آن بَحْر را ندید کِناری
تَن بِزَنَم تا بگوید آن مَهِ خوش رو
آن که زِ حِلْمَش بِیافت کوه وَقاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۰ - سلمک الله، نیست مثل تو یاری
سَلَّمَکَ اللّه، نیست مِثْلِ تو یاری
نیست نِکوتَر زِ بَندگیِّ تو کاری
ای دل، گُفتی که یارِ غارِ مَن است او
هیچ نَگُنجَد چُنین مُحیط به غاری
عاشقِ او خُرد نیست، زان که نَخُسبَد
بر سَرِ آن گنجِ غَیب، هر نَرِه ماری
ذَرّه به ذَرّه کِنارِ شوقْ گُشاده ست
گر چه نَگُنجَد نِگارِ ما به کِناری
آن شِکَرستان رَسید تا نَگُذارد
سِرکه فروشنده‌‌‌‌یی و غوره فَشاری
جویِ فُراتی رَوان شُده‌ست ازین سو
کین همه جان‌ها زِ آبِ اوست بُخاری
از سَرِ مَستی پَریر گفتم او را
کارِ مرا این زمان بِدِه تو قَراری
خندهٔ شیرین زد و زِ شَرم بَراَفْروخت
ماهِ غریب از چو منْ غَریب شُماری
گفت مَخور غَم، که زَرد و خُشک نَمانَد
باغِ تو با این چُنین لَطیفْ بهاری
هفت فَلَک ز آتَشِ من، است چو دودی
هفت زمین در رَهِ من است غُباری
دامِ جهان را هزار قَرن گذشته‌ست
دَرخورِ صیدم نیامده‌ست شکاری
هم به کنار آمد این زَمانه و دورش
عاشقِ مَستی زِ ما نیافت کِناری
این مَهْ و خورشید چون دو گاوِ خَراسَند
روزْ چراییّ و شبْ اسیرِ شیاری
جمعِ خرانی نِگَر که گاوپَرَستَند
یاوه شُدَسْتَند‌ بی‌شِکال و فَساری
رو به خَران گو که ریشِ گاو بِریزاد
توبه کنید و رَوید سویِ مَطاری
تا که شود هر خَری نَدیمِ مسیحی
وَحیْ پَذیرنده‌‌‌‌یی و روحْ سِپاری
از شش و از پنج بُگْذرید و بِبینید
شُهره حَریفان و مُقْبِلانه قِماری
چون به خلاصه رَسید تا که بگویم
سوخت لَبَم را زِ شوقِ دوستْ شَراری
مانْد سُخَن در دَهان و رفت دلِ من
جانِبِ یاران به سویِ دورْ دیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۱ - خوش دلم از یار، همچنان که تو دیدی
خوش دِلَم از یار، همچُنان که تو دیدی
جانْ پُرِ اَنْوار، همچُنان که تو دیدی
از چَمَنِ یار، صد رَوانِ مُقَدَّس
در گُل و گُلْزار، همچُنان که تو دیدی
هر کِه دلی داشت زین هَوَس، تو بِبینَش
بی‌دل و‌ بی‌کار، همچُنان که تو دیدی
هر نَظَری کو بِدید رویِ تو را، گشت
خواجهٔ اَسْرار، همچُنان که تو دیدی
صورتِ مَنصور دان که بود بَهانه
بَرشُده بر دار، همچُنان که تو دیدی
هست بر اومیدِ گُلْسِتانِ تو جان‌ها
ساخته با خار، همچُنان که تو دیدی
عشق چو طاووس چون پَرید، شود دل
خانهٔ پُرمار، همچُنان که تو دیدی
عشقْ گُزین عشق،‌ بی‌حَیاتِ خوشِ عشق
عُمر بُوَد بار، همچُنان که تو دیدی
در دلِ عُشّاقْ فَخْر و مُلْکِ دو عالَم
نَنگ بُوَد عار، همچُنان که تو دیدی
عشقِ خداوندْ شَمسِ دین که به تبریز
جان کُند ایثار، همچُنان که تو دیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۲ - از پگه ای یار، زان عقار سمایی
از پِگَه ای یار، زان عُقارِ سَمایی
دِهْ به کَفِ ما، که نورِ دیدهٔ مایی
زان که وظیفه است هر سَحَر، زِ کَفِ تو
دور بِگَردان، که آفتابْ لِقایی
هم به مَنَش دِهْ مَها، مَدِه به دِگَر کَس
عَهد و وَفا کُن، که شهریارِ وَفایی
در تُتُقِ گَردها، لَطیفْ هِلالی
وَزْ جِهَتِ دَردها، لَطیفْ دَوایی
دور بِگَردان، که دورِ عشقِ تو آمد
خَلْق کُجایَند و تو غریبْ کجایی
بر عَدَدِ ذَرّه، جانْ فِدایِ تو کردی
چَرخِ فَلَک، گَر بُدی مَهِ تو بَهایی
با همه شاهی، چو تشنگانِ خُماریم
ساقیِ ما شو، بِکُن به لُطفْ سَقایی
بَهرِ تو آدم گرفت دَبّه و زَنْبیل
بَهرِ تو حَوّا نِمود نیز حَوایی
آدم و حَوّا نبود بَهرِ قُدومَت
خالِق می‌کرد گونه گونه خدایی
در قَدَحِ تو چهار جویِ بهشت است
نَز شش و پنج است این سُرورفَزایی
جُملهٔ اَجْزایِ ما شِکُفته کُن این دَم
تا به فَلَک بَررَوَد، غَریو گُوایی
غَبْغَبِ غُنچه، دَرین چَمَن بِنَخندَد
تا تو به خنده دَهانِ او نَگُشایی
طَلْعَتِ خورشیدِ تو اگر نَنِمایَد
یُمْن نیاید زِ سایه‌هایِ هُمایی
خانهٔ‌ بی‌جامْ نیست خوب و مُنَوَّر
راهِ رَهاوی بِزَن، کَزوست رَهایی
