تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۸ - در مجلس آن رستم، درعربده بنشستم
در مَجْلِسِ آن رُستَم، درعَربَده بِنْشَستم
صد ساغَر بِشْکَستم، آهسته که سَرمَستم
ای مُنْکِرِ هر زنده خُنْبَک زنی و خَنده
ای هم خَر و خَربَنده، آهسته که سَرمَستم
ای عاقلِ چون لَنْگَر ای روتْ چو آهنگر
در دِلْبَرِ ما بِنْگَر، آهسته که سَرمَستم
تو شَخْصَکِ چوبینی، گَر پیشتَرَک شینی
صد دَجلهٔ خون بینی، آهسته که سَرمَستم
کاهِل مَشو ای ساقی باقی است زِ ما باقی
پُر دِهْ می راواقی، آهسته که سَرمَستم
آنها که مَلولانند زین راه، چه گولانند
بَسْ سَردْ فُضولانند، آهسته که سَرمَستم
شَمسُ الْحَقِ آزاده، تبریز و میِ ساده
تا حَشْرْ من افتاده، آهسته که سَرمَستم
صد ساغَر بِشْکَستم، آهسته که سَرمَستم
ای مُنْکِرِ هر زنده خُنْبَک زنی و خَنده
ای هم خَر و خَربَنده، آهسته که سَرمَستم
ای عاقلِ چون لَنْگَر ای روتْ چو آهنگر
در دِلْبَرِ ما بِنْگَر، آهسته که سَرمَستم
تو شَخْصَکِ چوبینی، گَر پیشتَرَک شینی
صد دَجلهٔ خون بینی، آهسته که سَرمَستم
کاهِل مَشو ای ساقی باقی است زِ ما باقی
پُر دِهْ می راواقی، آهسته که سَرمَستم
آنها که مَلولانند زین راه، چه گولانند
بَسْ سَردْ فُضولانند، آهسته که سَرمَستم
شَمسُ الْحَقِ آزاده، تبریز و میِ ساده
تا حَشْرْ من افتاده، آهسته که سَرمَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۹ - زان می که ز بوی او، شوریده و سرمستم
زان میْ که زِ بویِ او، شوریده و سَرمَستم
دَریاب مرا ساقی وَاللّهْ که چُنینَسْتم
ای ساقیِ مَستِ من بِنْگَر به شکستِ من
ای جَسته زِ دستِ من دَریابْ کَزان دستم
بِشْکَست مرا دامَت، بِشْکَستَم من جامَت
مَستی تو و مَستی من، بِشْکَستی و بِشْکَستم
ای جان و دلِ مَستان بِسْتان سُخَنم، بِسْتان
گویی که نهیی مَحْرَم، هستم، به خدا هستم
پُر کُن ز میِ پیشین، بِنْشین بَرِ من، بِنْشین
بِنْشین که چُنین وقتی در خواب همیجُستم
جان و سَرِ تو یارا بر نَقْد بِزَن ما را
مَفْریب و مگو فردا بَردارم و بِفْرستم
واللّهْ که بِنَگْذارم، دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کَزْ عَربَده وارَستم
خواهم که زِ بادِ میْ آتش بِفُروزانی
خواهم که زِ آبِ خود، چون خاک کُنی پَستم
دَریاب مرا ساقی وَاللّهْ که چُنینَسْتم
ای ساقیِ مَستِ من بِنْگَر به شکستِ من
ای جَسته زِ دستِ من دَریابْ کَزان دستم
بِشْکَست مرا دامَت، بِشْکَستَم من جامَت
مَستی تو و مَستی من، بِشْکَستی و بِشْکَستم
ای جان و دلِ مَستان بِسْتان سُخَنم، بِسْتان
گویی که نهیی مَحْرَم، هستم، به خدا هستم
پُر کُن ز میِ پیشین، بِنْشین بَرِ من، بِنْشین
بِنْشین که چُنین وقتی در خواب همیجُستم
جان و سَرِ تو یارا بر نَقْد بِزَن ما را
مَفْریب و مگو فردا بَردارم و بِفْرستم
واللّهْ که بِنَگْذارم، دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کَزْ عَربَده وارَستم
خواهم که زِ بادِ میْ آتش بِفُروزانی
خواهم که زِ آبِ خود، چون خاک کُنی پَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۰ - بستان قدح از دستم، ای مست که من مستم
بِسْتان قَدَح از دستم، ای مَست که من مَستم
کَزْ حَلْقهٔ هُشیاران، این ساعت وارَستم
هُشیار بَرِ رِنْدی، ضِدّی بُوَد و ضِدّی
هم رَنگ شو ای خواجه گَر فوقَم اگر پَستم
هر چیز که اندیشی از جنگ، از آن دورَم
هر چیز که اندیشی از مِهْر من آنَستم
تا عشقِ تو بِگْرفتم، سودایِ تو پَذْرُفتم
با جنگِ تو یکتایم، با صُلحِ تو هم دَستم
اِسْپانَخِ خویشَم دان، با تُرش پَز و شیرین
با هر چه شُدم پُخته، تا با تو بِپِیوستم
بیکار بُوَد سازِش، سازِش نَبُوَد نازِش
گَرجَست غَلَط از من، من مَست بُرون جَستم
مَستی تو و مَستی من، بَربسته به هم دامَن
چون دسته و چون هاوَن، دو هست و یکی هستم
کَزْ حَلْقهٔ هُشیاران، این ساعت وارَستم
هُشیار بَرِ رِنْدی، ضِدّی بُوَد و ضِدّی
هم رَنگ شو ای خواجه گَر فوقَم اگر پَستم
هر چیز که اندیشی از جنگ، از آن دورَم
هر چیز که اندیشی از مِهْر من آنَستم
تا عشقِ تو بِگْرفتم، سودایِ تو پَذْرُفتم
با جنگِ تو یکتایم، با صُلحِ تو هم دَستم
اِسْپانَخِ خویشَم دان، با تُرش پَز و شیرین
با هر چه شُدم پُخته، تا با تو بِپِیوستم
بیکار بُوَد سازِش، سازِش نَبُوَد نازِش
گَرجَست غَلَط از من، من مَست بُرون جَستم
مَستی تو و مَستی من، بَربسته به هم دامَن
چون دسته و چون هاوَن، دو هست و یکی هستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۱ - گر تو بنمی خسپی، بنشین تو که من خفتم
