تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۳ - چو شیرینتر نمود ای جان، مها شور و بلای تو
چو شیرینتَر نِمود ای جان، مَها شور و بَلایِ تو
بِهِشْتَم جانِ شیرین را، که میسوزد برایِ تو
رَوان از تو خَجِل باشد، دِلَم را پا به گِل باشد
مرا چه جایِ دل باشد، چو دل گشتهست جایِ تو؟
تو خورشیدیّ و دل در چَهْ، بِتاب از چَهْ به دل گَهْ گَهْ
که میکاهد چو ماه ای مَهْ، به عشقِ جانْ فَزایِ تو
زِ خود مِسَّم، به تو زَرَّم، به خود سنگم، به تو دُرَّم
کَمَر بستم به عشق اَنْدَر به اومیدِ قَبایِ تو
گرفتم عشق را در بَر، کُلَه بِنْهادهاَم از سَر
مَنَم مُحتاج و میگویم زِ بیخویشی دُعایِ تو
دِلا از حَدِّ خود مَگْذر، بُرون کُن باد را از سَر
به خاکِ کویِ او بِنْگَر، بِبین صد خونْ بَهایِ تو
اگر ریزم وَگَر رویم، چه مُحتاجِ تو مَهْ رویَم
چو برگِ کاه میپَرَّم به عشقِ کَهْرُبایِ تو
اَیا تبریزِ خوش جایم زِ شَمسِ الدّین به هَیهایَم
زَنَم لَبَّیک و میآیم بدان کعبهیْ لِقایِ تو
بِهِشْتَم جانِ شیرین را، که میسوزد برایِ تو
رَوان از تو خَجِل باشد، دِلَم را پا به گِل باشد
مرا چه جایِ دل باشد، چو دل گشتهست جایِ تو؟
تو خورشیدیّ و دل در چَهْ، بِتاب از چَهْ به دل گَهْ گَهْ
که میکاهد چو ماه ای مَهْ، به عشقِ جانْ فَزایِ تو
زِ خود مِسَّم، به تو زَرَّم، به خود سنگم، به تو دُرَّم
کَمَر بستم به عشق اَنْدَر به اومیدِ قَبایِ تو
گرفتم عشق را در بَر، کُلَه بِنْهادهاَم از سَر
مَنَم مُحتاج و میگویم زِ بیخویشی دُعایِ تو
دِلا از حَدِّ خود مَگْذر، بُرون کُن باد را از سَر
به خاکِ کویِ او بِنْگَر، بِبین صد خونْ بَهایِ تو
اگر ریزم وَگَر رویم، چه مُحتاجِ تو مَهْ رویَم
چو برگِ کاه میپَرَّم به عشقِ کَهْرُبایِ تو
اَیا تبریزِ خوش جایم زِ شَمسِ الدّین به هَیهایَم
زَنَم لَبَّیک و میآیم بدان کعبهیْ لِقایِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۴ - اگر بگذشت روز ای جان، به شب مهمان مستان شو
اگر بُگذشت روز ای جان، به شب مهمانِ مَستان شو
بَرِ خویشان و بیخویشان، شبی تا روزْ مهمان شو
مَرو ای یوسُفِ خوبان زِ پیشِ چَشمِ یعقوبان
شبِ قَدْری کُن این شب را، چراغِ بیتِ اَحْزان شو
اگر دوریمْ رَحمَت شو، وَگَر عوریمْ خِلْعَت شو
وَگَر ضَعْفیم صِحَّت شو، وَگَر دَردیمْ دَرمان شو
اگر کُفریمْ ایمان شو، وَگَر جُرمیمْ غُفران شو
وَگَر عوریمْ اِحْسان شو، بهشتی باش و رِضوان شو
برایِ پاسبانی را، بِکوب آن طَبْلِ جانی را
برایِ دیورانی را، شُهُب اندازِ شیطان شو
تو بَحْریّ و جهانْ ماهی، بگاهی چیست و بیگاهی
حَیاتِ ماهیان خواهی، بر ایشان آبِ حیوان شو
شبِ تیره چه خوش باشد که مَهْ مهمانِ ما باشد
برایِ شب رُوانِ جان، بَرآ ای ماه تابان شو
خَمُش کُن ای دلِ مُضْطَر، مگو دیگر زِ خیر و شَر
چو پیشِ اوست سِرّ مُظْهَر، دَهان بَربَند و پنهان شو
بَرِ خویشان و بیخویشان، شبی تا روزْ مهمان شو
مَرو ای یوسُفِ خوبان زِ پیشِ چَشمِ یعقوبان
شبِ قَدْری کُن این شب را، چراغِ بیتِ اَحْزان شو
اگر دوریمْ رَحمَت شو، وَگَر عوریمْ خِلْعَت شو
وَگَر ضَعْفیم صِحَّت شو، وَگَر دَردیمْ دَرمان شو
اگر کُفریمْ ایمان شو، وَگَر جُرمیمْ غُفران شو
وَگَر عوریمْ اِحْسان شو، بهشتی باش و رِضوان شو
برایِ پاسبانی را، بِکوب آن طَبْلِ جانی را
برایِ دیورانی را، شُهُب اندازِ شیطان شو
تو بَحْریّ و جهانْ ماهی، بگاهی چیست و بیگاهی
حَیاتِ ماهیان خواهی، بر ایشان آبِ حیوان شو
شبِ تیره چه خوش باشد که مَهْ مهمانِ ما باشد
برایِ شب رُوانِ جان، بَرآ ای ماه تابان شو
خَمُش کُن ای دلِ مُضْطَر، مگو دیگر زِ خیر و شَر
چو پیشِ اوست سِرّ مُظْهَر، دَهان بَربَند و پنهان شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۵ - فقیر است او، فقیر است او، فقیر ابن الفقیر است او
فقیر است او، فقیر است او، فقیر ابْن الْفَقیر است او
خَبیر است او، خَبیر است او، خَبیر ابْن الْخَبیر است او
لطیف است او، لطیف است او، لَطیف ابْن اللَّطیف است او
امیر است او، امیر است او، امیرِ مُلْک گیر است او
پناه است او، پناه است او، پناهِ هر گناه است او
چراغ است او، چراغ است او، چراغِ بینَظیر است او
سکون است او، سکون است او، سکونِ هر جُنون است او
جهان است او، جهان است او، جهانِ شَهْد و شیر است او
چو گفتی سِرِّ خود با او، بگفتی با همه عالَم
وَگَر پنهان کُنی میدان، که دانایِ ضَمیر است او
وَگَر رَدَّت کنند اینها، بِنَگْذارد تو را تنها
دَرآ در ظِلِّ این دولت، که شاهِ ناگُریز است او
به سویِ خَرمَنِ او رو، که سَرسَبزت کُند ای جان
به زیرِ دامَنِ او رو، که دَفْعِ تیغ و تیر است او
هر آنچه او بفرماید، سَمِعْنا و لَطَعْنا گو
زِ هر چیزی که میتَرسی، مُجیر است او، مُجیر است او
اگر کُفر و گُنَه باشد، وَگَر دیوِ سِیَه باشد
چو زد بر آفتابِ او، یکی بَدْرِ مُنیر است او
سُخَن با عشق میگویم، سَبَق از عشق میگیرم
به پیشِ او کَشَم جان را، که بَس اندک پَذیر است او
بُتی داری دَرین پَرده، بُتی زیبا ولی مُرده
مَکَش اَنْدَر بَرَش چندین، که سرد و زَمْهَریر است او
دو دست و پا حِنی کرده، دو صد مَکْر و مِری کرده
جوان پیداست در چادر، ولیکن سختْ پیر است او
اگر او شیرِ نَر بودی، غذایِ او جِگَر بودی
وَلیکِن یوز را مانَد، که جویایِ پَنیر است او
ندارد فَرِّ سُلطانی، نشاید هم به دَربانی
که اَنْدَرعشقِ تُتْماجی، برهنه هَمچو سیر است او
اگر در تیرِ او باشی، دوتا همچون کَمان گردی
ازو شیری کجا آید؟ زِخرگوشی اسیر است او
دَلَم جوشید و میخواهد که صد چَشمه رَوان گردد
بِبَست او راهِ آبِ من، به رَه بَستن نَکیر است او
خَبیر است او، خَبیر است او، خَبیر ابْن الْخَبیر است او
لطیف است او، لطیف است او، لَطیف ابْن اللَّطیف است او
امیر است او، امیر است او، امیرِ مُلْک گیر است او
پناه است او، پناه است او، پناهِ هر گناه است او
چراغ است او، چراغ است او، چراغِ بینَظیر است او
سکون است او، سکون است او، سکونِ هر جُنون است او
جهان است او، جهان است او، جهانِ شَهْد و شیر است او
چو گفتی سِرِّ خود با او، بگفتی با همه عالَم
وَگَر پنهان کُنی میدان، که دانایِ ضَمیر است او
وَگَر رَدَّت کنند اینها، بِنَگْذارد تو را تنها
