تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۵ - روان شد اشک یاقوتی، ز راه دیدگان اینک
رَوان شُد اشکِ یاقوتی، زِ راهِ دیدگان اینک
زِ عشقِ بینشان آمد، نشانِ بینشان اینک
بِبین در رنگِ معشوقان، نِگَر در رنگِ مُشتاقان
که آمد این دو رنگِ خوش، از آن بیرنگْ جان اینک
فَلَک مَر خاک را هر دَم، هزاران رنگ میبَخشَد
که نی رنگِ زمین دارد، نه رنگِ آسْمان اینک
چو اصلِ رنگْ بیرنگست و اصلِ نَقْشْ بینَقْشَست
چو اصلِ حَرفْ بیحَرفست، چو اصلِ نَقْدْ کان اینک
تویی عاشق، تویی معشوق، تویی جویانِ این هر دو
ولی تو تویْ بر تویی، زِ رَشکِ این و آن اینک
تو مَشکِ آبِ حیوانی، ولی رَشکَت دهَان بَندَد
دَهان خاموش و جانْ نالان، زِ عشقِ بیاَمان اینک
سَحَرْگَه ناله مُرغان، رَسولی از خَموشانست
جهانِ خامُشِ نالان، نِشانَش در دَهان اینک
زِ ذوقَش گَر بِبالیدی، چرا از هَجْر نالیدی؟
تو مُنْکِر میشوی، لیکِن، هزاران تَرجُمان اینک
اگر نه صِید یاری تو، بگو چون بیقَراری تو؟
چو دیدی، آسیا گَردان بِدان آبِ رَوان اینک
اشارت میکُند جانَم، که خامُش کُن، مَرَنجانَم
خَموشَم، بَنده فَرمانَم، رَها کردم بیان اینک
زِ عشقِ بینشان آمد، نشانِ بینشان اینک
بِبین در رنگِ معشوقان، نِگَر در رنگِ مُشتاقان
که آمد این دو رنگِ خوش، از آن بیرنگْ جان اینک
فَلَک مَر خاک را هر دَم، هزاران رنگ میبَخشَد
که نی رنگِ زمین دارد، نه رنگِ آسْمان اینک
چو اصلِ رنگْ بیرنگست و اصلِ نَقْشْ بینَقْشَست
چو اصلِ حَرفْ بیحَرفست، چو اصلِ نَقْدْ کان اینک
تویی عاشق، تویی معشوق، تویی جویانِ این هر دو
ولی تو تویْ بر تویی، زِ رَشکِ این و آن اینک
تو مَشکِ آبِ حیوانی، ولی رَشکَت دهَان بَندَد
دَهان خاموش و جانْ نالان، زِ عشقِ بیاَمان اینک
سَحَرْگَه ناله مُرغان، رَسولی از خَموشانست
جهانِ خامُشِ نالان، نِشانَش در دَهان اینک
زِ ذوقَش گَر بِبالیدی، چرا از هَجْر نالیدی؟
تو مُنْکِر میشوی، لیکِن، هزاران تَرجُمان اینک
اگر نه صِید یاری تو، بگو چون بیقَراری تو؟
چو دیدی، آسیا گَردان بِدان آبِ رَوان اینک
اشارت میکُند جانَم، که خامُش کُن، مَرَنجانَم
خَموشَم، بَنده فَرمانَم، رَها کردم بیان اینک
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۷ - الا ای رو ترش کرده، که تا نبود مرا مدخل
اَلا ای رو تُرُش کرده، که تا نَبْوَد مرا مَدْخَل
نِبِشته گِردِ روی خود، صَلا نِعْمَ الْاِدامُ الْخَل
دو سه گام اَرْ زِحِرص و کین به حِلْم آیی، عَسَل جوشی
که عالَمها کُنی شیرین، نمیآیی، زِهی کاهَل
غَلَط دیدم، غَلَط گفتم، همیشه با غَلَط جُفتَم
که گَر من دیدَمی رویَت، نَمانْدی چَشمِ من اَحْوَل
دلا خود را در آیینه، چو کَژْبینی، هر آیینه
تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اَوَّل
یکی میرفت در چاهی، چو در چَهْ دید او ماهی
مَهْ از گَردون نِدا کَردَش، من این سویَم، تو لاتَعْجَل
مَجو مَهْ را دَرین پَستی، که نَبْوَد در عَدَم هستی
نَرویَد نیشِکَر هرگز، چو کارَد آدمی حَنْظَل
خوشی در نَفیِ توست ای جان، تو در اثباتْ میجویی
از آن جا جو که میآید، نگردد مُشکلْ این جا حَل
تو آن بَطّی کَزْاِشْتابی، سِتاره جُست در آبی
تو آنی کَزْبرایِ پا، هَمیزد او رَگِ اَکْحَل
دَرین پایان، دَرین ساران، چو گُم گشتند هُشیاران
چه سازم من؟ که من در رَهْ، چُنان مَستم که لاتَسْأَل
خدایا دستِ مَستِ خود بگیر، اَرْنی دَرین مَقْصَد
زِمَستی آن کُند با خود، که در مَستی کُند مَنْبَل
گَرَم زیر و زَبَر کردی، به خود نزدیک تر کردی
که صِحَّت آید از دَردی، چو اَفْشُرده شود دُنْبَل
زِبَعدِ این میْ و مَستی، چو کارِ من تو کَردَسْتی
تَوکُّل کردهاَم بر تو، صَلا ای کاهِلانْ تَنْبَل
تویی ای شَمسِ تبریزی، نه زین مشرق، نه زین مغرب
نه آن شَمسی که هر باری کُسوف آید، شود مُخْتَل
نِبِشته گِردِ روی خود، صَلا نِعْمَ الْاِدامُ الْخَل
دو سه گام اَرْ زِحِرص و کین به حِلْم آیی، عَسَل جوشی
که عالَمها کُنی شیرین، نمیآیی، زِهی کاهَل
غَلَط دیدم، غَلَط گفتم، همیشه با غَلَط جُفتَم
که گَر من دیدَمی رویَت، نَمانْدی چَشمِ من اَحْوَل
دلا خود را در آیینه، چو کَژْبینی، هر آیینه
تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اَوَّل
یکی میرفت در چاهی، چو در چَهْ دید او ماهی
مَهْ از گَردون نِدا کَردَش، من این سویَم، تو لاتَعْجَل
مَجو مَهْ را دَرین پَستی، که نَبْوَد در عَدَم هستی
نَرویَد نیشِکَر هرگز، چو کارَد آدمی حَنْظَل
خوشی در نَفیِ توست ای جان، تو در اثباتْ میجویی
از آن جا جو که میآید، نگردد مُشکلْ این جا حَل
تو آن بَطّی کَزْاِشْتابی، سِتاره جُست در آبی
تو آنی کَزْبرایِ پا، هَمیزد او رَگِ اَکْحَل
دَرین پایان، دَرین ساران، چو گُم گشتند هُشیاران
چه سازم من؟ که من در رَهْ، چُنان مَستم که لاتَسْأَل
خدایا دستِ مَستِ خود بگیر، اَرْنی دَرین مَقْصَد
زِمَستی آن کُند با خود، که در مَستی کُند مَنْبَل
گَرَم زیر و زَبَر کردی، به خود نزدیک تر کردی
که صِحَّت آید از دَردی، چو اَفْشُرده شود دُنْبَل
زِبَعدِ این میْ و مَستی، چو کارِ من تو کَردَسْتی
تَوکُّل کردهاَم بر تو، صَلا ای کاهِلانْ تَنْبَل
تویی ای شَمسِ تبریزی، نه زین مشرق، نه زین مغرب
نه آن شَمسی که هر باری کُسوف آید، شود مُخْتَل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۸ - بقا اندر بقا باشد، طریق کم زنان، ای دل
بَقا اَنْدَر بَقا باشد، طَریقِ کَم زنان، ای دل
یَقین اَنْدَر یَقین آمد قَلّنْدَر بیگُمان، ای دل
به هر لحظه زِتَدبیری، به اقلیمی رَوَد میری
زِجاه و قُوَّتِ پیری، که باشد غَیب دان، ای دل
کجا باشید صاحِب دل، دو روز اَنْدَر یکی مَنْزِل
چو او را سَیر شُد حاصِل، از آن سویِ جهان، ای دل
چو بُگْذشتی تو گَردون را، بِدیدی بَحْرِ پُر خون را
بِبین تو ماهِ بیچون را، به شهرِ لامَکان، ای دل
زَبونِ آن کَشش باشد، کسی کانْ رَهْ خوشَش باشد
رَوانَش پُر چَشش باشد، زِهی جان و رَوان، ای دل
دَهَد نوری طبیعت را، دَهَد دادی شَریعَت را
چو بِسْپارَد وَدیعَت را، بِدان سَرحَدِّ جان، ای دل