گَر تو بِنِمی خُسپی، بِنْشین تو که من خُفتَم
تو قِصّهٔ خود میگو، من قِصّهٔ خود گفتم
بس کردم از دَستان، زیرا مَثَلِ مَستان
از خوابْ به هر سویی، میجُنبَم و میاُفتم
من تشنهٔ آن یارم، گَر خفته و بیدارم
با نَقْشِ خیالِ او، همراهم و هم جُفتم
چون صورتِ آیینه، من تابِعِ آن رویَم
زان رو صِفَتِ او را، بِنْمودم و بِنْهُفتم
آن دَم که بِخَندید او، من نیز بِخَندیدم
وان دَم که بَرآشُفت او، من نیز بَرآشُفتم
باقیش بگو تو هم، زیرا که زِ بَحرِ توست
دُرهایِ مَعانی که در رشتهٔ دَم سُفتَم
تو قِصّهٔ خود میگو، من قِصّهٔ خود گفتم
بس کردم از دَستان، زیرا مَثَلِ مَستان
از خوابْ به هر سویی، میجُنبَم و میاُفتم
من تشنهٔ آن یارم، گَر خفته و بیدارم
با نَقْشِ خیالِ او، همراهم و هم جُفتم
چون صورتِ آیینه، من تابِعِ آن رویَم
زان رو صِفَتِ او را، بِنْمودم و بِنْهُفتم
آن دَم که بِخَندید او، من نیز بِخَندیدم
وان دَم که بَرآشُفت او، من نیز بَرآشُفتم
باقیش بگو تو هم، زیرا که زِ بَحرِ توست
دُرهایِ مَعانی که در رشتهٔ دَم سُفتَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۲ - ساقی چو شه من بد، بیش از دگران خوردم
ساقی چو شَهِ من بُد، بیش از دِگَران خوردم
بَرگشت سَر از مَستی، تََخْلیط و خَطا کردم
آن ساقیِ بایِسْتَم چون دید که سَرمَستم
بِگْرفت سَرِ دَستم، بوسید رُخِ زَردم
گفتم که تو سُلطانی، جانیّ و دو صد جانی
تو خود نَمَکِسْتانی، شوری دِگَر آوردم
از جامِ میِ خالِص، پُرعَربَده شُد مَجْلِس
از عَربَده کِی تَرسَم؟ من عَربَده پَروَردم
بی او نکُنم عِشرت، گر تشنه و مَخْمورم
جُفتِ نَظَرش باشم، گَر جُفتَم وگَر فَردَم
من شاخِ تَرَم امّا، بیباد کجا رَقصَم؟
من سایهٔ آن سَروَم، بیسَرو کجا گَردم؟
نورِ دلِ اَبر آمد آن ماه، اگر اَبرَم
شاهِ همه مَردان است آن شاه، اگر مَردم
می رفت شَهِ شیرین، گفتم نَفَسی بِنْشین
ای مَستیِ هرجُزوَم، ای دارویِ هر دَردَم
خورشیدِ حَمَل کِبْوَد؟ ای گرمیِ تو بیحَد
ای مَحْو شده در تو، هم گَرَمم و هم سَردَم
در کاسِ تو افتادم، کَزْ بادهٔ تو شادم
در طاسِ تو افتادم، چون مُهرهٔ آن نَردَم
ساکِن شَوَم از گفتن، گَر اوم نَشوراند
زیرا که سَوار است او، من در قَدَمَش گردم
بَرگشت سَر از مَستی، تََخْلیط و خَطا کردم
آن ساقیِ بایِسْتَم چون دید که سَرمَستم
بِگْرفت سَرِ دَستم، بوسید رُخِ زَردم
گفتم که تو سُلطانی، جانیّ و دو صد جانی
تو خود نَمَکِسْتانی، شوری دِگَر آوردم
از جامِ میِ خالِص، پُرعَربَده شُد مَجْلِس
از عَربَده کِی تَرسَم؟ من عَربَده پَروَردم
بی او نکُنم عِشرت، گر تشنه و مَخْمورم
جُفتِ نَظَرش باشم، گَر جُفتَم وگَر فَردَم
من شاخِ تَرَم امّا، بیباد کجا رَقصَم؟
من سایهٔ آن سَروَم، بیسَرو کجا گَردم؟
نورِ دلِ اَبر آمد آن ماه، اگر اَبرَم
شاهِ همه مَردان است آن شاه، اگر مَردم
می رفت شَهِ شیرین، گفتم نَفَسی بِنْشین
ای مَستیِ هرجُزوَم، ای دارویِ هر دَردَم
خورشیدِ حَمَل کِبْوَد؟ ای گرمیِ تو بیحَد
ای مَحْو شده در تو، هم گَرَمم و هم سَردَم
در کاسِ تو افتادم، کَزْ بادهٔ تو شادم
در طاسِ تو افتادم، چون مُهرهٔ آن نَردَم
ساکِن شَوَم از گفتن، گَر اوم نَشوراند
زیرا که سَوار است او، من در قَدَمَش گردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۳ - در آینه چون بینم نقش تو، به گفت آرم
در آیِنِه چون بینم نَقْشِ تو، به گفت آرَم
آیینه نخواهد دَم، ای وایْ زِگُفتارم
در آبْ تو را بینم، در آبْ زَنَم دستی
هم تیره شود آبَم، هم تیره شود کارَم
ای دوست میانِ ما، ای دوستْ نمیگُنجَد
ای یار اگر گویم ای یار، نمییارَم
زان راه که آه آمد، تا باز رَوَد آن رَهْ
من راهِ دَهان بَستم، من ناله نمیآرَم
گَر ناله و آه آمد، زان پَردهٔ ماه آمد
نَظّارهٔ مَهْ خوشتر، ای ماهِ دَهْ و چارَم
آیینه نخواهد دَم، ای وایْ زِگُفتارم
در آبْ تو را بینم، در آبْ زَنَم دستی
هم تیره شود آبَم، هم تیره شود کارَم
ای دوست میانِ ما، ای دوستْ نمیگُنجَد
ای یار اگر گویم ای یار، نمییارَم
زان راه که آه آمد، تا باز رَوَد آن رَهْ
من راهِ دَهان بَستم، من ناله نمیآرَم
گَر ناله و آه آمد، زان پَردهٔ ماه آمد
نَظّارهٔ مَهْ خوشتر، ای ماهِ دَهْ و چارَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۴ - گفتم به مهی کز تو، صد گونه طرب دارم
گفتم به مَهی کَزْ تو، صد گونه طَرَب دارم
گفتا که به غیرِ آن، صد چیزِ عَجَب دارم
گفتم که دَرین بازی، ما را سَبَبی سازی