دَرآ در ظِلِّ این دولت، که شاهِ ناگُریز است او
به سویِ خَرمَنِ او رو، که سَرسَبزت کُند ای جان
به زیرِ دامَنِ او رو، که دَفْعِ تیغ و تیر است او
هر آنچه او بفرماید، سَمِعْنا و لَطَعْنا گو
زِ هر چیزی که میتَرسی، مُجیر است او، مُجیر است او
اگر کُفر و گُنَه باشد، وَگَر دیوِ سِیَه باشد
چو زد بر آفتابِ او، یکی بَدْرِ مُنیر است او
سُخَن با عشق میگویم، سَبَق از عشق میگیرم
به پیشِ او کَشَم جان را، که بَس اندک پَذیر است او
بُتی داری دَرین پَرده، بُتی زیبا ولی مُرده
مَکَش اَنْدَر بَرَش چندین، که سرد و زَمْهَریر است او
دو دست و پا حِنی کرده، دو صد مَکْر و مِری کرده
جوان پیداست در چادر، ولیکن سختْ پیر است او
اگر او شیرِ نَر بودی، غذایِ او جِگَر بودی
وَلیکِن یوز را مانَد، که جویایِ پَنیر است او
ندارد فَرِّ سُلطانی، نشاید هم به دَربانی
که اَنْدَرعشقِ تُتْماجی، برهنه هَمچو سیر است او
اگر در تیرِ او باشی، دوتا همچون کَمان گردی
ازو شیری کجا آید؟ زِخرگوشی اسیر است او
دَلَم جوشید و میخواهد که صد چَشمه رَوان گردد
بِبَست او راهِ آبِ من، به رَه بَستن نَکیر است او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۶ - دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
دِگَرباره بِشوریدم، بِدان سانم به جانِ تو
که هر بَندی که بَربَندی بِدَرّا نَم، به جانِ تو
چو چَرخَم من، چو ماهم من، چو شمعَم من، زِتابِ تو
همه عقلَم، همه عشقم، همه جانم، به جانِ تو
نِشاطِ من زِ کارِ تو، خُمارِ من زِ خارِ تو
به هر سو رو بِگَردانی، بِگَردانم، به جانِ تو
غَلَط گفتم، غَلَط گفتن دَرین حالَت عَجَب نَبْوَد
که این دَمْ جام را از میْ نمیدانم، به جانِ تو
من آن دیوانهٔ بَندم، که دیوان را هَمی بَندم
منِ دیوانه دیوان را سُلَیمانم، به جانِ تو
به غیرِ عشق، هر صورتْ که آن سَر بَرزَنَد از دل
زِ صَحْنِ دل همین ساعت بُرون رانَم، به جانِ تو
بیا ای او که رفتی تو، که چیزی کو رَوَد آید
نه تو آنی به جانِ من، نه من آنَم، به جانِ تو
اَیا مُنْکِر دَرونِ جان مَکُن اِنْکارها پنهان
که سِرِّ سَرنوشتَت را فروخوانَم، به جانِ تو
زِعشقِ شَمسِ تبریزی، زِبیداریّ و شَبخیزی
مِثالِ ذَرّهٔ گَردان، پَریشانم، به جانِ تو
که هر بَندی که بَربَندی بِدَرّا نَم، به جانِ تو
چو چَرخَم من، چو ماهم من، چو شمعَم من، زِتابِ تو
همه عقلَم، همه عشقم، همه جانم، به جانِ تو
نِشاطِ من زِ کارِ تو، خُمارِ من زِ خارِ تو
به هر سو رو بِگَردانی، بِگَردانم، به جانِ تو
غَلَط گفتم، غَلَط گفتن دَرین حالَت عَجَب نَبْوَد
که این دَمْ جام را از میْ نمیدانم، به جانِ تو
من آن دیوانهٔ بَندم، که دیوان را هَمی بَندم
منِ دیوانه دیوان را سُلَیمانم، به جانِ تو
به غیرِ عشق، هر صورتْ که آن سَر بَرزَنَد از دل
زِ صَحْنِ دل همین ساعت بُرون رانَم، به جانِ تو
بیا ای او که رفتی تو، که چیزی کو رَوَد آید
نه تو آنی به جانِ من، نه من آنَم، به جانِ تو
اَیا مُنْکِر دَرونِ جان مَکُن اِنْکارها پنهان
که سِرِّ سَرنوشتَت را فروخوانَم، به جانِ تو
زِعشقِ شَمسِ تبریزی، زِبیداریّ و شَبخیزی
مِثالِ ذَرّهٔ گَردان، پَریشانم، به جانِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۷ - دل آتش پذیر از توست، برق و سنگ و آهن تو
دلِ آتش پَذیر از توست، بَرق و سنگ و آهنْ تو
مرا سَیران کجا باشد؟ مرا تَحویل و رفتنْ تو
بِدیدم بیتو من خود را، تو دیدی بیخودمْ هم تو
به زیرِ خاک دَررَفتم، نرفتم من، بیا منْ تو
اگر گویم تو میگویی، من آن ظُلْمَت زِ خود بینم
ازان ظُلْمَت که میگِریَم، سَری چون ماهْ برزَنْ تو
گریبانها دَریدَسْتَم، زِخود دامَن کَشیدَسْتَم
که تا گیری گَریبانم، کَشی از مِهْر دامَنْ تو
گَریبانم دَریدی تو و دامانَم کَشیدی تو
کدامم من؟ چه نامم من؟ مرا جانْ تو، مرا تَنْ تو
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانْ تو، پشیمانْ تو
چو سوسَن صد زبانم من، زبان و نُطْق و سوسَنْ تو
دو چَشمَم خیره در رویَت، گَهی چوگانْ گَهی گویَت
تویی حیران، تویی چوگان، تویی دو چَشمِ روشنْ تو
به یک اندیشه حَنْظَل را کُنی بر من چو صد شِکَّر
به یک اندیشه شِکَّر را کُنی چون زَهرْ دشمنْ تو
تویی شِکَّر، تویی حَنْظَل، تویی اندیشهٔ مُبْدَل
تویی مور و سُلَیمانْ تو، تویی خورشید و روزَنْ تو
بُدم من کافرِ اَحْوَل، شُدم توحید را اَکْمَل
تویی اَحْوَل کُنِ کافر، تویی ایمان و مَأْمنْ تو
مرا سَیران کجا باشد؟ مرا تَحویل و رفتنْ تو
بِدیدم بیتو من خود را، تو دیدی بیخودمْ هم تو
به زیرِ خاک دَررَفتم، نرفتم من، بیا منْ تو
اگر گویم تو میگویی، من آن ظُلْمَت زِ خود بینم
ازان ظُلْمَت که میگِریَم، سَری چون ماهْ برزَنْ تو
گریبانها دَریدَسْتَم، زِخود دامَن کَشیدَسْتَم
که تا گیری گَریبانم، کَشی از مِهْر دامَنْ تو
گَریبانم دَریدی تو و دامانَم کَشیدی تو
کدامم من؟ چه نامم من؟ مرا جانْ تو، مرا تَنْ تو
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانْ تو، پشیمانْ تو
چو سوسَن صد زبانم من، زبان و نُطْق و سوسَنْ تو
دو چَشمَم خیره در رویَت، گَهی چوگانْ گَهی گویَت
تویی حیران، تویی چوگان، تویی دو چَشمِ روشنْ تو
به یک اندیشه حَنْظَل را کُنی بر من چو صد شِکَّر
به یک اندیشه شِکَّر را کُنی چون زَهرْ دشمنْ تو
تویی شِکَّر، تویی حَنْظَل، تویی اندیشهٔ مُبْدَل
تویی مور و سُلَیمانْ تو، تویی خورشید و روزَنْ تو
بُدم من کافرِ اَحْوَل، شُدم توحید را اَکْمَل
تویی اَحْوَل کُنِ کافر، تویی ایمان و مَأْمنْ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۸ - نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو؟
نمیگفتی مرا روزی که ما را یارِ غاری تو؟
دَرونِ باغِ عشقِ ما، درختِ پایداری تو؟
اَیا شیرِ خدا آخِر بِفَرمودی به صید اَنْدَر
که خَهْ مَر آهویِ ما را، چو آهو خوش شکاری تو
شِکُفته داشتی چون گُلْ دل و جانم، دِلاراما
کُنونَم خود نمیگویی کَزان گُلْزارْ خاری تو
زِنازی کَزْ تو در سَر بُد، تَهی کرد از دِماغَم غَم
مرا زِنهار از هَجْرت، که بَس بیزینهاری تو
چو فَتوی داد عشقِ تو به خونِ من، نمیدانم
چه جوهردار تیغی تو! چه سنگینْ دل نِگاری تو!