شُنودی شَمسِ تبریزی، گُمان بُردی ازو چیزی
یکی سِرّیْ دل آمیزی، تو را آمد عِیان، ای دل
یَقین اَنْدَر یَقین آمد قَلّنْدَر بیگُمان، ای دل
به هر لحظه زِتَدبیری، به اقلیمی رَوَد میری
زِجاه و قُوَّتِ پیری، که باشد غَیب دان، ای دل
کجا باشید صاحِب دل، دو روز اَنْدَر یکی مَنْزِل
چو او را سَیر شُد حاصِل، از آن سویِ جهان، ای دل
چو بُگْذشتی تو گَردون را، بِدیدی بَحْرِ پُر خون را
بِبین تو ماهِ بیچون را، به شهرِ لامَکان، ای دل
زَبونِ آن کَشش باشد، کسی کانْ رَهْ خوشَش باشد
رَوانَش پُر چَشش باشد، زِهی جان و رَوان، ای دل
دَهَد نوری طبیعت را، دَهَد دادی شَریعَت را
چو بِسْپارَد وَدیعَت را، بِدان سَرحَدِّ جان، ای دل
شُنودی شَمسِ تبریزی، گُمان بُردی ازو چیزی
یکی سِرّیْ دل آمیزی، تو را آمد عِیان، ای دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۹ - مهم را لطف در لطف است، از آنم بیقرار، ای دل
مَهَم را لُطف در لُطف است، از آنَم بیقَرار، ای دل
دِلَم پُرچَشمهٔ حیوان، تَنَم در لاله زار، ای دل
به زیر هر درختی بین، نشسته بَهرِ رویِ شَهْ
مَلیحی، یوسُفی مَهْ رو، لطیفی گُلْ عِذار، ای دل
فَکَنده در دلِ خوبانِ روحانیّ و جسمانی
زِعشقِ روح و جسمِ خود، زِسوداها شَرار، ای دل
دَرآکَنده زِشادیها، دَرونِ چاکرانِ خود
مِثالِ دانههایِ دُر، که باشد در اَنار، ای دل
به بَزمِ او چو مَستان را کنار و لُطفها باشد
بگیرد آب با آتشْ زِعشقَش هم کِنار، ای دل
دران خَلْوَت که خوبان را به جامِ خاص بِنْوازَد
بُوَد روحُ الْامینْ حارِس وَخِضْرَش پَرده دار، ای دل
چو از بَزْمَش بُرون آید، کَمینه چاکرشْ سَکْران
زِمُلْک و مِلْک و تَخت و بَختْ دارد نَنگ و عار، ای دل
جهانْ بُستانِ او را دان، وَاین عالَم چو غاری دان
بُرون آرَد تو را لُطفَش ازین تاریکِ غار، ای دل
گُلِستانها و ریحانها، شَقایِقهایِ گوناگون
بَنَفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار، ای دل
که این گُلهایِ خاکی هم زِعَکسِ آن هَمیرویَد
تو خاکی میخوری این جا، تو را آن جا چه کار، ای دل؟
بِزَن دستیّ و رَقصی کُن، زِعشقِ آن خداوندی
که چون بوسی ازو یابی، کُند آفَت کِنار، ای دل
به جانِ پاکِ شَمسُ الدّین، خداوندِ خداوندان
که پَرها هم ازو یابی، اگر خواهی فِرار، ای دل
به خاکِ پایِ تبریزی که اِکْسیر است خاکِ او
که جانها یابی اَرْبر وِیْ کُنی جانی نِثار، ای دل
کُنون از هَجْر بر پایَم چُنین بَندیست از آتش
زِیادش مَست و مَخْمورم، اگر چَندم نِزار، ای دل
مِثالِ چَنگ میباشم، هزاران نَغمهها دارد
به لَحْنِ عشق اَنگیزش، وَگَر نالید زار، ای دل
به سودایِ چُنان بَختی، که معشوق از سَرِ دستی
به دستم داده بود از لُطف دُنبالِ مِهار، ای دل
به گِردِ مَرکَبم بودی، به زیرِ سایهٔ آن شاه
هزاران شاه در خِدمَت، به صَفها در قِطار، ای دل
ازین سو نه، از آن سویِ جهانِ روح، تا دانی
که آن جا که نه امسال است و آن سال است و پار، ای دل
چو دیدم من عِنایَتها، زِصَدْرِ غَیب، شَمسُ الدّین
شُدم مَغرور، خاصه مَست و مَجنون و خُمار، ای دل
چُنان حِلْمیّ و تَمکینی، چُنان صبرِ خداوندی
که اَنْدَر صَبر، اَیّوبَشْ نَتانَد بود یار، ای دل
عِنان از من چُنان بَرتافت، جایی شُد که وَهْم آن جا
به جسمِ او نَیابَد راه و نی چَشمَشْ غُبار، ای دل
به دَرگاهِ خدا نالَم، که سایهیْ آفتابی را
به ما آرَد که دل را نیست بیاو پود و تار، ای دل
امید است ای دلِ غمگین، که ناگاهان دَرآیَد او
تو این جان را به صد حیله، هَمیکُن دارْدار، ای دل
دِلَم پُرچَشمهٔ حیوان، تَنَم در لاله زار، ای دل
به زیر هر درختی بین، نشسته بَهرِ رویِ شَهْ
مَلیحی، یوسُفی مَهْ رو، لطیفی گُلْ عِذار، ای دل
فَکَنده در دلِ خوبانِ روحانیّ و جسمانی
زِعشقِ روح و جسمِ خود، زِسوداها شَرار، ای دل
دَرآکَنده زِشادیها، دَرونِ چاکرانِ خود
مِثالِ دانههایِ دُر، که باشد در اَنار، ای دل
به بَزمِ او چو مَستان را کنار و لُطفها باشد
بگیرد آب با آتشْ زِعشقَش هم کِنار، ای دل
دران خَلْوَت که خوبان را به جامِ خاص بِنْوازَد
بُوَد روحُ الْامینْ حارِس وَخِضْرَش پَرده دار، ای دل
چو از بَزْمَش بُرون آید، کَمینه چاکرشْ سَکْران
زِمُلْک و مِلْک و تَخت و بَختْ دارد نَنگ و عار، ای دل
جهانْ بُستانِ او را دان، وَاین عالَم چو غاری دان
بُرون آرَد تو را لُطفَش ازین تاریکِ غار، ای دل
گُلِستانها و ریحانها، شَقایِقهایِ گوناگون
بَنَفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار، ای دل
که این گُلهایِ خاکی هم زِعَکسِ آن هَمیرویَد
تو خاکی میخوری این جا، تو را آن جا چه کار، ای دل؟
بِزَن دستیّ و رَقصی کُن، زِعشقِ آن خداوندی
که چون بوسی ازو یابی، کُند آفَت کِنار، ای دل
به جانِ پاکِ شَمسُ الدّین، خداوندِ خداوندان
که پَرها هم ازو یابی، اگر خواهی فِرار، ای دل
به خاکِ پایِ تبریزی که اِکْسیر است خاکِ او
که جانها یابی اَرْبر وِیْ کُنی جانی نِثار، ای دل
کُنون از هَجْر بر پایَم چُنین بَندیست از آتش
زِیادش مَست و مَخْمورم، اگر چَندم نِزار، ای دل
مِثالِ چَنگ میباشم، هزاران نَغمهها دارد
به لَحْنِ عشق اَنگیزش، وَگَر نالید زار، ای دل
به سودایِ چُنان بَختی، که معشوق از سَرِ دستی
به دستم داده بود از لُطف دُنبالِ مِهار، ای دل
به گِردِ مَرکَبم بودی، به زیرِ سایهٔ آن شاه
هزاران شاه در خِدمَت، به صَفها در قِطار، ای دل
ازین سو نه، از آن سویِ جهانِ روح، تا دانی
که آن جا که نه امسال است و آن سال است و پار، ای دل
چو دیدم من عِنایَتها، زِصَدْرِ غَیب، شَمسُ الدّین
شُدم مَغرور، خاصه مَست و مَجنون و خُمار، ای دل
چُنان حِلْمیّ و تَمکینی، چُنان صبرِ خداوندی
که اَنْدَر صَبر، اَیّوبَشْ نَتانَد بود یار، ای دل
عِنان از من چُنان بَرتافت، جایی شُد که وَهْم آن جا
به جسمِ او نَیابَد راه و نی چَشمَشْ غُبار، ای دل
به دَرگاهِ خدا نالَم، که سایهیْ آفتابی را
به ما آرَد که دل را نیست بیاو پود و تار، ای دل
امید است ای دلِ غمگین، که ناگاهان دَرآیَد او