گفتا که من این بازی، بیرونِ سَبَب دارم
هر طایفه با قومی، خویشیّ و نَسَب دارند
من با غَمِ عشقِ تو، خویشیّ و نَسَب دارم
بیرون مَشو از دیده، ای نورِ پَسَندیده
کَزْ دولتِ نورِ تو، مَطلوبِ طَلَب دارم
آنَم که زِهرآهَش، در چَرخْ زَنَم آتش
وَزْ آتش بر آتش، از عشق لَهَب دارم
گفتا که به غیرِ آن، صد چیزِ عَجَب دارم
گفتم که دَرین بازی، ما را سَبَبی سازی
گفتا که من این بازی، بیرونِ سَبَب دارم
هر طایفه با قومی، خویشیّ و نَسَب دارند
من با غَمِ عشقِ تو، خویشیّ و نَسَب دارم
بیرون مَشو از دیده، ای نورِ پَسَندیده
کَزْ دولتِ نورِ تو، مَطلوبِ طَلَب دارم
آنَم که زِهرآهَش، در چَرخْ زَنَم آتش
وَزْ آتش بر آتش، از عشق لَهَب دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۵ - ای خواجه سلام علیک، من عزم سفر دارم
ای خواجه سَلامُ عَلَیک، من عَزمِ سَفَر دارم
وَزْبامِ فَلَک، پنهان، من راه گُذَر دارم
جانْ عَزم سَفَر دارد، تا مَعْدن و اصلِ خود
زانسو که نَظَر بَخشَد، آن سویْ نَظَر دارم
نَک میکَشَدم سَیلَم، آن سوی که بُد مَیلَم
کَزْ فُرقَتِ آن دریا، بس گَرم جِگَر دارم
می تازم تُرکانه، تا حَضرتِ خاقانی
کَزْ وِیْ مَثَلِ خَرگَهْ، صد بَندِ کَمَر دارم
چون سایه فَنا گردم در تابشِ خورشیدی
کَنْدَر پِیِ او دایمْ من سَیْرِ قَمَر دارم
چون لَعْل زِ خورشیدش، جُز گرمی و جُز تابش
منْ فَرِّ دِگَر گیرم، منْ عشقِ دِگَر دارم
گَر بِشْکَنَد این جَوْزَم، هم مَغزم و هم نَغْزم
وَرْ بِشْکَنَدم چون نِی، صد قَند(و) شِکَر دارم
چون سَروَم و چون سوسن، هم بَسته، هم آزادم
چون سنگم و چون آهن، در سینه شَرَر دارم
یا مَن هُوَ فی قَلْبی، یَسْبی اَدَبی یَسْبی
حَسْبی اَبَدا حَسْبی، آنْچ از تو به بَر دارم
مولایَ فَنی صَبْری، لا تَخْرُجُ مِنْ صَدْری
لا تَبْعُدُ نَسْتَبْری، کَزْ هَجْر ضَرَر دارم
ای عشق صَلا گفتی میآیم، بِسْمِ اللّهْ
آخِر به چه آرامَم، گَر از تو حَذَر دارم؟
گَر در دلِ تابوتَمْ مِهْر تو بُوَد قوتَم
قُوتِ مَلَکی دارم، گَر شکلِ بَشَر دارم
آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی
شیلیسو نسندیشی دل زیر و زَبَر دارم
افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی
تینما خو نتیلوسی یادِ تو سَمَر دارم
باقیش بِفَرما تو، ای خُسروِ دریاخو
بَستَم چو صَدَف من لب، یعنی که گُهَر دارم
وَزْبامِ فَلَک، پنهان، من راه گُذَر دارم
جانْ عَزم سَفَر دارد، تا مَعْدن و اصلِ خود
زانسو که نَظَر بَخشَد، آن سویْ نَظَر دارم
نَک میکَشَدم سَیلَم، آن سوی که بُد مَیلَم
کَزْ فُرقَتِ آن دریا، بس گَرم جِگَر دارم
می تازم تُرکانه، تا حَضرتِ خاقانی
کَزْ وِیْ مَثَلِ خَرگَهْ، صد بَندِ کَمَر دارم
چون سایه فَنا گردم در تابشِ خورشیدی
کَنْدَر پِیِ او دایمْ من سَیْرِ قَمَر دارم
چون لَعْل زِ خورشیدش، جُز گرمی و جُز تابش
منْ فَرِّ دِگَر گیرم، منْ عشقِ دِگَر دارم
گَر بِشْکَنَد این جَوْزَم، هم مَغزم و هم نَغْزم
وَرْ بِشْکَنَدم چون نِی، صد قَند(و) شِکَر دارم
چون سَروَم و چون سوسن، هم بَسته، هم آزادم
چون سنگم و چون آهن، در سینه شَرَر دارم
یا مَن هُوَ فی قَلْبی، یَسْبی اَدَبی یَسْبی
حَسْبی اَبَدا حَسْبی، آنْچ از تو به بَر دارم
مولایَ فَنی صَبْری، لا تَخْرُجُ مِنْ صَدْری
لا تَبْعُدُ نَسْتَبْری، کَزْ هَجْر ضَرَر دارم
ای عشق صَلا گفتی میآیم، بِسْمِ اللّهْ
آخِر به چه آرامَم، گَر از تو حَذَر دارم؟
گَر در دلِ تابوتَمْ مِهْر تو بُوَد قوتَم
قُوتِ مَلَکی دارم، گَر شکلِ بَشَر دارم
آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی
شیلیسو نسندیشی دل زیر و زَبَر دارم
افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی
تینما خو نتیلوسی یادِ تو سَمَر دارم
باقیش بِفَرما تو، ای خُسروِ دریاخو
بَستَم چو صَدَف من لب، یعنی که گُهَر دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۶ - توبه نکنم هرگز، زین جرم که من دارم
توبه نکُنم هرگز، زین جُرم که من دارم
زان کَس که کُند توبه زین واقعه، بیزارم
مَجنونْ زِ غَمِ لیلی، چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مَجنون، دَرج است در اسرارم
بس بیسَر و پا عشقی، که عاشق و معشوقم
هم زارم و بیمارم، هم صِحَّتِ بیمارم
اندیشهٔ پَرَّنده، زین سوخته پَرگشته
کَهْ من قَفَصِ تَنگَم کَهْ جعفرِ طَیّارم
زان کَس که کُند توبه زین واقعه، بیزارم
مَجنونْ زِ غَمِ لیلی، چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مَجنون، دَرج است در اسرارم