اَیا اومید در دستم عَصایِ موسَوی بودی
زِهِجْرانِ چو فرعونَش کُنون جان در، چو ماری تو
چو از اَفْلاک نورانیْ وصالِ شاه، اُفتادی
چو آدم اَنْدَرین پَستی دَرین اقلیمِ ناری تو
کنارِ وصلْ در بودی، یکی چندی تو ای دیده
کِنار از اشکْ پُر کُن تو، چو از شَهْ بَرکناری تو
الا ای مو، سِیَه پوشی به هنگامِ طَرَب، وان گَهْ
سپیدت جامه باشد چون دَرین غَمْ سوگواری تو
به نَظْم و نَثْر عُذرِ من سَمَر شُد در جهان اکنون
که یک عُذرم نَپَذْرُفتی، چگونه خوش عِذاری تو
تو ای جان سنگِ خارایی، که از آبِ حَیاتِ او
جُدا گشتیّ و مَحْرومیّ و آن گَهْ بَرقَراری تو
رَمیدَسْتی ازین قالَب، وَلیکِن عُلْقهیی داری
کَزان بَحْرِ کَرَم در گوشْ دُرِّ شاهواری تو
دَرین اومیدِ پَژمُرده، بِپَژمُردی چو باغ از دِیْ
زِ دِیْ بُگْذر، سَبُک بَرپَر، که جانِ آن بهاری تو
بُخارایِ جهانِ جان، که مَعْدن گاهِ عِلْم آن است
سَفَر کُن جانِ باعِزَّت، که نی جانِ بُخاری تو
مَزَن فالِ بَدی، زیرا به فالِ سَعْد وصل آید
مگو دورَم زِ شاهِ خود، که نیک اَنْدَر جِواری تو
چو دانستی که دیوانه شُدی، عقل است این دانش
چو میدانی که تو مَستی، پس اکنونْ هوشیاری تو
هزاران شُکر آن شَهْ را، که فَرزین بَندِ او گشتی
هزاران مِنَّت آن میْ را، که از وِیْ در خُماری تو
همه فَخْر و همه دولت، برایِ شاه میزیبَد
چرا در قیدِ فَخْری تو؟ چرا دربَندِ عاری تو؟
فِراقِ من شُده فَربه زِ خونِ تو که خورْد ای دل
چرا قُربان شُدی ای دل، چو شیشاکِ نِزاری تو
چو سُرنایی تو نُه چَشم از برایِ انتظارِ لب
چو آن لب را نمیبینی، دَران پَرده چه زاری تو
چو دَف از ضَربَتِ هَجْرت، چو چَنْبَر گشت پُشتِ من
چرا بر دستْ این دلْ هم مثالِ دَف نداری تو
هزاران مِنَّتَت بر جان، زِعشقِ شاهْ شَمسُ الدّین
تو بادی ریش درکرده، که یعنی حَق گُزاری تو
اَلا ای شاهِ تبریزم، دَرین دریایِ خون ریزم
چه باشد گَر چو موسی گَرد از دریا بَرآری تو
اَیا خوبیّ و لُطفِ شَهْ، شِمُردم رَمزَکی از تو
شِمُردن از کجا تانم؟ که بیحَدّ و شُماری تو
دَرونِ باغِ عشقِ ما، درختِ پایداری تو؟
اَیا شیرِ خدا آخِر بِفَرمودی به صید اَنْدَر
که خَهْ مَر آهویِ ما را، چو آهو خوش شکاری تو
شِکُفته داشتی چون گُلْ دل و جانم، دِلاراما
کُنونَم خود نمیگویی کَزان گُلْزارْ خاری تو
زِنازی کَزْ تو در سَر بُد، تَهی کرد از دِماغَم غَم
مرا زِنهار از هَجْرت، که بَس بیزینهاری تو
چو فَتوی داد عشقِ تو به خونِ من، نمیدانم
چه جوهردار تیغی تو! چه سنگینْ دل نِگاری تو!
اَیا اومید در دستم عَصایِ موسَوی بودی
زِهِجْرانِ چو فرعونَش کُنون جان در، چو ماری تو
چو از اَفْلاک نورانیْ وصالِ شاه، اُفتادی
چو آدم اَنْدَرین پَستی دَرین اقلیمِ ناری تو
کنارِ وصلْ در بودی، یکی چندی تو ای دیده
کِنار از اشکْ پُر کُن تو، چو از شَهْ بَرکناری تو
الا ای مو، سِیَه پوشی به هنگامِ طَرَب، وان گَهْ
سپیدت جامه باشد چون دَرین غَمْ سوگواری تو
به نَظْم و نَثْر عُذرِ من سَمَر شُد در جهان اکنون
که یک عُذرم نَپَذْرُفتی، چگونه خوش عِذاری تو
تو ای جان سنگِ خارایی، که از آبِ حَیاتِ او
جُدا گشتیّ و مَحْرومیّ و آن گَهْ بَرقَراری تو
رَمیدَسْتی ازین قالَب، وَلیکِن عُلْقهیی داری
کَزان بَحْرِ کَرَم در گوشْ دُرِّ شاهواری تو
دَرین اومیدِ پَژمُرده، بِپَژمُردی چو باغ از دِیْ
زِ دِیْ بُگْذر، سَبُک بَرپَر، که جانِ آن بهاری تو
بُخارایِ جهانِ جان، که مَعْدن گاهِ عِلْم آن است
سَفَر کُن جانِ باعِزَّت، که نی جانِ بُخاری تو
مَزَن فالِ بَدی، زیرا به فالِ سَعْد وصل آید
مگو دورَم زِ شاهِ خود، که نیک اَنْدَر جِواری تو
چو دانستی که دیوانه شُدی، عقل است این دانش
چو میدانی که تو مَستی، پس اکنونْ هوشیاری تو
هزاران شُکر آن شَهْ را، که فَرزین بَندِ او گشتی
هزاران مِنَّت آن میْ را، که از وِیْ در خُماری تو
همه فَخْر و همه دولت، برایِ شاه میزیبَد
چرا در قیدِ فَخْری تو؟ چرا دربَندِ عاری تو؟
فِراقِ من شُده فَربه زِ خونِ تو که خورْد ای دل
چرا قُربان شُدی ای دل، چو شیشاکِ نِزاری تو
چو سُرنایی تو نُه چَشم از برایِ انتظارِ لب
چو آن لب را نمیبینی، دَران پَرده چه زاری تو
چو دَف از ضَربَتِ هَجْرت، چو چَنْبَر گشت پُشتِ من
چرا بر دستْ این دلْ هم مثالِ دَف نداری تو
هزاران مِنَّتَت بر جان، زِعشقِ شاهْ شَمسُ الدّین
تو بادی ریش درکرده، که یعنی حَق گُزاری تو
اَلا ای شاهِ تبریزم، دَرین دریایِ خون ریزم
چه باشد گَر چو موسی گَرد از دریا بَرآری تو
اَیا خوبیّ و لُطفِ شَهْ، شِمُردم رَمزَکی از تو
شِمُردن از کجا تانم؟ که بیحَدّ و شُماری تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۹ - ز مکر حق مباش ایمن، اگر صد بخت بینی تو
زِ مَکْرِ حَق مَباش ایمِن، اگر صد بَخْت بینی تو
بِمال این چَشمها را گَر به پِنْدارِ یقینی تو
که مَکْرِ حَق چُنان تُند است کَزْ وِیْ دیده جانَت
تو را عَرشی نِمایَد او، وَگَر باشی زمینی تو
گُمانِ خایِنی میبَر تو بر جانِ امینْ شَکلَت
که گَر تو ساده دل باشی، ندارد سود امینیْ تو
خریدی هِنْدوی زشتی، قَبیحی را تو در چادر
تو ساده پوستین بَر بویِ زُهره رویِ چینی تو
چو شب در خانه آوردی، بِدیدی روش بیچادر
زِ رویَش دیده بِگْرفتی، زِ بویَش بَستی بینی تو
دَرین بازار، طَرّارانِ زاهِد شکل بسیارند
فَریبَندَت، اگرچه اَهل و باعقلِ مَتینی تو
مگر فَضْلِ خداوندِ خداوندانْ شَمسُ الدّین
کُند تَنبیه جانَت را، کُند هر دَم مُعینیْ تو
بِبین آن آفتابی را کِش اوَّل نیست و نی پایان
که اَنْدَر دین هَمیتابَد، اگر از اَهلِ دینی تو
به سویِ باغِ وَحدت رو، کَزو شادی هَمیرویَد
که هر جُزوَت شود خندان، اگر در خود حَزینی تو
بِمال این چَشمها را گَر به پِنْدارِ یقینی تو
که مَکْرِ حَق چُنان تُند است کَزْ وِیْ دیده جانَت
تو را عَرشی نِمایَد او، وَگَر باشی زمینی تو
گُمانِ خایِنی میبَر تو بر جانِ امینْ شَکلَت
که گَر تو ساده دل باشی، ندارد سود امینیْ تو
خریدی هِنْدوی زشتی، قَبیحی را تو در چادر
تو ساده پوستین بَر بویِ زُهره رویِ چینی تو
چو شب در خانه آوردی، بِدیدی روش بیچادر
زِ رویَش دیده بِگْرفتی، زِ بویَش بَستی بینی تو
دَرین بازار، طَرّارانِ زاهِد شکل بسیارند
فَریبَندَت، اگرچه اَهل و باعقلِ مَتینی تو
مگر فَضْلِ خداوندِ خداوندانْ شَمسُ الدّین
کُند تَنبیه جانَت را، کُند هر دَم مُعینیْ تو
بِبین آن آفتابی را کِش اوَّل نیست و نی پایان
که اَنْدَر دین هَمیتابَد، اگر از اَهلِ دینی تو
به سویِ باغِ وَحدت رو، کَزو شادی هَمیرویَد
که هر جُزوَت شود خندان، اگر در خود حَزینی تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۹ - الا یا ساقیا انی لظمآن ومشتاق