تو این جان را به صد حیله، هَمیکُن دارْدار، ای دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۰ - هر آن کو صبر کرد ای دل، زشهوتها درین منزل
هر آن کو صبر کرد ای دل، زِشَهوتها دَرین مَنْزِل
عِوَض دیدهست او حاصِل به جان، زان سویِ آب و گِل
چو شَخصی کو دو زن دارد، یکی را دلْ شِکَن دارد
بِدان دیگر وَطَن دارد، که او خوشتَر بُدَش در دل
تو گویی کین بدین خوبی، زِهی صبرِ وِیْ اَیّوبی
وَزین غَبْن اَنْدَر آشوبی، که این کاریست بیطایِل
وَ او گوید زِسَرمَستی که آن را تو ندیدَسْتی
که آن عُلْو است و تو پَستی، که تو نَقْصیّ و آن کامِل
بِدو گَر باز رو آرَد، وَتُخمِ دوستی کارَد
حِجابی آن دِگَر دارد، کَزین سو رانَد او مَحْمِل
چو باز آن خوبْ کَم نازَد، وَ با این شَخص دَرسازد
دِگَربار او نَپَردازد، ازین سون رَخْتِ دل، حاصِل
سَرِ رشتهیْ صَبوری را بِبین، بُگذار کوری را
بِبین تو حُسنِ حوری را، صَبوری نَبْوَدَت مُشکِل
همه کُدیه ازین حَضرت، به سَجده و وَقْفه و رَکْعَت
برایِ دیدِ این لَذَّت، کَزو شَهوت شود حامِل
بِفَرما صبرْ یاران را، به پَندی حِرص داران را
بِمَشْنو نَفْسِ زاران را، مَباش از دستِ حِرصْ آکِل
کسی را چون دَهی پَندی، شود حِرصِ تو را بَندی
صَبوری گَردَدَت قَندی، پِیِ آجِلْ دَرین عاجِل
زِبی چون بین که چونها شُد، زِبی سون بین که سونها شُد
زِحِلْمی بین که خونها شُد، زِحَقّی چند گون باطِل
حروفِ تَختهٔ کانی، بدین تأویل میخوانی
خُلاصهیْ صَبر میدانی، بَر آن تأویل شو عامِل
صَبوری کُن مَکُن تیزی، زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
بَشَر خُسپیْ مَلَک خیزی، که او شاهیست بَس مُفْضِل
عِوَض دیدهست او حاصِل به جان، زان سویِ آب و گِل
چو شَخصی کو دو زن دارد، یکی را دلْ شِکَن دارد
بِدان دیگر وَطَن دارد، که او خوشتَر بُدَش در دل
تو گویی کین بدین خوبی، زِهی صبرِ وِیْ اَیّوبی
وَزین غَبْن اَنْدَر آشوبی، که این کاریست بیطایِل
وَ او گوید زِسَرمَستی که آن را تو ندیدَسْتی
که آن عُلْو است و تو پَستی، که تو نَقْصیّ و آن کامِل
بِدو گَر باز رو آرَد، وَتُخمِ دوستی کارَد
حِجابی آن دِگَر دارد، کَزین سو رانَد او مَحْمِل
چو باز آن خوبْ کَم نازَد، وَ با این شَخص دَرسازد
دِگَربار او نَپَردازد، ازین سون رَخْتِ دل، حاصِل
سَرِ رشتهیْ صَبوری را بِبین، بُگذار کوری را
بِبین تو حُسنِ حوری را، صَبوری نَبْوَدَت مُشکِل
همه کُدیه ازین حَضرت، به سَجده و وَقْفه و رَکْعَت
برایِ دیدِ این لَذَّت، کَزو شَهوت شود حامِل
بِفَرما صبرْ یاران را، به پَندی حِرص داران را
بِمَشْنو نَفْسِ زاران را، مَباش از دستِ حِرصْ آکِل
کسی را چون دَهی پَندی، شود حِرصِ تو را بَندی
صَبوری گَردَدَت قَندی، پِیِ آجِلْ دَرین عاجِل
زِبی چون بین که چونها شُد، زِبی سون بین که سونها شُد
زِحِلْمی بین که خونها شُد، زِحَقّی چند گون باطِل
حروفِ تَختهٔ کانی، بدین تأویل میخوانی
خُلاصهیْ صَبر میدانی، بَر آن تأویل شو عامِل
صَبوری کُن مَکُن تیزی، زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
بَشَر خُسپیْ مَلَک خیزی، که او شاهیست بَس مُفْضِل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۲ - بیا هر کس که میخواهد که تا با وی گرو بندم
بیا هر کَس که میخواهد که تا با وِیْ گِرو بَندَم
که سنگِ خاره جانْ گیرد، به پیوندِ خداوندم
هَمی گفتم به گُل روزی زِهی خَندانْ قَلاووزی
مرا گُل گفت میدانی تو باری کَزْ چه میخَندم
خیالِ شاهِ خوش خویَم، تَبَسُّم کرد در رویَم
چُنین شُد نَسل بر نَسلَم، چُنین فرزندِ فرزندم
شَهِ من گفت هر مِسکینْ که عُمرش نیست، من عُمرَم
بدین وَعده منِ مِسکین، امید از عُمر بَرکَندم
دلِ من بانگ بر من زد، چه باشد قَدْرِ عُمری خَود؟
چه مِنَّت مینَهی بر من؟ تو خود چندیّ و من چندم؟
شَهی کَزْ لُطف میآید، اگر مِنَّت نَهَد شاید
که چاهی پُرحَدَث بودی، مَنَت از زَر دَرآگَندم
کَمَر نابَسته در خِدمَت، مرا تاجِ خِرَد داد او
تو خود اندیشه کُن با خَود، چه بَخشَد گَر بِپِیوندم
یَقُولُ الْعِشْقُ لی سِرّا تَنافَسْ وَ اغْتَنِمْ بِرّا
وَ لا تَفْجُرْ وَ لا تَهْجُرْ و اِلّا تَبْتَئِسْ، تَنْدَم
همه شاهانْ غُلامان را، به خُرسندی ثَنا گفته
همه خَشمِ خداوندی بَرِ من این که خُرسندم
مَضی فی صَحْوَتَی یَوْمی وَ فاضَ السُّکْرُ فی قَوْمی
فَاَسْرِعْ وَ اسْقِنی خَمْرا حُمَیْرا تُشْبِهُ العَنْدَم
بیا دَردِه یکی جامی، پُر از شادیّ و آرامی
که بِنْمایَم سَرانجامی، چو مَخْموران بِپُرسَندم
مَیازارید از خویَم که من بسیار میگویم
جهانی طوطیان دارم اگر بسیار شُد قَندَم
که سنگِ خاره جانْ گیرد، به پیوندِ خداوندم
هَمی گفتم به گُل روزی زِهی خَندانْ قَلاووزی
مرا گُل گفت میدانی تو باری کَزْ چه میخَندم
خیالِ شاهِ خوش خویَم، تَبَسُّم کرد در رویَم
چُنین شُد نَسل بر نَسلَم، چُنین فرزندِ فرزندم
شَهِ من گفت هر مِسکینْ که عُمرش نیست، من عُمرَم
بدین وَعده منِ مِسکین، امید از عُمر بَرکَندم
دلِ من بانگ بر من زد، چه باشد قَدْرِ عُمری خَود؟
چه مِنَّت مینَهی بر من؟ تو خود چندیّ و من چندم؟
شَهی کَزْ لُطف میآید، اگر مِنَّت نَهَد شاید
که چاهی پُرحَدَث بودی، مَنَت از زَر دَرآگَندم
کَمَر نابَسته در خِدمَت، مرا تاجِ خِرَد داد او
تو خود اندیشه کُن با خَود، چه بَخشَد گَر بِپِیوندم
یَقُولُ الْعِشْقُ لی سِرّا تَنافَسْ وَ اغْتَنِمْ بِرّا
وَ لا تَفْجُرْ وَ لا تَهْجُرْ و اِلّا تَبْتَئِسْ، تَنْدَم
همه شاهانْ غُلامان را، به خُرسندی ثَنا گفته
همه خَشمِ خداوندی بَرِ من این که خُرسندم
مَضی فی صَحْوَتَی یَوْمی وَ فاضَ السُّکْرُ فی قَوْمی
فَاَسْرِعْ وَ اسْقِنی خَمْرا حُمَیْرا تُشْبِهُ العَنْدَم
بیا دَردِه یکی جامی، پُر از شادیّ و آرامی
که بِنْمایَم سَرانجامی، چو مَخْموران بِپُرسَندم
مَیازارید از خویَم که من بسیار میگویم
جهانی طوطیان دارم اگر بسیار شُد قَندَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۳ - کشید این دل گریبانم، به سوی کوی آن یارم
کَشید این دلْ گریبانم، به سویِ کویِ آن یارم