بس بیسَر و پا عشقی، که عاشق و معشوقم
هم زارم و بیمارم، هم صِحَّتِ بیمارم
اندیشهٔ پَرَّنده، زین سوخته پَرگشته
کَهْ من قَفَصِ تَنگَم کَهْ جعفرِ طَیّارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۷ - من خفته وشم اما، بس آگه و بیدارم
من خُفته وَشَم امّا، بَسْ آگَه و بیدارم
هر چند که بیهوشَم، در کارِ تو هُشیارم
با شیره فَشارانَت، اَنْدَر چُرُشِ عشقم
پایْ از پِیِ آن کوبَم، کَانْگورِ تو اَفْشارم
تو پایْ همیبینی وَانْگور نمیبینی
بِسْتان قَدَحی شیره، دَریاب که عَصّارم
اَنْدَر چُرُشِ جان آ، گَر پایْ همیکوبی
تا غوطه خورم یک دَم، در شیرهٔ بسیارم
زین باده نگردد سَر، زین شیره نشورَد دل
هین، چاشْنییی بِسْتان، زین باده که من دارم
زین باده که داری تو، پیوسته خُماریْ تو
دانَم که چه داری تو، در روت نمیآرم
دامی که دَراُفتادی، بِنْگَر سویِ دام اَفْکَن
تا ناظِرِ حَق باشی، ای مُرغِ گرفتارم
دامْ اَرْتَکِ چَهْ باشد، فردوس کُند حَقَّش
وَرْ خارِ حَسَک باشد، حَق سازد گُلْزارم
آن دَم که به چاه آمد یوسُف، خَبَرش آمد
که کارِ تو میسازم، ای خستهٔ بیمارم
دارویِ تو میکوبم، خَرگاهِ تو میروبَم
از ضِدْ ضِدَش اَنگیزم، من قادر و قَهّارم
گویم به حَجَر حَی شو، گویم به عَدَم شَی شو
گویم به چَمَن دَیْ شو، داری عَجَب اِقْرارم
شَمسُ الْحَقِ تبریزی تو روشنیِ روزی
وَنْدَر پِیِ روزِ تو، من چون شبِ سَیّارم
هر چند که بیهوشَم، در کارِ تو هُشیارم
با شیره فَشارانَت، اَنْدَر چُرُشِ عشقم
پایْ از پِیِ آن کوبَم، کَانْگورِ تو اَفْشارم
تو پایْ همیبینی وَانْگور نمیبینی
بِسْتان قَدَحی شیره، دَریاب که عَصّارم
اَنْدَر چُرُشِ جان آ، گَر پایْ همیکوبی
تا غوطه خورم یک دَم، در شیرهٔ بسیارم
زین باده نگردد سَر، زین شیره نشورَد دل
هین، چاشْنییی بِسْتان، زین باده که من دارم
زین باده که داری تو، پیوسته خُماریْ تو
دانَم که چه داری تو، در روت نمیآرم
دامی که دَراُفتادی، بِنْگَر سویِ دام اَفْکَن
تا ناظِرِ حَق باشی، ای مُرغِ گرفتارم
دامْ اَرْتَکِ چَهْ باشد، فردوس کُند حَقَّش
وَرْ خارِ حَسَک باشد، حَق سازد گُلْزارم
آن دَم که به چاه آمد یوسُف، خَبَرش آمد
که کارِ تو میسازم، ای خستهٔ بیمارم
دارویِ تو میکوبم، خَرگاهِ تو میروبَم
از ضِدْ ضِدَش اَنگیزم، من قادر و قَهّارم
گویم به حَجَر حَی شو، گویم به عَدَم شَی شو
گویم به چَمَن دَیْ شو، داری عَجَب اِقْرارم
شَمسُ الْحَقِ تبریزی تو روشنیِ روزی
وَنْدَر پِیِ روزِ تو، من چون شبِ سَیّارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۸ - یک لحظه و یک ساعت، دست از تو نمیدارم
یک لحظه و یک ساعت، دست از تو نمیدارم
زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی بارم
از قَندِ تو مینوشَم، با بَندِ تو میکوشم
من صیدِ جِگَرخسته، تو شیرِ جِگَرخوارم
جانِ من و جانِ تو، گویی که یکی بودهست
سوگند بدین یک جان، کَزْ غیرِ تو بیزارم
از باغِ جَمالِ تو، یک بَندِ گیاهَم من
وَزْ خِلْعَتِ وصلِ تو، یک پاره کُلَهْوارم
بر گِردِ تو این عالَم، خارِ سَرِ دیوار است
بر بویِ گُلِ وَصلَت، خاریست که میخوارم
چون خار چُنین باشد، گُلْزارِ تو چون باشد
ای خورده و ای بُرده اسرارِ تو اسرارم
خورشید بُوَد مَه را بر چَرخْ حَریف ای جان
دانم که بِنَگْذاری در مَجْلِسِ اَغْیارم
رفتم بَرِ درویشی، گفتا که خدا یارت
گویی به دُعایِ او، شُد چون تو شَهی یارم
دیدم همه عالَم را، نَقْشِ دَرِ گرمابه
ای بُرده تو دَستارم، هم سویِ تو دست آرم
هر جِنْس سویِ جِنْسَش، زنجیر همیدَرَّد
من جِنْسِ کیام کین جا، در دامْ گرفتارم؟
گِردِ دلِ من جانا دُزدیده همیگَردی
دانم که چه میجویی، ای دِلْبَرِ عَیّارم
در زیرِ قَبا جانا شمعی پنهان داری
خواهی که زنی آتش در خَرمَن و اَنْبارم
ای گُلْشَن و گُلْزارم وِیْ صِحِّتِ بیمارم
ای یوسُفِ دیدارم وِیْ رونَقِ بازارم
تو گِردِ دِلَم گَردان، من گِردِ دَرَت گَردان
در دستِ تو در گردش، سَرگشته چو پَرگارم
در شادیِ رویِ تو گَر قِصّهٔ غم گویم
گَر غم بِخورَد خونَم، وَاللّهْ که سِزاوارم
بر ضَربِ دَفِ حُکْمَت، این خَلْق همیرَقصند
بیپَردهٔ تو رَقصَد یک پَرده؟ نَپِنْدارم
آوازِ دَفَت پنهان، وینْ رَقصِ جهانْ پیدا
پنهان بُوَد این خارِش، هر جایْ که میخارم
خامُش کُنم از غیرت، زیرا زِ نَباتِ تو
ابرِ شِکَراَفْشانَم، جُز قَند نمیبارم
در آبم و در خاکم، در آتش و در بادم
این چار به گِرِد من، امّا نه ازین چارم