اَلا یا ساقِیا اِنّی لَظَمْآنٌ وَمُشتاقُ
اَدِرْ کَأسًا ولا تُنْکِرْ فَاِنّ القَوْمَ قَدْ ذاقوا
اِذا ما شِئْتَ اَسْراری اَدْرِ کَأسًا مِنَ النّارِ
فَاَسْکِرنی وَسائِلْنی اِلی مَنْ اَنْتَ مُشْتاقُ
اَضاءَ الْعِشْقُ مِصباحًا، فَصارَ اللَّیْلُ اِصباحًا
وَ مِنْ اَنْوارِهِ انْشَقَّتْ عَلَی الْاَحْجارِ اَحْداقُ
فَداءُ الْعِشْقِ اَدْوائی، وَمُرُّ الْعِشْقِ حَلْوائی
وَاِنّی بَیْنَ عُشّاقٍ اَسوقُ حَیْثُ ما ساقوا
خُذِ الدُّنْیا وَ خَلّینا فَدُنْیا الْعِشْقِ تَکْفینا
لَنا فی العِشْقِ جَنّاتٌ وَبُلْدانٌ وَاَسْواقُ
وَاَرْواحٌ تُلاقینا وَاَرْواحٌ سَواقینا
وَخَمْرٌ فیهِ مِدْرارٌ وَ کَأسُ الْعِشْقِ رَقْراقُ
اَدِرْ کَأسًا ولا تُنْکِرْ فَاِنّ القَوْمَ قَدْ ذاقوا
اِذا ما شِئْتَ اَسْراری اَدْرِ کَأسًا مِنَ النّارِ
فَاَسْکِرنی وَسائِلْنی اِلی مَنْ اَنْتَ مُشْتاقُ
اَضاءَ الْعِشْقُ مِصباحًا، فَصارَ اللَّیْلُ اِصباحًا
وَ مِنْ اَنْوارِهِ انْشَقَّتْ عَلَی الْاَحْجارِ اَحْداقُ
فَداءُ الْعِشْقِ اَدْوائی، وَمُرُّ الْعِشْقِ حَلْوائی
وَاِنّی بَیْنَ عُشّاقٍ اَسوقُ حَیْثُ ما ساقوا
خُذِ الدُّنْیا وَ خَلّینا فَدُنْیا الْعِشْقِ تَکْفینا
لَنا فی العِشْقِ جَنّاتٌ وَبُلْدانٌ وَاَسْواقُ
وَاَرْواحٌ تُلاقینا وَاَرْواحٌ سَواقینا
وَخَمْرٌ فیهِ مِدْرارٌ وَ کَأسُ الْعِشْقِ رَقْراقُ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۰ - کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده؟
کجا شُد عَهد و پیمانی که کردی دوش با بَنده؟
که بادا عَهد و بَدعَهدیّ و حُسْنَت، هر سه پاینده
زِبَدعَهدی چه غَم دارد شَهَنْشاهی که بِرْبایَد
جهانی را به یک غَمْزه، قِرانی را به یک خنده؟
بِخواه ای دل، چه میخواهی؟ عَطا نَقْد است و شَهْ حاضر
که آن مَهْ رو نفرماید که رو تا سالِ آینده
به جانِ شَهْ که نشنیدم زِنَقْدش وَعدهٔ فردا
شنیدی نورِ رُخ نَسیه زِ قُرصِ ماهِ تابَنده؟
کجا شُد آن عِنایَتها؟ کجا شُد آن حِکایَتها؟
کجا شُد آن گُشایشها؟ کجا شُد آن گُشاینده؟
همه با ماست، چه با ما؟ که خود ماییم سَرتاسَر
مَثَل گشتهست در عالَم که جویندهست یابَنده
چه جایِ ما؟ که ما مُردیم زیرِ پایِ عشقِ او
غَلَط گفتم، کجا میرَد کسی کو شُد بِدو زنده؟
خیالِ شَهْ خُرامان شُد، کُلوخ و سنگْ با جان شُد
درختِ خُشکْ خندان شُد، سَتَروَن گشت زاینده
خیالش چون چُنین باشد، جَمالَش بین که چون باشد
جَمالَش مینِمایَد در خیالِ نانماینده
خیالَشْ نورِ خورشیدی که اَنْدَر جانها اُفْتَد
جَمالَشْ قُرصِ خورشیدی به چارُم چَرخْ تازنده
نَمَک را در طَعام آن کَس شِناسَد در گَهِ خوردن
که تنها خورده است آن را و یا بودهست سایَنده
عَجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق
وِصالِ بوألْعَجَب دارد زُدوده با زدایَنده
که بادا عَهد و بَدعَهدیّ و حُسْنَت، هر سه پاینده
زِبَدعَهدی چه غَم دارد شَهَنْشاهی که بِرْبایَد
جهانی را به یک غَمْزه، قِرانی را به یک خنده؟
بِخواه ای دل، چه میخواهی؟ عَطا نَقْد است و شَهْ حاضر
که آن مَهْ رو نفرماید که رو تا سالِ آینده
به جانِ شَهْ که نشنیدم زِنَقْدش وَعدهٔ فردا
شنیدی نورِ رُخ نَسیه زِ قُرصِ ماهِ تابَنده؟
کجا شُد آن عِنایَتها؟ کجا شُد آن حِکایَتها؟
کجا شُد آن گُشایشها؟ کجا شُد آن گُشاینده؟
همه با ماست، چه با ما؟ که خود ماییم سَرتاسَر
مَثَل گشتهست در عالَم که جویندهست یابَنده
چه جایِ ما؟ که ما مُردیم زیرِ پایِ عشقِ او
غَلَط گفتم، کجا میرَد کسی کو شُد بِدو زنده؟
خیالِ شَهْ خُرامان شُد، کُلوخ و سنگْ با جان شُد
درختِ خُشکْ خندان شُد، سَتَروَن گشت زاینده
خیالش چون چُنین باشد، جَمالَش بین که چون باشد
جَمالَش مینِمایَد در خیالِ نانماینده
خیالَشْ نورِ خورشیدی که اَنْدَر جانها اُفْتَد
جَمالَشْ قُرصِ خورشیدی به چارُم چَرخْ تازنده
نَمَک را در طَعام آن کَس شِناسَد در گَهِ خوردن
که تنها خورده است آن را و یا بودهست سایَنده
عَجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق
وِصالِ بوألْعَجَب دارد زُدوده با زدایَنده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۱ - برآنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
بَرآنَم کَزْ دل و دیده شَوَم بیزار یک باره
چو آمد آفتابِ جانْ نخواهم شمع و اِسْتاره
دلا نَقّاش را بِنْگَر، چه بینی نَقْشِ گرمابه؟
مَهْ و خورشید را بِنْگَر، چه گَردی گِردِ مَهْ پاره
نَهادی سیر بر بینی، نَسیمِ گُل هَمیجویی؟
زِهی بیرِزْق کو جوید زِهر بیچارهیی چاره
به جُز نَقّاش را مَنْگَر که نَقْشِ غَم کُند شادی
که از اِکْسیرِ لُطفِ او عَقیق و لَعْل شُد خاره
اگر مَخْمور اگر مَستی، به بَزمِ او رو و رَستی
که شُد عُمری که در غُربَتْ زِ خان و مانی آواره
مَگَر غولِ بیابانی؟ رَهِ مَدْیَن نمیدانی
که فوقِ سَقْفِ گَردونی، تو را قصر است و دَرساره
نه هر قصری که تو دیدی، از آنِ قیصری بود آن؟
نه هر بامیّ و هر بُرجی زِبَنّاییست هَمواره؟
هزاران گُل دَرین پَستی به وَعده شاد میخندد
هزاران شمع بر بالا به امرِ اوست سَیّاره
زِهی سُلطان، زِهی نَجْده، سَری بَخشد به یک سَجده
اسیرِ او شَوی بهتر کَاسیرِ نَفْسِ مَکّاره
زِعِلْمِ اوست هر مَغزی، پُر از اندیشه و حیله
زِلُطفِ اوست هر چَشمی که مَخْمور است و سَحّاره
خَری کو در کَلَم زاری دَرافتاد و نمیتَرسَد
بُرون رانَنْدش از حایِط، بُریده دُمّ و لَتْ خواره
مگو ای عشق با تَنْ تو حَدیثِ عشق، زیرا او
نِفاقی میکُند با تو، ولیکِن نیست این کاره
به پیشَت دست میبَندد، وَلیکِن بر تو میخندد
به گورستان رو و بِنْگَر، فَغان از نَفْسِ اَمّاره
چو آمد آفتابِ جانْ نخواهم شمع و اِسْتاره
دلا نَقّاش را بِنْگَر، چه بینی نَقْشِ گرمابه؟
مَهْ و خورشید را بِنْگَر، چه گَردی گِردِ مَهْ پاره
نَهادی سیر بر بینی، نَسیمِ گُل هَمیجویی؟
زِهی بیرِزْق کو جوید زِهر بیچارهیی چاره
به جُز نَقّاش را مَنْگَر که نَقْشِ غَم کُند شادی
که از اِکْسیرِ لُطفِ او عَقیق و لَعْل شُد خاره
اگر مَخْمور اگر مَستی، به بَزمِ او رو و رَستی
که شُد عُمری که در غُربَتْ زِ خان و مانی آواره
مَگَر غولِ بیابانی؟ رَهِ مَدْیَن نمیدانی
که فوقِ سَقْفِ گَردونی، تو را قصر است و دَرساره
نه هر قصری که تو دیدی، از آنِ قیصری بود آن؟
نه هر بامیّ و هر بُرجی زِبَنّاییست هَمواره؟
هزاران گُل دَرین پَستی به وَعده شاد میخندد
هزاران شمع بر بالا به امرِ اوست سَیّاره
زِهی سُلطان، زِهی نَجْده، سَری بَخشد به یک سَجده
اسیرِ او شَوی بهتر کَاسیرِ نَفْسِ مَکّاره