دَران کویی که میْ خوردم، گِرو شُد کَفش و دَسْتارم
زِ عقلِ خود چو رفتم من، سَرِ زُلفَش گرفتم من
کُنون در حلقهٔ زُلفَشْ گرفتارم، گرفتارم
چو هر دَم میْ فُزون باشد، بِبین حالَم که چون باشد؟
چُنان میْهایِ صدساله، چُنین عقلی که من دارم
بگوید در چُنان مَستی، نَهان کُن سِر زِ من، رَستی
مسلمانان در آن حالت، چه پنهان مانَد اسرارم؟
مرا میگوید آن دِلْبَر که از عاشقْ فَنا خوش تَر
نِگارا چند بِشْتابی؟ نه آخِر اَنْدَرین کارم؟
چو ابرِ نوبهاری منْ چه خوش گِریان و خندانم
ازان میْ های کاری منْ چه خوش بیهوشِ هُشیارم
چو عَنْقا کوهِ قافی را تو پَرّان بینی از عشقش
اگر آن کُهْ خَبَر یابد زِ لَعْلِ یارِ عَیّارم
مَنَم چو آسْمان دوتو، زِ عشقِ شَمسِ تبریزی
بِزَن تو زَخْمه آهسته، که تا بَرنَسْکُلَد تارم
دَران کویی که میْ خوردم، گِرو شُد کَفش و دَسْتارم
زِ عقلِ خود چو رفتم من، سَرِ زُلفَش گرفتم من
کُنون در حلقهٔ زُلفَشْ گرفتارم، گرفتارم
چو هر دَم میْ فُزون باشد، بِبین حالَم که چون باشد؟
چُنان میْهایِ صدساله، چُنین عقلی که من دارم
بگوید در چُنان مَستی، نَهان کُن سِر زِ من، رَستی
مسلمانان در آن حالت، چه پنهان مانَد اسرارم؟
مرا میگوید آن دِلْبَر که از عاشقْ فَنا خوش تَر
نِگارا چند بِشْتابی؟ نه آخِر اَنْدَرین کارم؟
چو ابرِ نوبهاری منْ چه خوش گِریان و خندانم
ازان میْ های کاری منْ چه خوش بیهوشِ هُشیارم
چو عَنْقا کوهِ قافی را تو پَرّان بینی از عشقش
اگر آن کُهْ خَبَر یابد زِ لَعْلِ یارِ عَیّارم
مَنَم چو آسْمان دوتو، زِ عشقِ شَمسِ تبریزی
بِزَن تو زَخْمه آهسته، که تا بَرنَسْکُلَد تارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۴ - درخت و آتشی دیدم، ندا آمد که جانانم
درخت و آتشی دیدم، نِدا آمد که جانانم
مرا میخواند آن آتش، مگر موسیِّ عِمْرانم؟
دَخَلْتُ التّیهَ بِالْبَلْوی وَ ذُقْتُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی
چهل سال است چون موسی به گِردِ این بیابانم
مَپُرس از کَشتی و دریا، بیا بِنْگَر عَجایبها
که چندین سال من کَشتی، دَرین خُشکی همیرانم
بیا ای جان، تویی موسیّ وین قالَبْ عَصایِ تو
چو بَرگیری، عَصا گردم، چو اَفْکَندیمْ ثُعْبانم
تویی عیسیّ و من مُرغَت، تو مُرغی ساختی از گِل
چُنان که دردَمی در من، چُنان در اوجْ پَرّانم
مَنَم اُسْتونِ آن مَسجد، که مَسْنَد ساخت پیغامبر
چو او مَسنَد دِگَر سازد، زِ دَردِ هَجْر نالانم
خداوندِ خداوندان و صورت سازِ بیصورت
چه صورت میکَشی بر من، تو دانی، من نمیدانم
گَهی سنگم، گَهی آهن، زمانی آتشَم جُمله
گَهی میزانِ بیسنگم، گَهی هم سنگ و میزانم
زمانی میچَرَم این جا، زمانی میچَرَند از من
گَهی گُرگم، گَهی میشَم، گَهی خود شکلِ چوپانم
هَیولایی نشان آمد، نشانْ دایم کجا مانَد
نه این مانَد، نه آن مانَد، بِدانَد آنِ منْ آنم
مرا میخواند آن آتش، مگر موسیِّ عِمْرانم؟
دَخَلْتُ التّیهَ بِالْبَلْوی وَ ذُقْتُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی
چهل سال است چون موسی به گِردِ این بیابانم
مَپُرس از کَشتی و دریا، بیا بِنْگَر عَجایبها
که چندین سال من کَشتی، دَرین خُشکی همیرانم
بیا ای جان، تویی موسیّ وین قالَبْ عَصایِ تو
چو بَرگیری، عَصا گردم، چو اَفْکَندیمْ ثُعْبانم
تویی عیسیّ و من مُرغَت، تو مُرغی ساختی از گِل
چُنان که دردَمی در من، چُنان در اوجْ پَرّانم
مَنَم اُسْتونِ آن مَسجد، که مَسْنَد ساخت پیغامبر
چو او مَسنَد دِگَر سازد، زِ دَردِ هَجْر نالانم
خداوندِ خداوندان و صورت سازِ بیصورت
چه صورت میکَشی بر من، تو دانی، من نمیدانم
گَهی سنگم، گَهی آهن، زمانی آتشَم جُمله
گَهی میزانِ بیسنگم، گَهی هم سنگ و میزانم
زمانی میچَرَم این جا، زمانی میچَرَند از من
گَهی گُرگم، گَهی میشَم، گَهی خود شکلِ چوپانم
هَیولایی نشان آمد، نشانْ دایم کجا مانَد
نه این مانَد، نه آن مانَد، بِدانَد آنِ منْ آنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۵ - ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم، چه شهماتم
ز ِفَرزین بَندِ آن رُخْ من چه شَهْماتَم، چه شَهْماتَم
مَکُن ای شَهْ مُکافاتم، مَکْن ای شَهْ مُکافاتم
دِلَم پُر گشت از مِهْری، که بر چَشم است ازو مُهری
اگر در پیشِ مِحْرابم، وَگَر کُنجِ خَراباتم
به لَخْتِ این دلِ پاره، مَگَر رَحْمَت شُد آواره؟
مرا فریاد رَس آخِر که در دریایِ آفاتم
چو شاهِ خوش خُرام آمد، جُز او بر من حَرام آمد
چه بیبَرگم زِ هِجْرانَش، اگر در باغ و جَنّاتم؟
مرا رُخسارِ او باید، چه سود از ماه و پَروینَم؟
چو شامِ زُلفِ او خواهم، چه سود از شام و شاماتم؟
چو از دستش خورَم باده، مَنَم آزاد و آزاده
چو پیشِ او زمین بوسَم، به بالایِ سَماواتم
سَعادتها که من دارم زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
سَعادتها سُجود آرَد، به پیشِ این سعاداتم
مَکُن ای شَهْ مُکافاتم، مَکْن ای شَهْ مُکافاتم
دِلَم پُر گشت از مِهْری، که بر چَشم است ازو مُهری
اگر در پیشِ مِحْرابم، وَگَر کُنجِ خَراباتم
به لَخْتِ این دلِ پاره، مَگَر رَحْمَت شُد آواره؟
مرا فریاد رَس آخِر که در دریایِ آفاتم
چو شاهِ خوش خُرام آمد، جُز او بر من حَرام آمد
چه بیبَرگم زِ هِجْرانَش، اگر در باغ و جَنّاتم؟
مرا رُخسارِ او باید، چه سود از ماه و پَروینَم؟
چو شامِ زُلفِ او خواهم، چه سود از شام و شاماتم؟
چو از دستش خورَم باده، مَنَم آزاد و آزاده
چو پیشِ او زمین بوسَم، به بالایِ سَماواتم
سَعادتها که من دارم زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
سَعادتها سُجود آرَد، به پیشِ این سعاداتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۶ - ترش رویی و خشمینی چنین شیرین، ندیدستم
تُرُش روییّ و خشمینی چُنین شیرین، نَدیدسْتَم
زِ افسونهاشْ مَجنونم، زِ اَفْسان هاشْ سَرمَستم
بُتان بس دیدهام جانا وَلیکِن نی چُنین زیبا
تویی پیوندم و خویشم، کُنون در خویشْ دَرج اَستم
همه شب از پَریشانی، چنان بودم که میدانی
وَلیک این دَمْ زِحیرانی کَریما از دِگَر دستم