گَهْ تُرکَم و گَهْ هِنْدو، گَهْ رومی و گَهْ زَنگی
از نَقْشِ تو است ای جان اِقْرارم و اِنْکارم
تبریز دل و جانم، با شَمسِ حَق است این جا
هر چند به تَن اکنون، تَصدیع نمیآرم
زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی بارم
از قَندِ تو مینوشَم، با بَندِ تو میکوشم
من صیدِ جِگَرخسته، تو شیرِ جِگَرخوارم
جانِ من و جانِ تو، گویی که یکی بودهست
سوگند بدین یک جان، کَزْ غیرِ تو بیزارم
از باغِ جَمالِ تو، یک بَندِ گیاهَم من
وَزْ خِلْعَتِ وصلِ تو، یک پاره کُلَهْوارم
بر گِردِ تو این عالَم، خارِ سَرِ دیوار است
بر بویِ گُلِ وَصلَت، خاریست که میخوارم
چون خار چُنین باشد، گُلْزارِ تو چون باشد
ای خورده و ای بُرده اسرارِ تو اسرارم
خورشید بُوَد مَه را بر چَرخْ حَریف ای جان
دانم که بِنَگْذاری در مَجْلِسِ اَغْیارم
رفتم بَرِ درویشی، گفتا که خدا یارت
گویی به دُعایِ او، شُد چون تو شَهی یارم
دیدم همه عالَم را، نَقْشِ دَرِ گرمابه
ای بُرده تو دَستارم، هم سویِ تو دست آرم
هر جِنْس سویِ جِنْسَش، زنجیر همیدَرَّد
من جِنْسِ کیام کین جا، در دامْ گرفتارم؟
گِردِ دلِ من جانا دُزدیده همیگَردی
دانم که چه میجویی، ای دِلْبَرِ عَیّارم
در زیرِ قَبا جانا شمعی پنهان داری
خواهی که زنی آتش در خَرمَن و اَنْبارم
ای گُلْشَن و گُلْزارم وِیْ صِحِّتِ بیمارم
ای یوسُفِ دیدارم وِیْ رونَقِ بازارم
تو گِردِ دِلَم گَردان، من گِردِ دَرَت گَردان
در دستِ تو در گردش، سَرگشته چو پَرگارم
در شادیِ رویِ تو گَر قِصّهٔ غم گویم
گَر غم بِخورَد خونَم، وَاللّهْ که سِزاوارم
بر ضَربِ دَفِ حُکْمَت، این خَلْق همیرَقصند
بیپَردهٔ تو رَقصَد یک پَرده؟ نَپِنْدارم
آوازِ دَفَت پنهان، وینْ رَقصِ جهانْ پیدا
پنهان بُوَد این خارِش، هر جایْ که میخارم
خامُش کُنم از غیرت، زیرا زِ نَباتِ تو
ابرِ شِکَراَفْشانَم، جُز قَند نمیبارم
در آبم و در خاکم، در آتش و در بادم
این چار به گِرِد من، امّا نه ازین چارم
گَهْ تُرکَم و گَهْ هِنْدو، گَهْ رومی و گَهْ زَنگی
از نَقْشِ تو است ای جان اِقْرارم و اِنْکارم
تبریز دل و جانم، با شَمسِ حَق است این جا
هر چند به تَن اکنون، تَصدیع نمیآرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۹ - تا عاشق آن یارم، بیکارم و بر کارم
تا عاشقِ آن یارم، بیکارم و بر کارم
سَرگشته و پابَرجا، مانندهٔ پَرگارم
مانندهٔ مِرّیخی، با ماه و فَلَک خَشمَم
وَزْ چَرخِ کُلَهْ زَرّین، در نَنگم و در عارم
گَر خویشِ مَنی یارا میبین که چه بیخویشم
زَاسْرار چه میپُرسی، چون شُهره و اِظْهارم؟
جُز خونِ دلِ عاشق، آن شیر نَیاشامَد
من زادهٔ آن شیرم، دلْ جویَم و خونْ خوارم
رَنْجورم و میدانی، هم فاتحه میخوانی
ای دوست نمیبینی، کَزْ فاتحه بیمارم؟
حَلّاجِ اشارت گو، از خَلْق به دار آمد
وَزْ تُندیِ اسرارم، حَلّاج زَنَد دارَم
اِقْرار مَکُن خواجه من با تو نمیگویم
من مُرده نمیشویَم، من خاره نمیخارم
ای مُنْکِرِ مَخْدومیِ شَمسُ الْحَقِ تبریزی
زِاقْرارِ چو تو کوری، بیزارم و بیزارم
سَرگشته و پابَرجا، مانندهٔ پَرگارم
مانندهٔ مِرّیخی، با ماه و فَلَک خَشمَم
وَزْ چَرخِ کُلَهْ زَرّین، در نَنگم و در عارم
گَر خویشِ مَنی یارا میبین که چه بیخویشم
زَاسْرار چه میپُرسی، چون شُهره و اِظْهارم؟
جُز خونِ دلِ عاشق، آن شیر نَیاشامَد
من زادهٔ آن شیرم، دلْ جویَم و خونْ خوارم
رَنْجورم و میدانی، هم فاتحه میخوانی
ای دوست نمیبینی، کَزْ فاتحه بیمارم؟
حَلّاجِ اشارت گو، از خَلْق به دار آمد
وَزْ تُندیِ اسرارم، حَلّاج زَنَد دارَم
اِقْرار مَکُن خواجه من با تو نمیگویم
من مُرده نمیشویَم، من خاره نمیخارم
ای مُنْکِرِ مَخْدومیِ شَمسُ الْحَقِ تبریزی
زِاقْرارِ چو تو کوری، بیزارم و بیزارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۰ - بشکسته سر خلقی، سر بسته که رنجورم
بِشْکَسته سَرِ خَلْقی، سَر بَسته که رَنْجورم
بُرده زِ فَلَک خِرقه، آورده که من عورَم
وای از دلِ سنگینش، وَزْ عشوهٔ رَنگینش
او نیست، مَنَم سنگینْ کین فِتْنه همیشورَم
من در تَکِ خونَسْتَم، وَزْ خوردنِ خون مَستم
گویی که نِیَم در خون، در شیرهٔ انگورم
ای عشق که از زَفتی در چَرخْ نمیگُنجی
چون است که میگُنجی، اَنْدَر دلِ مَستورم؟
در خانهٔ دل جَستی، دَر را زِ درون بَستی
مِشکاۃ و زُجاجَم من، یا نورِ علی نورَم؟
تَنْ حاملهٔ زَنگی، دلْ در شِکَمَش رومی
پس نیم زِ مُشکَم من، یک نیم زِ کافورَم
بُردی دل و من قاصِدْ دلْ از دِگَران جویَم
نادیده همیآرم، امّا نه چُنین کورم