زِعِلْمِ اوست هر مَغزی، پُر از اندیشه و حیله
زِلُطفِ اوست هر چَشمی که مَخْمور است و سَحّاره
خَری کو در کَلَم زاری دَرافتاد و نمیتَرسَد
بُرون رانَنْدش از حایِط، بُریده دُمّ و لَتْ خواره
مگو ای عشق با تَنْ تو حَدیثِ عشق، زیرا او
نِفاقی میکُند با تو، ولیکِن نیست این کاره
به پیشَت دست میبَندد، وَلیکِن بر تو میخندد
به گورستان رو و بِنْگَر، فَغان از نَفْسِ اَمّاره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۲ - به لاله دوش نسرین گفت، برخیزیم مستانه
به لاله دوش نسرین گفت، بَرخیزیمْ مَستانه
به دامانِ گُلِ تازه، دَرآویزیمْ مَستانه
چو باده بر سَرِ باده خوریم از گُل رُخِ ساده
بیا، تا چون گُل و لاله، دَرآمیزیمْ مَستانه
چو نرگسْ شوخْ چَشم آمد، سَمَن را رَشک و خشم آمد
به نسرین گفت تا ما هم بَراِسْتیزیمْ مَستانه
بُتِ گُل رویِ چون شِکَّر، چو غُنچه بسته بود آن دَر
چو دَر بُگْشاد وقت آمد که دَرریزیمْ مَستانه
که جانها کَزْ اَلَست آمد، بَسی بیخویش و مَست آمد
ازان در آب و گِل هر دَم هَمیلَغزیمْ مَستانه
دلا تو اَنْدَرین شادی، زِسَروْ آموز آزادی
که تا از جُرم و از توبه، بِپَرهیزیمْ مَستانه
صَلاحِ دیدهٔ رَه بینْ صَلاحُ الدّین، صَلاحُ الدّین
برایِ او زِ خود شاید، که بُگْریزیمْ مَستانه
به دامانِ گُلِ تازه، دَرآویزیمْ مَستانه
چو باده بر سَرِ باده خوریم از گُل رُخِ ساده
بیا، تا چون گُل و لاله، دَرآمیزیمْ مَستانه
چو نرگسْ شوخْ چَشم آمد، سَمَن را رَشک و خشم آمد
به نسرین گفت تا ما هم بَراِسْتیزیمْ مَستانه
بُتِ گُل رویِ چون شِکَّر، چو غُنچه بسته بود آن دَر
چو دَر بُگْشاد وقت آمد که دَرریزیمْ مَستانه
که جانها کَزْ اَلَست آمد، بَسی بیخویش و مَست آمد
ازان در آب و گِل هر دَم هَمیلَغزیمْ مَستانه
دلا تو اَنْدَرین شادی، زِسَروْ آموز آزادی
که تا از جُرم و از توبه، بِپَرهیزیمْ مَستانه
صَلاحِ دیدهٔ رَه بینْ صَلاحُ الدّین، صَلاحُ الدّین
برایِ او زِ خود شاید، که بُگْریزیمْ مَستانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۳ - یکی ماهی همیبینم، برون از دیده در دیده
یکی ماهی هَمیبینم، بُرون از دیده در دیده
نه او را دیدهیی دیده، نه او را گوشْ بِشْنیده
زبان و جان و دل را من نمیبینم مَگَر بیخود
ازان دَم که نَظَر کردم دَران رُخسارْ دُزدیده
گَر افلاطون بِدیدَسْتی جَمال و حُسنِ آن مَهْ را
زِمن دیوانه تَر گشتی، زِمن بَتَّر بِشوریده
قِدَمْ آیینهٔ حادِث، حَدَثْ آیینهٔ قِدْمَت
در آن آیینه این هر دو چو زُلْفینَش بِپیچیده
یکی ابری وَرایِ حِس، که بارانَش همه جان است
نِثارِ خاکِ جسمِ او چه بارانها بِباریده
قَمَررویانِ گَردونی، بِدیده عکسِ رُخسارَش
خَجِل گشته ازان خوبی، پَسِ گَردن بِخاریده
اَبَد دستِ اَزَل بِگْرفت، سویِ قصرِ آن مَهْ بُرد
بِدیده هر دو را غَیرت، بدین هر دو بِخندیده
که گِرداگِردِ قصرِ او چه شیرانند کَزْ غَیرت
به قصدِ خونِ جانْبازان و صِدّیقانْ بِغُرّیده
به ناگَه جَست از لَفظَم که آن شَهْ کیست؟ شَمسُ الدّین
شَهِ تبریز و خونِ من دَرین گفتنْ بِجوشیده
نه او را دیدهیی دیده، نه او را گوشْ بِشْنیده
زبان و جان و دل را من نمیبینم مَگَر بیخود
ازان دَم که نَظَر کردم دَران رُخسارْ دُزدیده
گَر افلاطون بِدیدَسْتی جَمال و حُسنِ آن مَهْ را
زِمن دیوانه تَر گشتی، زِمن بَتَّر بِشوریده
قِدَمْ آیینهٔ حادِث، حَدَثْ آیینهٔ قِدْمَت
در آن آیینه این هر دو چو زُلْفینَش بِپیچیده
یکی ابری وَرایِ حِس، که بارانَش همه جان است
نِثارِ خاکِ جسمِ او چه بارانها بِباریده
قَمَررویانِ گَردونی، بِدیده عکسِ رُخسارَش
خَجِل گشته ازان خوبی، پَسِ گَردن بِخاریده
اَبَد دستِ اَزَل بِگْرفت، سویِ قصرِ آن مَهْ بُرد
بِدیده هر دو را غَیرت، بدین هر دو بِخندیده
که گِرداگِردِ قصرِ او چه شیرانند کَزْ غَیرت
به قصدِ خونِ جانْبازان و صِدّیقانْ بِغُرّیده
به ناگَه جَست از لَفظَم که آن شَهْ کیست؟ شَمسُ الدّین
شَهِ تبریز و خونِ من دَرین گفتنْ بِجوشیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۴ - ز بردابرد عشق او، چو بشنید این دل پاره
زِ بَردابَردِ عشقِ او، چو بِشْنید این دلِ پاره
بَرآمَد از وجودِ خویش و هر دو کَوْن یک باره
به بَحْرِ نیستی در شُد، همه هستی مُحَقَّر شُد
به ناگَهْ شُعْلهیی بَر شُد شِگَرفْ از جانِ خونْ خواره
کجا اسراربین آمد دَمی کَزْ کِبْر و کین آمد؟
حَیاتی کَزْ زمین آمد بُوَد در بَحْرْ بیچاره
اَلا ای جانِ انسانی چو از اقلیمِ نُقْصانی
به شب هنگامِ ظُلمانی، چو اَخْتَر باش سَیّاره
چو از مَردانْ مَدَد یابی، یکی عیشِ اَبَد یابی
سپاهِ بیعَدَد یابی به قَهرِ نَفْسِ اَمّاره
چو هستی را هَمیروبی، سَرِ هر نَفْس میکوبی
پدید آید یکی خوبی، نه رو باشد، نه رُخساره
چه باشد صد قَمَر آن جا؟ شود هر خاکْ زَر آن جا
به غیرِ دل مَبَر آن جا، که آن جا هست دلْ پاره
زِهی دُربَخشْ دریایی برایِ جانِ بینایی
شُمارِ ریگْ هر جایی زِ عشقش هست آواره
خوشا مُشکا که میبیزی به راهِ شَمسِ تبریزی
زِهی باده که میریزی برایِ جانِ میْ خواره
بَرآمَد از وجودِ خویش و هر دو کَوْن یک باره
به بَحْرِ نیستی در شُد، همه هستی مُحَقَّر شُد
به ناگَهْ شُعْلهیی بَر شُد شِگَرفْ از جانِ خونْ خواره
کجا اسراربین آمد دَمی کَزْ کِبْر و کین آمد؟
حَیاتی کَزْ زمین آمد بُوَد در بَحْرْ بیچاره
اَلا ای جانِ انسانی چو از اقلیمِ نُقْصانی
به شب هنگامِ ظُلمانی، چو اَخْتَر باش سَیّاره
چو از مَردانْ مَدَد یابی، یکی عیشِ اَبَد یابی
سپاهِ بیعَدَد یابی به قَهرِ نَفْسِ اَمّاره
چو هستی را هَمیروبی، سَرِ هر نَفْس میکوبی
پدید آید یکی خوبی، نه رو باشد، نه رُخساره
چه باشد صد قَمَر آن جا؟ شود هر خاکْ زَر آن جا
به غیرِ دل مَبَر آن جا، که آن جا هست دلْ پاره
زِهی دُربَخشْ دریایی برایِ جانِ بینایی
شُمارِ ریگْ هر جایی زِ عشقش هست آواره
خوشا مُشکا که میبیزی به راهِ شَمسِ تبریزی
زِهی باده که میریزی برایِ جانِ میْ خواره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۵ - سراندازان همیآیی، نگارین جگرخواره
سَراندازان هَمیآیی، نِگارینِ جِگَرخواره
دِلَم بُردی، نمیدانم چه آوردی دِگَرباره
فَغان از چَشمِ مَکّارَت، کَزْاوّل بود این کارت
که پاره پاره پیش آییّ و بِرْبایی دلِ پاره
برایِ ماهِ بیچون را، کَشیدیِ جورِ گَردون را
مُسَلَّم گشت مَجنون را که عاقل نیست این کاره
بیار آن جامِ پُرآتش، که تا ما دَرکَشیمَش خَوش
به عشقِ رویِ آن مَهْ وَش، بُرون از چَرخ و اِسْتاره
بِزَن آتش به کِشتِ من، فَکَن از بامْ طَشتِ من
که کارِ عشق این باشد، که باشد عاشقْ آواره