از این حالَت که دل دارد، بگیر و بَرجَهان او را
که من خاکی زِ سعیِ تو زِ رویِ خاک بَرجَستم
زِ افسونهاشْ مَجنونم، زِ اَفْسان هاشْ سَرمَستم
بُتان بس دیدهام جانا وَلیکِن نی چُنین زیبا
تویی پیوندم و خویشم، کُنون در خویشْ دَرج اَستم
همه شب از پَریشانی، چنان بودم که میدانی
وَلیک این دَمْ زِحیرانی کَریما از دِگَر دستم
از این حالَت که دل دارد، بگیر و بَرجَهان او را
که من خاکی زِ سعیِ تو زِ رویِ خاک بَرجَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۷ - به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
به حَقِّ رویِ تو که منْ چُنین رویی نَدیدسْتَم
چه مانی تو بِدان صورت که از مَردم شنیدسْتَم؟
چُنین باغی دَرین عالَم، نَرُستهست و نَرویَد هم
نه در خواب و نه بیداری، چُنین میوه نَچیدسْتَم
دُعایِ یک پدر نَبْوَد، دُعایِ صد نَبی باشد
کَزین سان دولتی گشتم، بدین دولت رَسیدسْتَم
شنیدم ز آسْمان روزی، که دارم از غَمَت سوزی
زِ رِفعَتهایِ سوزِ او، دَرین گَردش خَمیدسْتَم
مرا میگوید اندیشه زِ عشقْ آموختم پیشه
زِعَدلِ دوست قُفلَسْتَم، زِ لُطفِ او کلیدسْتَم
گرفته هر یکی ذَرّه، یکی آیینه پیشِ رو
کَزان آیینه گَر این را به نرخِ جان خَریدسْتَم
کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی
که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدسْتَم
بِگفتم نیشِکَر را من که از کِه پُرشِکَر گشتی؟
اشارت کرد سویِ تو کَزْ اَنْفاسَش چَشیدسْتَم
به جان گفتم که چون غُنچه، چرا چهره نَهان کردی
بِگفت از شَرمِ رویِ او، به جسم اَنْدَر خَزیدسْتَم
جهانِ پیر را گفتم که هم بَندیّ و هم پَندی
بِگُفتا گر چه پیرم من، وَلیک او را مُریدسْتَم
چو سوسن صد زبانْ دارد جهانْ در شُکر و آزادی
کَزان جان و جهان، خورِشْ مَزید اَنْدَر مَزیدسْتَم
بهار آمد چو طاووسی، هزاران رنگ بَر پَرَّش
که من از باغِ حُسنِ او، بدین جانِبْ پَریدسْتَم
زِ بَهرِ عشرتِ جانها، کَشیدم راح و ریحانها
برایِ رنجِ رَنْجوران، عَقاقیری کَشیدسْتَم
شبی عشقِ فریبنده بِیامَد جانِبِ بَنده
که بِسْمِ اللّهْ که تُتْماجی برایِ تو پَزیدسْتَم
یکی تُتْماج آوَرْد او، که گُم کردم سَرِ رشته
شِکَستم سوزنْ آن ساعت، گَریبانها دَریدسْتَم
چو نوشیدم زِ تُتْماجَش، فرو کوبید چون سیرم
چو طُزْلُق رو تُرُش کردم، کَزان شیرین بُریدسْتَم
به دستِ من به جُز سیخی از آن تُتْماجِ او نامَد
ولی چون سیخْ سَرتیزم در آنچ مُسْتَفیدسْتَم
به هر بَرگی از آن تُتْماجْ بِشْکُفتهست نوعی گُل
شِکوفه کرد هر باغی که چون من بِشْکُفیدسْتَم
شکوفه چون همیریزد، عَقیبَش میوه میخیزد
بَقا در نَفی دان که من بدید از ناپَدیدسْتَم
همه بالیدنِ عاشق، پیِ پالودنی آید
پِیِ قُربان همیدان تو هر آنچ پَروَریدسْتَم
ندارد فایده چیزی به جُز هنگامِ کاهیدن
گِزافه نیست این که من زِ غم کاهِش گُزیدسْتَم
بِنال ای یارْ چون سُرنا، که سُرنا بَهرِ ما نالَد
از آن دَمهایِ پُرآتش که در سُرنا دَمیدسْتَم
مَجو از من سُخَن دیگر، بُرو در روضهٔ اَخْضَر
ازان حُسن و ازان مَنْظَر بِجو که من خَریدسْتَم
چه مانی تو بِدان صورت که از مَردم شنیدسْتَم؟
چُنین باغی دَرین عالَم، نَرُستهست و نَرویَد هم
نه در خواب و نه بیداری، چُنین میوه نَچیدسْتَم
دُعایِ یک پدر نَبْوَد، دُعایِ صد نَبی باشد
کَزین سان دولتی گشتم، بدین دولت رَسیدسْتَم
شنیدم ز آسْمان روزی، که دارم از غَمَت سوزی
زِ رِفعَتهایِ سوزِ او، دَرین گَردش خَمیدسْتَم
مرا میگوید اندیشه زِ عشقْ آموختم پیشه
زِعَدلِ دوست قُفلَسْتَم، زِ لُطفِ او کلیدسْتَم
گرفته هر یکی ذَرّه، یکی آیینه پیشِ رو
کَزان آیینه گَر این را به نرخِ جان خَریدسْتَم
کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی
که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدسْتَم
بِگفتم نیشِکَر را من که از کِه پُرشِکَر گشتی؟
اشارت کرد سویِ تو کَزْ اَنْفاسَش چَشیدسْتَم
به جان گفتم که چون غُنچه، چرا چهره نَهان کردی
بِگفت از شَرمِ رویِ او، به جسم اَنْدَر خَزیدسْتَم
جهانِ پیر را گفتم که هم بَندیّ و هم پَندی
بِگُفتا گر چه پیرم من، وَلیک او را مُریدسْتَم
چو سوسن صد زبانْ دارد جهانْ در شُکر و آزادی
کَزان جان و جهان، خورِشْ مَزید اَنْدَر مَزیدسْتَم
بهار آمد چو طاووسی، هزاران رنگ بَر پَرَّش
که من از باغِ حُسنِ او، بدین جانِبْ پَریدسْتَم
زِ بَهرِ عشرتِ جانها، کَشیدم راح و ریحانها
برایِ رنجِ رَنْجوران، عَقاقیری کَشیدسْتَم
شبی عشقِ فریبنده بِیامَد جانِبِ بَنده
که بِسْمِ اللّهْ که تُتْماجی برایِ تو پَزیدسْتَم
یکی تُتْماج آوَرْد او، که گُم کردم سَرِ رشته
شِکَستم سوزنْ آن ساعت، گَریبانها دَریدسْتَم
چو نوشیدم زِ تُتْماجَش، فرو کوبید چون سیرم
چو طُزْلُق رو تُرُش کردم، کَزان شیرین بُریدسْتَم
به دستِ من به جُز سیخی از آن تُتْماجِ او نامَد
ولی چون سیخْ سَرتیزم در آنچ مُسْتَفیدسْتَم
به هر بَرگی از آن تُتْماجْ بِشْکُفتهست نوعی گُل
شِکوفه کرد هر باغی که چون من بِشْکُفیدسْتَم
شکوفه چون همیریزد، عَقیبَش میوه میخیزد
بَقا در نَفی دان که من بدید از ناپَدیدسْتَم
همه بالیدنِ عاشق، پیِ پالودنی آید
پِیِ قُربان همیدان تو هر آنچ پَروَریدسْتَم
ندارد فایده چیزی به جُز هنگامِ کاهیدن
گِزافه نیست این که من زِ غم کاهِش گُزیدسْتَم
بِنال ای یارْ چون سُرنا، که سُرنا بَهرِ ما نالَد
از آن دَمهایِ پُرآتش که در سُرنا دَمیدسْتَم
مَجو از من سُخَن دیگر، بُرو در روضهٔ اَخْضَر
ازان حُسن و ازان مَنْظَر بِجو که من خَریدسْتَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۸ - دلا مشتاق دیدارم، غریب و عاشق و مستم
دِلا مُشتاقِ دیدارم، غریب و عاشق و مَستم
کُنون عَزمِ لِقا دارم، من اینک رَخْت بَربَستم
تویی قبلهی همه عالَم، زِ قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرَم، به هر وادی که من هستم
مرا جانی دَرین قالَب، وَ آن گَهْ جُز تواَم مَذهب؟
که من از نیستی جانا به عشقِ تو بُرون جَستم
اگر جُز تو سَری دارم، سِزاوارِ سَرِ دارَم