گَر چهرهٔ زَردِ من، در خاکْ رَوَد روزی
رویَد گُلِ زَرد ای جان از خاکِ سَرِ گورم
آخِر نه سُلَیمان هم بِشْنید غَمِ موری؟
آخِر تو سُلَیمانی، اِنْگار که من مورَم
گفتی که چه مینالی؟ صد خانه عَسَل داری
می مالَم و مینالَم، هم خِرقهٔ زنبورم
مینالَم از این عِلَّت، امّا به دو صد دولت
نَفْروشَم یک ذَرّه، زین عِلَّتِ ناسورم
چون چَنگ هَمیزارم، چون بُلبُلِ گُلْزارم
چون مارْ هَمیپیچَم، چون بر سَرِ گَنْجورم
گویی که اَنا گفتی، با کِبْر و مَنی جُفتی
آن عَکسِ تو است ای جان امّا من از آن دورم
من خامَم و بِریانَم، خَندنده و گِریانم
حیران کُن و حیرانم، در وَصلَم و مَهْجورم
بُرده زِ فَلَک خِرقه، آورده که من عورَم
وای از دلِ سنگینش، وَزْ عشوهٔ رَنگینش
او نیست، مَنَم سنگینْ کین فِتْنه همیشورَم
من در تَکِ خونَسْتَم، وَزْ خوردنِ خون مَستم
گویی که نِیَم در خون، در شیرهٔ انگورم
ای عشق که از زَفتی در چَرخْ نمیگُنجی
چون است که میگُنجی، اَنْدَر دلِ مَستورم؟
در خانهٔ دل جَستی، دَر را زِ درون بَستی
مِشکاۃ و زُجاجَم من، یا نورِ علی نورَم؟
تَنْ حاملهٔ زَنگی، دلْ در شِکَمَش رومی
پس نیم زِ مُشکَم من، یک نیم زِ کافورَم
بُردی دل و من قاصِدْ دلْ از دِگَران جویَم
نادیده همیآرم، امّا نه چُنین کورم
گَر چهرهٔ زَردِ من، در خاکْ رَوَد روزی
رویَد گُلِ زَرد ای جان از خاکِ سَرِ گورم
آخِر نه سُلَیمان هم بِشْنید غَمِ موری؟
آخِر تو سُلَیمانی، اِنْگار که من مورَم
گفتی که چه مینالی؟ صد خانه عَسَل داری
می مالَم و مینالَم، هم خِرقهٔ زنبورم
مینالَم از این عِلَّت، امّا به دو صد دولت
نَفْروشَم یک ذَرّه، زین عِلَّتِ ناسورم
چون چَنگ هَمیزارم، چون بُلبُلِ گُلْزارم
چون مارْ هَمیپیچَم، چون بر سَرِ گَنْجورم
گویی که اَنا گفتی، با کِبْر و مَنی جُفتی
آن عَکسِ تو است ای جان امّا من از آن دورم
من خامَم و بِریانَم، خَندنده و گِریانم
حیران کُن و حیرانم، در وَصلَم و مَهْجورم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۱ - پایی به میان درنه، تا عیش ز سر گیرم
پایی به میان دَرنِهْ، تا عیش زِ سَر گیرم
تو تَلْخ مَشو با من، تا تَنگِ شِکَر گیرم
بیرَنگ فرورفتم، در عشقِ تو ای دِلْبَر
بَرکَش تو از این خُنبَم، تا رنگِ دِگَر گیرم
دِلْتنگتر از میمم، چون در طَمَع و بیمَم
من قُرصِ به دو نیمَم، چون شکلِ قَمَر گیرم
ای از رُخِ شاهِ جان، صد بیذَق را سُلطان
بر اسپْ نِشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وَزْ بادِ لَجاجِ خود، وَزْ غُصّهٔ نیک و بَد
هر چند بَدَم در خود، وَاللّهْ که بَتَر گیرم
اَمنیست مرا از تو، اَمنَم تویی ای مَه رو
یا اَمن دِهَم زین سو، یا راهِ خَطَر گیرم
چون سَرو خَمید از من، گُلْزار چَرید از من
ایمان چو رَمید از من، تَرسَم که کَفَر گیرم
تو غَمْزهٔ غَمّازی، از تیرْ سِپَر سازی
چون تیرْ تو اندازی، پس من چه سِپَر گیرم؟
زیر و زَبَرِ عشقم شَمسُ الْحَقِ تبریز است
جان را زِ پِیِ عشقش، من زیر و زَبَر گیرم
تو تَلْخ مَشو با من، تا تَنگِ شِکَر گیرم
بیرَنگ فرورفتم، در عشقِ تو ای دِلْبَر
بَرکَش تو از این خُنبَم، تا رنگِ دِگَر گیرم
دِلْتنگتر از میمم، چون در طَمَع و بیمَم
من قُرصِ به دو نیمَم، چون شکلِ قَمَر گیرم
ای از رُخِ شاهِ جان، صد بیذَق را سُلطان
بر اسپْ نِشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وَزْ بادِ لَجاجِ خود، وَزْ غُصّهٔ نیک و بَد
هر چند بَدَم در خود، وَاللّهْ که بَتَر گیرم
اَمنیست مرا از تو، اَمنَم تویی ای مَه رو
یا اَمن دِهَم زین سو، یا راهِ خَطَر گیرم
چون سَرو خَمید از من، گُلْزار چَرید از من
ایمان چو رَمید از من، تَرسَم که کَفَر گیرم
تو غَمْزهٔ غَمّازی، از تیرْ سِپَر سازی
چون تیرْ تو اندازی، پس من چه سِپَر گیرم؟
زیر و زَبَرِ عشقم شَمسُ الْحَقِ تبریز است
جان را زِ پِیِ عشقش، من زیر و زَبَر گیرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۲ - صورتگر نقاشم، هر لحظه بتی سازم
صورتگَرِ نَقّاشم، هر لحظه بُتی سازم
وان گَهْ همه بُتها را، در پیشِ تو بُگْدازم
صد نَقْش بَرانگیزم، با روحْ دَرآمیزم
چون نَقْشِ تو را بینم، در آتشش اندازم
تو ساقیِ خَمّاری، یا دشمنِ هُشیاری
یا آن کِه کُنی ویران، هر خانه که میسازم
جانْ ریخته شُد بر تو، آمیخته شُد با تو
چون بویِ تو دارد جانْ، جان را هَله بِنْوازم
هر خون که زِ من رویَد، با خاکِ تو میگوید
با مِهرِ تو هم رَنگم، با عشقِ تو هَنْبازم
در خانهٔ آب و گِل، بیتوست خَرابْ این دل