اگر زَخْمی زنی از کین، به قَصدِ این دلِ مِسکین
بِزَن، که زَخْم بَردارد، چه باید کرد، بیچاره
دِلَم شُد جایِ اندیشه وَیا دُکّانِ پُر شیشه
بگو ای شَمسِ تبریزی، دِلَت سنگ است یا خاره
دِلَم بُردی، نمیدانم چه آوردی دِگَرباره
فَغان از چَشمِ مَکّارَت، کَزْاوّل بود این کارت
که پاره پاره پیش آییّ و بِرْبایی دلِ پاره
برایِ ماهِ بیچون را، کَشیدیِ جورِ گَردون را
مُسَلَّم گشت مَجنون را که عاقل نیست این کاره
بیار آن جامِ پُرآتش، که تا ما دَرکَشیمَش خَوش
به عشقِ رویِ آن مَهْ وَش، بُرون از چَرخ و اِسْتاره
بِزَن آتش به کِشتِ من، فَکَن از بامْ طَشتِ من
که کارِ عشق این باشد، که باشد عاشقْ آواره
اگر زَخْمی زنی از کین، به قَصدِ این دلِ مِسکین
بِزَن، که زَخْم بَردارد، چه باید کرد، بیچاره
دِلَم شُد جایِ اندیشه وَیا دُکّانِ پُر شیشه
بگو ای شَمسِ تبریزی، دِلَت سنگ است یا خاره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۶ - مرا گویی که چونی تو؟ لطیف و لمتر و تازه
مرا گویی که چونی تو؟ لَطیف و لَمْتُر و تازه
مثالِ حُسن و اِحْسانَت، بُرون از حَدّ و اندازه
خوش آن باشد که میراند به سویِ اصلِ شیرینی
دران سَیْران سَقَط کرده هزاران اسب و جَمّازه
هَمی کوشَم به خاموشی، وَلیکِن از شِکَرنوشی
شُدم هم خویِ آن غَمْزه، که آن غَمْزهست غَمّازه
دلا سَرسخت و پا سُستی، چُنین باشند در مَستی
ولی بِشْتاب لَنْگانه، که میبندند دَروازه
بدان صُبحِ نَجاتی رو، بدان بَحْرِ حَیاتی رو
بِزَن سنگی بَرین کوزه، بِزَن نَفْطی دَران کازه
بِهِلْ میْ را به میْ خواران، بِهِل تَب را به غَم خواران
که این را جُملگی نَقْش است و آن را جُمله آوازه
که کَنْزًا کُنْتُ مَخْفیًّا فَاَحْبَبْتُ بِاَنْ اُعْرَفْ
برایِ جانِ مُشتاقان، به رَغْمِ نَفَسِ طَنّازه
تَعالَوْا یا مَوالینا اِلی اَعْلی مَعالینا
فَاِنَّ الْجِسْمَ کَالْاَعْمی وَاِنَّ اَلْحِسَّ عُکّازه
اِلی نُورٍ هُوَ اللّهُ، تَری فی ضَوْءِ لُقْیاهُ
کَمالَ الْبَدْرِ نُقْصانًا وَ عَیْنَ الشَّمْسِ خَبّازه
مثالِ حُسن و اِحْسانَت، بُرون از حَدّ و اندازه
خوش آن باشد که میراند به سویِ اصلِ شیرینی
دران سَیْران سَقَط کرده هزاران اسب و جَمّازه
هَمی کوشَم به خاموشی، وَلیکِن از شِکَرنوشی
شُدم هم خویِ آن غَمْزه، که آن غَمْزهست غَمّازه
دلا سَرسخت و پا سُستی، چُنین باشند در مَستی
ولی بِشْتاب لَنْگانه، که میبندند دَروازه
بدان صُبحِ نَجاتی رو، بدان بَحْرِ حَیاتی رو
بِزَن سنگی بَرین کوزه، بِزَن نَفْطی دَران کازه
بِهِلْ میْ را به میْ خواران، بِهِل تَب را به غَم خواران
که این را جُملگی نَقْش است و آن را جُمله آوازه
که کَنْزًا کُنْتُ مَخْفیًّا فَاَحْبَبْتُ بِاَنْ اُعْرَفْ
برایِ جانِ مُشتاقان، به رَغْمِ نَفَسِ طَنّازه
تَعالَوْا یا مَوالینا اِلی اَعْلی مَعالینا
فَاِنَّ الْجِسْمَ کَالْاَعْمی وَاِنَّ اَلْحِسَّ عُکّازه
اِلی نُورٍ هُوَ اللّهُ، تَری فی ضَوْءِ لُقْیاهُ
کَمالَ الْبَدْرِ نُقْصانًا وَ عَیْنَ الشَّمْسِ خَبّازه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۷ - چو در دل پای بنهادی، بشد از دست اندیشه
چو در دل پایْ بِنْهادی، بِشُد از دستْ اندیشه
میانْ بُگْشاد اسرار و میانْ بَربَستْ اندیشه
به پیشِ جان دَرآمَد دل که اَنْدَر خود مَکُن مَنْزِل
گِرانْ جان دید مَر جان را، سَبُک بَرجَستْ اندیشه
رَسید از عشقْ جاسوسَش که بِسْمِ اللَّه، زمین بوسَش
دَرین اندیشه بیخود شُد، به حَقْ پیوستْ اندیشه
خَراباتِ بُتان در شُد، حَریفِ رَطْل و ساغَر شُد
همه غیبَش مُصَوَّر شُد، زِهی سَرمَستْ اندیشه
بِرَست او از خوداَندیشی، چُنان آمد زِبی خویشی
که از هر کَس هَمیپُرسَد عَجَب، خود هستْ اندیشه؟
فَلَک از خوفِ دل کَم زد، دو دستِ خویش بَرهَم زد
که از من کَس نَرَست آخِر، چگونه رَستْ اندیشه؟
چُنین اندیشه را هر کَس، نَهَد دامی به پیش و پَس
گُمان دارد که دَرگُنجَد به دام و شَستْ اندیشه
چو هر نَقْشی که میجویَد، زِاندیشه هَمیرویَد
تو مَر هر نَقْش را مَپْرَست و خود بِپْرَستْ اندیشه
جواهر جُمله ساکِن بُد همه، همچون اَماکن بُد
شِکافید این جواهر را و بیرون جَستْ اندیشه
جهانِ کُهنه را بِنْگَر، گَهی فَربه، گَهی لاغَر
که دَردِ کُهنه زان دارد که نوزاد استْ اندیشه
که دَردِ زِه ازان دارد که تا شَهْ زادهیی زاید
نتیجه سَربُلند آمد، چو شُد سَربَستْ اندیشه
چو دل از غَمْ رَسول آمد، بَرِ دلْ جبرئیل آمد
چو مریم از دو صد عیسی شُدهست آبِسْتْ اندیشه
چو شَهْدِ شَمسِ تبریزی فَزایَد در مِزاجَم خون
ازان چون زَخْمِ فَصّادی، رَگِ دلْ خَستْ اندیشه
میانْ بُگْشاد اسرار و میانْ بَربَستْ اندیشه
به پیشِ جان دَرآمَد دل که اَنْدَر خود مَکُن مَنْزِل
گِرانْ جان دید مَر جان را، سَبُک بَرجَستْ اندیشه
رَسید از عشقْ جاسوسَش که بِسْمِ اللَّه، زمین بوسَش
دَرین اندیشه بیخود شُد، به حَقْ پیوستْ اندیشه
خَراباتِ بُتان در شُد، حَریفِ رَطْل و ساغَر شُد
همه غیبَش مُصَوَّر شُد، زِهی سَرمَستْ اندیشه
بِرَست او از خوداَندیشی، چُنان آمد زِبی خویشی
که از هر کَس هَمیپُرسَد عَجَب، خود هستْ اندیشه؟
فَلَک از خوفِ دل کَم زد، دو دستِ خویش بَرهَم زد
که از من کَس نَرَست آخِر، چگونه رَستْ اندیشه؟
چُنین اندیشه را هر کَس، نَهَد دامی به پیش و پَس
گُمان دارد که دَرگُنجَد به دام و شَستْ اندیشه
چو هر نَقْشی که میجویَد، زِاندیشه هَمیرویَد
تو مَر هر نَقْش را مَپْرَست و خود بِپْرَستْ اندیشه
جواهر جُمله ساکِن بُد همه، همچون اَماکن بُد
شِکافید این جواهر را و بیرون جَستْ اندیشه
جهانِ کُهنه را بِنْگَر، گَهی فَربه، گَهی لاغَر
که دَردِ کُهنه زان دارد که نوزاد استْ اندیشه
که دَردِ زِه ازان دارد که تا شَهْ زادهیی زاید
نتیجه سَربُلند آمد، چو شُد سَربَستْ اندیشه
چو دل از غَمْ رَسول آمد، بَرِ دلْ جبرئیل آمد
چو مریم از دو صد عیسی شُدهست آبِسْتْ اندیشه
چو شَهْدِ شَمسِ تبریزی فَزایَد در مِزاجَم خون
ازان چون زَخْمِ فَصّادی، رَگِ دلْ خَستْ اندیشه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۸ - زهی بزم خداوندی، زهی میهای شاهانه
زِهی بَزمِ خداوندی، زِهی میْهایِ شاهانه
زِهی یَغما که میآرَد شَهِ قَفْچاقْ تُرکانه
دِلَم آهن هَمیخایَد ازان لَعْلینْ لَبی که او
کِنار لُطف بُگْشایَد میانِ حَلقه مَستانه
هران جانی که شُد مَجنون به عشقِ حالَتِ بیچون
کجا گیرد قَرار اکنون بدین افسون و افسانه؟
چو او طُرّه بَراَفْشانَد سویِ عاشق، هَمیداند
که از زنجیرْ جُنبیدن بِجُنْبَد شورِ دیوانه
به عشقِ طُرّههایِ او که جَعْد و شاخْ شاخ آمد
دلِ من شاخْ شاخ آید چو دندان در سَرِ شانه
