شاعر در این شعر از احساسات خود نسبت به معلم یا مرشدش سخن میگوید. او خود را شاگردی ناتوان و ناقص میداند که میخواهد از معلمش بیاموزد و به او نزدیک شود. شاعر از تلاشهای خود برای جلب توجه و رضایت معلم میگوید و احساسات متضاد خود را بیان میکند، از جمله احساس گناه، پشیمانی، و امید به هدایت. او از تشبیهات مختلفی مانند ماهی بر تابه برای بیان وضعیت خود استفاده میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از تشبیهات و استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۴۶۳ - شاگرد تو میباشم، گر کودن و کژپوزم
تا زانْ لبِ خَندانَت، یک خنده بیاموزم ۱
ای چَشمهٔ آگاهی شاگردْ نمیخواهی؟
چه حیله کُنم تا منْ خود را به تو دَردوزَم؟ ۲
باری، زِ شِکافِ دَر، بَرقِ رُخِ تو بینم
زان آتشِ دِهلیزیْ صد شمعْ بَراَفْروزم ۳
یک لحظه بَری رَخْتم در راه، که عَشّارَم
یک لحظه رَوی پیشَم، یعنی که قَلاوزم ۴
گَهْ در گُنَهَم رانی، گَهْ سویِ پشیمانی
کَژْ کُن سَر و دُنْبَم را، من هَمزهٔ مَهْموزم ۵
در حَوْبه و در توبه، چون ماهیِ بر تابه
این پَهْلو و آن پهلو، بر تابه هَمیسوزم ۶
بر تابه تواَم گَردان این پَهْلو و آن پَهْلو
در ظُلْمَتِ شب با تو، بَرّاقتر از روزم ۷
بس کُن، همه تَلْوینَم، در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه، یک لحظه چو پیروزم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.