یا خانه دَرآ جانا یا خانه بِپَردازم
وان گَهْ همه بُتها را، در پیشِ تو بُگْدازم
صد نَقْش بَرانگیزم، با روحْ دَرآمیزم
چون نَقْشِ تو را بینم، در آتشش اندازم
تو ساقیِ خَمّاری، یا دشمنِ هُشیاری
یا آن کِه کُنی ویران، هر خانه که میسازم
جانْ ریخته شُد بر تو، آمیخته شُد با تو
چون بویِ تو دارد جانْ، جان را هَله بِنْوازم
هر خون که زِ من رویَد، با خاکِ تو میگوید
با مِهرِ تو هم رَنگم، با عشقِ تو هَنْبازم
در خانهٔ آب و گِل، بیتوست خَرابْ این دل
یا خانه دَرآ جانا یا خانه بِپَردازم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۳ - شاگرد تو میباشم، گر کودن و کژپوزم
شاگردِ تو میباشم، گَر کودن و کَژْپوزَم
تا زانْ لبِ خَندانَت، یک خنده بیاموزم
ای چَشمهٔ آگاهی شاگردْ نمیخواهی؟
چه حیله کُنم تا منْ خود را به تو دَردوزَم؟
باری، زِ شِکافِ دَر، بَرقِ رُخِ تو بینم
زان آتشِ دِهلیزیْ صد شمعْ بَراَفْروزم
یک لحظه بَری رَخْتم در راه، که عَشّارَم
یک لحظه رَوی پیشَم، یعنی که قَلاوزم
گَهْ در گُنَهَم رانی، گَهْ سویِ پشیمانی
کَژْ کُن سَر و دُنْبَم را، من هَمزهٔ مَهْموزم
در حَوْبه و در توبه، چون ماهیِ بر تابه
این پَهْلو و آن پهلو، بر تابه هَمیسوزم
بر تابه تواَم گَردان این پَهْلو و آن پَهْلو
در ظُلْمَتِ شب با تو، بَرّاقتر از روزم
بس کُن، همه تَلْوینَم، در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه، یک لحظه چو پیروزم
تا زانْ لبِ خَندانَت، یک خنده بیاموزم
ای چَشمهٔ آگاهی شاگردْ نمیخواهی؟
چه حیله کُنم تا منْ خود را به تو دَردوزَم؟
باری، زِ شِکافِ دَر، بَرقِ رُخِ تو بینم
زان آتشِ دِهلیزیْ صد شمعْ بَراَفْروزم
یک لحظه بَری رَخْتم در راه، که عَشّارَم
یک لحظه رَوی پیشَم، یعنی که قَلاوزم
گَهْ در گُنَهَم رانی، گَهْ سویِ پشیمانی
کَژْ کُن سَر و دُنْبَم را، من هَمزهٔ مَهْموزم
در حَوْبه و در توبه، چون ماهیِ بر تابه
این پَهْلو و آن پهلو، بر تابه هَمیسوزم
بر تابه تواَم گَردان این پَهْلو و آن پَهْلو
در ظُلْمَتِ شب با تو، بَرّاقتر از روزم
بس کُن، همه تَلْوینَم، در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه، یک لحظه چو پیروزم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۴ - سر برمزن از هستی، تا راه نگردد گم
سَر برمَزَن از هستی، تا راه نگردد گُم
در بادیهٔ مَردان، مَحْو است تو را جُمجُم
در عالَم پُرآتش، در مَحْو سَر اَنْدَرکَش
در عالَمِ هستی بین، نیلین سَرِ چون قاقُم
زیرِ فَلَکِ ناری، در حَلْقهٔ بیداری
هر چند که سَر داری، نه سَر هِلَدَت، نی دُم
هر رنج که دیدهست او، در رنجِ شدید است او
مَحْو است که عید است او، باقی دُهُل و لُم لُم
سَرگشتگیِ حالَم، تو فَهْم کُن از قالَم
کِی هیزُم از آن آتش بَرخوان که وَاِنْ مِنْکُم
کِی رویَد از این صَحرا، جُز لقمهٔ پُرصَفْرا؟
کِی تازَد بر بالا، این مَرکَبِ پَشمینْ سُم؟
وَرْ پَرَّد چون کَرکَس، خاکش بِکَشَد واپَس
هر چیز به اصلِ خود بازآید، میدانُم
رو آر گَر انسانی، در جوهرِ پنهانی
کو آبِ حَیات آمد در قالَبِ هَمچون خُم
شَمسُ الْحَقِ تبریزی ما بَیضهٔ مُرغِ تو
در زیرِ پَرَت جوشانْ تا آید وقتِ قُم
در بادیهٔ مَردان، مَحْو است تو را جُمجُم
در عالَم پُرآتش، در مَحْو سَر اَنْدَرکَش
در عالَمِ هستی بین، نیلین سَرِ چون قاقُم
زیرِ فَلَکِ ناری، در حَلْقهٔ بیداری
هر چند که سَر داری، نه سَر هِلَدَت، نی دُم
هر رنج که دیدهست او، در رنجِ شدید است او
مَحْو است که عید است او، باقی دُهُل و لُم لُم
سَرگشتگیِ حالَم، تو فَهْم کُن از قالَم
کِی هیزُم از آن آتش بَرخوان که وَاِنْ مِنْکُم
کِی رویَد از این صَحرا، جُز لقمهٔ پُرصَفْرا؟
کِی تازَد بر بالا، این مَرکَبِ پَشمینْ سُم؟
وَرْ پَرَّد چون کَرکَس، خاکش بِکَشَد واپَس
هر چیز به اصلِ خود بازآید، میدانُم
رو آر گَر انسانی، در جوهرِ پنهانی
کو آبِ حَیات آمد در قالَبِ هَمچون خُم
شَمسُ الْحَقِ تبریزی ما بَیضهٔ مُرغِ تو
در زیرِ پَرَت جوشانْ تا آید وقتِ قُم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۵ - ای کرده تو مهمانم، در پیش درآ جانم
ای کرده تو مهمانم، در پیش دَرآ جانم
زان روی که حیرانَم، من خانه نمیدانم
ای گشته زِ تو والِهْ، هم شهر و هم اَهلِ دِهْ
کو خانه؟ نِشانَم دِهْ، من خانه نمیدانم
زان کَس که شُدی جانش، زان کَس مَطَلَب دانش
پیش آ و مَرَنْجانَش، من خانه نمیدانم
وان کَزْ تو بَوَد شورَش، میدار تو مَعْذورَش
وَزْ خانه مَکُن دورَش، من خانه نمیدانم