چه بَرهَم گشتهاَند این دَمْ حَریفانِ دل از مَستی
برایِ جانَت ای مَهْ رو سَری دَرکُن دَرین خانه
اگر ساقی ندادت میْ دلا در گِل چه افتادی؟
وَگَر آن مَشک نَگْشاد او، چرا پُر گشت پیمانه؟
خداوندا دَرین بیشه، چه گُم گشتهست اندیشه
تَنیِّ تَن کجا مانَد میانِ جان و جانانه؟
بیا ای شَمسِ تبریزی، که در رِفْعَت سُلَیمانی
که از عشقَت همه مُرغان، شدند از دام و از دانه
زِهی یَغما که میآرَد شَهِ قَفْچاقْ تُرکانه
دِلَم آهن هَمیخایَد ازان لَعْلینْ لَبی که او
کِنار لُطف بُگْشایَد میانِ حَلقه مَستانه
هران جانی که شُد مَجنون به عشقِ حالَتِ بیچون
کجا گیرد قَرار اکنون بدین افسون و افسانه؟
چو او طُرّه بَراَفْشانَد سویِ عاشق، هَمیداند
که از زنجیرْ جُنبیدن بِجُنْبَد شورِ دیوانه
به عشقِ طُرّههایِ او که جَعْد و شاخْ شاخ آمد
دلِ من شاخْ شاخ آید چو دندان در سَرِ شانه
چه بَرهَم گشتهاَند این دَمْ حَریفانِ دل از مَستی
برایِ جانَت ای مَهْ رو سَری دَرکُن دَرین خانه
اگر ساقی ندادت میْ دلا در گِل چه افتادی؟
وَگَر آن مَشک نَگْشاد او، چرا پُر گشت پیمانه؟
خداوندا دَرین بیشه، چه گُم گشتهست اندیشه
تَنیِّ تَن کجا مانَد میانِ جان و جانانه؟
بیا ای شَمسِ تبریزی، که در رِفْعَت سُلَیمانی
که از عشقَت همه مُرغان، شدند از دام و از دانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۹ - سراندازن همیآیی زراه سینه در دیده
سَراندازن هَمیآیی زِراهِ سینه در دیده
فُسونِ گرم میخوانی، حِکایَتهایِ شوریده
به دَم در چَرخ میآری فَلَکها را و گَردون را
چه باشد پیشِ اَفْسونَت یکی ادراکِ پوسیده؟
گناهِ هر دو عالَم را به یک توبه فرو شویی
چرایی زَلَّتِ ما را تو در انگشتْ پیچیده؟
تو را هر گوشه اَیّوبی، به هر اطرافْ یعقوبی
شِکَسته عشقْ دَرهاشان، قُماش از خانه دُزدیده
خُرامان شو به گورستان، نِدایی کُن بِدان بُستان
که خیز ای مُردهٔ کُهنه بِرَقص ای جسمِ ریزنده
همان دَم جُمله گورستان شود چون شهر، آبادان
همه رَقصان، همه شادان، قَضا از جُمله گَردیده
گِزافه این نمیلافَم، خیالی بَرنمی بافَم
که صد رَه دیدهاَم این را، نمیگویم زِ نادیده
کسی کَزْ خَلْق میگوید که من بُگْریختم، رفتم
صَدَقْ گو، گَر گَریبانش پَسِ پُشت است بِدْریده
خَمُش کُن بِشْنو ای ناطِق، غَمِ معشوق با عاشق
که تا طالب بُوَد جویان، بُوَد مَطْلَب سِتیزیده
فُسونِ گرم میخوانی، حِکایَتهایِ شوریده
به دَم در چَرخ میآری فَلَکها را و گَردون را
چه باشد پیشِ اَفْسونَت یکی ادراکِ پوسیده؟
گناهِ هر دو عالَم را به یک توبه فرو شویی
چرایی زَلَّتِ ما را تو در انگشتْ پیچیده؟
تو را هر گوشه اَیّوبی، به هر اطرافْ یعقوبی
شِکَسته عشقْ دَرهاشان، قُماش از خانه دُزدیده
خُرامان شو به گورستان، نِدایی کُن بِدان بُستان
که خیز ای مُردهٔ کُهنه بِرَقص ای جسمِ ریزنده
همان دَم جُمله گورستان شود چون شهر، آبادان
همه رَقصان، همه شادان، قَضا از جُمله گَردیده
گِزافه این نمیلافَم، خیالی بَرنمی بافَم
که صد رَه دیدهاَم این را، نمیگویم زِ نادیده
کسی کَزْ خَلْق میگوید که من بُگْریختم، رفتم
صَدَقْ گو، گَر گَریبانش پَسِ پُشت است بِدْریده
خَمُش کُن بِشْنو ای ناطِق، غَمِ معشوق با عاشق
که تا طالب بُوَد جویان، بُوَد مَطْلَب سِتیزیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۹۸ - مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
مرا سودایِ آن دِلْبَر زِ داناییّ و قَرّایی
بُرون آوَرْد تا گشتم چُنین شَیدا و سودایی
سَرِ سَجّاده و مسجد گرفتم من به جَهْد و جِد
شِعارِ زُهد پوشیدم پِیِ خیراتْ اَفْزایی
دَرآمَد عشق در مسجد بِگُفت ای خواجه مُرشِد
بِدَرّان بَندِ هستی را چه دربَندِ مُصَلّایی؟
به پیشِ زَخْمِ تیغِ من مَلَرزان دل بِنِه گَردن
اگر خواهی سَفَر کردن زِ دانایی به بینایی
بِدِه تو دادِ اوباشی اگر رِنْدیّ و قَلّاشی
پَسِ پَرده چه میباشی اگر خوبیّ و زیبایی؟
قَراری نیست خوبان را زِ عَرضه کردنِ سیما
بُتان را صبر کِی باشد زِ غَنْج و چهره آرایی؟
گَهی از رویِ خود داده خِرَد را عشق و بیصَبری
گَهی از چَشمِ خود کرده سَقیمان را مسیحایی
گَهی از زُلفِ خود داده به مؤمن نَقْشِ حَبْلُ اللَّهْ
زِ پیچِ جَعْدِ خود داده به تَرسایانْ چَلیپایی
تو حُسنِ خود اگر دیدی که اَفْزون تَر زِ خورشیدی
چه پَژمُردی چه پوسیدی دَرین زندانِ غَبْرایی؟
چرا تازه نمیباشی زِ اَلْطافِ رَبیعِ دل؟
چرا چون گُل نمیخندی؟ چرا عَنْبَر نمیسایی؟
چرا در خُمِّ این دنیا چو باده بر نمیجوشی؟
که تا جوشَت بُرون آرَد ازین سَرپوشِ مینایی
زِ بَرقِ چهره خوبَت چه مَحْروم است یَعقوبَت؟
اَلا ای یوسُفِ خوبان به قَعْرِ چَهْ چه میپایی؟
بِبین حُسنِ خود ای نادان زِ تابِ جانِ اَوْتادان
که مؤمن آیِنِهیْ مؤمن بُوَد در وقتِ تنهایی
بِبینَد خاکْ سِرِّ خود دَرونِ چهره بُستان
که من در دل چِهها دارم زِ زیباییّ و رَعنایی
بِبینَد سنگْ سِرِّ خود دَرونِ لَعْل و پیروزه
که گنجی دارم اَنْدَر دل کُند آهنگِ بالایی
بِبینَد آهنِ تیره دلِ خود را در آیینه
که من هم قابِلِ نورَم کُنم آخِر مُصَفّایی
عَدَمها مَر عَدَمها را چو میبیند بَدَل گشته
به هستی پیش میآید که تا دُزدَد پَذیرایی
به هر سَرگین کجا گَشتی مگس را گَر خَبَر بودی
که آید از سِرِشتِ او به سعی و فَضْلْ عَنْقایی
چو اِبْنُ الْوَقت شُد صوفی نگردد کاهِلِ فردا
سَبُک کاهِل شود آن کس که باشد گول و فردایی
میانِ دِلْبَران بِنْشین اگر نه غَرّی و عِنّین
میانِ عاشقان خو کُن مَباش ای دوست هَرجایی
اَیا ماهی یَقین گشتَت زِ دریایِ پَسِ پُشتَت
بِگَردان روی و واپَس رو چو تو از اَهلِ دریایی
نِدایِ اِرْجِعی بِشْنو به آبِ زندگی بِگْرو
دَرآ در آب و خوش میرو به آب و گِل چه میپایی؟
به جان و دل شُدی جایی که نی جان مانَد و نی دل
به پایِ خود شُدی جایی که آن جا دستْ میخایی
زِ خورشیدِ اَزَلْ زَر شو به زَرِّ غیر کمتر رو
که عشقِ زَر کُند زَردَت اگر چه سیمْ سیمایی
تو را دنیا هَمیگوید چرا لالایِ من گشتی
تو سُلطانْ زادهیی آخِر مَنَم لایِقْ به لالایی
تو را دریا هَمیگوید مَنَت مَرکَب شَوَم خوش تَر
که تو مَرکَب شَوی ما را به حَمّالیّ و سَقّایی
خَمُش کُن من چو تو بودم خَمُش کردم بیاسودم
اگر تو بِشْنَوی از من خَمُش باشی بیاسایی
بُرون آوَرْد تا گشتم چُنین شَیدا و سودایی
سَرِ سَجّاده و مسجد گرفتم من به جَهْد و جِد
شِعارِ زُهد پوشیدم پِیِ خیراتْ اَفْزایی
دَرآمَد عشق در مسجد بِگُفت ای خواجه مُرشِد
بِدَرّان بَندِ هستی را چه دربَندِ مُصَلّایی؟
به پیشِ زَخْمِ تیغِ من مَلَرزان دل بِنِه گَردن