وَگَر جُز دامَنَت گیرم، بُریده باد این دستم
به هر جا که رَوَم بیتو، یکی حَرفیم بیمعنی
چو هی دو چَشم بُگْشادم، چو شین در عشقْ بِنْشَستم
چو من هیام چو من شینَم، چرا گُم کردهام هُش را؟
که هُش ترکیب میخواهد، من از تَرکیب بُگْسَستم
جهانی گُمرَه و مُرتَد، زِ وَسواسِ هوایِ خود
به اِقْبالِ چُنین عشقی، زِ شَرِّ خویشتن رَسْتم
به سَربالایِ عشق این دل از آن آمد که صافی شُد
که از دُردیِّ آب و گِل، منِ بیدل دَرین پَستم
زِهی لُطفِ خیالِ او، که چون در پاش افتادم
قَدَمهایِ خیالش را به آسیبِ دو لب خَستم
بِشُستم دست از گفتن، طَهارت کردم از مَنْطِق
حوادث چون پَیاپِی شُد، وضویِ توبه بِشْکَستم
کُنون عَزمِ لِقا دارم، من اینک رَخْت بَربَستم
تویی قبلهی همه عالَم، زِ قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرَم، به هر وادی که من هستم
مرا جانی دَرین قالَب، وَ آن گَهْ جُز تواَم مَذهب؟
که من از نیستی جانا به عشقِ تو بُرون جَستم
اگر جُز تو سَری دارم، سِزاوارِ سَرِ دارَم
وَگَر جُز دامَنَت گیرم، بُریده باد این دستم
به هر جا که رَوَم بیتو، یکی حَرفیم بیمعنی
چو هی دو چَشم بُگْشادم، چو شین در عشقْ بِنْشَستم
چو من هیام چو من شینَم، چرا گُم کردهام هُش را؟
که هُش ترکیب میخواهد، من از تَرکیب بُگْسَستم
جهانی گُمرَه و مُرتَد، زِ وَسواسِ هوایِ خود
به اِقْبالِ چُنین عشقی، زِ شَرِّ خویشتن رَسْتم
به سَربالایِ عشق این دل از آن آمد که صافی شُد
که از دُردیِّ آب و گِل، منِ بیدل دَرین پَستم
زِهی لُطفِ خیالِ او، که چون در پاش افتادم
قَدَمهایِ خیالش را به آسیبِ دو لب خَستم
بِشُستم دست از گفتن، طَهارت کردم از مَنْطِق
حوادث چون پَیاپِی شُد، وضویِ توبه بِشْکَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۹ - بگفتم حال دل گویم ازان نوعی که دانستم
بِگُفتم حالِ دل گویم ازان نوعی که دانستم
بَرآمَد موجِ آبِ چَشم و خونِ دل، نَتانستم
شِکَسته بَسته میگفتم پَریر از شَرحِ دل چیزی
تُنُک شُد جامِ فکر و منْ چو شیشه خُرد بِشْکَستم
چو تخته تخته بِشْکَستند کَشتیها دَرین طوفان
چه باشد زورَقِ من خود؟ که من بیپا و بیدستم
شِکَست از موجْ این کَشتی، نه خوبی مانْد و نه زشتی
شُدم بیخویش و خود را منْ سَبُک بر تَختهیی بَستم
نه بالایَم نه پَست امّا وَلیک این حرفْ پَست آمد
که گَهْ زین موجْ بر اوجَم، گَهی زان اوجْ در پَستم
چه دانم؟ نیستم؟ هستم؟ وَلیک این مایه میدانم
چو هستم، نیستم ای جان ولی چون نیستم، هستم
چه شک مانَد مرا در حَشْر؟ چون صد رَهْ دَرین مَحْشَر
چو اندیشه بِمُردم زار و چون اندیشه بَرجَستم
جِگَر خون شُد زِ صیّادی، مرا باری دَرین وادی
زِ صیدم چون نَبُد شادی، شُدم من صید و وارَستم
بُوَد اندیشه چون بیشه، دَرو صد گُرگ و یک میشه
چه اندیشه کُنم پیشه؟ که من زَانْدیشه دِه مَستم
به هر چاهی که بَرکَندم، زِ اوَّل من دَرافتادم
به هر دامی که بِنْهادم، من اَنْدَر دامْ پیوستم
خَسی که مُشتریش آمد، خیالِ خامْ ریش آمد
سِبال از کِبْر میمالَد، که رو، من کار کردستم
چه کردی آخِر ای کودَن؟ نِشانْدی گُل دَرین گُلْخَن
نَرُست از گُلْشَنَت بَرگی، وَلیک از خارِ تو خَستم
مرا واجب کُند که منْ بُرون آیم چو گُل از تَنْ
که عُمرم شُد به شصت و من چو سین و شین دَرین شَستم
بَرآمَد موجِ آبِ چَشم و خونِ دل، نَتانستم
شِکَسته بَسته میگفتم پَریر از شَرحِ دل چیزی
تُنُک شُد جامِ فکر و منْ چو شیشه خُرد بِشْکَستم
چو تخته تخته بِشْکَستند کَشتیها دَرین طوفان
چه باشد زورَقِ من خود؟ که من بیپا و بیدستم
شِکَست از موجْ این کَشتی، نه خوبی مانْد و نه زشتی
شُدم بیخویش و خود را منْ سَبُک بر تَختهیی بَستم
نه بالایَم نه پَست امّا وَلیک این حرفْ پَست آمد
که گَهْ زین موجْ بر اوجَم، گَهی زان اوجْ در پَستم
چه دانم؟ نیستم؟ هستم؟ وَلیک این مایه میدانم
چو هستم، نیستم ای جان ولی چون نیستم، هستم
چه شک مانَد مرا در حَشْر؟ چون صد رَهْ دَرین مَحْشَر
چو اندیشه بِمُردم زار و چون اندیشه بَرجَستم
جِگَر خون شُد زِ صیّادی، مرا باری دَرین وادی
زِ صیدم چون نَبُد شادی، شُدم من صید و وارَستم
بُوَد اندیشه چون بیشه، دَرو صد گُرگ و یک میشه
چه اندیشه کُنم پیشه؟ که من زَانْدیشه دِه مَستم
به هر چاهی که بَرکَندم، زِ اوَّل من دَرافتادم
به هر دامی که بِنْهادم، من اَنْدَر دامْ پیوستم
خَسی که مُشتریش آمد، خیالِ خامْ ریش آمد
سِبال از کِبْر میمالَد، که رو، من کار کردستم
چه کردی آخِر ای کودَن؟ نِشانْدی گُل دَرین گُلْخَن
نَرُست از گُلْشَنَت بَرگی، وَلیک از خارِ تو خَستم
مرا واجب کُند که منْ بُرون آیم چو گُل از تَنْ
که عُمرم شُد به شصت و من چو سین و شین دَرین شَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۰ - اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی؟ چو من هستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۱ - بیا بشنو که من پیش و پس اسپت چرا گردم
بیا بِشْنو که من پیش و پَسِ اسپَت چرا گَردم
اَزیرا نَعْلِ اسبَت را، به هنگامِ چَرا گردم
امانی از نَدَم دادی، نه لافیدی، نه دَم دادی
زِهی عیسیِّ دَمْ فَردم، زِهی با کَرّو بافَر، دَم
چو دَخلَم از لبی دادی، که پاک آمد زِ بیدادی
کِه داند وسعَتِ خَرجَم؟ کجا گشتهست هر خَر، جَم
چو دیدم داد و جودِ تو، شُدم مَحوِ وجودِ تو
یکی رنگی بَرآوَرْدم که گویی باغ را وَرْدَم
تو داوودِ جوانْمَردی، امامِ قَدِّرِالسَّردی
چو من مَحصونِ آن سَردم، بُرون از گرم و از سَردم
چو عکسِ جَیشِ حُسنِ تو، طِراد آوَرْد بر نَقْشَم
بُرون جَستم زِ فِکْرَت من، نه درعَکسَم، نه در طَرْدَم
خَمُش کُن کَنْدَرین وادی، شرابی بود جاویدی
رَواق و دُردِ او خوردم، که هر دو بود دَرخورْدَم
اَزیرا نَعْلِ اسبَت را، به هنگامِ چَرا گردم
امانی از نَدَم دادی، نه لافیدی، نه دَم دادی
زِهی عیسیِّ دَمْ فَردم، زِهی با کَرّو بافَر، دَم
چو دَخلَم از لبی دادی، که پاک آمد زِ بیدادی
کِه داند وسعَتِ خَرجَم؟ کجا گشتهست هر خَر، جَم
چو دیدم داد و جودِ تو، شُدم مَحوِ وجودِ تو