منْ عاشق و مُشتاقم، منْ شُهرهٔ آفاقَم
رَحْم آر و مَکُن طاقَم، من خانه نمیدانم
ای مُطربِ صاحِبْ صَف میزَن تو به زَخْمِ کَف
بر راهِ دِلَم این دَف، من خانه نمیدانم
شَمسُ الْحَقِ تبریزم جُز با تو نَیامیزم
می اُفتم و میخیزم، من خانه نمیدانم
زان روی که حیرانَم، من خانه نمیدانم
ای گشته زِ تو والِهْ، هم شهر و هم اَهلِ دِهْ
کو خانه؟ نِشانَم دِهْ، من خانه نمیدانم
زان کَس که شُدی جانش، زان کَس مَطَلَب دانش
پیش آ و مَرَنْجانَش، من خانه نمیدانم
وان کَزْ تو بَوَد شورَش، میدار تو مَعْذورَش
وَزْ خانه مَکُن دورَش، من خانه نمیدانم
منْ عاشق و مُشتاقم، منْ شُهرهٔ آفاقَم
رَحْم آر و مَکُن طاقَم، من خانه نمیدانم
ای مُطربِ صاحِبْ صَف میزَن تو به زَخْمِ کَف
بر راهِ دِلَم این دَف، من خانه نمیدانم
شَمسُ الْحَقِ تبریزم جُز با تو نَیامیزم
می اُفتم و میخیزم، من خانه نمیدانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۶ - در عشق سلیمانی، من همدم مرغانم
در عشقِ سُلَیمانی، من هَمدَمِ مُرغانَم
هم عشقِ پَری دارم، هم مَردِ پَری خوانَم
هر کَس که پَری خوتَر، در شیشه کُنم زوتَر
بَرخوانَم اَفْسونَش، حَرّاقه بِجُنبانَم
زین واقعه مَدهوشَم، باهوشم و بیهوشم
هم ناطِق و خاموشَم، هم لوحِ خَموشانَم
فریاد که آن مَریَم، رنگی دِگَر است این دَم
فریاد، کَزین حالَتْ فریاد نمیدانَم
زانْ رنگْ چه بیرنگَم، زانْ طُرّه چو آوَنگَم
زانْ شمعْ چو پروانه، یا رَب چه پَریشانَم
گفتم که مَها جانی، امروزْ دِگَر سانی
گفتا که بُرو، مَنْگَر از دیدهٔ انسانَم
ای خواجه اگر مَردی، تَشویش چه آوردی؟
کَزْ آتشِ حِرصِ تو، پُر دود شود جانَم
یا عاشقِ شَیدا شو، یا از بَرِ ما واشو
در پَرده مَیا با خود، تا پَرده نَگَردانَم
هم خونَم و هم شیرم، هم طِفْلَم و هم پیرم
هم چاکِر و هم میرم، هم اینَم و هم آنَم
هم شَمسِ شِکَرریزَم، هم خِطّهٔ تبریزم
هم ساقی و هم مَستم، هم شُهره و پنهانَم
هم عشقِ پَری دارم، هم مَردِ پَری خوانَم
هر کَس که پَری خوتَر، در شیشه کُنم زوتَر
بَرخوانَم اَفْسونَش، حَرّاقه بِجُنبانَم
زین واقعه مَدهوشَم، باهوشم و بیهوشم
هم ناطِق و خاموشَم، هم لوحِ خَموشانَم
فریاد که آن مَریَم، رنگی دِگَر است این دَم
فریاد، کَزین حالَتْ فریاد نمیدانَم
زانْ رنگْ چه بیرنگَم، زانْ طُرّه چو آوَنگَم
زانْ شمعْ چو پروانه، یا رَب چه پَریشانَم
گفتم که مَها جانی، امروزْ دِگَر سانی
گفتا که بُرو، مَنْگَر از دیدهٔ انسانَم
ای خواجه اگر مَردی، تَشویش چه آوردی؟
کَزْ آتشِ حِرصِ تو، پُر دود شود جانَم
یا عاشقِ شَیدا شو، یا از بَرِ ما واشو
در پَرده مَیا با خود، تا پَرده نَگَردانَم
هم خونَم و هم شیرم، هم طِفْلَم و هم پیرم
هم چاکِر و هم میرم، هم اینَم و هم آنَم
هم شَمسِ شِکَرریزَم، هم خِطّهٔ تبریزم
هم ساقی و هم مَستم، هم شُهره و پنهانَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۷ - این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم؟
این شکل که من دارم ای خواجه کِه را مانَم؟
یک لحظه پَری شکلَم، یک لحظه پَری خوانَم
در آتشِ مُشتاقی، هم جَمعَم و هم شَمعَم
هم دودم و هم نورم، هم جمع و پَریشانَم
جُز گوشِ رَبابِ دل، از خشمْ نَمالَم من
جُز چَنگِ سعادت را از زَخْمه نَرنجانَم
چون شِکَّر و چون شیرم، با خود زَنَم و گیرم
طَبْعَم چو جُنون آرَد، زَنجیرْ بِجُنبانَم
ای خواجه چه مُرغَم من، نی کَبکَم و نی بازَم
نی خوبَم و نی زشتَم، نی اینَم و نی آنَم
نی خواجهٔ بازارم، نی بُلبُلِ گُلْزارم
ای خواجه تو نامَمْ نِهْ، تا خویش بِدان خوانَم
نی بندهٔ نه آزادم، نی مومْ نه پولادم
نی دل به کسی دادم، نی دِلْبَرِ ایشانَم
گَر در شَرَم و خیرم، از خود نهام از غیرم
آن سو که کَشَد آن کَس، ناچار چُنان رانَم
یک لحظه پَری شکلَم، یک لحظه پَری خوانَم
در آتشِ مُشتاقی، هم جَمعَم و هم شَمعَم
هم دودم و هم نورم، هم جمع و پَریشانَم
جُز گوشِ رَبابِ دل، از خشمْ نَمالَم من
جُز چَنگِ سعادت را از زَخْمه نَرنجانَم
چون شِکَّر و چون شیرم، با خود زَنَم و گیرم
طَبْعَم چو جُنون آرَد، زَنجیرْ بِجُنبانَم
ای خواجه چه مُرغَم من، نی کَبکَم و نی بازَم
نی خوبَم و نی زشتَم، نی اینَم و نی آنَم
نی خواجهٔ بازارم، نی بُلبُلِ گُلْزارم
ای خواجه تو نامَمْ نِهْ، تا خویش بِدان خوانَم
نی بندهٔ نه آزادم، نی مومْ نه پولادم
نی دل به کسی دادم، نی دِلْبَرِ ایشانَم
گَر در شَرَم و خیرم، از خود نهام از غیرم
آن سو که کَشَد آن کَس، ناچار چُنان رانَم