اگر خواهی سَفَر کردن زِ دانایی به بینایی
بِدِه تو دادِ اوباشی اگر رِنْدیّ و قَلّاشی
پَسِ پَرده چه میباشی اگر خوبیّ و زیبایی؟
قَراری نیست خوبان را زِ عَرضه کردنِ سیما
بُتان را صبر کِی باشد زِ غَنْج و چهره آرایی؟
گَهی از رویِ خود داده خِرَد را عشق و بیصَبری
گَهی از چَشمِ خود کرده سَقیمان را مسیحایی
گَهی از زُلفِ خود داده به مؤمن نَقْشِ حَبْلُ اللَّهْ
زِ پیچِ جَعْدِ خود داده به تَرسایانْ چَلیپایی
تو حُسنِ خود اگر دیدی که اَفْزون تَر زِ خورشیدی
چه پَژمُردی چه پوسیدی دَرین زندانِ غَبْرایی؟
چرا تازه نمیباشی زِ اَلْطافِ رَبیعِ دل؟
چرا چون گُل نمیخندی؟ چرا عَنْبَر نمیسایی؟
چرا در خُمِّ این دنیا چو باده بر نمیجوشی؟
که تا جوشَت بُرون آرَد ازین سَرپوشِ مینایی
زِ بَرقِ چهره خوبَت چه مَحْروم است یَعقوبَت؟
اَلا ای یوسُفِ خوبان به قَعْرِ چَهْ چه میپایی؟
بِبین حُسنِ خود ای نادان زِ تابِ جانِ اَوْتادان
که مؤمن آیِنِهیْ مؤمن بُوَد در وقتِ تنهایی
بِبینَد خاکْ سِرِّ خود دَرونِ چهره بُستان
که من در دل چِهها دارم زِ زیباییّ و رَعنایی
بِبینَد سنگْ سِرِّ خود دَرونِ لَعْل و پیروزه
که گنجی دارم اَنْدَر دل کُند آهنگِ بالایی
بِبینَد آهنِ تیره دلِ خود را در آیینه
که من هم قابِلِ نورَم کُنم آخِر مُصَفّایی
عَدَمها مَر عَدَمها را چو میبیند بَدَل گشته
به هستی پیش میآید که تا دُزدَد پَذیرایی
به هر سَرگین کجا گَشتی مگس را گَر خَبَر بودی
که آید از سِرِشتِ او به سعی و فَضْلْ عَنْقایی
چو اِبْنُ الْوَقت شُد صوفی نگردد کاهِلِ فردا
سَبُک کاهِل شود آن کس که باشد گول و فردایی
میانِ دِلْبَران بِنْشین اگر نه غَرّی و عِنّین
میانِ عاشقان خو کُن مَباش ای دوست هَرجایی
اَیا ماهی یَقین گشتَت زِ دریایِ پَسِ پُشتَت
بِگَردان روی و واپَس رو چو تو از اَهلِ دریایی
نِدایِ اِرْجِعی بِشْنو به آبِ زندگی بِگْرو
دَرآ در آب و خوش میرو به آب و گِل چه میپایی؟
به جان و دل شُدی جایی که نی جان مانَد و نی دل
به پایِ خود شُدی جایی که آن جا دستْ میخایی
زِ خورشیدِ اَزَلْ زَر شو به زَرِّ غیر کمتر رو
که عشقِ زَر کُند زَردَت اگر چه سیمْ سیمایی
تو را دنیا هَمیگوید چرا لالایِ من گشتی
تو سُلطانْ زادهیی آخِر مَنَم لایِقْ به لالایی
تو را دریا هَمیگوید مَنَت مَرکَب شَوَم خوش تَر
که تو مَرکَب شَوی ما را به حَمّالیّ و سَقّایی
خَمُش کُن من چو تو بودم خَمُش کردم بیاسودم
اگر تو بِشْنَوی از من خَمُش باشی بیاسایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۹۹ - مسلمانان مسلمانان مرا ترکیست یغمایی
مُسلمانان مُسلمانان مرا تُرکیست یَغمایی
که او صَفهای شیران را بِدَرّا نَد به تنهایی
کَمان را چون بِجُنبانَد بِلَرزد آسْمان را دل
فرواُفْتَد زِ بیمِ او مَهْ و زُهره زِ بالایی
به پیشِ خَلْقْ نامَش عشق و پیشِ من بَلایِ جان
بَلا و مِحْنَتی شیرین که جُز با وِیْ نَیاسایی
چو او رُخسارْ بِنْمایَد نَمانَد کُفر و تاریکی
چو جَعْدِ خویش بُگْشایَد نه دین مانَد نه تَرسایی
مرا غَیرت هَمیگوید خَموش اَرْ جانْت میبایَد
زِ جانِ خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی
ندارد چاره دیوانه به جُز زَنجیر خاییدن
حَلالَسْتَت حَلالَسْتَت اگر زنجیر میخایی
بگو اسرارْ ای مَجنون زِ هُشیارانْ چه میتَرسی؟
قَبا بِشْکاف ای گَردون قیامَت را چه میپایی؟
وَگَر پروازِ عشقِ تو دَرین عالَم نمیگُنجَد
به سویِ قافِ قُربَت پَر که سیمرغیّ و عَنْقایی
اگر خواهی که حَق گویم به من دِهْ ساغَرِ مَردی
وَگَر خواهی که رَه بینم دَرآ ای چَشم و بینایی
در آتش بایَدَت بودن همه تَن هَمچو خورشیدی
اگر خواهی که عالَم را ضیا و نور اَفْزایی
گُدازان بایَدَت بودن چو قُرصِ ماه اگر خواهی
که از خورشیدِ خورشیدان تو را باشد پَذیرایی
اگر دِلْگیر شُد خانه نه پاگیر است بَرجِه رو
وَگَر نازک دلی مَنْشین بَرِ گیجانِ سودایی
گَهی سودایِ فاسِد بین زمانی فاسِدِ سودا
گَهی گُم شو ازین هر دو اگر هم خِرقه مایی
به تَرکِ تَرکِ اولی تر سِیَه رویانِ هِنْدو را
که تُرکان راست جانْبازیّ و هِنْدو راست لالایی
مَنَم باری بِحَمْدِاللّهْ غُلامِ تُرکِ همچون مَهْ
که مَهْ رویانِ گَردونی ازو دارند زیبایی
دَهانِ عشق میخندد که نامَش تُرک گفتم من
خود این او میدَمَد در ما که ما ناییم و او نایی
چه نالَد نایِ بیچاره جُز آن که دَردَمَد نایی؟
بِبین نِیهایِ اِشْکَسته به گورستان چو میآیی
بِمانْده از دَمِ نایی نه جان مانْده نه گویایی
زبانِ حالَشان گوید که رفت از ما من و مایی
هَلا بَس کُن هَلا بَس کُن مَنِه هیزُم بَرین آتش
که میتَرسَم که این آتش بگیرد راهِ بالایی
که او صَفهای شیران را بِدَرّا نَد به تنهایی
کَمان را چون بِجُنبانَد بِلَرزد آسْمان را دل
فرواُفْتَد زِ بیمِ او مَهْ و زُهره زِ بالایی
به پیشِ خَلْقْ نامَش عشق و پیشِ من بَلایِ جان
بَلا و مِحْنَتی شیرین که جُز با وِیْ نَیاسایی
چو او رُخسارْ بِنْمایَد نَمانَد کُفر و تاریکی
چو جَعْدِ خویش بُگْشایَد نه دین مانَد نه تَرسایی
مرا غَیرت هَمیگوید خَموش اَرْ جانْت میبایَد
زِ جانِ خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی
ندارد چاره دیوانه به جُز زَنجیر خاییدن
حَلالَسْتَت حَلالَسْتَت اگر زنجیر میخایی
بگو اسرارْ ای مَجنون زِ هُشیارانْ چه میتَرسی؟
قَبا بِشْکاف ای گَردون قیامَت را چه میپایی؟
وَگَر پروازِ عشقِ تو دَرین عالَم نمیگُنجَد
به سویِ قافِ قُربَت پَر که سیمرغیّ و عَنْقایی
اگر خواهی که حَق گویم به من دِهْ ساغَرِ مَردی
وَگَر خواهی که رَه بینم دَرآ ای چَشم و بینایی
در آتش بایَدَت بودن همه تَن هَمچو خورشیدی
اگر خواهی که عالَم را ضیا و نور اَفْزایی
گُدازان بایَدَت بودن چو قُرصِ ماه اگر خواهی
که از خورشیدِ خورشیدان تو را باشد پَذیرایی
اگر دِلْگیر شُد خانه نه پاگیر است بَرجِه رو
وَگَر نازک دلی مَنْشین بَرِ گیجانِ سودایی
گَهی سودایِ فاسِد بین زمانی فاسِدِ سودا
گَهی گُم شو ازین هر دو اگر هم خِرقه مایی
به تَرکِ تَرکِ اولی تر سِیَه رویانِ هِنْدو را
که تُرکان راست جانْبازیّ و هِنْدو راست لالایی
مَنَم باری بِحَمْدِاللّهْ غُلامِ تُرکِ همچون مَهْ
که مَهْ رویانِ گَردونی ازو دارند زیبایی
دَهانِ عشق میخندد که نامَش تُرک گفتم من
خود این او میدَمَد در ما که ما ناییم و او نایی
چه نالَد نایِ بیچاره جُز آن که دَردَمَد نایی؟
بِبین نِیهایِ اِشْکَسته به گورستان چو میآیی
بِمانْده از دَمِ نایی نه جان مانْده نه گویایی
زبانِ حالَشان گوید که رفت از ما من و مایی
هَلا بَس کُن هَلا بَس کُن مَنِه هیزُم بَرین آتش
که میتَرسَم که این آتش بگیرد راهِ بالایی