یکی رنگی بَرآوَرْدم که گویی باغ را وَرْدَم
تو داوودِ جوانْمَردی، امامِ قَدِّرِالسَّردی
چو من مَحصونِ آن سَردم، بُرون از گرم و از سَردم
چو عکسِ جَیشِ حُسنِ تو، طِراد آوَرْد بر نَقْشَم
بُرون جَستم زِ فِکْرَت من، نه درعَکسَم، نه در طَرْدَم
خَمُش کُن کَنْدَرین وادی، شرابی بود جاویدی
رَواق و دُردِ او خوردم، که هر دو بود دَرخورْدَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۲ - طواف حاجیان دارم، به گرد یار میگردم
طوافِ حاجیان دارم، به گِردِ یار میگردم
نه اخلاقِ سگان دارم، نه بر مُردار میگردم
مِثالِ باغْبانانم، نَهاده بیل بر گَردن
برایِ خوشهٔ خُرما، به گِردِ خار میگردم
نه آن خُرما که چون خوردی، شود بَلْغَم، کُند صَفْرا
وَلیکِن پَر بِرویانَد، که چون طَیّار میگردم
جهانْ ماراست و زیر او یکی گنجیست بس پنهان
سَرِ گَنجَسْتَم و بر وِیْ چو دُمِّ مار میگردم
ندارم غُصّهٔ دانه، اگر چه گِردِ این خانه
فرورفته به اندیشه چو بوتیمار میگردم
نخواهم خانهیی در دِهْ، نه گاو و گلّهٔ فَربه
ولیکن مَستِ سالارم، پِیِ سالار میگردم
رَفیقِ خِضْرم و هر دَمْ قُدومِ خِضْر را جویان
قَدَم برجا و سَرگردانْ که چون پَرگار میگردم
نمیدانی که رَنْجورم؟ که جالینوسْ میجویم
نمیبینی که مَخْمورم؟ که بر خَمّار میگردم
نمیدانی که سیمُرغم؟ که گِردِ قاف میپَرَّم
نمیدانی که بو بُردم؟ که بر گُلْزار میگردم
مرازین مَردمانْ مَشْمُر، خیالی دان که میگردد
خیال اَرْ نیستم ای جان چه بر اسرار میگردم؟
چرا ساکن نمیگَردم؟ بر این و آن همیگویم
که عقلم بُرد و مَستم کرد، ناهَموار میگردم
مرا گویی مَرو شَپْشَپ، که حُرمَت را زیان دارد
زِ حُرمَت عار میدارم، ازان بر عار میگردم
بَهانه کردهام نان را، وَلیکِن مَستِ خَبّازم
نه بر دینار میگردم، که بر دیدار میگردم
هر آن نَقْشی که پیش آید، دَرو نَقّاش میبینم
برایِ عشقِ لیلی دان، که مَجنون وار میگردم
دَرین ایوانِ سربازان، که سَر هم دَر نمیگُنجَد
مَنِ سَرگشته مَعْذورَم که بیدَسْتار میگردم
نِیَم پروانهٔ آتش، که پَرّ و بالِ خود سوزم
مَنَم پروانهٔ سُلطان، که بر اَنْوار میگردم
چه لب را میگَزی پنهان، که خامُش باش و کمتر گو؟
نه فِعْل و مَکْرِ توست این هم که بر گُفتار میگردم؟
بیا ای شَمسِ تبریزی شَفَق وار اَرْ چه بُگْریزی
شَفَق وار از پِیِ شَمسَت، بَرین اَقْطار میگردم
نه اخلاقِ سگان دارم، نه بر مُردار میگردم
مِثالِ باغْبانانم، نَهاده بیل بر گَردن
برایِ خوشهٔ خُرما، به گِردِ خار میگردم
نه آن خُرما که چون خوردی، شود بَلْغَم، کُند صَفْرا
وَلیکِن پَر بِرویانَد، که چون طَیّار میگردم
جهانْ ماراست و زیر او یکی گنجیست بس پنهان
سَرِ گَنجَسْتَم و بر وِیْ چو دُمِّ مار میگردم
ندارم غُصّهٔ دانه، اگر چه گِردِ این خانه
فرورفته به اندیشه چو بوتیمار میگردم
نخواهم خانهیی در دِهْ، نه گاو و گلّهٔ فَربه
ولیکن مَستِ سالارم، پِیِ سالار میگردم
رَفیقِ خِضْرم و هر دَمْ قُدومِ خِضْر را جویان
قَدَم برجا و سَرگردانْ که چون پَرگار میگردم
نمیدانی که رَنْجورم؟ که جالینوسْ میجویم
نمیبینی که مَخْمورم؟ که بر خَمّار میگردم
نمیدانی که سیمُرغم؟ که گِردِ قاف میپَرَّم
نمیدانی که بو بُردم؟ که بر گُلْزار میگردم
مرازین مَردمانْ مَشْمُر، خیالی دان که میگردد
خیال اَرْ نیستم ای جان چه بر اسرار میگردم؟
چرا ساکن نمیگَردم؟ بر این و آن همیگویم
که عقلم بُرد و مَستم کرد، ناهَموار میگردم
مرا گویی مَرو شَپْشَپ، که حُرمَت را زیان دارد
زِ حُرمَت عار میدارم، ازان بر عار میگردم
بَهانه کردهام نان را، وَلیکِن مَستِ خَبّازم
نه بر دینار میگردم، که بر دیدار میگردم
هر آن نَقْشی که پیش آید، دَرو نَقّاش میبینم
برایِ عشقِ لیلی دان، که مَجنون وار میگردم
دَرین ایوانِ سربازان، که سَر هم دَر نمیگُنجَد
مَنِ سَرگشته مَعْذورَم که بیدَسْتار میگردم
نِیَم پروانهٔ آتش، که پَرّ و بالِ خود سوزم
مَنَم پروانهٔ سُلطان، که بر اَنْوار میگردم
چه لب را میگَزی پنهان، که خامُش باش و کمتر گو؟
نه فِعْل و مَکْرِ توست این هم که بر گُفتار میگردم؟
بیا ای شَمسِ تبریزی شَفَق وار اَرْ چه بُگْریزی
شَفَق وار از پِیِ شَمسَت، بَرین اَقْطار میگردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۳ - تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
تو تا دوری زِ من جانا چُنین بیجانْ همیگردم
چو در چَرخَم درآوردی، به گِردَت زان همیگردم
چو باغِ وصلْ خوش بویَم، چو آبِ صافْ در جویَم
چو اِحْسان است هر سویَم، در این اِحْسان همیگردم
مرا افتاد کارِ خوش، زِهی کار و شکارِ خوش
چو بادِ نوبهارِ خوش، دَرین بُستان همیگردم
چه جایِ باغ و بُستانَش؟ که نَفْروشَم به صد جانَش
شُدم من گویِ میدانَش، دَرین میدان همیگردم
کسی باشد مَلولْ ای جان که او نَبْوَد قبولْ ای جان
مَنَم آلِ رَسول ای جان پَسِ سُلطان همیگردم
تو را گویم چرا مَستم، زِ لَعْلَش بویْ بُردسْتَم
کُلَندِ عشق در دستم، به گِردِ کان همیگردم
مَنَم از کیمیایِ جان، چه جایِ دل؟ چه جایِ جان؟
نه چون تو آسیایِ نان، که گِردِ نان همیگردم
قَدَح وارَم دَرین دوران، میانِ حَلْقهٔ مَستان
زِ دستِ این به دستِ آن، بِِدین دَسْتان همیگردم
چو در چَرخَم درآوردی، به گِردَت زان همیگردم
چو باغِ وصلْ خوش بویَم، چو آبِ صافْ در جویَم
چو اِحْسان است هر سویَم، در این اِحْسان همیگردم
مرا افتاد کارِ خوش، زِهی کار و شکارِ خوش
چو بادِ نوبهارِ خوش، دَرین بُستان همیگردم
چه جایِ باغ و بُستانَش؟ که نَفْروشَم به صد جانَش
شُدم من گویِ میدانَش، دَرین میدان همیگردم
کسی باشد مَلولْ ای جان که او نَبْوَد قبولْ ای جان
مَنَم آلِ رَسول ای جان پَسِ سُلطان همیگردم
تو را گویم چرا مَستم، زِ لَعْلَش بویْ بُردسْتَم
کُلَندِ عشق در دستم، به گِردِ کان همیگردم
مَنَم از کیمیایِ جان، چه جایِ دل؟ چه جایِ جان؟
نه چون تو آسیایِ نان، که گِردِ نان همیگردم
قَدَح وارَم دَرین دوران، میانِ حَلْقهٔ مَستان