مَشک که اَرْزَد هزار بَحْر، فروریز
کوهِ وَقاریّ و بَحْرِ جود و سَخایی
هر شب آید زِ غَیب چون گَله بانی
جانْ رَهَد از تَن، چو اُشتُرانِ چَرایی
در عَدَمِسْتان کَشَد نَهانْ شُتُران را
خوش بِچَرانَد زِ سَبزه‌هایِ عَطایی
بَند کُند چَشم‌‌‌شان که راه نَبینَند
راهِ الهی‌ست، نیست راهِ هوایی
چون بِنَهَد رُخْ پیاده در قَدَمِ شاه
جَست دواَسْبه زِ نیستیّ و گدایی
کَژْ نَرَوَد زان سِپَس به راهْ چو فَرزین
خواب بِبینَد چو پیلْ هِنْدِ رَجایی
مات شو و لَعْبِ گفت و گویْ رَها کُن
کان شَهِ شطرنج راست، راه نِمایی
سعدی : غزلیات
غزل ۱ - اول دفتر به نام ایزد دانا
اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می‌خورند منعم و درویش
روزی خود می‌برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند
در بن چاهی به زیر صخره ی صما
جانور از نطفه می‌کند شکر از نی
برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگس نحل
نخل تناور کند ز دانه ی خرما
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سرادقات جلالش
از عظمت ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش
حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز
حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
بارخدایا مهیمنی و مدبر
وز همه عیبی مقدسی و مبرا
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کروبیان عالم بالا
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت
ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا
سعدی : غزلیات
غزل ۳ - روی تو خوش می‌نماید آینه ما
روی تو خوش می‌نماید آینه ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه ی صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صید بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایر مسکین که مهر بست به جایی
گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد احبا نمی‌برم به اطبا
برخی جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدان ثریا
گر تو شکرخنده آستین نفشانی
هر مگسی طوطیی شوند شکرخا
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست
دست فرومایگان برند به یغما
سعدی : غزلیات
غزل ۵۴ - سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
روی تو بازار آفتاب شکسته‌ست
شمع فلک با هزار مشعل انجم
پیش وجودت چراغ بازنشسته‌ست
توبه کند مردم از گناه به شعبان
در رمضان نیز چشم‌های تو مست است
این همه زورآوری و مردی و شیری
مرد ندانم که از کمند تو جسته‌ست
این یکی از دوستان به تیغ تو کشته‌ست
وان دگر از عاشقان به تیر تو خسته‌ست
دیده به دل می‌برد حکایت مجنون
دیده ندارد که دل به مهر نبسته‌ست
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو کش اختیار به دست است
با چو تو روحانیی تعلق خاطر
هر که ندارد دواب نفس‌پرست است
منکر سعدی که ذوق عشق ندارد
نیشکرش در دهان تلخ کبست است
سعدی : غزلیات
غزل ۸۶ - بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
پیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست
آینه‌ای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست
گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست
تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی می‌زنیم بازپسینست
حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلال مبینست
سعدی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - این که تو داری قیامتست نه قامت
این که تو داری قیامتست نه قامت
وین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کرد
سینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر
بر نفسی می‌رود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم
باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت
سرو خرامان چو قد معتدلت نیست
آن همه وصفش که می‌کنند به قامت
