شاعر در این شعر از جدایی از دنیا و روی آوردن به معشوق الهی سخن میگوید. او از قطع پیوند با هر آنچه که غیر از دوست است و شکستن هر پیمانی که با غیر او بسته شده، صحبت میکند. شاعر خود را در پیشگاه معشوق خوار و پست میداند و از او میخواهد تا حضور خود را آشکار کند تا شاعر تنها او را ببیند و پرستش کند. او تأکید میکند که دوستی واقعی تنها با وفاداری و پایبندی به عهد باقی میماند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری کلاسیک ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۴۳۴ - ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم ۱
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم ۲
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم ۳
مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پری پیکری شدیم و برستیم ۴
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم ۵
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم ۶
ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم ۷
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم ۸
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم ۹
دوستی آن است سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.