زِ دستِ این به دستِ آن، بِِدین دَسْتان همیگردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۴ - بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
بِگُفتم عُذر با دِلْبَر که بیگَهْ بود و ترسیدم
جوابَم داد کِی زیرک بِگاهَت نیز هم دیدم
بِگُفتم ای پَسندیده چو دیدی گیر نادیده
بِگُفت او ناپَسندَت را، به لُطفِ خود پَسندیدم
بِگُفتم گر چه شُد تَقصیر، دلْ هرگز نگردیدهست
بِگُفت آن را هم از من دان، که من از دلْ نگردیدم
بِگُفتم هَجْر خونَم خورْد، بِشْنو آهِ مَهْجوران
بِگُفت آن دامِ لُطفِ ماست کَنْدَر پاتْ پیچیدم
چو یوسُف کِابْنِ یامین را، به مَکْر از دشمنان بِسْتَد
تو را هم مُتَّهَم کردند و من پیمانه دُزدیدم
بِگُفتم روزْ بیگاه است و بَسْ رَهْ دور، گفتا رو
به من بِنْگَر، به رَهْ مَنگر، که من رَه را نَوَردیدم
بِگاه و بیگَهِ عالَم، چه باشد پیشِ این قُدرت؟
که من اسرارِ پنهان را، بَرین اسباب نَبْریدم
اگر عقلِ خَلایِق را همه بر هَمدِگَر بَندی
نیابَد سِرِّ لطفِ ما، مگر آن جان که بُگْزیدم
جوابَم داد کِی زیرک بِگاهَت نیز هم دیدم
بِگُفتم ای پَسندیده چو دیدی گیر نادیده
بِگُفت او ناپَسندَت را، به لُطفِ خود پَسندیدم
بِگُفتم گر چه شُد تَقصیر، دلْ هرگز نگردیدهست
بِگُفت آن را هم از من دان، که من از دلْ نگردیدم
بِگُفتم هَجْر خونَم خورْد، بِشْنو آهِ مَهْجوران
بِگُفت آن دامِ لُطفِ ماست کَنْدَر پاتْ پیچیدم
چو یوسُف کِابْنِ یامین را، به مَکْر از دشمنان بِسْتَد
تو را هم مُتَّهَم کردند و من پیمانه دُزدیدم
بِگُفتم روزْ بیگاه است و بَسْ رَهْ دور، گفتا رو
به من بِنْگَر، به رَهْ مَنگر، که من رَه را نَوَردیدم
بِگاه و بیگَهِ عالَم، چه باشد پیشِ این قُدرت؟
که من اسرارِ پنهان را، بَرین اسباب نَبْریدم
اگر عقلِ خَلایِق را همه بر هَمدِگَر بَندی
نیابَد سِرِّ لطفِ ما، مگر آن جان که بُگْزیدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۵ - دعا گوییست کار من، بگویم تا نطق دارم
دُعا گوییست کارِ من، بگویم تا نَطَق دارم
قبولِ تو دُعاها را، بر آن باری چه حَق دارم
به گِردِ شمع سَمْعِ تو، دُعاهایَم هَمیگردد
از آن چون پَرِّ پروانه، دُعایِ مُحْتَرَق دارم
به دارُالْکُتبِ حاجاتم دَرآ، که بَهرِ اِصْغایَت
صُحُف فوقِ صُحُف دارم، وَرَق زیرِ وَرَق دارم
سَرَم در چَرخْ کِی گُنجَد؟ که سَر بخشیدهٔ فَضْل است
دِلَم شاد است و میگوید غَمِ رَبِّ الْفَلَق دارم
چو شاخِ بید، اندیشه زِ هر بادی اگر پیچَد
چو بیخِ سِدْرهٔ خَضْرا، اصولِ مُتَّفق دارم
قبولِ تو دُعاها را، بر آن باری چه حَق دارم
به گِردِ شمع سَمْعِ تو، دُعاهایَم هَمیگردد
از آن چون پَرِّ پروانه، دُعایِ مُحْتَرَق دارم
به دارُالْکُتبِ حاجاتم دَرآ، که بَهرِ اِصْغایَت
صُحُف فوقِ صُحُف دارم، وَرَق زیرِ وَرَق دارم
سَرَم در چَرخْ کِی گُنجَد؟ که سَر بخشیدهٔ فَضْل است
دِلَم شاد است و میگوید غَمِ رَبِّ الْفَلَق دارم
چو شاخِ بید، اندیشه زِ هر بادی اگر پیچَد
چو بیخِ سِدْرهٔ خَضْرا، اصولِ مُتَّفق دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۶ - چه دانی تو که در باطن، چه شاهی همنشین دارم؟
چه دانی تو که در باطن، چه شاهی همنشین دارم؟
رُخِ زَرّینِ من مَنْگَر، که پایِ آهنین دارم
بدان شَهْ که مرا آوَرْد کُلّی رویْ آوَرْدم
وَزان کو آفریدسْتَم، هزاران آفرین دارم
گَهی خورشید را مانَم، گَهی دریایِ گوهر را
درونْ عِزِّ فَلَک دارم، بُرونْ ذُلِّ زمین دارم
درونِ خُمرهٔ عالَم، چو زنبوری هَمیگردم
مَبین تو نالهام تنها، که خانهیْ اَنْگبین دارم
دِلا گَر طالِبِ مایی، بَرآ بر چَرخِ خَضْرایی
چُنان قصریست حِصْنِ من، که اَمْنُ الْامِنین دارم
چه باهول است آن آبی، که این چَرخ است از او گَردان
چو من دولابِ آن آبَم، چُنین شیرینْ حَنین دارم
چو دیو و آدمیّ و جِن، هَمیبینی به فَرمانَم
نمیدانی سُلَیمانم که در خاتَمْ نِگین دارم؟
چرا پَژمُرده باشم من؟ که بِشْکُفتهست هرجُزوَم
چرا خَربَنده باشم من؟ بُراقی زیرِ زین دارم
چرا از ماه وامانَم؟ نه عقرب کوفت بر پایَم
چرا زینْ چاه بَرْنایَم؟ چون من حَبْلِ مَتین دارم
کبوترخانهیی کردم کبوترهایِ جانها را
بِپَر ای مُرغِ جان این سو، که صد بُرجِ حَصین دارم
شُعاعِ آفتابَم من، اگر در خانهها گَردم
عَقیق و زَرّ و یاقوتَم، وِلادَت زآب و طین دارم
تو هر گوهر که میبینی، بِجو دُرّی دِگَر در وِیْ
که هر ذَرّه هَمیگوید که در باطنْ دَفین دارم
تو را هر گوهری گوید مَشو قانِعْ به حُسنِ من
که از شَمعِ ضَمیر است آن که نوری در جَبین دارم
خَمُش کردم که آن هوشی که دَریابَد نداری تو
مَجُنْبان گوش و مَفْریبان، که چَشمی هوش بین دارم
رُخِ زَرّینِ من مَنْگَر، که پایِ آهنین دارم
بدان شَهْ که مرا آوَرْد کُلّی رویْ آوَرْدم
وَزان کو آفریدسْتَم، هزاران آفرین دارم
گَهی خورشید را مانَم، گَهی دریایِ گوهر را
درونْ عِزِّ فَلَک دارم، بُرونْ ذُلِّ زمین دارم
درونِ خُمرهٔ عالَم، چو زنبوری هَمیگردم
مَبین تو نالهام تنها، که خانهیْ اَنْگبین دارم
دِلا گَر طالِبِ مایی، بَرآ بر چَرخِ خَضْرایی
چُنان قصریست حِصْنِ من، که اَمْنُ الْامِنین دارم
چه باهول است آن آبی، که این چَرخ است از او گَردان
چو من دولابِ آن آبَم، چُنین شیرینْ حَنین دارم
چو دیو و آدمیّ و جِن، هَمیبینی به فَرمانَم
نمیدانی سُلَیمانم که در خاتَمْ نِگین دارم؟
چرا پَژمُرده باشم من؟ که بِشْکُفتهست هرجُزوَم
چرا خَربَنده باشم من؟ بُراقی زیرِ زین دارم
چرا از ماه وامانَم؟ نه عقرب کوفت بر پایَم
چرا زینْ چاه بَرْنایَم؟ چون من حَبْلِ مَتین دارم
کبوترخانهیی کردم کبوترهایِ جانها را
بِپَر ای مُرغِ جان این سو، که صد بُرجِ حَصین دارم
شُعاعِ آفتابَم من، اگر در خانهها گَردم
عَقیق و زَرّ و یاقوتَم، وِلادَت زآب و طین دارم
تو هر گوهر که میبینی، بِجو دُرّی دِگَر در وِیْ
که هر ذَرّه هَمیگوید که در باطنْ دَفین دارم
تو را هر گوهری گوید مَشو قانِعْ به حُسنِ من
که از شَمعِ ضَمیر است آن که نوری در جَبین دارم
خَمُش کردم که آن هوشی که دَریابَد نداری تو
مَجُنْبان گوش و مَفْریبان، که چَشمی هوش بین دارم