چشم مسافر که بر جمال تو افتاد
عزم رحیلش بدل شود به اقامت
اهل فریقین در تو خیره بمانند
گر بروی در حسابگاه قیامت
این همه سختی و نامرادی سعدی
چون تو پسندی سعادتست و سلامت
سعدی : غزلیات
غزل ۱۸۲ - زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
هر که ز ذوقش درون سینه صفاییست
شمع دلش را ز شاهدی نگزیرد
طالب عشقی دلی چو موم به دست آر
سنگ سیه صورت نگین نپذیرد
صورت سنگین دلی کشنده سعدیست
هر که بدین صورتش کشند نمیرد
سعدی : غزلیات
غزل ۲۲۲ - حسن تو دایم بدین قرار نماند
حسن تو دایم بدین قرار نماند
مست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دار
خاطر بلبل که نوبهار نماند
حسن دلاویز پنجه‌ایست نگارین
تا به قیامت بر او نگار نماند
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند
پار گذشت آن چه دیدی از غم و شادی
بگذرد امسال و همچو پار نماند
هم بدهد دور روزگار مرادت
ور ندهد دور روزگار نماند
سعدی شوریده بی‌قرار چرایی
در پی چیزی که برقرار نماند
شیوه عشق اختیار اهل ادب نیست
بل چو قضا آید اختیار نماند
سعدی : غزلیات
غزل ۳۴۸ - چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و باز می‌آیی
سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند
هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سد سکندر نه مانع است و نه حایل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی کسم شفیع نباشد
ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس نه عاقلست نه هشیار
عشق بچربید بر فنون فضایل
سعدی : غزلیات
غزل ۴۳۴ - ما در خلوت به روی خلق ببستیم
ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم
دوستی آن است سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص)
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش اتابک سعدبن ابوبکر بن سعدبن زنگی بن مودود
مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عود
خادم ایوان بسوز مجمرهٔ عود
قرعهٔ همت برآمد آیت رحمت
یار درآمد ز در به طالع مسعود
دوست به دنیا و آخرت نتوان داد
صحبت یوسف به از دراهم معدود
وه که ازو جور و تندیم چه خوش آید
چون حرکات ایاز بر دل محمود
روز گلستان و نوبهار چه خسبی
خیز مگر پر کنیم دامن مقصود
باغ مزین چو بارگاه سلیمان
مرغ سحر برکشیده نغمهٔ داود
راوی روشندل از عبارت سعدی
ریخته در بزم شاه لؤلؤی منضود
وارث ملک عجم اتابک اعظم
سعد ابوبکر سعد زنگی مودود
سعدی : قصاید و قطعات عربی
فی‌الغزل
اصبحت مفتونا باعین اهیفا
لا استطیع الصبر عنه تعففا
والستر فی دین المحبة بدعة
اهوی و ان غضب الرقیب و عنفا
و طریق مسلوب الفؤاد تحمل
من قال اوه من الجفاء فقد جفا
دع ترمنی بسهام لحظ فاتک
من رام قوس الحاجبین تهدفا
صیاد قلب فوق حبة خاله
شرک یصید الزاهد المتفشفا
لاغرو ان دنف‌الحکیم بمثله
لو کان جالینوس اصبح مدنفا
کیف السبیل الی‌الخیال برقدة
والطرف مذ رحل الاحبة ماغفا
و امیز فی جسمی و طاقة شعره
فاصیبه منها ادق و اضعفا
رقت جلامید الصخور لشدتی
مالان قلبک ان یمیل و یعطفا
هذا و ما السعدی اول عاشق
انت اللطیف و من یراک استلطفا
سعدی : ملحقات و مفردات
تکه ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)
خسرو من چون به بارگاه برآید
نعره و فریاد از سپاه برآید
عاشق صادق ز خان و مان بگریزد
مرد توانگر ز مال و جاه برآید
بر سر کویش نظاره کن که هزاران
یوسف مصری ز قعر چاه برآید
صبح چنان صادقست در طلب او
کز هوس روی او پگاه‌برآید
صومعه داران چو ...
از همگان وافضیحتاه برآید
غمزهٔ او مست و ...
هر که برون آید از ... برآید
گر به مثل دیرتر ز خواب بخیزد
صبح در آن روز چاشتگاه برآید
آینه گر عکس او ز دور ببیند
از دل سنگش هزار آه برآید
مرده اگر یاد او کند به دل خاک
بر سر خاکش بسی گیاه برآید
صبر کن ای دل ...
کار برآید چو سال و ماه برآید
چون ز سر عشق او کنند گناهی
بوی عبادت ازان گناه برآید
ای دل سعدی نه ...
سجده کن آنجا که ...